شهرزاد
Открыть в Telegram
3 295
Подписчики
+324 часа
+277 дней
+11630 дней
Архив постов
3 295
چی بگم؟
بهنظرم راهکار اینه بری تو دلش و بخونی. کلن وقتی بین ما و کاری که فاصله میفته، نباید دنبال راه عجیبی گشت. یه رمان خوشخوان روون دست بگیر و بخون.
3 295
بچه تر که بودم بالغ بر ۲۰۰- ۳۰۰ تا کتاب خوندم، الآنم ذهنم خیلی درگیره ولی خیلی دوست دارم کتاب بخونم، اما یه نیرویی نمیزاره، چجوری بهش غلبه کنم؟
3 295
سلام شهرزاادددد
از وقتی با چنلت اشنا شدم خیلی به دلم نشسته و از دیشب تصمیم گرفتم برای رشد قلمم مثل تو یچیزایی توی چنلم بزارم و عاشق عکسایی شدم که میگیریی
3 295
سلااام شهرزاد عزیزم
احساس میکنم این روزا حال روحت خیلی خوبه و این خوب بودن رو تو نوشتههات منتقل میکنی!
امیدوارم همیشه حال دلت خوب خوب باشه✨❤️
3 295
عجب کتابخونهای داری شهرزاد. ✨
میخوام که در دنیای موازی نوهت باشم تا این کتابخونه بهم برسه. :)
3 295
دوران دانشجوئی با هیچ استادی ارتباط نزدیکی نداشتم؛ آخر زیستشناسی که مکالمه آزاد نمیطلبید. اساتید ما هم یا زیادی خسته بودند، یا زیادی خشک و جدی. حالا بعد از اینهمه سال استادی دارم که هر جلسه برایم تصویر میکند چهقدر حیف شد که در فضای موردعلاقهام تحصیل نکردم.
هر بار خاطرات دوران نوجوانی استاد را روی هوا میقاپم و میچسبانم به لایههای انتهایی حافظهی درازمدتم؛ پسر نوجوان پانزدهساله هر روز صبح علیالطلوع جلوی در کتابفروشی محل سبز میشود تا کتاب فهمیه رحیمی را که در عرض یکشبانهروز خوانده پس بدهد. در آن زمان کتابها آنقدر زیاد نبودهاند و برای خریدنشان باید از پیش رزرو میکردهاند و این پسر نوجوان با زودتر پس دادن کتابها میتوانسته به دیگران اجارهشان بدهد و با این درآمد کتاب بخرد.
یک روز مرد کتابفروش به او کتابی از اسماعیل فصیح میدهد و اینجا میشود نقطهعطفی در زندگی نوجوان. همان شب با خودش میگوید: "پس ادبیات این است." شاگرد فصیح میشود. فصیح میشود مولای نوجوان. یکروز کتاب گیلگمش را دست او میدهد که "برو این رو بخون، خوشت میآد." و نوجوان در تمام راه بازگشت به خانه گیلگمش میخواند.
هفتهی پیش بعد از دهها بار نوشتن و پاک کردن، آخر به استاد پیام دادم که میشود یک کتاب برای من بیاورید که "شهرزاد، برو این رو بخون." و استاد دو کتاب برای من آورد؛ میرا و مجموعهی داستان کوتاه کجا میتوانم پیدایش کنم. نتوانستم تمام راه بازگشت به خانه بخوانمشان، چون نگران بودم تا بخورند، از دستم بیافتند یا چیزی رویشان بریزد. تمام راه برگشت کیف را به خودم چسباندهبودم. حالا کتابها اینجا روی میزتحریر هستند و من تمام شب قرار است کتاب بخوانم.
3 295
در اتاقی که به اندازهی یک تنهائیست
دل من
که به اندازهی یک عشق است
به بهانههای سادهی خوشبختی خود مینگرد
به زوال زیبای گلها در گلدان
به نهالی که تو در باغچهی خانهمان کاشتهای
و به آواز قناریها
که به اندازهی یک پنجره میخوانند
فروغ فرخزاد
