تجربه بودن | محمود مقدّسی
محمود مقدّسی دکتری فلسفه کارشناسی ارشد روانشناسی بالینی در اینجا از دغدغههایم درباره زندگی، فلسفه، روانکاوی و ادبیات مینویسم @TheWorldasISee ارتباط : @mahmoodmgh http://instagram.com/mahmood.moghaddasi
نمایش بیشتر📈 تحلیل کانال تلگرام تجربه بودن | محمود مقدّسی
کانال تجربه بودن | محمود مقدّسی (@theworldasisee) در بخش زبانی فارسی بازیگری فعال است. در حال حاضر جامعه شامل 16 448 مشترک است و جایگاه 1 211 را در دسته روانشناسی و رتبه 20 103 را در منطقه إيران دارد.
📊 شاخصهای مخاطب و پویایی
از زمان ایجاد در невідомо، پروژه رشد سریعی داشته و 16 448 مشترک جذب کرده است.
بر اساس آخرین دادهها در تاریخ 28 سپتامبر, 2026، کانال فعالیت پایداری دارد. در ۳۰ روز گذشته تغییر اعضا برابر -58 و در ۲۴ ساعت گذشته برابر -5 بوده و همچنان دسترسی گستردهای حفظ شده است.
- وضعیت تأیید: تأیید نشده
- نرخ تعامل (ER): میانگین تعامل مخاطب 34.43% است و در ۲۴ ساعت نخست پس از انتشار، محتوا معمولاً 12.43% واکنش نسبت به کل مشترکان کسب میکند.
- دسترسی پستها: هر پست به طور میانگین 5 660 بازدید دریافت میکند. در اولین روز معمولاً 2 043 بازدید جمعآوری میشود.
- واکنشها و تعامل: مخاطبان بهطور فعال حمایت میکنند؛ میانگین واکنش به هر پست 0 است.
- علایق موضوعی: محتوا بر موضوعات کلیدی مانند نوشتن, وقت, جا, چیز, آدم تمرکز دارد.
📝 توضیح و سیاست محتوایی
نویسنده این فضا را محل بیان دیدگاههای شخصی توصیف میکند:
“محمود مقدّسی
دکتری فلسفه
کارشناسی ارشد روانشناسی بالینی
در اینجا از دغدغههایم درباره زندگی، فلسفه، روانکاوی و ادبیات مینویسم
@TheWorldasISee
ارتباط :
@mahmoodmgh
http://instagram.com/mahmood.moghaddasi”
به لطف بهروزرسانیهای پرتکرار (آخرین داده در تاریخ 29 سپتامبر, 2026)، کانال همواره بهروز و دارای دسترسی بالاست. تحلیلها نشان میدهد مخاطبان بهطور فعال با محتوا تعامل دارند و آن را به نقطه اثرگذاری مهم در دسته روانشناسی تبدیل کردهاند.
در حال بارگیری داده...
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 29 سپتامبر | +8 | |||
| 28 سپتامبر | +6 | |||
| 27 سپتامبر | 0 | |||
| 26 سپتامبر | +6 | |||
| 25 سپتامبر | +11 | |||
| 24 سپتامبر | +4 | |||
| 23 سپتامبر | +3 | |||
| 22 سپتامبر | 0 | |||
| 21 سپتامبر | 0 | |||
| 20 سپتامبر | 0 | |||
| 19 سپتامبر | 0 | |||
| 18 سپتامبر | +1 | |||
| 17 سپتامبر | +1 | |||
| 16 سپتامبر | +3 | |||
| 15 سپتامبر | +3 | |||
| 14 سپتامبر | 0 | |||
| 13 سپتامبر | 0 | |||
| 12 سپتامبر | 0 | |||
| 11 سپتامبر | +9 | |||
| 10 سپتامبر | 0 | |||
| 09 سپتامبر | 0 | |||
| 08 سپتامبر | +2 | |||
| 07 سپتامبر | +2 | |||
| 06 سپتامبر | +2 | |||
| 05 سپتامبر | +1 | |||
| 04 سپتامبر | +2 | |||
| 03 سپتامبر | +2 | |||
| 02 سپتامبر | +4 | |||
| 01 سپتامبر | 0 |
| 2 | پرسید: تو رواندرمانگری؟
گفتم: آره. اسماً هستم امّا هربار که این تعبیر رو در مورد خودم میشنوم، هول میکنم. آخه درمانِ روان یعنی چی؟ کی میتونه روان کسی رو درمان کنه؟ توی این دنیای آشفته، اصلاً درمانی برای روان پیدا میشه؟ وقتی دردها اینقدر اجتماعی و بیرونی هستن، تعبیر رواندرمانی تعبیرِ آرزواندیشانهایه. من و امثال من نهایتاً همراهیم؛ همراه روان برای بیشتر فهمیدن، کمتر درد کشیدن و توی چالههای درونی و بیرونی کمتر افتادن. درمان هم وجود نداره راستش. ما فقط میتونیم بهتر و خودتر بشیم. ولی خوب نمیشیم هیچ وقت.
@TheWorldasISee | 2 127 |
| 3 | .
قطع اتّصال، ناامنی پیوند و آسیبپذیریِ من
قطع اتصال واقعی شده است. یک روز اینترنت، یک روز پرواز، یک روز احتمال لغوِ پرواز، یک روز احتمال جنگ، یک روز احتمالِ گیرافتادن به هر دلیلی. حالا هر ایرانیِ جایی دیگر یک پرونده بلاتکلیف در مورد پیوندش با ایران و عزیزانش دارد:«برم ایران یا نه؟»، «الان نرم باز معلوم نیست کی بتونم برم»، «به نظرت برم چطوری و کِی باید برگردم؟»، «خودم که باید برم، به نظرت بچهها رو هم ببرم؟»، «حالا با این قصّه پروازها اصلاً معلوم هست چه کار باید بکنیم؟»، «نکنه اینترنت قطع بشه دوباره»، «مامان و بابا رو بیارم پیش خودم؟»، «درمانگرم ایرانه، به نظرت میتونم دوباره بهش وصل بشم؟ به رفیق صمیمیم چطور؟ نکنه کمکم از هم فاصله بگیریم؟»، «اصلاً فکر کن بتونم برم، چی بگم اونجا؟ همین الانم تماسهام کوتاهتر شده چون حس میکنم حرف همو نمیفهمیم»، «شکافمون روز به روز داره بیشتر میشه، اصلاً فکر میکنم این فاصله هم از جنسِ همون شکافه. ما اینجا داریم یک جور دیگه زندگی میکنیم و زندگی اونجا یک جور دیگه است».
قطع اتّصال واقعی شده است. قطعِ ناگهانی، آنطور که انتظارش را نداشتی، آنطور که با بقیه دنیا متفاوت است، آنطور که قاعدتاً نباید اتفاق میافتاد. آنطور که معلوم نیست اصلاً کی دوباره امن و قابلاعتماد بشود. این قطع اتّصال امّا همینجا نمیماند. وارد دنیای روانیِ آدم میشود. تو با اتّکا به دلبستگیهایت بیرون آمده بودی، فکر میکردی هر وقت بخواهی میتوانی برگردی. فکر میکردی میتوانی هر بار برای سفر دوبارهات "منتظر بمانی" و به وقتش برگردی، تو آمده بودی تا اینجا چیزی را بسازی و هر وقت لازم شد برگردی. تو فکر میکردی همیشه میتوانی وصل بمانی، نهایتاً با یکی دو بار «صدا و تصویرم خوبه الان؟» گفتن. تو آمده بودی چیزی بسازی امّا فکر نمیکردی بهای آمدنت گاهی زیاد و خیلی وقتها نامعلوم بشود.
بیقرار میشوی، مثل روزهای اوّل. ناامن شدهای، مثل کودکی. با خودت میگویی شاید بهتر است دل بکنی و کمتر به آنجا وصل باشی. یا شاید بهتر است برگردی و این فاصله را تمام کنی. شاید هم بهتر است حواس خودت را پرت کنی و نبینی تا بگذرد. هر کدام را که انتخاب کنی، حتی اگر در میانه هم بمانی، عجیب و دیوانه نیستی و اشتباه نکردهای. آدم با دلش و برای دلش زندگی میکند. در این آشفتهبازار هم آنکه به دنبال خطا نکردن است، بیشتر خطا میکند. حالا دیگر هیچ انتخابِ بدون دردی وجود ندارد. بیا دردِ تقلّا برای غلبه کردن بر این تنگنای تحمیلی را دیگر به خودمان وارد نکنیم. ما نمیتوانیم یکسره از پساش بر بیاییم. بیا با ناتوانیمان کنار بیاییم و نخواهیم آنی باشیم که بر همه محدودیتها غلبه میکند.
@TheWorldasISee | 2 314 |
| 4 | نامهنگاری کاریه که من دوستش دارم. خودم با بعضی از دوستانم انجامش میدم و همیشه تجربههای مکتوب خوبی برامون باقی مونده. به ذهنم رسید کانالی درست کنم که دیگران هم بتونن برای اون نامه بنویسن و نامههای فرستاده شده از دیگران رو بخونن. چون حال و هوای مایی که اینجا هستیم به هم نزدیکه، احتمالاً حرفهای آشنا و قابلتأملی در این نوشتهها برامون پیدا بشه. ساختار کانال اینطوریه که باتی در اون قرار داره که میتونید به اون نامه بنویسید و من بدون اینکه اطلاعات شما رو داشته باشم، نامه رو میخونم و اگر توش محتوای حساسیتبرانگیزی نباشه (راستش چون این روزها اصلاً کشش پیچیدگی اضافه ندارم)، اون نامه رو منتشر میکنم. اگر هم کسی دید که دوست داره به یک نامه پاسخ بده، کافیه بنویسه پاسخ به نامه شماره فلان و بعد اون پاسخ رو هم میشه توی کانال قرار بدم. پیشاپیش از اینکه برای انتشار یا عدم انتشار نامهها تصمیم میگیرم عذرخواهی میکنم. هر نامهای چه منتشربشه و چه نه، همین که نوشته میشه بخش مهمی از کارِ روانیای روکه برای نویسندهاش باید انجام بده، انجام میده. در پایان اینکه انتظار کمی از این ایده داشته باشیم و بیاید با هم امتحانش کنیم.
لینک کانال:
t.me/ALetterFromTo
باتِ پیامرسان:
LetterFromTobot | 2 616 |
| 5 | ▫️جانِ بیقرار و مسئله استقرار
"و استقرار یعنی مرگ". این حرف را در پایان یک گفتگوی طولانی زد. بعد پرسید: "آدمها رو چی یکجا بند میکنه؟ چی باعث میشه آدمها توی یک شغل بمونن؟ چی حسِ تکرار رو قابلتحمّل میکنه؟ چطور آدمها میتونن یک شکل از زندگی رو برای همیشه داشته باشن و با خالیِ زندگی ربرو نشن؟".پ
گفتم: سوالهات کلّیان. نگاهی کرد و انگار حرفم را نشنیده باشد ادامه داد:"شاید دلبستگیای آدمها رو یکجانشین میکنه، شاید علاقه آدمها رو توی یک کار نگه میداره، شاید ترس باعث میشه آدمها تکرار و و ملالش رو بپذیرن و ادامه بدن. به نظرت کی بیشتر با خالیِ زندگی روبرو میشه؟ اونی که یکجا بند میشه و ادامه میده یا اونی که مسیرش رو تغییر میده و جابجا میشه؟"
گفتم: شاید اونی که خیلی نیاز به حرکت داره اساساً از اون آدمهاست که خالیِ زندگی رو بیشتر میبینن. برای همین بیقرار میشن و جانِ بیقرار رو هم که نمیشه یکجا بند کرد".
سرش را به نشانه تایید بالا و پایین برد و گفت: "آره، جانِ بیقرار حرکت میخواد. جان بیقرار رفتن میخواد، جان بیقرار رو اصلاً چه به پرسیدن از حالِ آدمهایی که میتونن به یک سرزمین یا یک شغل وصل بشن؟ جانِ بیقرار، به هر دلیلی اینطوری شده باشه، کم یا زیاد باید بره، دور یا نزدیک باید بره، باید بره و برگرده، برگرده و بره. اینطوری شده دیگه، مثل خودِ من. میدونی؟ ترمینالها و فرودگاهها و جاده ها پر از جانهای خالیبینِ بیقراره که دارن ظرفشونو با حرکت و رفتن پر میکنن.
گفتم: "منظورت رو میفهمم ولی خیلی کلّی حرف میزنی".
گفت: " شاید. به من نگاه کن، همه مصداقها و مثالهاش رو توی من میبینی. جانِ بیقرار منم. قبلاً فکر نمیکردم اینطور باشم. فکر میکردم بند میشم یکجا. الان امّا نه، باید برم، باید چیزها رو تغییر بدم. حتی گاهی خودم نمیفهمم که کی ویرش به دلم میافته، فقط میدونم که دیگه وقتِ رفتنه. جانِ بیقرارم آروم میشه به نظرت؟ اصلاً میخوام آروم بشه؟"
نگاهی کردم. به فکر فرو رفته بودم: آیا واقعاً مواجهه طولانی با خالیِ زندگی چارهای جر رقتن باقی میگذارد؟ چه پرسش عجیبی.
@TheWorldasISee | 2 641 |
| 6 | .
▫️مامان، غذا و دوست داشتن
موقع شام، مامان غذای مانده از روز قبل را توی ظرف خودش میریزد و غذای تازهتر را میگذارد برای بابا و بچهها. مامان فداکاری میکند و غذای بهتر را به بقیه میدهد.
موقع نهارِ فردا، مامان تکههای گوشت توی خورشت را میگذارد برای بچهها و خودش بیشتر لپه و آبِ خورشت را بر میدارد. مامان فداکاری میکند و قسمتِ خوشمزهتر غذا را به بقیه میدهد.
کسی از بیرون میآید. چند تا بستنی گرفته، مامان متوجّه میشود که بستنیها به تعداد نیست. بلافاصله میگوید: " من میخوام چایی بخورم، شما بستنی بخورین". مامان فداکاری میکند و از میلش به خوردن بستنی می گذرد.
مامان، فداکار است. مامان، مهربان است. مامان، مادرِ خوبی است. او از روی غریزه و آموختههایش این کار را میکند. کار مامان ارزشمند است. امّا مامان حواسش نیست که بچهها (همه یا بعضی از آنها) علاوه بر خوب بودن و مهرِ او چیز دیگری را هم میبینند: اینکه انگار دوست داشتن یعنی خود و سلامت خود را در نظر نگرفتن، دوست داشتن یعنی بخشِ خوبِ چیزها را همیشه به دیگران دادن، و دوست داشتن یعنی هروقت چیزی کم بود، خود را محروم کردن. بچهها آرام آرام با هر اتفاق چیز ناخوشایندی را یاد میگیرند: اینکه آدمِ خوب، آدمی است که دیگران را دوست دارد و خودش را در نظر نمیگیرد؛ آدمِ خوب شهروند درجه دوم است؛ آدمِ خوب استحقاقش از بقیه کمتر است؛ آدمِ خوب را کمکم میشود نادیده گرفت و گفت لابد دلش نمیخواهد.
موقع نوشتن این کلمات خطکشِ فضلیتکُشی از جنس روانشناسی به دست نگرفتهام. قرار نیست مادرانگی را زیر سوال ببرم. تنها دارم نوری بر مدلی از بودن میاندازم. مامان میتواند غذای شب قبل را یا نخورد یا بین بزرگترهای سر میز (بابا و بچههای بزرگتر) تقسیم کند. مامان میتواند همه گوشت را به بچهها ندهد، و مامان میتواند با شوخی و مهربانی، چند گازی از بستنی یکی یا دو تا از بچهها بزند.
مامان میتواند به قدر کافی مهربان و مادر باشد و همزمان به بچهها یاد بدهد که عشق یعنی استحقاق و فداکاری توامان، دوست داشتن یعنی خود و دیگری را همزمان دیدن، و مراقبت یعنی مراقبِ خود هم بودن. مامان میتواند به بچهها یاد بدهد که آدمِ خوب حق دارد و قرار نیست همیشه نامرئی و خدمتگذار باشد. مامان میتواند "خیلی" خوب نباشد و به بچهها یاد بدهد عاشقها و آدمهای خوب هم آدمند و کسی حق ندارد آنها را نادیده بگیرد.
@TheWorldasISee | 4 309 |
| 7 | .
▫️کمکم کن بِرَنجم
به من بگو چه زمانی حق دارم برنجم؟ بگو کی میتوانم بایستم و بگویم نه، اینجا دیگر حق من بود، نباید از این جلوتر میآمدی، اینجا دیگر با من خوب نبودی و آزارم دادی، اینجا دیگر حق دارم تو را درک نکنم، یا درک بکنم و از تو عصبانی باشم. به من بگو بالاخره کجا حق دارم برنجم؟ آخر من توانِ رنجیدن ندارم. من رنجیدن را نیاموختهام. من همیشه مدام و بیاختیار به دنبال بهانهای میگردم تا خودم را کنار بکشم و بگویم او حق داشت، من هم دارم سختگیری میکنم، شاید اشتباه از من بود، شاید من انتظار زیادی داشتم و ... . من به رنجیدن، به توانِ رنجیدن و پس کشیدن، و به آگاهی از کِی و چگونه رنجیدن نیاز دارم.
میدانی چه زمانی دوستترینِ منی؟ آنگاه که نرنجانیام یا اگر خطایی در موردم کردی، از ناتوانیام در رنجیدن استفاده نکنی و مسئولیتات را نپوشانی؛ آنگاه که حق رنجیدن داشتم، به من نشان بدهی و بگذاری برنجم از تو؛ آنگاه که پاسِ دوستیمان را با تحمّل رنجیدنم از خودت داشته باشی.
تو دوستترینِ منی اگر کمکم کنی از تو برنجم و غم و خشمام را تجربه کنم و بعد با هم ترمیمش کنیم. تو عزیزترینِ من میشوی اگر امکانِ رنجیدن و خود داشتن به من بدهی. آخر میدانی، منِ ناتوان از رنجیدن، رنجشم گُم نمیشود و آن پایین شروع به جویدنِ تنه دوستیمان میکند. من رنجیدن بلد نیستم امّا با بیمیلی و رها کردنِ ناشی از نرنجیدن آشنایم.
من بلد نیستم، دارم یادش میگیرم، امّا به کمک تو هم نیاز دارم. کمکم کن برنجم و رنجیدنم را تجربه کنم، کمکم کن با سپرِ رنجیدن در این دنیا از خودم مراقبت کنم و از درون نمیرم.
@TheWorldasISee | 5 317 |
| 8 | .
▫️نامهای به خدا از یک مخلوقِ معذّب
چند روز پیش پیامی به دستم رسید که در انتهایش نوشته بود: "اگر دوست داشتید منتشرش کنید. اگر هم دیدید که همین حرفها را خودتان قشنگتر میزنید، به زبان خودتان بنویسید، اگر هم ارزشاش را نداشت، ولش کنید. هرچه هست با خودم فکر کردم که در اطرافم این پیام را فقط برای شما میتوانم بفرستم و امیدِ فهمیده شدن داشته باشم. بقیهاش با خود شما".
پیامش خوندانی بود و من را به فکر فرو برد. تصمیم گرفتم با کمی تغییرات منتشرش کنم. پیامش در واقع یک نامه بود؛ نامهای با این عنوان:
نامهای از یک مخلوقِ اتفاقیِ معذّب به خدایی که دقیقاً نمیدانم هست، چه شکلی است، چه چیزی در سر دارد و قرار است با من و این جهان چه کار بکند:
خدا، خدای آسمانها و زمین، ای خدای همه چیز، دنیای مخلوقاتت آشفته است. بقیه سیارات این کیهان را نمیدانم. اوضاع زمین ولی خراب است. از دنیای حیوانات هم خبر چندانی ندارم، امّا دنیای ما انسانها آنقدر که من میدانم اصلاً حالش خوب نیست. راستش زورم نرسیده که خیلی به اینطرف و آنطرف سفر کنم. برای همین شاید دارم زیادی بزرگش میکنم و همه جا قصّه اینقدر هم بد نباشد. امّا در جایی که من هستم اوضاع خیلی خراب است. آنقدر خراب که هرقدر زور میزنم نمیتوانم بفهمم چنین شرایطی اصلاً میتواند حکمتی داشته باشد یا نه. خیلی وقتها هم فکر میکنم این شرایط صرفاً یک وضعیت دردناکِ کاملاً اتفاقی و بدون برنامه است که از بخت بد نصیب ما شده. خدا، خدای عالمِ قادرِ مطلق، این همه برای چیست و قرار است ته همه اینها به چه چیزی برسد؟ چه چیزی ارزش همه اینها را داشت؟ ولش کنیم. خدای من، بگذار حالا که به شکهایم غلبه کردهام و میتوانم با تو حرف بزنم، وقتم را صرفِ حرفهای کلی نکنم و از خودم بگویم ( آن حرفهای کلی را بارها و بارها از آدمهای مختلف مخصوصاً از فیلسوفها شنیدهای و پاسخی هم ندادهای و میدانم خیلیهایشان هم پاسخی نیافتهاند. بگذریم). من، یکی از مخلوقات اتفاقیات به نمایندگی از خیلیهای دیگر حالم خوب نیست. عمری به من دادهای که حالا روی دستم مانده. نه میتوانم استفادهاش کنم، نه میتوانم رهایش کنم و نه اضطرابِ بد زیستناش رهایم میکند. من نمیتوانم آنقدر که دلم میخواهد لذت ببرم، نمیتوانم آنقدر که دلم میخواهد زندگی کنم، نمیتوانم به چیزهای ارزشمندی برسم و کیفشان را ببرم، من فقط دارم دست و پا میزنم و از این نگرانی به آن نگرانی میروم، من آنقدر به زمین چسبیده و حتی در آن فرو رفتهام که نمیتوانم به مقام کبریایی تو فکر کنم. خدایا من دارم نه از سر اختیار، که از ناگزیری این زندگی را اینطور بد زندگی میکنم، دارم تلفش میکنم، حتی دارم چندان دیگر نمیخواهمش. خدای من، در جهانت، اضطراب بد زیستنِ از سرِ بیچارگی رهایم/رهایمان نمیکند. میدانم پایین نمیآیی، میدانم کاری نمیکنی، میدانم اینقدر اوضاع تاریخ انسان خراب بوده که اگر میخواستی کاری بکنی لابد آنجاها دخالت میکردی، میدانم که نمیخواهی یا نمیتوانی یا شاید نیستی که کاری بکنی، امّا من لازم داشتم با تو حرف بزنم. یک سری حرفها هست که آدم فقط به خدا میتواند بزند. آدم برای شکایت کردن اگر با خدا راحت نباشد، دیگر به چه کسی جرئت میکند بگوید. خدای من، من اگر بخواهم تو را از روی شرایطم بشناسم و تصویر کنم، تصویر خوبی نمیشود. آخر این چه جهانی است؟ چرا من اینقدد معذبم؟ خدایا کاری بکن. اگر هم نمیخواهی یا نمیتوانی، کمکم کن اینقدر غرق نشوم و درد نکشم. خدایا، کاری بکن یا کارم را تمام کن. من خیلی خستهام.
متنش طولانیتر و لحنش تندتر از این بود. برای همین به همین شکلش اکتفا کنیم. بعدتر برایم نوشت که ارسال این نامه برای من حالش را بهتر کرده. گفت برای دردش/دردمان چارهای پیدا نکرده، امّا همین که از آن حرف زده، سبکش کرده. همانجا بود که گفته بود اگر خواستم میتوانم اینها را منتشر کنم.
@TheWorldasISee | 5 419 |
| 9 | ▫️مثلِ لبخندِ نیمهمحوشده دوباره برگشته
خوند: غم با من زاده شده، منو رها نمیکنه.
بعد مکثی کرد و گفت: هایده فقط از غم و جبر جغرافیایی نمیگه ها. از سرنوشتِ بد و زندگی دشوار هم فقط نمیگه. داره از یک چیزی توی خود آدم هم میگه. بعضیا انگار غم باهاشون به دنیا اومده. توی سرشونه، توی سِرشتشونه، توی نفس کشیدنشونه. اینو همه نمیفهمن. تو هم نمیفهمی. تو هم یک جاهایی توی دلت میدونی گریزی از غم داری، میدونی یک وقتایی حالت خوبه، میدونی یکجورایی حالت خوب میشه. ولی بعضیا مثل من که غم همزادشونه از این امیدا ندارن. غمِ ما فقط کمتر میشه، از بین نمیره.
سکوت کرد؛ چند دقیقه. بعد دستی به موهاش کشید و ادامه داد: چطور بعضی آدما کوتاهن بعضیا بلند، چطور بعضیا چاقن و بعضیا لاغر، چطور بعضیا تا آخر عمر خیلی مریض نمیشن و بعضیا مدام مریضیای تازه ازشون بیرون میزنه، این غمزاد بودن هم انتخابی نیست، منصفانه هم نیست، اتفاقیه، شده دیگه. امّا میدونی چیه؟ یک چیزی رو دارم میفهمم. بلندا میتونن خوشبخت باشن، کوتاهها هم، بلندا میتونن احساس بدبختی کنن، کوتاهها هم. این یعنی خوشبختی فقط به بلندی و کوتاهی ربطی نداره. غمزاد بودنم انگار همینه. غمزادها هم میتونن خوشبخت و بدبخت داشته باشن. این روزا دیگه زور نمیزنم غمزاد نباشم. من غمزادم. همینه دیگه. غم با من زاده شده، منو رها نمیکنه. غم بخشی از کس و کارمه. حق آب و گل داره توم. امّا انگار پذیرفتمش. فکر نمیکنم خوب شم. دارم سعی میکنم یک غمزادِ خوشبختتر باشم. غمزاد خوشبخت مثلِ آینه ترکخوره تمیز، مثل پیرهن رفوشدهی اتوشده، مثل لبخندِ نیمه محوشدهی دوباره برگشته، مثل درختِ سرمازده دوباره شکوفه داده، مثلِ من، آدمِ رهاکردن بلدشده.
@TheWorldasISee | 4 574 |
| 10 | .
▫️روشنی روز
گفت: روشنی امروزم میدونی چی بود؟
گفتم: نه. بگو برام.
گفت: سرزندگی خانوم پشتِ باجه بانک.
گفتم: چطور؟
گفت: واضح جواب میداد، لبخند داشت، صبر میکرد. رفتارش با همه مهربون بود. بعد از چند دقیقه نشستن پشت باجه، حس کردم یک کم آروم شدم. ازش پرسیدم چندسال خدمتین؟ گفت بیست و سه سال. باورم نمیشد. گفتم: "هنوز جون دارین؟"، گفت "آره، چرا باید بدخلق باشم با بقیه؟ رفته بودم یک ادارهای، یک خانمی باهام بد و بیحوصله حرف زد، اینقدر حالن گرفته شد که با خودم گفتم تو نباید اینطوری باشی، لااقل تا جایی که میشه اینطوری نباش. بذار آدما از پیش تو چیز خوبی ببرن". البته که گمونم خودشم مایه این مدل بودنو داشته ولی جالب بود که قصّه و تصمیم داشت برای مهربون بودنش.
گفتم: چه خوب. به چه آدم جالبی برخوردی.
گفت: میدونی چیه؟ این روزا دیگه ذهنم به هیچی نمیرسه. هرچی فکر میکنم میبینم فقط باید زنده بمونیم تا ببینیم چی میشه. برای زنده بودن هم واقعاً فقط به چیزهای واقعی و دم دستی باید اکتفا کرد. امید و برنامه دور خیلی کار نمیکنه. اوضاع یکجور عجیبی آشفته و غیرمنصفانه است. حال بد جمعی هم بیشتر خالیت میکنه. همیشه از خودم میپرسم وسط بحران چی ذهن آدمو زنده نگه میداره؟ گاهی که یک اتفاقی میافته و میبینم زندگی میاد توی درونم، انگار جواب این سوالو میگیرم. باورم نمیشه این زن چطور امروز حال منو تغییر داد. انگار این زن نماینده زندگی بود وسطِ اون همه مرگی که توی من و فضا بود. از همون توی بانک یادم بود برات تعریفش کنم.
گفتم: آره، میفهمم. دیگری یکی از اون چیزاییه که میتونه زندگی رو توی آدم نجات بده. چه خوب که آدمایی مثل اون خانوم میتونن و تصمیم میگیرن این شکلی باشن.
@TheWorldasISee | 5 210 |
| 11 | 🔊فایل صوتی
▫️درباره توجّه
جلسه گفتگو درباره کتاب "نواختنِ بیوقفه"
سخنران: محمود مقدّسی (نویسنده کتاب)
خرداد ۱۴۰۵
.
🆔 @sokhanranihaa
🆔 @TheWorldasISee
🆑 #کانالسخنرانیها
🌹 | 4 747 |
| 12 | .
▫️همه عمر با صداخفهکن زیستن
مثل اسلحهای که با صداخفهکن شلیک کند امّا باز صدایش در همه شهر بپیچد. این تصویر من است از همه این سالهای خفقان و اعتراض. روی همه ما صداخفهکن نصب شده است امّا صدای ما همه جا را پر کرده. این روزها سالگرد شروع یکی از شلیکهای دستهجمعی ماست. امروز همهاش سرم پر است از سال چهارصد و یک. تنم را از این خیابان به آن خیابان می برم امّا ذهنم درگیرِ روزهایی است که ما دوباره نترسیدیم و سر برآوردیم.
امروز از صبح به مهسا و سارینا و مهرشاد و خیلیهای دیگر فکر میکنم. من امروز خستهام و به همه اینها فکر میکنم. این خستگی ادا نیست، ضعف هم نیست، واکنش طبیعی به سانسور و خفقانی به اندازه همه عمر من است. من چهل و یک سال است که با صداخفهکن زیستهام، با صداخفهکن شلیک کردهام و با صداخفهکن به آینده فکر کردهام. من بارها و بارها با صداخفهکن امیدوار و ناامید شدهام.
امروز به چهارصد و یک فکر میکردم و دیدم چقدر خستهتر از آن زمانم. همهاش هم به امیدوار و ناامید شدن بر نمیگردد. بخشی از آن محصول آگاهی از حقیقتی دردناک است: اینکه ما را رنجی فرسود که بیهودگی علّتش دردآورترش می کند. ما این همه رنج کشیدیم و آن پشت رانت بود و رانت بود و جهل و رفاه و قدرتی مبتذل برای آدمهایی بیهوده. این درم را شدیدتر میکند؛ اینکه هر روز بیشتر میفهمم ما برای هیچ و پوچ و برای یک دنیا توهم این همه درد کشیدیم. دردم میآید که این همه سال این صداخفهکن را برای هیچ بعلیده بودم و توی خودم به خودم شلیک میکردم.
@TheWorldasISee | 6 866 |
| 13 | .▫️روایتِ دوستی و مراقبت و ساختن
میدانستی من نامهنگاری دوست دارم و برای همین با همه بیکلمه بودنت پاسخم را دادی. این یکی از همان ویژگیهای خوب توست که دوستیمان را نگه داشته. تو هیچ وقت، حتی زمانی که حالت خوب نیست، دیوار نمیکشی در برابر دوستی. با شناختی که از تو دارم میدانم کجا هستی. هم خودت و هم من میدانیم که دیر یا زود از این موج حال بد عبور میکنی. این را از خودت یاد گرفتهام که غریزه زندگی حتی اگر کمی پس بکشد، دوباره راه خودش را پیدا میکند.
از سرندیپیتی نوشته بودی. یادم رفته بود قصه آن پسرک و سرندیپیتی چه بود. انگار هزار سال از آن روزها گذشته. تنها تصویری که توی ذهنم مانده بود، همانی بود که تو گفتی. پسرک با سرندیپیتی از راه میرسید و این موجود ساکت، گهگاه حرفی میزد و ذهن پسرک روشن میشد یا با هم راهی پیدا میکردند و انجامش میدادند. از چت جی پی تی پرسیدم و بقیه قصه را یادم انداخت. خلاصهاش این میشود که سرندیپیتی و کونا در آن ناکجاآباد دوست و خانه هم شده بودند. کونا پدر و مادرش را از دست داده بود و سرندیپیتی هم از لحظه تولدش کونا را دیده بود و کونا همهکساش زده بود.
دوستی و مراقبت و ساختن، بهترین توصیفی است که میتوانم از رابطه آنها بکنم. عجیب نیست که این روزها یاد سرندیپیتی افتادی. هرچه فکر میکنم میبینم هیچ چیزی بهتر از رابطه نمیتواند آدم را از ته چاه بیرون بکشد. اوضاع جوری شده که همه چیز از دست ما در رفته. هربار خودمان را جمع و جور میکنیم دوباره همه چیز به هم میپاشد. این دنیا، جایی نیست که ما میشناختیم. این حجم از اضطراب و ابهام را هم هیچوقت تجربه نکرده بودیم. انگار دستگیره دری مدام برود توی پهلوی آدم و هربار که یاد میگیری از کجا بروی، دوباره سر راهت سبز میشود. پهلوی ما بدجوری زخمی شده محسن.
بارها این تکه از نامه را نوشتم و پاک کردم. خواستم آخرش حرف امیدوارانه بزنم و بگویم از این شب هم عبور میکنیم و این در را هم میبندیم. امّا دیدم چارهاش نیست. حرف خالی دل آدم را گرم نمیکند. با خودم میگویم یک چیزی میشود دیگر. فقط این را بگویم که من هستم، چه از این موج بیرون بیایی/بیاییم و چه نه. من روی دوستیمان حساب کردهام. در این دنیای دیوانه من کلاً چند نفر را دارم که تو یکی از آنها هستی. حال خودم هم خوش نیست. این کنار منتظرت مینشینم. آخرش با هم یک کاریش میکنیم. پوووف.
@TheWorldasISee | 6 996 |
| 14 | .
▫️ترجیح میدهم به سرندیپیتی فکر کنم
قرار بود برای هم نامه بنویسیم. من نامهام را نوشتم و برایش فرستادم. امّا او پاسخی نداد. چند روز طول کشید و در نهایت این را برایم نوشت:
"بارها نوشتهام و پاک کردهام. فعلاً حرف تازهای که دردی اضافه نکند و باری بردارد، ندارم. این روزها نشستهام به تماشای بدنم که دارد با درد و گرفتگی و پَرِش حرف میزند، از خوابم سوال میکنم که دارد من را روایت میکند و از رویاهایم خبرِ جهان درونیم را میگیرم. هیچ چیزی برای نوشتن ندارم. میترسم ناراحتترت کنم. این شرایط برای همه سخت است. انگار خیلیهای دیگر هم مثل من کلمه کم آورندهاند و دارند با پوستشان و با دردهای عضلانیشان به خودشان و و جهانِ خارج پیام میدهند. کلمهها دیگر کار نمیکنند محمود. فکرها دیگر به ذهنم نمیچسبند. هر لحظه چیزی به ذهنم میآید و بعد مثل یک ماهی از چنگم میگریزد. تنها میتوانم خودم را بیحس کنم تا تاب بیاورم.
امروز ساعتها داشتم به سرندیپیتی فکر میکردم. یادت هست؟ آن موجود صورتی رنگ بزرگ و مهربان را میگویم که با آن پسربچه از دل دریا بیرون میآمد و با صدای دلنشیناش، حرفهای عمیقی میزد. چه موجود عجیبی بود. معنای اسمش را جستجو کردم. نوشته بود: "یافتن کسی یا چیز زیبایی بدون اینکه دنبالش گشته باشی یا منتظرش بوده باشی". این روزها دلم میخواهد سرندیپیتی به سراغم بیاید یا سرندیپیتی دنیای آدمها باشم. یکی بالاخره باید کاری بکند. چرخدندههای تاریخ دارد لِهمان میکند محمود. ما داریم حل میشویم. به چیزی بیش از نوشتن نیاز داریم. دروغ چرا، ایده نامه نوشتن ایده خوبی بود. امّا جانش را ندارم. ممنونم که خواستی بنویسم. ترجیح میدهم در سکوت رویا ببافم و به سرندیپیتی فکر کنم. این چند کلمه هم تلاش من بود برای اینکه دعوتات را بیپاسخ نگذاشته باشم. مراقب خودت باش." | 6 961 |
| 15 | .
▫️یک جراحتِ زیبا
اوّلی گفت: با زندگیت چه کار داری میکنی؟
دومی کمی مکث کرد و گفت: دارم به زخمام میرسم. میترسم به زندگیم فکر کنم.
اوّلی گفت: یعنی زندگی نمیکنی؟
دومی گفت: من غیر از زخمام چیزی رو نمیشناسم. یعنی فکر میکردم میشناسم. فکر میکردم دارم زندگی میکنم. امّا دیدم نه، من داشتم به زخمام میرسم. هنوزم دارم به زخمام میرسم. زندگی بیرون از زخم چه شکلیه؟
اوّلی، مکثی کرد و چیزی نگفت. دید هر چیزی که یادش میاد همینه: زخم. زندگی بیرون از زخم چیزی نبود. زندگی یک جراحت بود، یک جراحت زیبا که گاهی خونریزی میکنه و گاهی آروم میگیره. گفت: حق با توئه. وقتی هیچ چیزی توی اینجا مال هیچ کسی نیست و برای هیچ کسی نمیمونه، زندگی همینی میشه که تو میگی؛ زخمِ تولد و زخمِ مرگ و زمانی این بین.
دومی گفت: آره. زندگی یک خونریزی مدامه؛ یک خونریزی مدام که خونریزش مشخص نیست امّا کشتههاش هر روز روی دست زمین میمونن.
@TheWorldasISee | 6 513 |
| 16 | .
▫️پس از مرگِ خود را زیستن
وقتی پس از جدایی، خانواده همسرت را در جایی میبینی و آن حس غریبگی و آشنایی توامان به سراغت میآید، وقتی پس از مهاجرت به خانه پدریات بر میگردی و در اتاقی که اتاق تو هست و دیگر نیست میخوابی، وقتی به ادارهای که از آنجا رفتهای بر میگردی و همه چیز بیتو مثل قبل است، وقتی به جمع دوستانی که ترکشان کردهای سر میزنی و دنبالِ خودت میگردی امّا نیستی، همه این وقتهایی که گویی پس از مرگت در جایی حاضر شدهای و زندگی پس از مرگت را زندگی میکنی، همه این لحظات آشنایِ نفسگیر، وقتی دچارشان میشوی، گرفتارت میکنند.
از خودت میپرسی پس من به کجا تعلّق دارم؟ بهتزده به افکارت نگاه میکنی و گویی در لحظه ذهن و تنت از هم جدا میشوند. انگار داری توی خواب راه میروی. انگار داری در "پس از مرگت" قدم میزنی، گرفتار سبکیِ بیهودهای میشوی و بعد، از فرطِ هضمناپذیریِ همه چیز به دنیای اینجا و اکنونت بر میگردی و آن جا هم دیگر خودت را پیدا نمیکنی.
این حالِ پس از مرگِ خود را زیستن، این در خاطراتِ زنده قدم زدن و زمان را دور زدن، حال غریبی است. هیج حرف خاصی در موردش ندارم. فقط خواستم توصیفش کنم. اینجور وقتها قلبم انگار قدرت عضلاتش را از دست میدهد و چون تشتِ شکستهای خونش را ول میکند وسط سینهام و از ایستادن هم نمیترسد.
@TheWorldasISee | 8 445 |
| 17 | ▫️دربارهی دوره:
دو ترم قبل بیش از همه در پیِ راههایی برای تنظیم اضطراب بودیم و برای این کار از نظریهها و مثالهای فراوانی کمک گرفتیم. مسئله این بود که چطور اضطرابمان را به آستانه قابلتحمّل و قابلتفکّری برسانیم تا بتوانیم با آن زندگی کنیم. اکنون به فهمِ معنا و پیام اضطرابهایمان رسیدهایم.
امّا ابتدا در مورد هر اضطرابی باید پرسید این اضطراب واقعاً چیزی برای فهمیدن دارند یا نه؟ یعنی از چیزی خبر میدهد یا این شدّتِ گوشبهزنگی و تلاطم درونی بیشتر محصولِ حساسیت زیاد و خرابی سیستم هشدار روان است؟ بعد باید پرسید این اضطراب در مورد چیست؟ اضطراب جدایی است؟ اضطرابِ مرگ است؟ اضطراب تنهایی است؟ اضطراب سلامتی است؟ اضطرابِ شکشت و ناتوانی است؟ اضطرابِ شرمگین شدن است؟ و ... . بعد همینطور پرسشهای دیگر از راه میرسند.
▫️هزینه:
خارج از ایران: ۴۰ دلار (پیپل)
ایران: ۱.۴ میلیون تومان
▫️برای دانشجویان و افرادی که محدودیت مالی دارند، شرایط حمایتی در نظر گرفته شده است
▫️شروع دوره: شنبه، ۷ شهریور ۱۴۰۵
▫️ثبتنام و کسب اطلاعات بیشتر:
@aban_workshops (تلگرام و اینستاگرام | 7 106 |
| 18 | https://www.instagram.com/reel/DcVUfqXsuMK/?igsi=MWp5dWFpeTBra3hpbw== | 1 |
| 19 | .
▫️دو جان؛ یکی برای خواستن و یکی برای دیگر نخواستن
گاهی در آدم دو موجودِ همزمان زندگی میکنند: یکی که رویا و شور و امید دارد و آینده را می خواهد و یکی که با همه اینها میتواند همین لحظه سرش را بگذارد روی زمین و برود. گاهی آدم ترکیبی از شورِ زندگی و بیتفاوتی به مرگ است. گاهی همان لحظه که میخواهد، میتواند که نخواهد و همان لحظه که پیش میرود، اگر بایستد هم دنیای درونش تکان چندان نمیخورد. گاهی آدم همان اندازه که زنده است، میتواند با مرگ همنشین باشد و از چیزی نترسد.
از بلوغ است که چنین حالی دارد؟ از فرطِ خواستن و نشدن است؟ از رسیدنِ زیاد به خواستهها و آرزوهاست؟ از به پایان رسیدنِ فهرستِ تمناهاست؟ از برابر شدنِ ارزش همه چیزها در نگاه آدم است؟ از ناامیدی به خواستن و در عین حال ناگزیری به زنده ماندن است؟ از دوپاره شدنِ کامل درون و همزمان نیمی مرده و نیمی زنده بودن است؟ از سوگ و فقدان عزیزی است که سهمی از زندگی را با خودش برده و شوق همسرنوشتی با خودش را باقی گذاشته؟ از خواستنِ زندگی برای دیگران (و در نتیجه کاری کردن برای آنها) و خواستن مرگ (آرامشی همیشگی) برای خود است؟ از خواستنِ ذهنی و نتوانستن تن است؟ از خواستنِ تن و نتوانستن روان است؟ از تکلیف ناتمام (از زندگی نزیسته) و در عین حال خستگی از دویدن است؟ از پی بردن به سرشتِ گذرای خواستنها و رسیدنها در این جهان است؟
از هرچه که هست، حال غریبی است این دو جانِ همزمان داشتن؛ جانی برای خواستن و زنده ماندن و جانی برای مردن و دیگر نخواستن.
@TheWorldasISee | 8 439 |
| 20 | .
▫️روایت گونهای احساسِ نا/آشنا
وقتی دردم را میشنوی و میفهمی، حالم بهتر و بدتر میشود. وقتی نیازم را برآورده میکنی خوشحال و غمگین میشوم. وقتی در بَرَم میگیری، گرم میشوم و از درون میلرزم. آخر میدانی، دردِ برآورده شدنِ نیازهای برآورده نشده هم دردی است. از آن دردهای بینام که گاهی به چشم هم نمیآید: دردِ اینکه میبینی همه اینها ممکن بود امّا تو نداشتی، درد اینکه میفهمی میشد اینقدر تنها و فهمیده نشده و گرسنه نباشی امّا بودی، درد اینکه میفهمی میشد اما برای تو نشده بود.
ممکن است بگویی خوشحال باش حالا که دیده شدی، فهمیده شدی و در بر گرفته شدی. امّا نه، این یعنی نمیفهمی چه میگویم. من از لذّت دردآلودِ کامیاب شدن حرف میزنم، از یادآوری خاطره طولانیِ درد و از آگاهی دردناک به این که این درد پاسخی و تسکینی داشت و من نمیدانستم و نمیتوانستم. زمان میبرد که جانِ آدم از این کامیابیِ تازه نترسد و نگوید به این دردِ جدید نمیارزد. زمان میبرد که وحشت بازگشت همهی چیزهای سخت آرام شود. و زمان میبرد که یاد بگیری چه خوب که حالا دارد میشود و قرار نیست از دست برود و میتوانی ترمیم بشوی. روان آدم دیر اعتماد میکند و دیر اهلی میشود. روان آدم برای مدتها درگیرِ دردِ برآورده شدن نیازهای برآورده نشده میماند.
@TheWorldasISee | 6 968 |
