شهرزاد
رفتن به کانال در Telegram
3 444
مشترکین
+324 ساعت
-167 روز
+14930 روز
در حال بارگذاری دادهها
کانالهای مشابه
ابر برچسبها
هیچ دادهای
مشکلی وجود دارد؟ لطفاً صفحه را تازه کنید یا با مدیر پشتیبانی ما تماس بگیرید.
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
نوامبر '26نوامبر '26
نوامبر '26
+7
در 0 کانالها
اکتبر '26
+245
در 8 کانالها
Get PRO
سپتامبر '26
+94
در 6 کانالها
Get PRO
اوت '26
+164
در 8 کانالها
Get PRO
ژوئیه '26
+158
در 8 کانالها
Get PRO
ژوئن '26
+59
در 1 کانالها
Get PRO
مه '26
+42
در 2 کانالها
Get PRO
آوریل '26
+6
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '26
+7
در 2 کانالها
Get PRO
فوریه '26
+82
در 26 کانالها
Get PRO
ژانویه '26
+59
در 17 کانالها
Get PRO
دسامبر '25
+79
در 6 کانالها
Get PRO
نوامبر '25
+426
در 13 کانالها
Get PRO
اکتبر '25
+99
در 7 کانالها
Get PRO
سپتامبر '25
+155
در 9 کانالها
Get PRO
اوت '25
+257
در 22 کانالها
Get PRO
ژوئیه '25
+123
در 8 کانالها
Get PRO
ژوئن '25
+168
در 12 کانالها
Get PRO
مه '25
+132
در 5 کانالها
Get PRO
آوریل '25
+478
در 28 کانالها
Get PRO
مارس '25
+159
در 12 کانالها
Get PRO
فوریه '25
+225
در 18 کانالها
Get PRO
ژانویه '25
+238
در 11 کانالها
Get PRO
دسامبر '24
+286
در 11 کانالها
Get PRO
نوامبر '24
+240
در 11 کانالها
Get PRO
اکتبر '24
+195
در 11 کانالها
Get PRO
سپتامبر '24
+368
در 17 کانالها
Get PRO
اوت '24
+174
در 10 کانالها
Get PRO
ژوئیه '24
+190
در 11 کانالها
Get PRO
ژوئن '24
+66
در 5 کانالها
Get PRO
مه '24
+91
در 5 کانالها
Get PRO
آوریل '24
+127
در 4 کانالها
Get PRO
مارس '24
+79
در 3 کانالها
Get PRO
فوریه '24
+145
در 11 کانالها
Get PRO
ژانویه '24
+349
در 11 کانالها
Get PRO
دسامبر '23
+258
در 7 کانالها
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 04 نوامبر | +1 | |||
| 03 نوامبر | +5 | |||
| 02 نوامبر | +1 | |||
| 01 نوامبر | 0 |
پستهای کانال
| 2 | خانم دلووی، ترجمه بلندیهای بادگیر، چای (که عجیب خوشمزهست)، هوای خیلی خیلی سرد و یه باد خیلی ملیح ولی سوزان، آهنگ Two ghosts هری استایلز، دانشگاهی که روزهای پنجشنبه خلوته و قابل تحمل. | 440 |
| 3 | یک صبح دیگر و نشخوار تازهای که مغز ما در هر دقیقه گنجایش چند نفر آدم را دارد؟ گاهی فکر میکنم مغزم ایستگاه متروییست؛ چند مأمور درشتهیکل آدمها را از درزها میفشارند تو و درها بسته نمیشوند و قطار حرکت نمیکند. آدمها در قطار، قطار در ذهن من میماند و من دقایقی طولانی به نقطهای خیره میشوم. | 1 032 |
| 4 | کار دوست شاعر توانمندم. | 1 059 |
| 5 | مستند «به حکمت مخروبه» منتشر شد.
مستند «به حکمت مخروبه» که پنجرهایست رو به زندگی و آثار «هرمز علیپور» شاعر ایرانی به کارگردانی «اشکان عینی» منتشر شد. شما میتوانید با کلیک بر روی لینک زیر این مستند را در پلتفرم youtube تماشا کنید:
https://youtu.be/ZeGx-U68z7Q?si=vRtrK9u4po-qvrOb | 1 067 |
| 6 | دیشب به این بیت زیبا از ناصرخسرو برخوردم؛ "
دل بخیره چه کنی تنگ، چو آگاهی
که جهان سایه ابر است و شب آبستن؟
مفهوم بینهایت زیبایی دارد؛ "چرا بیهوده دلتنگ میشوی، وقتی میدانی جهان گذراست و شب حامل روز بعدی؟"
امیدوارم شب، حین طلوع آفتاب وضع حمل رضایتبخشی داشتهباشد. تا فردا. | 607 |
| 7 | شبهای بلند خانهی ما./ | 1 256 |
| 8 | استتیک کردن روزمرگی برای دوام آوردن./ | 449 |
| 9 | در راه برگشت به خانه میبینم پسر جوانی پشت وانت، لوبیا سبز میفروشد. یک کیلو میخواهم. با معشوقهاش صحبت میکند؛ میخواهد تماس را قطع کند، دخترک اما رضایت نمیدهد و پسر جوان شرمگین میخندد و میگوید" آخه باید برم. شارژمم آخراشه." گوشی را بین صورت و شانهاش گذاشته، لوبیاسبزها را میدهد دستم. میگوید: "حلال کن آبجی، نیمکیلویی اضافه کردم تا رند بشه." میگویم اشکالی ندارد ولی دراصل محاسباتم بهم ریختهاند. من همان مقداری را میخواستم که تا پیش از شروع جنگ تمام شود.
عصر با میم از خانه میزنیم بیرون. چندساعتی، چیزی حدود هفت کیلومتر خیابانها را گز میکنیم و درنهایت در کافهای آرام میگیریم. از صبح برای چایشیرعسلی این کافه دلم را صابون زدهبودم، اما وقتی رسیدم دیگر نمیخواستماش. برای دقایقی در ذهنم یکیبهدویی برپا شد و درنهایت همان چایشیرعسلی را سفارش دادم. فکر کردم اگر تا چند روز دیگر جنگ بشود، حسرتاش بر دلم میماند. وقتی آماده شد، بدون اینکه از خوردنش لذتی ببرم، فقط تمامش کردم.
تک تک تصمیمهایی که اینروزها از الک جنگشدن یا نشدن میگذرند، فقط صدای انفجار را کم دارند. همهچیز یکجور جنگ نصفهونیمهایست درون تخم؛ پوستهها ترک برداشتهاند، اما هنوز کامل نشکستهاند. فقط هر شب قبل از خوابیدن آرزو میکنم حداقل وقتی خوابم، انفجارها ناغافل سر نرسند. | 2 471 |
| 10 | آنچه گذشت، در شهر، مهر سال پنج./ | 2 247 |
| 11 | آنچه گذشت، خانه، مهر سال پنج./ | 2 011 |
| 12 | بالاخره. خیلی خیلی برات خوشحالممم.💗💗💗💗💗💗 | 882 |
| 13 | روز یا شب؟
نه، ای دوست، غروبی ابدیست | 2 265 |
| 14 | یک روز دیگر. روزهای گذشته را دراپ و در صفحهی سفید امروز درگ میکنم؛ از محل کار برمیگردم. کلید درب خانه را با لمس انگشت پیدا میکنم؛ آن که بزرگتر است و یکی از شیارهایش تیز، کلید ورودی واحد است. در را پشت سرم قفل میکنم؛ چون درب خانه چفت نمیشود. هنوز کولر را روشن میکنم تا برگهای از حال رفته، رو بیایند. کارها را بدون فکر انجام میدهم. همهچیز مو به مو؛ فنجانهای قهوه را میشویم، آب جوش میگذارم، یونیفرم را جای خودش آویزان میکنم، گاز را برق میاندازم، کف آشپزخانه را تی میکشم، اقلام شام را مرتب میگذارم. همهی کارها که تیک خورد، میروم کنج خودم.
روزهای اول در خانه جای خالیام در اتاق خودم -در خانهی پدری- بود که بیشتر از همه آزارم میداد. جای خالی شهرزادی که پشت میز تحریر بنشیند، به درختان پشت پنجره نگاه کند، در آینهی طلاییاش عکس بگیرد، روی قالی قرمز کتابهایش را نیمدایره بچیند. در همان وانفسا هم خواهرم تصویری برایم فرستاده بود؛ یادآوری گوگلفوتو از اعماق گالریاش. من بودم؛ روی تخت، غرق خواندن کتاب و بدون توجه به او. عکس را از دور گرفتهبود، درب اتاق نیمهباز بود ولی من کامل دیده میشدم. یادم هست آن شب بعد از دیدن عکس خودم چهقدر اشک ریختم. اینجا هم میز تحریرم در اتاق است، اما رو به دیواری سفید. کتابخانهام دوپاره شده؛ یکی پشت میز ناهارخوری و بقیهاش در کنج پذیرایی. بعد از گذراندن دورهی سوگواریام بالاخره یک روز با خودم فکر کردم حداقل شمایل و چیدمان خانهمان طوریست که انگار اتاق من را از هر طرف کشیدهباشند. حالا هر تکه از گذشتهام یکگوشهی خانه است. از فردای همان روز بود که گوشهی میز ناهارخوری شد کنج من.
بعد از اینکه کارهای خانه را تمام کردم، با فراغ بال مینشینم. شارژر دوربینم، ساز و کار جالبی دارد. باتری دوربین را میگذاری درون آدابتوری و بعد آن را به برق میزنی. وقتی روی صندلی، پشت میز مینشینم همین حس را دارم که به آدابتور وصل شدهام. از اینجا به بعد دیگر اینتر را میزنم تا روز تازه نوشته شود. یک قصیدهی نو از ناصرخسرو، یک غزل از حافظ، یک حکایت از سعدی و در انتهای روز منتظر میمانم تا میم سر برسد و حین آمادهکردن شام تمام خواندههایم را برایش تعریف میکنم. | 2 208 |
| 15 | عصر جمعه را اینطور آغاز کردم و وقتی سرم را بالا آوردم آسمان، تیره بود. گم کردن گذر زمان، نعمت بزرگیست. | 2 114 |
| 16 | صبح بهخیر✨️ | 2 497 |
| 17 | من میز شما رو خیلی دوست دارم. | 5 206 |
| 18 | نمیدونم این عکسها رو ممکنه دوست داشته باشید یا نه، و اصلا نمیدونم میزم جالبه یا نه - تا حد زیادی نسبت به هیچچیزی مطمئن نیستم، ولی از این به بعد قراره بیشتر از میزم عکس بفرستم اینجا | 1 937 |
| 19 | آیا زمین که زیر پای تو میلرزد
تنهاتر از تو نیست؟
پیغمبران، رسالت ویرانی را
با خود به قرن ما آوردند
این انفجارهای پیاپی،
و ابرهای مسموم،
آیا طنین آیههای مقدس هستند؟
ای دوست، ای برادر، ای همخون
وقتی به ماه رسیدی تاریخ قتلعام گلها را بنویس. | 2 793 |
| 20 | اکنون نهال گردو
آنقدر قد کشیده که دیوار را برای برگهای جوانش معنی کند
از آینه بپرس نام نجاتدهندهات را | 1 817 |
