3 293
订阅者
+724 小时
+367 天
+11030 天
帖子存档
3 293
"شهباز و جغدان" فصیح هم که فقط داره دلتنگم میکنه. قلبم فشرده میشه از زمانهای که دیگه نیست. فشرده به معنای واقعی کلمه.
3 293
امروز داستان کوتاه زیبایی از بورخس خواندم به نام "شب عطیهها". تعداد دفعات خواندن خطوط ابتدایی داستان از شمارشم خارج شدهاست.
"بحث بر سر مسئلهی شناخت بود. یک نفر نظریهی افلاطون را، مبنی بر اینکه همهچیز را قبلاً در عالمی پیشین دیدهایم، مطرح کرد و چنین نتیجه گرفت که شناختن در واقع بازشناختن است. اگر اشتباه نکنم، پدرم گفت بیکن نوشته است اگر آموختن به یادآوردن باشد، نادانستن لاجرم به معنی فراموشکردن است. مخاطبی دیگر، آقایی مسن که ظاهراً این مباحثهی ماوراءالطبیعی گیجش کردهبود، مصمم شد رشتهی کلام را به دست گیرد. با لحنی شمرده و مطمئن گفت: هنوز نتوانستهام این قضیهی مُثُل افلاطونی را بفهمم. هیچکس به یاد نمیآورد که اولینبار کِی رنگ زرد یا سیاه را دیده یا مزهی میوهای را چشیده و از آن خوشش آمدهاست؛ شاید چون خیلی کوچک بوده و نمیتوانسته درک کند این آغاز رشتهای است که سر دراز دارد."
فکر میکنم نامعتبرترین راوی اول شخصی باشد که تا بهحال در داستانها خواندهام. راوی اولی، داستانی از پیرمردی را روایت میکند که در آن پیرمرد، خود، گفتههای زنی را که همراه با قبیلهاش مورد حمله سرخپوستها قرار گرفتهاند. این ماجراها خاطرات نوجوانی هستند که همهچیز را تحت تأثیر نوشیدنیهای سکرآور شنیده و تجسم کردهاست. خیال در داستان چنان پررنگ میشود که شنیدهها، شبیه به صحنهی تئاتر مقابل چشمان او جان میگیرند، تا حدی که مرگ و عشق را باهم در یک شب درک میکند. بورخس بدون شک فیلسوف بزرگیست و تا جایی که من میدانم راوی داستانهایش هم خود او هستند که قدم در مسیر شناخت هستی، عشق، مرگ و مفاهیمی از این قبیل میگذارند.
عنوان اصلی این داستان The Aleph است؛ نقطهای که تمام نقاط جهان را در خود جای داده و به انسان این امکان را میدهد که همهچیز را در یک لحظه ببیند. زیر زمینی که پیرمرد در نوجوانی به آن پا میگذارد هم همان نقطهی Aleph است. نمیدانم چطور میشود یک مفهوم فلسفی را اینچنین به داستان تبدیل کرد. خارقالعاده است.
3 293
ملاقات اسماعیل فصیح با ارنست همینگوی:
کلاس من از اول فوریه شروع شد. بیشتر درسها درباره ادبیات جهان بود؛ با دو درس خاص درباره کارهای ارنست همینگوی. استادان به کارهای او بیشتر از کارهای دیگر نویسندگان آمریکا و اروپا توجه میکردند. ماهها بود که استادان ادبیات دانشگاه و دانشجویان علاقهمند از ارنست همینگوی، که همان نزدیکیها زندگی میکرد، دعوت کرده بودند روزی به دانشگاه بیاید و درباره زندگی و نوشتههای خود برایشان سخنرانی کند. همینگوی این دعوت را عقب انداخته و گفته بود حال و حوصله و توانش را ندارد. سرانجام در ماه آوریل جواب مثبت داد و قرار شد روز یکشنبه بیست و سوم آوریل، ساعت ۱۰ صبح، سخنرانیاش را انجام دهد.
آن روز من و آنابل (همسر نخست اسماعیل فصیح) صبح زود به دانشگاه رفتیم تا جای خوبی در سالن پیدا کنیم. نشان به آن نشانی که همینگوی تا ساعت یازده پیدایش نشد. سرانجام خبر رسید که وارد محوطه دانشگاه شده. لباس اسپورت با شلوارک شکاری و پیراهن نیمتنه ورزشی به تن داشت. او که در آن زمان شصتساله بود، به سالن اجتماعات نیامد. روی صندلیای وسط چمن باغ بزرگ نشست و رئیس دانشگاه استادان هم حریفش نشدند.
همه حاضران، استادان و دانشجویان به صورت نیمدایره جلویش نشستند. من و آنابل در اولین ردیف جا گرفتیم. همینگوی همین که منتظر بود همه سر جاهایشان بنشینند، مدام عصایش را از این دست به آن دست میکرد و به من خیره شده بود. لابد چون مثل بقیه پسرها موبور و چشمآبی نبودم. با صدایی ظریف و کمی زنانه پرسید: «شما کجایی هستید؟» حتماً فکر کرده بود من با آن خوشپوشی و پوست سبزه اهل آمریکای لاتین هستم. با لهجه آمریکایی گفتم «آیرَن»، که البته دو معنی داشت: یکی «ایران» و یکی «من دویدم». با خنده سرش را بالا گرفت و پرسید: «تمام راه را؟ از آسیا تا آمریکا؟»
گفتم: «نه، آقا! با اتوبوس و قطار و هواپیما.»
- «چه میخوانید؟»
- «زبان و ادبیات انگلیسی. من در تهران کتاب «پیرمرد و دریا» را خواندهام. در جهان کمنظیر است. بهترین رمانی است که تاکنون نوشته شده.»
- «اینطور فکر میکنید؟»
- «اثر ادبی جاودانهای است و کاملاً نمادین، زیرا وقتی مرد در دریای زندگی بزرگترین ماهی عمرش را گرفت و آن را با قایق به ساحل کشاند، کوسههای خونخوار از آن جز اسکلتی باقی نگذاشته بودند.»
با خندهای کمحوصله یک انگشتش را به طرف من دراز کرد و پس از مکث کوتاهی فقط گفت: «Right». همه دست زدند. آنابل برگشت و با عشق و تحسین به من نگاه کرد. فکری در سرم میچرخید. نمیدانستم ارنست همینگوی به من گفته «Right» یعنی درست است یا «Write» یعنی بنویس!
روزی شگفتانگیز و نازنین از آب درآمد. تنها باری بود که او را، که در هشتاد کیلومتریام زندگی میکرد، دیدم. دفعه بعدی وجود نداشت. یک ماه بعد شنیدم که با شلیک گلولهای در دهانش خود را کشته است.
3 293
انگار سالها از نوشتنم میگذشت. مهم نیست چقدر خونده بشه، مهم نیست خوب باشه یا نه، مهم نیست کلام ارزشمندی باشه یا نه فقط مهم اینه که بنویسم.
3 293
پس از تجربهی تلخی که از خواندن "بادهی کهن" اسماعیل فصیح نصیبم شد، بهسختی کتاب دیگری از او دست گرفتم. البته حالا دیگر میدانم حساب "بادهی کهن" و چند کتاب دیگرِ پس از منزویشدن فصیح، از آثار دیگر او جداست. در صفحهی ابتدایی این رمانِ تازه دستگرفته به نام "نامهای به دنیا" شعری از امیلی دیکنسون آورده شده که: این نامهی من است به دنیا، که هرگز به من ننوشت. در این رمان باز جلال آریان است که رفاقتها و عاشقانهای رقم میزند با دخترکی بسیار جوانتر از خودش به نام آنجلا اهل ایالت میشیگان. فصلهایی از کتاب به گذشتههای روشن و دور در آمریکا و ایرانِ پیش از انقلاب برمیگردد و فصلهایی هم روایتگر زمان حال و سال ۶۶ شمسیست؛ سالهایی که جنگ نه فقط در شهرهای جنوبی که در تبریز و تهران هم سایه انداخته. هنوز ترتیبی برای خواندن کتابهای فصیح در ذهن ندارم، اما بهتر است اینیکی پس از زمستان ۶۲ خواندهشود.
در جلسهای پیرامون زندگی و آثار فصیح پی بردم او هم با سیل جوانان ایرانی برای تحصیل روانهی آمریکا میگردد. در حیاط دانشگاه، ارنست همینگوی را ملاقات میکند و از معدود دانشجویانیست که میتواند با او همکلام شود و همین نقطهعطفی میشود برای چاپ داستانی از او در مجلهای انگلیسی. از زندگی حرفهای او که بگذریم در آنسالها عاشق زنی به نام آنابل میشود که پس از یکسال زندگی عاشقانه، میمیرد. نمیدانستم به جای "میمیرد" چه فعل دیگری میشد بگذارم تا مرگ را شاعرانه نمایاند. در "نامهای به دنیا" گاهی نقاب جلال آریان کنار میرود و خود فصیح را میبینم که حتا در رمان غیرواقعیای خودش هم نمیتواند پرده از تجربهی تلخ زندگی گذشتهاش بردارد. جلال آریان در این کتاب میگوید که در گذشته عاشق زنی به نام آنابل بوده که این زن "میمیرد". همین و دیگر هیچ. حتا وقتی آنجلا از او خواهش میکند بیشتر توضیح دهد، هیچچیز اضافهتری نمیگوید.
این رمان بلافاصله پس از انتشار در سال ۱۳۷۹، از تمام کتابفروشیها و لیست اسامی کتابهای منتشرشدهی فصیح در انتشارات ذهنآویز پاک شدهاست. توقیف این کتاب در دوران ریاستجمهوری خاتمی که اظهار میکردهاند دوران او "بهشت مطبوعات" بوده، فصیح را بسیار سرخورده و منزوی میکند. توقیف کتاب هم چندان دور از انتظار نیست؛ ایرانِ پس از انقلاب، شبیه به غدهای سرطانی درون تمام دوستدارانش ریشه میدواند، ایرانی و غیرایرانی هم ندارد. هر کس که برای آباد کردن در اینجا بود و هست به حاشیه رانده شده و میشود. بیان این حق مطلب به مذاق هیچ عالیرتبهای خوش نمیآید، این است که در نطفه خفهاش میکنند. ابتدا رمان و بعدتر فصیح را.
3 293
سلام شهرزاد عزیز، من همیشه فک میکردم آدم متفاوتیام و تازگی هام مطمئن شدم، از اونجایی که همیشه نمیتونستم دوست هایی تا حدودی شبیه خودم پیدا کنم تصمیم گرفتم ولی بزنم شاید که بتونم با لذت بیشتری علایقم رو به اشتراک بزارم، اگر دوست داشتی ممنون میشم چنل من رو فرآورد کنی، کمک بزرگیه، در آخر ممنونم ازت💘🦢
https://t.me/groupofmoonlover
3 293
فکر کنم اینها خوبه
مثلن یادمه دفتر بزرگ رو که خوندم، نتونستم صبر کنم موعد بعدی کتابخونه برسه، دو جلد بعدیش رو سفارش دادم اومد. کمحجم و قشنگن.
3 293
سلام شهرزاد عزیز. خیلی صادقانه میگم که نوشته های کانالت تنها نوشته های طولانی که همیشه کامل میخونم و لذت میبرم و حتی به پارتنرم نشونش میدم. نوشته هات رو لطفا دریغ نکن ازمون🤎
و اینکه یه سوال، من حدود یک سال بخاطر شرایطی که پیش اومد برام نتونستم کتاب بخونم، و الان که وقتش رو دارم نمیتونم کتابی دستم بگیرم، پیشنهادی داری برای خلاصی زودتر از این شرایط؟
