fa
Feedback
شهرزاد

شهرزاد

رفتن به کانال در Telegram

دست‌هایم را در باغچه می‌کارم، سبز خواهم شد، می‌دانم.

نمایش بیشتر
3 295
مشترکین
+324 ساعت
+277 روز
+11630 روز
آرشیو پست ها
-تندتر برویم! تندتر برویم! فکر هم مثل گل است؛ آن‌هایی را که صبح می‌چینند، مدت بیشتری شاداب می‌مانند. [ایزابل، آندره ژید]

در بیست و پنج سالگی از زندگی چیزی جز آن‌چه که در کتاب‌ها خوانده‌بودم نمی‌دانستم، هیچ تردیدی ندارم چرا خودم را یک داستان‌سرا و قصه‌گو می‌پنداشتم: زیرا هنوز درنیافته و نفهمیده‌بودم که رویدادها با چه حقه و فریبی و با چه بدخواهی و بداندیشی خاصی درست همان چیزهایی از خودشان را از ما پنهان و پوشیده نگه می‌دارند که به احتمال بسیار زیاد برای ما جالب و جذاب هستند... [ایزابل، آندره ژید] پ.ن: من در آینده بیست و پنج‌سالگی‌م رو چطور خواهم دید؟

photo content

باز هم شمع‌ها را من‌ روشن‌ می‌کنم.
باز هم شمع‌ها را من‌ روشن‌ می‌کنم.

ترجمه‌ی نجف دریابندری

Indian Camp, Ernest Hemingway .pdf1.08 MB

داستان هشتم: اردوگاه سرخپوست‌ها اثر ارنست همینگوی نوشته‌ی من: پیش از پرداختن به داستان اردوگاه سرخپوست‌ها، قصد دارم در مورد تکنیک داستان‌نویسی‌ای که ارنست همینگوی ابداع کرده صحبت کنم؛ نظریه کوه یخ. [مصاحبه کننده: آیا وقتی چیزی نمی‌نویسید باز هم دائم در حال مشاهده و جستجو هستید؟ دنبال چیزی که شاید بتوانید از آن در جایی استفاده کنید؟ همینگوی: مسلم است. اگر نویسنده‌ای دست از مشاهده و جستجو بردارد کارش تمام است. اما او مجبور نیست تعمداً و آگاهانه دست به جستجو بزند. به علاوه لازم نیست فکر کند که چطور می‌تواند از چیزی در جایی استفاده کند. او هر چیزی را که می‌بیند به دانستنی‌های بی‌شمار دیگرش اضافه می‌کند. یک نویسنده باید براساس اصولی که کوهِ یخِ شناور در دریا، به ما می‌آموزد بنویسد. فقط یک هشتم از هر قسمتِ کوه یخ روی آب دیده می‌شود. شما می‌توانید هر آنچه را که می‌دانید از داستانِ خود حذف کنید و این قدرت و استحکام کوه یخ شما را زیادتر می‌کند. چون هر آنچه که حذف می‌کنید همان قسمت‌هایی از کوه یخ است که زیر آب قرار گرفته.] با چنین دیدگاهی باید با داستان‌های همینگوی رو‌به‌رو شد؛ تنها ۹ درصد از وقایع در ظاهر برای ما تعریف شده‌اند و ۹۱ درصد باقی زیر آب است. [همان ۹ درصد هم روایت درستی‌ست که به‌تنهایی کشش و جذابیت خود را دارد، وظیفه‌ی همه نیست که زیرلایه‌ها را بررسی کنند.] در داستان اردوگاه سرخپوست‌ها با راوی سوم‌ شخص عینی، دکتری به‌همراه پسر و دستیارش به محله‌‌ی سرخ‌پوستی بدوی‌طوری پا می‌گذارد تا به زن سرخپوستی که در وضع حمل دچار مشکل شده رسیدگی کند. زن روی تخت پایین، از شدت درد جیغ می‌کشد و همسرش در تخت بالا خوابیده‌است. ورای معنای ظاهری داستان که تقابل مرگ و زندگی‌، درد روحی و درد جسمی، مرد و زن است و در معنای عمیق‌تر کشمکشی هم میان دکتر و پسرش نیک برقرار است؛ نیک شاهد صحنه‌ی مرگ است و با حضور در این موقعیت، سؤال‌های فلسفی بسیاری به ذهن او راه پیدا می‌کنند. به این دیالوگ بپردازیم؛ [نیک پرسید: بابا، نمی‌تونی یه چیزی بهش بدی که جیغ نکشه؟ پدرش گفت: نه، من داروی بیهوشی ندارن، ولی جیغ‌هاش مهم نیست. من‌نمی‌شنوم، چون که مهم نیست. شوهر در تخت بالا به دیوار غلتید.] همین جمله‌ی آخر نشان می‌دهد جیغ‌های زن برای شوهر خیلی مهم است و او در سکوت بسیار رنج می‌کشد. پ.ن: شخصیت نیک آدامز در داستان‌های دیگری هم آمده‌ و او هر بار در داستان‌ها در موقعیت‌های جدیدی قرار می‌گیرد که او را به فهم مسائل عمیق‌تری می‌رساند. #سه‌شنبه‌های_داستان‌کوتاه

.

Repost from N/a
تموم شد. بعدش بغلش کردم و تمام صحنه‌هاش رو توی ذهنم تصور کردم. الان نمی‌تونم درباره‌ش چیزی بنویسم. همین که شهرزاد بهم گفت: «کارت‌پستال... پروای عزیز من که چقدر می‌ترسه و چقدر غمگینه و چقدر مادره... خیلی دوستش دارم.»

[عکس یک فنجان قهوه، مثلن شیار نور زیبایی هم روی آن افتاده] صبح به‌خیر دوستان☕️

photo content

روز خوبی نبود. از آن‌روزها که زمین و آسمان اخ می‌شوند، هرکسی از ظنّ خود یار من می‌شود، لب‌خند آدم‌ها کجکی می‌نماید و کوچک‌ترین حرف عالم و آدم یعنی بالای چشم‌ت ابروست؛ از آن روزها خلاصه. صبح پشت سیستم هی تق‌ تق تق روی کیبورد و هی هورت هورت هورت چای کیسه‌ای تا ساعت بگذرد. بعد هم که ساعت گذشت یک‌نفر بدجا پارک کرده‌بود و ماشین در نمی‌آمد. بعد زنگ زنگ زنگ که "فلان‌فلان‌شده لکنته‌‌ات را جلوی پارکینگ پارک نکن" را قورت بدهی و متمدنانه بگویی" لطفا ماشین را جابه‌جا کنید." ساعت پنج عصر انگار که کتکم زده باشند. یک مشت تینت آلبالویی روی گونه‌هایم خالی کردم و رفتم دیدن میم؛ اسفناج یا همان ماری‌جوانای ملوان زبل. بالاخره هر کسی نیاز دارد یک‌جوری از باتلاق این‌روزهایش بیرون بیاید. حالا با لباس بیرون روی تخت افتاده‌ام. دوست دارم همین را بخوابم تااااااا...اصلن تا هر وقت که عشقم می‌کشد. چهار تا قل‌‌هوالله و یکی دو تا آیه‌ی دیگری را که از روزهای دین‌داری در خاطرم مانده بخوانم، فوت کنم به تن و بدن و بالش و تخت که این یک شب بدون کابوس بگذرد. دیشب یکی با ماشین مستقیم آمد توی شکمم، از خواب پریدم و درد داشتم؛ درد پریود. اصلن همه‌ی نکبت‌ها زیر سر همین است.

هر جا که نور باشه، من هم اون‌جام.🐛
هر جا که نور باشه، من هم اون‌جام.🐛

شاید...

از مقابل یک کتاب‌فروشی رد می‌شدم که دیدم آگهی‌ای روی ویترین آن چسبانده‌اند: "استخدام همکار؛ دارای تجربه‌ی کتاب‌فروشی و حداقل مدرک کارشناسی." شانه‌ای بالا انداختم و وارد شدم. کتاب‌فروشی بزرگی بود با قفسه‌های سراسری یک‌دست چوبی متعلق به انتشارات علمی و فرهنگی. مرد جوانی در حال جابه‌جا کردن کتاب‌های ایرانی بود. وقتی گفتم برای مصاحبه این‌جا هستم کتاب‌ها را روی زمین رها کرد و رفت. چند دقیقه بعد من را به انتهای کتاب‌‌فروشی هدایت کرد. مرد میان‌سالی با موهای جوگندمی، عینکی روی نوک بینی که به بندآویزش متصل بود پشت میز مربعی‌شکل چوبی‌ای نشسته‌بود. بساط نان بربری و پنیر و چای روی میز پهن بود. به من هم تعارف کرد که نپذیرفتم. رو‌به‌روی مرد نشستم. بی‌مقدمه سؤال کرد که ادبیات کدام کشور بیشتر مورد علاقه‌ام است؟ پاسخ دادم: فرانسه. خواست چند نویسنده‌ی فرانسوی نام ببرم. گفتم: بالزاک، موپاسان، ژرژ ساند، رولان، ... با اشاره‌ی دست متوقف‌م کرد. پرسید کدام کتاب از بالزاک را خوانده‌ام؟ پاسخ دادم: باباگوریو، چرم ساغری، اوژنی‌گرانده، ... باز همان کار را تکرار کرد. من در مصاحبه‌های کاری بوده‌ام، این اما بیشتر برای‌م تجربه‌ی یک پرسش کلاسی در زنگ ادبیات بود. خواست داستان کتاب باباگورویو را تعریف کنم. بماند که لحن مچ‌گیرانه‌‌ی مرد به مذاق‌م خوش نیامده‌بود. از ذهن‌م می‌گذشت که اگر این مرد پی ببرد من خودم شغل دارم و برای محک خودم یا چیزی که هنوز هم دلیلش را نمی‌دانم این‌جا نشسته‌ام چه واکنشی خواهد داشت. نفس گرفتم پاسخ دهم که گفت نیازی نیست. عینک را روی چشمانش برگرداند. به پشتی صندلی تکیه داد و گفت: "من‌ برای اولین بار آمده‌ام این کتاب‌فروشی، مدتی‌ هم هست از مطالعه دور مانده‌ام. چه پیشنهاد می‌کنی؟ پاسخ به این سؤال به‌لطف ناشناس‌هایی که در کانال دریافت کرده‌ام خوراکم است. اول خواستم‌ از تجربه‌ی کتاب‌ خواندنش بگوید، از کتاب مورد علاقه‌اش و این‌که به چه موضوعی بیشتر علاقه دارد؛ ایرانی یا خارجی و در نهایت کتابی را معرفی کردم. در صورت‌ش هیچ‌چیز مشخص نبود. کاغذی مقابلم گذاشت برای نوشتن اطلاعات شخصی و البته پاسخ به سؤال‌های تست هوش از تاریخ‌ادبیات. چند لوگوی انتشارات ردیف کرده بودند که باید نامشان را می‌نوشتم؛ ماهی، نیلوفر، خود علمی و فرهنگی و یکی دوتایی که از وجودشان بی‌خبر بودم. مصاحبه که تمام شد مرد یک‌جمله گفت: خب ساعت کار این‌جا از ۱۴ تا ۲۱ است. از کِی می‌توانی شروع کنی؟ خیلی خوش‌حال بودم و در عین حال حسرتی توأمان با اندوه درونم را می‌خورد. ساعت را بهانه کردم و بیرون آمدم. فقط یک قدم با کتاب‌فروش‌شدن فاصله داشتم.

شاهکار. ❤️

این هم دیدگاه قشنگیه مخصوصن که نوشتی "بفهمیم چقدر آدما می‌تونن زیر فشار کم بیارن"

خیلی حس خوبی داشت شنیدن این وویس. آدمی‌زاد فراموش‌کاره آبی، کار درست همینه که همه‌چیز رو برای آینده ثبت کنیم.

نور زمستانی. فرش قرمز. گلشیریِ جان.✨
نور زمستانی. فرش قرمز. گلشیریِ جان.✨

وای از این مجموعه داستان💆🏻‍♀