شهرزاد
رفتن به کانال در Telegram
3 441
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-57 روز
+15630 روز
آرشیو پست ها
3 440
من دیروز تلماسه شروع کردم😭 فعلا نظر خاصی درموردش ندارم هنوز به اسمای عجیب غریبش عادت نکردم
3 440
خطوط پایانی کتاب "شهباز و جغدان" را که خواندم، از بهت ناتمامماندن آن چندبار صفحات را زیر و رو کردم که اشتباه نکردهباشم، چون در این نسخهی قدیمی یکیدوجایی صفحات جابجا شدهبودند.
نسخهی پیدیاف را هم چک کردم، توفیری نکرد؛ پروندهی قتلی که جلال آریان (بله، باز هم جلال آریان)، ناخواسته درگیرش شدهبود مختومه شدهبود، اما پروندهی زندگی خودش نه و هیچ سر در نمیآورم چرا فصیح اینچنین پایانی را برای رماناش اختیار کرده. با اینهمه از خواندنش ذرهای پشیمانی ندارم، که خواندناش خنکای پاییز تجریش، دربند، خیابان پوشیده با برگهای مردهی درخت چنار پهلوی (ولیعصر امروزی) و خلاصه بگویم تهران پیش از انقلاب را برایم تصویر میکرد.
نمیدانم چطور میشود که الگوهای تکراری و دستِ روی فصیح، دلزدهام نمیکند. انگار برای شروع هر رمان ابتدا جلال آریان را روی صندلیهای انتظار فرودگاه و یا صندلیهای هواپیمای ایرانایر مینشانده و بعد تصمیم میگرفته او را درگیر ماجرای یک شخص تازهی آشنا یا غریبه کند؛ با شخصیتهایی یکی از دیگری دلنشینتر؛ از "نامهای به دنیا" آنجلا، از "زمستان ۶۲" منصور فرجام و از "شهباز و جغدان" سیروس روشن همیشه در خاطرم زنده خواهند ماند. هر چه موهای جلال آریان جوگندمیتر میشود، هم حوصلهاش کمتر شده و هم راحتتر زنها را دک میکند. خود فصیح در گفتگویی با سعید کمالی دهقانی گفته: "یک روز وقتی هنوز جنوب بودم تصمیم گرفتم یک کاراکتر در زندگیام انتخاب کنم به نام جلال آریان. در هر داستانی که جلال آریان در آن حضور دارد، یک نفر هست که رنج میبرد و تلاشش را میکند اما ماجرا به مرگ ختم میشود."
البته در مقالهای خواندم که فصیح، ایدهی این رمان را از "ترکهمرد" نوشتهی دشیل همت برداشتهاست، با این تفاوت که همهچیز در "شهباز و جغدان" ایرانیزه شده و بهجای نیویورک در تهران جریان دارد.
3 440
باور دارم ادبیات بهترین ابداع بشر برای مقابله با ناامیدی بودهاست.
[نامههایی به یک نویسنده جوان، یوسا]
3 440
اعتقاد من این است که زندگی -من آن را کلمهی بزرگی میدانم.- درونمایههای داستانی را از خلال تجربیاتی خاص که در ضمیر خودآگاه یا ناخودآگاه نویسنده نقش میبندند، به وی تحمیل میکند. همینها بعداً نویسنده را وا میدارند تا برای رها شدن از دستشان، آنها را به یک داستان بدل سازد.
[نامههایی به یک نویسندهی جوان، یوسا]
3 440
حس میکنم مثل سابق -پیش از اینکه مدتی طولانی در غار فرو برم.- دیگه خوندن متنهای منو دوست ندارید.
3 440
کتاب "نامههایی به یک نویسندهی جوان از یوسا" دیگه چاپ نمیشه. دنبال پیدیافش بودم که این کامنت رو دیدم. کاش میتونستم بفهمم این شخص ۱۰۰۱ کتاب پیش از مرگ رو به کجا رسونده.
3 440
کرم کدویات را قورت بده.
ساعتهای آغازین بامداد امروز طی تصمیمی غیرمنطقی -پیشتر با کتابهای دیگر هم اینکار را کردهام- از نامهی اولِ یوسا به نویسندهای جوان رونویسی کردم، هرچند در طول رونویسی چندمرتبهای از ذهنم گذشت که ممکن است کار بیهودهای باشد، اما وقتی بعد از گذشت چند ساعت، نامه را انگار که برای شخص من فرستادهشدهباشد، در خلوت خواندم، از بیهودگی تمام جریان رونویسی کاست.
بعد از خواندن نامهی اول نه ابهام، که هزارتویی در مغز و قلبم در حال شکلگیری بود؛ بیشتر از اینکه منِ مخاطبِ نامه از یوسا پرسیدهباشم "چهطور میتوانم نویسنده شوم؟"، یوسا بود که بهنظر با پرسیدن "تو اصلن میخواهی نویسنده شوی؟ با من اتمام حجت میکرد. "برای من نامه نوشتهای، پس انگار میخواهی." و بهدنبال آن شروط و اصولی را تعیین میکرد که تندادن به آنها به تعبیر او عبور از دروازهی ورطهی هولناکیست.
بازی ادبیات بیضرر نیست.حالا بر سر در ورودی هر هزارتو یکی از سؤالهای یوسا قرار گرفتهاست؛ "آیا جزء آن دستهای هستی که میلی درونی با خاستگاهی ناشناخته، تو را به پیشکشکردن زندگیات در راه نوشتن وادارد؟ آیا حس میکنی به انجام کار نوشتن فراخواندهشدهای؟ و آیا تنها با به فعلیتدرآوردن این قریحه است که به کمال میرسی؟" و چندین و چند سؤال دیگر که اگر صادقانه به آنها پاسخ دهم، خیلیچیزها را پشت سر خواهم گذاشت. جایی از نامه آمده که
هرکس که به این زندگی جانفرسای بسیار متفاوت با زیستن روزمرهی واقعی تن میدهد، در حقیقت بهطور غیرمستقیم انتقاد و امتناع خود از زندگی و دنیای واقعی و نیز تمایلاش به جایگزینساختن همهی آنها با آنچه در خیال و آموزههایش ساخته اعلام میکند، اما در مقابل کسی که عمیقاً از زندگی واقعی رضایت دارد، چرا باید وقتش را صرف امری چنین جاهطلبانه و کیمیاگرانه -آفرینش واقعیتهای دروغین- نماید؟اگر یوسا زنده بود، قطع به یقین از او میپرسیدم که برای ریشهدار کردن امتناع از زندگی حقیقی و تغذیهی شور و اشتیاق در این امرِ جاهطلبانه چه باید کرد؟ خودم فکرهایی دارم؛ بهنظرم نه فقط خوراک ذهن که سبک زندگی آدم هم در این عمقبخشیدن مؤثر است، البته به یمن زندگی در ایران گمان نمیکنم در این زمره قرار نگرفتهباشم. پشتبند هر جملهی "حتا اگر غریزهی ادبی و استعداد و چه و چه داشتهباشی هم نویسندهشدنات امری حتمی نیست، حداقل یکبار آمده که با پشتکار و نوشتن روزمره میتوان به موفقیت دست یافت، که البته بعد اینجمله هم باز خبری از کارت گارانتیای نیست، چون همهچیز در ارتباط با نوشتن مبهم و اسرارآمیز است، اما اگر شبیه کاری که بانوان اشرافی در قرن نوزدهم کردهاند -شهیدان طریقت زیبایی که از هراس چاقی مفرط و بداندامی کرم کدو میبلعیدهاند تا اندامشان سایهروشنی از پری دریایی به خود بگیرد.- کرم کدو ببلعی و تمام و کمال زیر یوغ نوشتن دربیایی. بعد از اینجمله دیگر نگفتهبود "که امری قطعی نیست".
3 440
فرض کن تو کارگردان یک ویدئوی یوتیوبی درباره ادبیات ایران. تو این ویدئو چی رو نشون میدی تا بیننده رو غرق داستان کنی؟
@GhostoflibBot 💌
