fa
Feedback
سیموس

سیموس

رفتن به کانال در Telegram

سیموس به معنای کسی است که کوچ کرده تا خودش را پیدا کند. اگه خواستین بهم پیام بدین اینجا میتونید پیدام کنید: @Simosdolli

نمایش بیشتر
652
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+67 روز
+3230 روز
آرشیو پست ها
همه‌ی شاخه‌های وجودش ز خشم طبیعت شکسته..
همه‌ی شاخه‌های وجودش ز خشم طبیعت شکسته..

حس میکنم بچه‌ی خودمه، میبوسمش میبوسمش و می‌دونم که دریافتی می‌کنه این عشق رو.. حتی اگه قبلا مثلش رو ندیده باشه..
حس میکنم بچه‌ی خودمه، میبوسمش میبوسمش و می‌دونم که دریافتی می‌کنه این عشق رو.. حتی اگه قبلا مثلش رو ندیده باشه..

پیام صوتی02:16

🌧️ از بهار تا بهار، احساس میکردم زندگی همینقدر است، آن کسی که عدد روی عدد می‌گذرد، احتمالا باد را نمیشناسد، شاخه را نمیشناسد
+7
🌧️ از بهار تا بهار، احساس میکردم زندگی همینقدر است، آن کسی که عدد روی عدد می‌گذرد، احتمالا باد را نمیشناسد، شاخه را نمیشناسد یا اندوهی را که بدون دبه و سرکه چند فصل می‌ماند و وقتی جا افتاد، در زمستانی سرد مزه مزه‌اش می‌کنی و آنچنان که سرت را به قلبت نزدیک میکنی، میروی.. . . بها: ۲۵۰۰ تومان زمینی، برای کسی که بارها بهارها را باخت. . . #سیموس

https://line-of-action.com/ این سایت برای طراحی هست، به این صورت که میتونید مدل مدنظرتون (فیگور، طبیعت، پرتره، طبیعت بی‌جان و..) زمان و یه سری چیزا رو انتخاب کنید و مشغول طراحی بشید.

می‌خوام بشینم این آهنگ‌ رو گوش بدم و امیدوار باشم که دنیا جادویی باشه بعدش درخت میشم، کاغذ، یه برگ حتی. هر چیزی جز یک آدم.

وقتهایی هست که آدم نمی‌داند کدام کار درست و کدام کار اشتباه است، وقتهایی هم اصلا نمیداند چه کار باید بکند، من دومی هستم، نمیدانم چکار باید بکنم، نه این طرف را میشناسم نه آن طرف را، تنها بنشینم و گریه کنم و بعد وقتی که اشک خواست بند بیاید یاد یک چیز غمگین‌تر بیفتم. دستشویی میروم گریه میکنم، ظرف میشورم گریه میکنم، میدوزم گریه میکنم، هر کاری که میکنم گریه میکنم، به جای همه‌ی آدمها، بعد میپرسند چه شده؟ هیچ چیز نمیگویم، هیچکس‌نمیفهمد. این نخ که از قلبم به قلبت وصل شده است نامرئیست مامان، این نخ را هر بار گره زدم مامان، تنهایی.. @simosdoll

سلام مامان، با تو قهرم و تنها دوست دارم برای تو بنویسم. این متناقض است، هسته‌ی زردآلو است در گلویم. دارد خفه‌ام میکند مامان.
سلام مامان، با تو قهرم و تنها دوست دارم برای تو بنویسم. این متناقض است، هسته‌ی زردآلو است در گلویم. دارد خفه‌ام میکند مامان. به آهستگی.. من در آشپزخانه غذاها را طوری میپزم که تو نمی‌پزی، ظرف‌ها را طوری در کابینت‌ها میچینم که تو اخم میکردی که نه، اما مامان، این مبارزه سراسر باختن است، وقتی که همه‌ی این مدت تنها آهنگ‌هایی را خواندم که از تو شنیدم، شب به گلستان تنها منتظرت بودم، باده ناکامی در هجر تو پیمودم، منتظرت بودم منتظرت بودم.. مامان انکار از شناخت می‌آید از نزدیکی زیاد، کسی که چیزی را نشناسد نمیتواند آن فرم را به هم بریزد. مامان یادت هست برایت گل‌های آبی کشیدم که بگویم ناراحتم؟ تو اما گفتی که گل‌های قرمز را دوست نداری، گفتی گل باید آبی باشد، یا حتی بنفش.. چند روز پیش چندتا از آن‌ها را پیدا کردم، آن را قاب میکنم، میچسبانم روی دیوار.. مامان تو در زندگیم یک گل بودی، تنها یک گل آبی، یک گلی آبی غمگین.. @simosdoll

سلام مامان، با تو قهرم و تنها دوست دارم برای تو بنویسم. این متناقض است، هسته‌ی زردآلو است در گلویم. دارد خفه‌ام میکند مامان. به آهستگی.. من در آشپزخانه غذاها را طوری میپزم که تو نمی‌پزی، ظرف‌ها را طوری در کابینت‌ها میچینم که تو اخم میکردی که نه، اما مامان، این مبارزه سراسر باختن است، وقتی که همه‌ی این مدت تنها آهنگ‌هایی را خواندم که از تو شنیدم، شب به گلستان تنها منتظرت بودم، باده ناکامی در هجر تو پیمودم، منتظرت بودم منتظرت بودم.. مامان انکار از شناخت می‌آید از نزدیکی زیاد، کسی که چیزی را نشناسد نمیتواند آن فرم را به هم بریزد. مامان یادت هست برایت گل‌های آبی کشیدم که بگویم ناراحتم؟ تو اما گفتی که گل‌های قرمز را دوست نداری، گفتی گل باید آبی باشد، یا حتی بنفش.. چند روز پیش یک از آن‌ها را پیدا کردم، آن را قاب میکنم، میچسبانم روی دیوار.. مامان تو در زندگیم یک گل بودی، تنها یک گل آبی، یک گلی آبی غمگین..

دیروز یک خانه به پیراهنم اضافه کردم، با چندتا پنجره، شیروانی‌دار.. فکر کردم رویاهایی که به قلب آدم نزدیک باشن، زودتر برآورده
دیروز یک خانه به پیراهنم اضافه کردم، با چندتا پنجره، شیروانی‌دار.. فکر کردم رویاهایی که به قلب آدم نزدیک باشن، زودتر برآورده میشن.

یه روزهایی از خواب که بیدار میشم دلم می‌خواد جهان رو فتح کنم، یه روزهایی هم دلم می‌خواد به خورشید شلیک کنم و خاموشش کنم.

درخت کاج عزیزم سلام، امروز بعد از دوختن پنج بدن عروسک، البته هنوز بدون کله‌هایشان، فرصت کردم که برایت بنویسم. حدودا یک هفته از آخرین نامه و دیدار می‌گذرد، در طی این روزها تلاش کردم که دوباره از اول شروع کنم، اما مجبور شدم خیلی به عقب برگردم، بیست و نه سال و فکر کنم از شکم مادر بیرون نیامده ترکم کرده‌اند. راستش را بخواهی همین‌طور هم هست. نه درخت کاج نمی‌خواهم چشمانت را به هم نزدیک و خم کنی، درست است که این موضوع بارها قلبم را به درد آورده، اما ناراحتم نمیکند، یا درست‌تر است که بگویم متوقفم نمیکند، مثل دیروز که تمامی سیاهی تهران را از روی کابینت‌ها پاک میکردم، دستمال را به قلبم هم خواهم رساند. درخت کاج من بدون پیرایش حرف‌هایم را به تو زدم، لطفا آن‌ها را همان‌طور بخوان، نگران نباش و دنبال معنای جدیدی نگرد، زندگی روزها و آدم‌های مهربان هم دارد. به امید دیدارت، در یک روز بارانی. @simosdoll

01 Leprous - Below.mp313.61 MB

میتوانم بگویم خیلی مهم است که آدم با چه چیزی احساس خستگی کند. یعنی در این باره باید کمی خساست به خرج داد، لازم است آدم از خودش بپرسد این که این کار، آدم، شهر، خانه و هر چیز دیگر خسته‌ام میکند، چقدر می‌ارزد؟

درخت کاج عزیزم سلام، امروز به دیدنت آمدم، هیچکس را نداشتیم که از ما عکس بگیرد، یک درخت گردوی بزرگ روی تو سایه انداخته بود و آ
+2
درخت کاج عزیزم سلام، امروز به دیدنت آمدم، هیچکس را نداشتیم که از ما عکس بگیرد، یک درخت گردوی بزرگ روی تو سایه انداخته بود و آفتاب به تو نمیرسید، برگهایت کمی خشک‌تر شده‌اند، یا با من اینطور دست دادی؟ احتمالا فهمیدی که شاید دفعه‌ی بعد خیلی دیرتر بیایم یا اصلا دیگر نیایم. من جلوی گریه‌ام را گرفته‌ام و زودتر ترکت کردم و به تو خیلی چیزها را نگفتم. اما هنوز امیدوارم چرا که در کتاب فروشی یک کارت پستال دیدم،نوشته بود: نامه تقریبا یک دیدار است. درخت کاج عزیزم لطفا به این چیزها فکر کن، بگذار آسوده بروم و باور کن این بار مجبورم. باید بروم درخت کاج و قول میدهم باز هم برایت بنویسم، از آدم‌ها، از چیزهایی که میسازم، شادی‌هایم.. و حتی شاید یک روز یک کتاب نوشتم و تقدیمش کردم به تو، درخت کاج، دوستی که دستش به قلبم می‌رسید..

درخت کاج عزیزم سلام، امروز فهمیدم تو هم مامان هستی، هم بابا! خسته نمیشوی؟ دلتنگ، وقتی که یک دانه روی زمین می‌‌افتد؟ درخت کاج مامان بودن چه شکلیست ؟ من چند روز پیش که یک بچه در خیابان خواست برایش بستنی بخرم،دوباره دلم خواست مامان بشوم، صدایش کردم که برویم انتخاب کنیم، گفت شکلاتی باشد، بعد دستهای کوچکش را گذاشت روی پیشخوان تا ببیند بستنی‌اش در چه مرحله‌ای است، گفت کلاس اول است، با هم از روی کاغذ فاکتور شروع به خواندن کردیم: بستنی شکلاتی با تکه‌های کیک میخواستم بغلش کنم، یقه‌اش را صاف کنم، کلاه بخریم. اما شماره‌ی ۲۰۱ را خواندند، صدای واقعیت هم این شکلیست، تو را از خیالت بیرون می‌آورد و میروی آن سمت خیابان و نگران که حالا تنهایی چکار میکند، چکار می‌کنم.

امروز ظهر نشده، ده دقیقه در بالاترین نقطه‌ی خانه که میشد نشست، نشستم گریه کردم، گریه کردم چون خسته بودم، مدام نقطه‌‌های زندگی را به هم چسباندم و دیگر نمی‌توانم،تمام شد. درخت کاج شانه‌هایم درد میکنند، این شکاف پاره‌ی میانِ زندگیم را چقدر گریه کنم تا پر شود؟ چرا هر چقدر میکشم، می‌نویسم و راه میروم زندگی تمام نمیشود؟

پیام صوتی00:31

پیش‌ طرحهایی در سفر 🔸 برای فروش پ ن: آدم قشنگی باشید و به اشتراک بذارید 🌝 @simsdoll ارتباط مستقیم @simosdolli
+4
پیش‌ طرحهایی در سفر 🔸 برای فروش پ ن: آدم قشنگی باشید و به اشتراک بذارید 🌝 @simsdoll ارتباط مستقیم @simosdolli