شهرزاد
رفتن به کانال در Telegram
3 441
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-57 روز
+15630 روز
آرشیو پست ها
3 441
Repost from N/a
یک روزی در زمستان پارسال که با استادم صحبت میکردم بهم گفته بودند: «اگر واقعاً ادبیات نمایشی رو دوست داری هر چقدر که میتونی نمایشنامه بخون. یادش بهخیر، منم یک وقتی خیلی میخوندم. تئاتر هم کلی میدیدیم. اون موقع تئاترها ارزون و باکیفیت بود. توی تالار مولوی که نزدیکمون بود با دوستهای دانشگاهمون بعد از دانشگاه. توام بخون، ببین.» خاطرم مانده بود. از سالها قبلتر وقتی هنوز نوجوانی بیشتر نبودم بیشتر از اینکه بگویم دوست دارم نویسنده شوم، میگفتم دوست دارم نمایشنامهنویس شوم. بیهیچ دلیل خاصی. آن موقع حتی نمایشنامههای چندانی هم نخوانده بودم. الان که فکر میکنم شاید صرفاً از کلمه «نمایشنامهنویس» خوشم میآمد و فکر میکردم عجب آدمهایی هستند آنها که نمایشنامه مینویسند. یک چیزی همان شانزده سالگی نوشتم اما گذاشتم یک گوشه خاک بخورد چون اصلاً به درد نمیخورد. اسفند پارسال همان را برای یک مسابقه در دانشگاه فرستادم و در کمال ناباوری برتر شد و به خاطرش بهم جایزه دادند. که البته هنوز هم فکر میکنم داور خوبی نداشتهاند که متوجه بشود نمایشنامه من اصلاً نمایشنامه واقعی نیست. تنها فکرهای بیسر و ته یک دختر شانزده ساله است.
اصلاً قرار نبود اینها را بنویسم. میخواستم بگویم ترم پیش یک کارگاه دو واحدی نمایشنامهنویسی داشتم که اصلاً نمایشنامه نمینوشتیم. نمایشنامه میخواندیم. استاد بهمان یک طرح درس داده بود که بیشتر شامل نمایشنامهنویسهای فارسی بود. با کلی آدم جدید آنجا آشنا شدم. چون یادم است روز اول کلاس که استاد پرسید نمایشنامه فارسی چی خوندین؟ من هیچچیز فارسیای نخوانده بودم. نمایشنامهای از یک نمایشنامهنویس عرب خوانده بودم حتی اما فارسی؟ نه! حتی بیضایی نخوانده بودم. آن کلاس باعث شد از رادی، مفید، فرسی، بیضایی، رضاییراد و بقیه بخوانم. برای نمایشنامهخوانی تمرین کنیم و برای نوشتن در مورد چیزهایی که میخوانم تلاش کنم. تجربهٔ جالبی بود.
یک روزی در این تابستان هم تصمیم گرفتم ده روز دهتا نمایشنامه بخوانم. قطعاً این برنامه در ده روز اجرا نشد. چون بعضیها را بیشتر از یک روز خواندم اما دیشب که آخرین صفحات دهمی را میخواندم فکر کردم همین است! من ادبیات نمایشی را دوست دارم چون حین خواندن، همهچیز را طوری که دلم بخواهد توی سرم روی صحنهٔ تئاتر کنار هم میچینم. شخصیتها را با فکر خودم و کلماتی که نمایشنامهنویس کنار هم چیده میسازم و حتی تصور میکنم دیالوگ را با چه لحنی ادا میکنند. یک تجربهای شبیه کتاب مصور خاله سوسکه در بچگیهایم. انگار از زنده شدن چیزها و بیرون آمدنشان از دل داستان خوشم میآید. دیگر فقط قصهی کاغذی نیستند. زنده میشوند، روی صحنهی تئاتر میایستند، به من خیره میشوند و با من حرف میزنند. این را دوست دارم. خواندن ده نمایشنامه را با الگوی یک روز ادبیات جهان و یک روز فارسی خواندم. با پرندهی آبی شروع کردم و با دو نمایشنامه چهار دقیقه و همان چهار دقیقه از نغمه ثمینی تمام. بعد از تمام کردن این آخری حوالی یکِ شب گیج شده بودم. داشتم خودم را روی همان صحنه تصور میکردم. کنارِ یونس. داشتم میشنیدم که آوا دارد به من هم میگوید: «تو به سرطان خاطره دچاری. نمیتونی از مرور کردن خاطرات بد دست برداری. وقتی یه جا زلزله میشه انگار تو زیر آوار موندی، وقتی حلب با خاک یکسان میشه انگار تو با خاک یکسان شدی.»
صدای آوا توی سرم میپیچد که داد میزد: «وقتی نمیتونی زندگی خودت رو نجات بدی. چطوری میخوای دنیا رو نجات بدی؟»
مثل آوا به خودم میگفتم: «چرا سرنوشت آدمهای زندگی من رفتن و تبعیده؟»
سرم یک خرده مهآلود بود و در یک کافهی نمور زیر آب در استانبول کنار آدمهای عجیبی گیر افتاده بودم. زل زده بودم به صحنهی تئاتری که در سرم ساخته شده و به آوا، یونس، آشیان و بقیه نگاه میکردم. من هم شبیه آنها بودم. شبیه همهشان. شبیه مسافرهای آن کافه که سه قطره امیدشان ناامید شده و با سه قطره امید الکی منتظر ماندند و پوسیدند. بعدش فکر کردم باید خورشید که در آمد یک چیزی در مورد تئاترهای توی سرم بنویسم.
3 441
این ویدئو قدیمیست، بهگمانم بهار بود. رفتم یک خوردنی شیرین پیدا کنم که با چای بخورم و وقتی برگشتم بهنظرم این تصویر خیلی زیبا آمد. باد خنکی پرده را میرقصاند و کتابهای روی میز ناجی من بودند. مثل اینکه امروز روز دوستداران کتاب است. کاش میتوانستم در این اتاق آفلاینکلابی راه بیندازم تا دور هم به مناسبت اینروز کتاب بخوانیم و از کتابها حرف بزنیم. امیدوارم دنیا پر از کتابدوستان حقیقی شود.
3 441
یکجا وسط قبرها ایستاده، بغمه زدهبود، تنها و گمشده. وقتی صدای قدمهای مرا شنید برگشت، لبخند زد. با انگشت اشاره کرد:"اینجا..."
رفتم دستم را بهآرامی دور شانههایش گذاشتم. "سردت نیست؟"
-"داغم."
قبری که او پاییناش ایستادهبود، سنگ مرمر خاکستریرنگ بزرگی داشت. با عشق و احترام به سنگ نگاه میکرد.
"اینجا آرامگاه ابدی فروغ است."
گفت:"آدم یهجوری میشه...نمیدونم چهجوری بگم، امروز صبح این ابیات یهجوری زیر پوستم میره."
[شهباز و جغدان، اسماعیل فصیح]
3 441
کتابی، خلوتی، شعری، سکوتی
مرا مستی و سکر زندگانیست
چه غم گر در بهشتی ره ندارم
که در قلبم بهشتی جاودانیست
• فروغ فرخزاد
3 441
روی تراس آفتاب سردی پهن بود. خانه دیوار به دیوار باغ مقبره ظهیرالدوله بود، با چشماندازی از گلها و درختهای باغ و سنگها و طارمیهای قبرها. کمی شراب ریختم و بهآرامی نوشیدم. دوردست میدان تجریش و بعد تهران در مه و غبار همیشگی گسترده شدهبود.
[شهباز و جغدان، اسماعیل فصیح]
3 441
خیلی دلم گرفت. اصلن از این زاویه به ماجرا نگاه نکردهبودم. فکرش رو بکنین! عالی نوشته شده.
3 441
سرنوشت آدمها چیز سادهای نیست ولی بعضیوقتها خیلی ساده عوض میشود؛ برای یک دانشآموز با یک تست کنکور و برای یک سرباز با یک شلیک اما برای من، یک جمله تغییرش داد: "قول بده بهم همیشه برام کتاب بیاری، اصلن کتابفروشی باز کن!" و منی که نمیدانستم فروش چیست و کتابفروشی چه، دکهدار کتاب شدم. اینها را خوب یادم هست، یعنی میدانم چرا کتابفروش شدم و اصلن چرا در خیابان فردوسی دکه باز کردم اما یادم نیست بعدترش چه شد، یعنی چرا همانی که گفت "کتابفروشی باز کن" هرگز نماند تا کتابفروشیام را ببیند. مهم نیست؛ سرنوشت من هم همین بوده. همیشه آخر شبها همین است بساطم، موقع جمع و جور کردن کتابهای زهواردررفتهام فکر کنم که چرا این شد و آخرش هم، مثل همیشه. انگار آن دختر و پسر جوان سمت دکهام میآیند، چه بدانم، شاید هم نه. چه شبیه من و او هستند؛ همانی که گفت "کتابفروشی باز کن" و نماند، یا شاید هم ماند و من خاطرم نیست. بگذار این کتاب را به دختر جوان بدهم، بلکه خوشش بیاید... آخ، قیمتش را اشتباه گفتم، فکر کنم کم گفتم..
- "پسرم این کتابه رو چند گفتم بهت؟"
+ "۵۰ تومن آقا"
گند زدهام، خیلی کم گفتم ولی نمیدانم قیمتش چه بود. چند بگویم؟ لعنتی. "نه، اشتباه شده، ۲۰۰ تومنه این."
عرق سرد روی پیشانیام نشست، لعنت به چشمانم که سو نمیکنند. لعنت به این حافظه. کاش کتاب را نگذارد و بخرد. شاید این دختر هم به پسر بگوید: "کتابفروشی باز کن." حالا امشب نه، یک شب دیگر. راستی؛ چه شد که او دیگر نیست؟ یعنی دکهام را دوست نداشت؟ اصلن دکهام را دید وسط شلوغیهای پائیز ۵۷؟ اشتباه کردم آن موقع کتابفروشی باز کردم. اشتباه کردم. آخ، آن کتاب دست پسر جوان چه میکند؟ کتاب حسنک وزیر را از کجا برداشته؟
بگذار بپرسم: "اون کتاب رو از کجا برداشتی؟"
پسرک بهتزده جوابم را میدهد: "خودتون دادین دست ما." خیط کاشتم. حواسم نیست. دختر بهتزدهتر، پسر را نگاه میکند. چیز بدی گفتم؟ نکند حرفی زده باشم؟ اصلن آن کتاب دست پسر و دختر چه میکند؟ از کجا پیدایش کردند؟ کاش بخرندش حداقل. دیرم شده، باید بروم کاباره کوچینی، امشب ابی قرار است بخواند. وعده دارم امشب، باید به او بگویم کتابفروشی باز کردهام. پسر و دختر که رفتند، من هم بروم بالا، کوچینی را پیدا کنم، ابی برایم بخواند: "تنهایی شاید یه راهه، راهیه تا بینهایت، قصه همیشه تکرار، هجرت و هجرت و هجرت..."
میم
3 441
آخر شب حوالی میدان فردوسی قدم میزدیم. در شب چیزی میگذشت که به قول فروغ، ماه سرخ بود و مشوش و بر آن بام، هر لحظه در او بیم فروریختن بود. دکانها یکی در میان باز بودند و آدمهای کمی مثل ما در پیادهرو بیهدف قدم میزدند. چشممان به دکهی زهواردررفتهای افتاد که پیرمرد آبرفتهای مقابل آن ایستادهبود و با دستمالی گرد روی کتابها را میگرفت. بیشباهت به نومهمان -شخصیت رمان مردی که آب میرفت نبود.- بهنظر میرسید بلوز و شلوار سالهای جوانیاش را پوشیدهباشد؛ آنسالها که استخوانهای درشتتر و قد بلندتری داشته. اینهمه از این خیابان گذشتهبودم، دریغ از اینکه یکبار متوجه اینجا شدهباشم، انگار کالسکهی فیلم نیمهشب در پاریس سر راهمان سبز شدهباشد.
پیرمرد با صدایی آرام و لرزان از کهولت سن پرسید:"چی میخونین؟"
ما که فکر کردیم منظورش رشتهی تحصیلیمان باشد، گفتیم: "خیلیوقته درسمون تموم شده."
به ما نگاه نمیکرد، سرش پایین بود و گوش چپاش را به سمت ما گرفتهبود. دستاناش را که پر از لکهای قهوهای بود رو به ما گرفت و گفت:"نه، نه، منظورم کتابه."
میم گفت:"همهچیز؛ رمان، کتاب تاریخی، سیاسی.."
کتابی را رو به من نگه داشت؛ کتاب قطور مشکیای مزین به یک نقاشی مینیاتوری که رویش نوشتهبود "حسنک وزیر، جلد دوم". چنین کتابی آنهم درست در روزهایی که به خواندن تاریخ بیهقی میگذرد بر جادوییبودن ماجرا میافزود. پرسیدم جلدهای دیگر را دارد، که نداشت یا پاسخ درستی نداد، درست خاطرم نیست.
قیمت کتاب را که پرسیدم، گفت:"پنجاه تومان."بیمقدمه آنچه از فکرم گذشت را به زبان آوردم:"چرا اینقدر پایین." که فکر میکنم نشنید که هیچ واکنشی نشان نداد.
داخل دکه ظلمات محض بود. کتابها کپهکپه روی هم انباشتهشدهبودند، بدون هیچ نظم خاصی، اما تمیز و هر کتاب در لفاف کاوری پلاستیکی. کتاب "خانوم" از مسعود بهنود را در میان انبوه کتابها پیدا کردم که پیرمرد گفت:"پونزدهصفحهی اولش نیست، نمیدونم چرا یهنفر باید پونزدهصفحهی اول کتاب رو گم کنه."
بعد پرسید: "این کتاب رو از کجا برداشتی؟" منظورش همان حسنک وزیر بود.
گفتیم:"شما خودتون این کتاب رو به ما دادین."
پیرمرد گفت:"آهان. آره، ببخشید."
کمی بعد باز پرسید: "قیمتش رو چند گفتم؟"
-"پنجاه تومان."
دوباره گفت: آره، ببخشید.
هر ببخشیدی که برای خاطر فراموشیاش به زبان میآورد، نیشگون ریزی از قلب من بود.
پرسید: "مسعود هنوز تو بیبیسیه؟"
اول، متوجه منظورش نشدیم، بعد فهمیدیم مسعود بهنود را میگوید. میم بهآرامی گفت:"بله، فکر کنم." دیدم فراموشی پیرمرد او را هم منقلب کردهاست. کتاب "خانم" را از او خریدم. تشکر کردیم و او در پاسخ به ما گفت "ممنونم که اینکتاب رو برام آوردین." منظورش همان حسنک وزیر بود.
وقتی از دکه دور میشدیم، اطراف را تار میدیدم و زمزمه میکردم که در شب کوچک من دلهرهی ویرانیست، وزش ظلمت را میشنوی؟
