es
Feedback
تجربه‌ بودن | محمود مقدّسی

تجربه‌ بودن | محمود مقدّسی

Ir al canal en Telegram

محمود مقدّسی دکتری فلسفه کارشناسی ارشد روانشناسی بالینی در اینجا از دغدغه‌هایم درباره زندگی، فلسفه، روانکاوی و ادبیات می‌نویسم @TheWorldasISee ارتباط : @mahmoodmgh http://instagram.com/mahmood.moghaddasi

Mostrar más

📈 Análisis del canal de Telegram تجربه‌ بودن | محمود مقدّسی

El canal تجربه‌ بودن | محمود مقدّسی (@theworldasisee) en el segmento lingüístico de Farsi es un actor destacado. Actualmente la comunidad reúne a 16 490 suscriptores, ocupando la posición 1 215 en la categoría Psicología y el puesto 20 061 en la región Irán.

📊 Métricas de audiencia y dinámica

Desde su creación el невідомо, el proyecto ha mostrado un crecimiento acelerado, reuniendo a 16 490 suscriptores.

Según los últimos datos del 05 septiembre, 2026, el canal mantiene una actividad estable. En los últimos 30 días la variación de miembros fue de 12, y en las últimas 24 horas de -7, conservando un alto alcance.

  • Estado de verificación: No verificado
  • Tasa de interacción (ER): El promedio de interacción de la audiencia es 25.06%. Durante las primeras 24 horas tras publicar, el contenido suele obtener 10.47% de reacciones respecto al total de suscriptores.
  • Alcance de las publicaciones: Cada publicación recibe en promedio 4 132 visualizaciones. En el primer día suele acumular 1 726 visualizaciones.
  • Reacciones e interacción: La audiencia responde de forma activa: el promedio de reacciones por publicación es 0.
  • Intereses temáticos: El contenido se centra en temas clave como نوشتن, وقت, جا, چیز, آدم.

📝 Descripción y política de contenido

El autor describe el recurso como un espacio para expresar opiniones subjetivas:
محمود مقدّسی دکتری فلسفه کارشناسی ارشد روانشناسی بالینی در اینجا از دغدغه‌هایم درباره زندگی، فلسفه، روانکاوی و ادبیات می‌نویسم @TheWorldasISee ارتباط : @mahmoodmgh http://instagram.com/mahmood.moghaddasi

Gracias a la alta frecuencia de actualizaciones (últimos datos recibidos el 06 septiembre, 2026), el canal mantiene la vigencia y un amplio alcance. La analítica demuestra que la audiencia interactúa activamente con el contenido, lo que lo convierte en un punto de referencia dentro de la categoría Psicología.

16 490
Suscriptores
-724 horas
-87 días
+1230 días
Atraer Suscriptores
septiembre '26
septiembre '26
+9
en 0 canales
agosto '26
+120
en 11 canales
Get PRO
julio '26
+99
en 9 canales
Get PRO
junio '26
+134
en 14 canales
Get PRO
mayo '26
+238
en 17 canales
Get PRO
abril '26
+150
en 9 canales
Get PRO
marzo '26
+57
en 5 canales
Get PRO
febrero '26
+456
en 27 canales
Get PRO
enero '26
+1 019
en 40 canales
Get PRO
diciembre '25
+94
en 11 canales
Get PRO
noviembre '25
+175
en 14 canales
Get PRO
octubre '25
+261
en 17 canales
Get PRO
septiembre '25
+168
en 10 canales
Get PRO
agosto '25
+97
en 7 canales
Get PRO
julio '25
+150
en 16 canales
Get PRO
junio '25
+706
en 41 canales
Get PRO
mayo '25
+391
en 18 canales
Get PRO
abril '25
+238
en 17 canales
Get PRO
marzo '25
+124
en 13 canales
Get PRO
febrero '25
+138
en 15 canales
Get PRO
enero '25
+297
en 17 canales
Get PRO
diciembre '24
+553
en 19 canales
Get PRO
noviembre '24
+553
en 19 canales
Get PRO
octubre '24
+317
en 21 canales
Get PRO
septiembre '24
+158
en 17 canales
Get PRO
agosto '24
+261
en 15 canales
Get PRO
julio '24
+396
en 26 canales
Get PRO
junio '24
+519
en 11 canales
Get PRO
mayo '24
+1 523
en 24 canales
Get PRO
abril '24
+496
en 24 canales
Get PRO
marzo '24
+704
en 14 canales
Get PRO
febrero '24
+664
en 24 canales
Get PRO
enero '24
+344
en 18 canales
Get PRO
diciembre '23
+314
en 6 canales
Get PRO
noviembre '23
+418
en 15 canales
Get PRO
octubre '23
+181
en 7 canales
Get PRO
septiembre '23
+307
en 0 canales
Get PRO
agosto '23
+371
en 0 canales
Get PRO
julio '23
+198
en 0 canales
Get PRO
junio '23
+441
en 0 canales
Get PRO
mayo '23
+88
en 0 canales
Get PRO
abril '23
+220
en 0 canales
Get PRO
marzo '23
+361
en 0 canales
Get PRO
febrero '23
+290
en 0 canales
Get PRO
enero '23
+208
en 0 canales
Get PRO
diciembre '22
+170
en 0 canales
Get PRO
noviembre '22
+290
en 0 canales
Get PRO
octubre '22
+226
en 0 canales
Get PRO
septiembre '22
+152
en 0 canales
Get PRO
agosto '22
+158
en 0 canales
Get PRO
julio '22
+180
en 0 canales
Get PRO
junio '22
+333
en 0 canales
Get PRO
mayo '22
+287
en 0 canales
Get PRO
abril '22
+342
en 0 canales
Get PRO
marzo '22
+291
en 0 canales
Get PRO
febrero '22
+101
en 0 canales
Get PRO
enero '22
+120
en 0 canales
Get PRO
diciembre '21
+107
en 0 canales
Get PRO
noviembre '21
+262
en 0 canales
Get PRO
octubre '21
+167
en 0 canales
Get PRO
septiembre '21
+165
en 0 canales
Get PRO
agosto '21
+202
en 0 canales
Get PRO
julio '21
+86
en 0 canales
Get PRO
junio '21
+118
en 0 canales
Get PRO
mayo '21
+125
en 0 canales
Get PRO
abril '21
+163
en 0 canales
Get PRO
marzo '21
+107
en 0 canales
Get PRO
febrero '21
+92
en 0 canales
Get PRO
enero '21
+110
en 0 canales
Get PRO
diciembre '20
+3 099
en 0 canales
Fecha
Crecimiento de Suscriptores
Menciones
Canales
05 septiembre+1
04 septiembre+2
03 septiembre+2
02 septiembre+4
01 septiembre0
Publicaciones del Canal
. ▫️پس از مرگِ خود را زیستن وقتی پس از جدایی، خانواده همسرت را در جایی می‌بینی و آن حس غریبگی و آشنایی توامان به سراغت می‌آید، وقتی پس از مهاجرت به خانه پدری‌ات بر می‌گردی و در اتاقی که اتاق تو هست و دیگر نیست می‌خوابی، وقتی به اداره‌ای که از آنجا رفته‌ای بر می‌گردی و همه چیز بی‌تو مثل قبل است، وقتی به جمع دوستانی که ترکشان کرده‌ای سر می‌زنی و دنبالِ خودت می‌گردی امّا نیستی، همه این وقت‌هایی که گویی پس از مرگت در جایی حاضر شده‌ای و زندگی پس از مرگت را زندگی می‌کنی، همه این لحظات آشنایِ نفس‌گیر، وقتی دچارشان می‌شوی، گرفتارت می‌کنند. از خودت می‌پرسی پس من به کجا تعلّق دارم؟ بهت‌زده به افکارت نگاه می‌کنی و گویی در لحظه ذهن و تنت از هم جدا می‌شوند. انگار داری توی خواب راه می‌روی. انگار داری‌ در "پس از مرگت" قدم می‌زنی، گرفتار سبکیِ بی‌هوده‌ای‌ می‌شوی و بعد، از فرطِ هضم‌ناپذیریِ همه چیز به دنیای اینجا و اکنونت بر می‌گردی و آن جا هم دیگر خودت را پیدا نمی‌کنی. این حالِ پس از مرگِ خود را زیستن، این در خاطراتِ زنده قدم زدن و زمان را دور زدن، حال غریبی است. هیج حرف خاصی در موردش ندارم. فقط خواستم توصیفش کنم. این‌جور وقت‌ها قلبم انگار قدرت عضلاتش را از دست می‌دهد و چون تشتِ شکسته‌ای خونش را ول می‌کند وسط سینه‌ام و از ایستادن هم نمی‌ترسد. @TheWorldasISee

2
▫️درباره‌ی دوره: دو ترم قبل بیش از همه در پیِ راه‌هایی برای تنظیم اضطراب بودیم و برای این کار از نظریه‌ها و مثال‌های فراوانی
▫️درباره‌ی دوره: دو ترم قبل بیش از همه در پیِ راه‌هایی برای تنظیم اضطراب بودیم و برای این کار از نظریه‌ها و مثال‌های فراوانی کمک گرفتیم. مسئله این بود که چطور اضطرابمان را به آستانه‌ قابل‌تحمّل و قابل‌تفکّری برسانیم تا بتوانیم با آن زندگی‌ کنیم. اکنون به فهمِ معنا و پیام اضطراب‌هایمان رسیده‌ایم. امّا ابتدا در مورد هر اضطرابی باید پرسید این اضطراب واقعاً چیزی برای فهمیدن دارند یا نه؟ یعنی از چیزی خبر می‌دهد یا این شدّتِ گوش‌به‌زنگی و تلاطم درونی بیش‌تر محصولِ حساسیت زیاد و خرابی سیستم هشدار روان است؟ بعد باید پرسید این اضطراب در مورد چیست؟ اضطراب جدایی است؟ اضطرابِ مرگ است؟ اضطراب تنهایی است؟ اضطراب سلامتی است؟ اضطرابِ شکشت و ناتوانی است؟ اضطرابِ شرمگین شدن است؟ و ... . بعد همینطور پرسش‌های دیگر از راه می‌رسند. ▫️هزینه: خارج از ایران: ۴۰ دلار (پی‌پل) ایران: ۱.۴ میلیون تومان ▫️برای دانشجویان و افرادی که محدودیت مالی دارند، شرایط حمایتی در نظر گرفته شده است ▫️شروع دوره: شنبه، ۷ شهریور ۱۴۰۵ ▫️ثبت‌نام و کسب اطلاعات بیشتر: @aban_workshops (تلگرام و اینستاگرام
3 447
3
https://www.instagram.com/reel/DcVUfqXsuMK/?igsi=MWp5dWFpeTBra3hpbw==
1
4
. ▫️دو جان؛ یکی برای خواستن و یکی برای دیگر نخواستن گاهی در آدم دو موجودِ همزمان زندگی می‌کنند: یکی که رویا و شور و امید دارد و آینده را می خواهد و یکی که با همه این‌ها می‌تواند همین لحظه سرش را بگذارد روی زمین و برود‌. گاهی آدم ترکیبی از شورِ زندگی و بی‌تفاوتی به مرگ است. گاهی همان لحظه که می‌خواهد، می‌تواند که نخواهد و همان لحظه که پیش می‌رود، اگر بایستد هم دنیای درونش تکان چندان نمی‌خورد. گاهی آدم همان اندازه که زنده است، می‌تواند با مرگ همنشین باشد و از چیزی نترسد. از بلوغ است که چنین حالی دارد؟ از فرطِ خواستن و نشدن است؟ از رسیدنِ زیاد به خواسته‌ها و آرزوهاست؟ از به پایان رسیدنِ فهرستِ تمناهاست؟ از برابر شدنِ ارزش همه چیز‌ها در نگاه آدم است؟ از ناامیدی به خواستن و در عین حال ناگزیری به زنده ماندن است؟ از دوپاره شدنِ کامل درون و همزمان نیمی مرده و نیمی زنده بودن است؟ از سوگ و فقدان عزیزی است که سهمی از زندگی را با خودش برده و شوق هم‌سرنوشتی با خودش را باقی گذاشته؟ از خواستنِ زندگی برای دیگران (و در نتیجه کاری کردن برای آن‌ها) و خواستن مرگ (آرامشی همیشگی) برای خود است؟ از خواستنِ ذهنی و نتوانستن تن است؟ از خواستنِ تن و نتوانستن روان است؟ از تکلیف ناتمام (از زندگی نزیسته) و در عین حال خستگی از دویدن است؟ از پی بردن به سرشتِ گذرای خواستن‌ها و رسیدن‌ها در این جهان است؟ از هرچه که هست، حال غریبی است این دو جانِ همزمان داشتن؛ جانی برای خواستن و زنده ماندن و جانی برای مردن و دیگر نخواستن. @TheWorldasISee
6 253
5
‌. ▫️روایت گونه‌ای احساسِ نا/آشنا وقتی دردم را می‌شنوی و می‌فهمی، حالم بهتر و بدتر می‌شود. وقتی نیازم را برآورده می‌کنی خوشحال و غمگین می‌شوم. وقتی در بَرَم می‌گیری، گرم می‌شوم و از درون می‌لرزم. آخر می‌دانی، دردِ برآورده شدنِ نیازهای برآورده نشده هم دردی است. از آن دردهای بی‌نام که گاهی به چشم هم نمی‌آید: دردِ اینکه می‌بینی همه این‌ها ممکن بود امّا تو نداشتی، درد اینکه می‌فهمی می‌شد اینقدر تنها و فهمیده نشده و گرسنه نباشی امّا بودی، درد اینکه می‌فهمی می‌شد اما برای تو نشده بود. ممکن است بگویی خوشحال باش حالا که دیده شدی، فهمیده شدی و در بر گرفته شدی. امّا نه، این یعنی نمی‌فهمی چه می‌گویم. من از لذّت درد‌آلودِ کامیاب شدن حرف می‌زنم، از یادآوری خاطره طولانیِ درد و از آگاهی دردناک به این که این درد پاسخی و تسکینی داشت و من نمی‌دانستم و نمی‌توانستم. زمان می‌برد که جانِ آدم از این کامیابیِ تازه نترسد و نگوید به این دردِ جدید نمی‌ارزد. زمان می‌برد که وحشت بازگشت همه‌ی چیزهای سخت آرام شود. و زمان می‌برد که یاد بگیری چه خوب که حالا دارد می‌شود و قرار نیست از دست برود و می‌توانی ترمیم بشوی. روان آدم دیر اعتماد می‌کند و دیر اهلی می‌شود. روان آدم برای مدت‌ها درگیرِ دردِ برآورده شدن نیازهای برآورده نشده می‌ماند. @TheWorldasISee
5 616
6
خودشناسی با ما چه می‌کند؟ | محمود مقدسی؛ روان‌درمانگر و دکتری فلسفه 🎙️ قسمت دهم پادکست «در راه جآن» در یوتیوب و کست‌باکس منتشر شده و می‌توانید این گفت‌وگو را ببینید و بشنوید. ▫️ مصائب خودشناسی | خود؛ پروژه‌ای ناتمام ما معمولاً با امید به سراغ خودشناسی می‌رویم؛ با این امید که اگر خودمان را بهتر بشناسیم، بفهمیم چرا این‌گونه‌ایم، چه می‌خواهیم، چرا بعضی رفتارها و انتخاب‌ها را تکرار می‌کنیم و چگونه می‌توانیم متفاوت زندگی کنیم. اما اگر شناختن، به‌جای پاسخ‌های بیشتر، پرسش‌های بیشتری ایجاد کند چه؟ اگر چیزهایی درباره‌ی خودمان بفهمیم که دیگر نتوانیم نادیده‌شان بگیریم؟ و اگر تصویری که سال‌ها از خود ساخته بودیم ترک بردارد، بی‌آن‌که هنوز بدانیم آن‌سوی این تصویر چه کسی هستیم؟ خودشناسی همیشه آرامش‌بخش نیست. دیدن احساسات، خواسته‌ها، تناقض‌ها و الگوهای تکرارشونده‌ی زندگی می‌تواند ما را به خودمان نزدیک‌تر کند؛ اما همین دیدن هزینه‌ای هم دارد. از جایی به بعد، دیگر به‌آسانی نمی‌توانیم خودمان را با روایت‌های قدیمی توضیح دهیم. در این اپیزود با محمود مقدسی درباره‌ی سوی کمتر گفته‌شده‌ی خودشناسی گفت‌وگو کردیم؛ مسیری که با امید به روشن‌تر شدن آغاز می‌شود، اما می‌تواند ما را با ابهام‌ها، تعارض‌ها و بخش‌های ناشناخته‌تری از خودمان روبه‌رو کند. https://www.youtube.com/watch?v=_GRgrACcegU از این پرسیدیم که خودشناسی واقعاً چیست و چرا به سراغش می‌رویم؟ چرا فهمیدن همیشه به تغییر منجر نمی‌شود؟ با بخش‌های ناخوشایند خود چه می‌کنیم؟ و چگونه می‌توان با آنچه هنوز درباره‌ی خود نمی‌دانیم، زندگی کرد؟ در این قسمت درباره‌ی این موضوعات گفت‌وگو می‌کنیم: • بی‌قصه شدن و خودشناسی • خودشناسی واقعاً چیست؟ • روایت ما از خود • مسیرهای شناختن خود • مصائب و هزینه‌های خودشناسی • خودشناسی در خدمت زندگی • زیستن با ندانستن • خودشناسی و تغییر روابط • تنهایی، آزادی و انتخاب • مواجهه با بخش‌های تاریک این اپیزود، دعوتی‌ست به دیدن سوی دیگرِ «خودت را بشناس»؛ دیدن وعده‌ی روشن‌شدن، همراه با هزینه‌ای که این روشن‌شدن دارد. حامی این قسمت از «در راه جآن»: سیمیاروم | پلتفرم تخصصی خدمات روان‌شناختی و تراپی برای ایرانیان خارج از کشور https://simiaroom.com/
5 105
7
خودشناسی با ما چه می‌کند؟ | محمود مقدسی؛ روان‌درمانگر و دکتری فلسفه 🎙️ قسمت دهم پادکست «در راه جآن» در یوتیوب و کست‌باکس منتشر شده و می‌توانید این گفت‌وگو را ببینید و بشنوید. ▫️ مصائب خودشناسی | خود؛ پروژه‌ای ناتمام ما معمولاً با امید به سراغ خودشناسی می‌رویم؛ با این امید که اگر خودمان را بهتر بشناسیم، بفهمیم چرا این‌گونه‌ایم، چه می‌خواهیم، چرا بعضی رفتارها و انتخاب‌ها را تکرار می‌کنیم و چگونه می‌توانیم متفاوت زندگی کنیم. اما اگر شناختن، به‌جای پاسخ‌های بیشتر، پرسش‌های بیشتری ایجاد کند چه؟ اگر چیزهایی درباره‌ی خودمان بفهمیم که دیگر نتوانیم نادیده‌شان بگیریم؟ و اگر تصویری که سال‌ها از خود ساخته بودیم ترک بردارد، بی‌آن‌که هنوز بدانیم آن‌سوی این تصویر چه کسی هستیم؟ خودشناسی همیشه آرامش‌بخش نیست. دیدن احساسات، خواسته‌ها، تناقض‌ها و الگوهای تکرارشونده‌ی زندگی می‌تواند ما را به خودمان نزدیک‌تر کند؛ اما همین دیدن هزینه‌ای هم دارد. از جایی به بعد، دیگر به‌آسانی نمی‌توانیم خودمان را با روایت‌های قدیمی توضیح دهیم. در این اپیزود با محمود مقدسی درباره‌ی سوی کمتر گفته‌شده‌ی خودشناسی گفت‌وگو کردیم؛ مسیری که با امید به روشن‌تر شدن آغاز می‌شود، اما می‌تواند ما را با ابهام‌ها، تعارض‌ها و بخش‌های ناشناخته‌تری از خودمان روبه‌رو کند. https://www.youtube.com/watch?v=_GRgrACcegU از این پرسیدیم که خودشناسی واقعاً چیست و چرا به سراغش می‌رویم؟ چرا فهمیدن همیشه به تغییر منجر نمی‌شود؟ با بخش‌های ناخوشایند خود چه می‌کنیم؟ و چگونه می‌توان با آنچه هنوز درباره‌ی خود نمی‌دانیم، زندگی کرد؟ در این قسمت درباره‌ی این موضوعات گفت‌وگو می‌کنیم: • بی‌قصه شدن و خودشناسی • خودشناسی واقعاً چیست؟ • روایت ما از خود • مسیرهای شناختن خود • مصائب و هزینه‌های خودشناسی • خودشناسی در خدمت زندگی • زیستن با ندانستن • خودشناسی و تغییر روابط • تنهایی، آزادی و انتخاب • مواجهه با بخش‌های تاریک این اپیزود، دعوتی‌ست به دیدن سوی دیگرِ «خودت را بشناس»؛ دیدن وعده‌ی روشن‌شدن، همراه با هزینه‌ای که این روشن‌شدن دارد. حامی این قسمت از «در راه جآن»: سیمیاروم | پلتفرم تخصصی خدمات روان‌شناختی و تراپی برای ایرانیان خارج از کشور https://simiaroom.com/
2
8
این گفتگو رو شهریور پارسال به میزبانی شایان حمیدی عزیز ضبط کردیم. فکر نمی‌کردم توی فاصله ضبط و انتشارش اینقدر همه چیز، همه اولویت‌ها و دنیای درونی ما اینقدر تغییر کنه.
4 510
9
⁨ خودشناسی با ما چه می‌کند؟ | محمود مقدسی؛ روان‌درمانگر و دکتری فلسفه 🎙️قسمت دهم پادکست «در راه جآن» در یوتیوب و کست‌باکس من
⁨ خودشناسی با ما چه می‌کند؟ | محمود مقدسی؛ روان‌درمانگر و دکتری فلسفه 🎙️قسمت دهم پادکست «در راه جآن» در یوتیوب و کست‌باکس منتشر شده و می‌تونید این گفت‌وگو رو ببینید و بشنوید. ▫️مصائب خودشناسی | خود؛ پروژه‌ای نا‌تمام 🔗 Watch on Youtube: https://www.youtube.com/watch?v=_GRgrACcegU 🔗 Listen on Castbox: https://castbox.fm/vi/983499402
4 526
10
. ▫️بشقابِ بی‌مرزی بشقاب غذای من مرز من است. نه می‌خواهم کسی بی‌اجازه چیزی از آن بردارد و نه کسی از روی مهر و بی‌اجازه چیزی به آن اضافه کند. نمی‌خواهم کسی برایم غذای بیشتری بریزد. نمی‌خواهم کسی بگوید که نمی‌فهمم چقدر باید بخورم، چرا از فلان چیز کم خوردم یا چرا فلان چیز را می‌خورم. بشقاب غذای من از اولین مرزهای من است. بشقاب غذا از اولین جاهایی است که در خانه یاد می‌گیرم دیگری حق دارد یا ندارد که بی‌اجازه و حتی از روی محبت از مرزهای من عبور کند. بشقاب غذا جایی است که بسیاری از ما با آن بی‌مرز بودن، بدیِ مرز داشتن و ناتوانی در نه گفتن را آموخته‌ایم. این مفاهیمِ عجیبِ لطف و تعارف، این نه‌های شنیده نشده و به‌رسمیت شناخته‌نشده، این محبّت‌های مرزشکنِ ظاهراً بی‌هزینه، این من دوستت دارم پس حق دارم هرکجای که زندگی‌ات که خواستم حضور داشته باشم‌ها، این من خیرت را می‌خواهم و بهتر از تو می‌دانم‌ها، این پدر و مادر را به بهای رنجیدنِ مدام خود نرنجاندن‌ها، این ناراحت نشو که فلانی نرنجدها، این لبخندهای زورکی برای خوش‌آمدن دیگری از نوزادی تا بررگسالی، این به احساس و عواطف و عقل خود شک کردن‌ها، این نه گفتن را گناه و مرز داشتن را بی‌حترامی دانستن‌ها، این حتی مالک بدن خود نبودن‌ها‌، این همه مرز نیاموختن‌های پرهزینه از خانه، از سفره غذا، از لباس و از بدن در کودکی آغاز می‌شود و به همه جا، به بدن و ذهن در بزرگسالی، به وقت و عمر، به کار و روابط و پول و هر مرز و حریم دیگری کشیده می‌شود. عاقبتش هم خیلی وقت‌ها می‌شود اضطراب و خشم و شرم. چه کسی فکرش را می‌کند که بخش زیادی از اضطراب در بزرگسالی از همان سفره و بشقابِ غذا آغاز شده باشد. باید به پشت مرزها برگشت. باید پاسِ ظرف غذا و تن و لبخندهای خود را داشت. باید آزادی و مرز داشتن (که واقعاً با خودخواهی و ندیدن دیگری فرق دارد) را از کوچکترین چیزها آغاز کنیم. باید بتوانیم نه بگوییم، اول به لقمه‌های غذا و بعد به لقمه‌های اجبار در همه جا. پس زنده باد بشقاب غذای من وقتی که تنها خودم برای آن تصمیم می‌گیرم. @TheWorldasISee
7 181
11
. ▫️بِگو تا بفهمیم و آرام شوی گاهی بزرگترین همدلی، پرسیدن سوالی است که به دیگری امکان ابراز کردن و فهمیدن خودش را می‌دهد. می‌گویی این روزها نمی‌توانم کنار رنجِ کسی بایستم. می‌گویی نمی‌دانم وقتی کسی از رنجش می‌گوید چه کار باید بکنم و چطور آرامش کنم. می‌گویم از او سوال بپرس؛ نه پرسیدنِ کنجکاوانه، نه پرسیدنِ فارغ‌دلانه، که پرسیدنِ همدلانه: کدام بخش این ماجرا برایت از همه سخت‌‌تر است؟ کدام قسمتِ آن را بیش از همه تنها تحمل می‌کنی؟ وقتی از این رنج حرف می‌زنی، دوست داری فقط گوش کنم یا دلت می‌خواهد با هم به آن فکر کنیم؟ در این لحظه بیش از همه به چه چیزی احتیاج داری؟ از چه چیزی می‌ترسی؟ چه چیزی در این اتفاق بیشتر از خودِ اتفاق به تو آسیب زده؟ وقتی این اتفاق افتاد، درباره‌ی خودت چه فکری کردی؟ این رنج تو را به یاد کدام تجربه‌ی قدیمی‌تر می‌اندازد؟ چه چیزی را از دست داده‌ای که شاید دیگران حتی متوجهِ از دست‌رفتنش هم نشده‌اند؟ کدام بخشِ تو در این ماجرا بیشتر زخمی شده؟ چیزی هست که بابتش خودت را سرزنش می‌کنی؟ اگر قرار نبود خودت را قوی نشان بدهی، چه می‌گفتی؟ دوست داشتی در آن لحظه کسی چه کاری برایت می‌کرد؟ آیا جایی در این رنج هست که خودت هم هنوز آن را نمی‌فهمی؟ و شاید گاهی همدلانه‌ترین پرسش این باشد: «می‌خواهی بیشتر برایم بگویی؟» پرسشی که دیگری را وادار به پاسخ‌دادن نمی‌کند؛ فقط دری را باز می‌گذارد. پرسشی که نمی‌خواهد زود به نتیجه برسد، مسئله را حل کند یا رنج را به درسی امیدوارکننده تبدیل کند. می‌گوید: من هنوز اینجا هستم؛ عجله‌ای برای بیرون‌ آمدن از این گفت‌وگو ندارم و آنچه در تو می‌گذرد، برایم ارزش شنیدن دارد. پانوشت: می‌دانم که پرسیدن این سوالات و شنیدن پاسخ‌هایشان شجاعت می‌خواهد. اصلاً خیلی وقت‌ها برای همین است که ناخودآگاه حرف‌های امیدوارانه یا تسلی‌بخش می‌زنیم تا بحث جمع شود و با احساسات سخت و سنگین دیگری روبرو نشویم. @TheWorldasISee
7 877
12
. ▫️مشتِ خالی اضطراب اضطراب نمی‌پرسد چه چیزی بهتر است یا چه کار باید بکنم. اضطراب تنها یک دغدغه دارد: چطور می‌توانم فوراً از این شرایط خلاص شوم. برای همین است آن همه انکار و اجتناب و کار دیگری کردن. برای همین است آن همه کار و حرفِ تکانشیِ هزینه‌ساز. برای همین است آن همه به تعویق انداختن و بدهیِ روانی بزرگتر برای آینده ساختن. ذهن در اضطراب سوالِ درست نمی‌پرسد و پاسخ درستی هم نمی‌گیرد. اضطراب از کارِ درست، از خوشبختی و صمیمیت و از امنیت نمی‌پرسد. اضطراب تنها در پیِ خلاصی است و از گریز می‌پرسد. اضطراب می‌گوید بیا همین حالا خلاص شویم، آینده هرچه که شد. بیا حالا آرام شو هر بهایی که داشت، بیا همین لحظه تصمیم بگیر، هر اتفاقی که افتاد. گاهی دلم می‌خواهد می‌توانستم مشتِ همه اضطراب‌های آدم‌ها را برایشان باز کنم و بگویم ببینید هیچ چیزی نیست، ببینید خطری وجود ندارد، ببینید آن همه سر و صدا برای هیچ بود. ببینید چطور هراسِ تکرار گذشته و نشدنِ خواسته آینده رمقِ ما را ذره ذره می‌گیرد. ببینید گاهی چطور صبر و مواجهه به جای فرار، اوضاع را بهتر و این آژیر را خاموش می کند. امّا نمی‌شود. آدم بقا می‌خواهد، اضطراب آژیر خطر برای بقاست و این جهان گذشته و اکنونش در بلاست. ذهن آدم هم که پر از خاطره آسیب و فکرهای بی‌راه و آموخته‌‌های خطاست. برای همین است که زور هیچ کس به این همه اضطرابِ بی‌پیامِ پر سر و صدای برآمده از گذشته‌ی پر آسیب و اکنونِ پر التهاب و درونِ پر تمنّای ناکامِ ما نمی‌رسد. و برای همین صدای اضطراب بلند می‌ماند‌ و خوشبختی در این همهمه هراس‌آلود گم می‌شود. @TheWorldasISee
7 350
13
پیدا کردن نقشه‌ی هیجانی.mp3
8 271
14
✍ دنیای عجیب یک پنگوئن می گویند بیشتر از بیست سال است که مسؤول کتابخانه دانشکده است. از وقتی که دچار یک بیماری عصبی لاعلاج شده اما، اوقاتش را بیشتر با قدم زدن لابلای اتومبیل های پارک شده در حیاط دانشکده می گذراند. تقریباً همیشه آنجا او را می بینی که در حال سیگار کشیدن است. بدنش خمیده و تکیده است. لبخند تلخی روی لبانش خشک شده و چشم هایش درمانده و کم فروغ اند. راه رفتنش روز به روز بیشتر شبیه راه رفتن پنگوئن ها می شود و این باعث می شود که حرکاتش لابلای ماشین ها از فاصله دور، حتی از پشت پنجره های طبقات بالای ساختمان قابل تشخیص باشد. بار اولی که سعی کردم به او نزدیک شوم و بار تنهاییش را اندکی سبک کنم واکنش سردی نشان داد. شاید دلیلش این بود که سوالاتم بیش از اندازه کلیشه ای بودند. به هر حال بیمار شدن در جایی مثل کشور ما یکی از سختی هایش این است که از صبح تا شب باید سوال های تکراری بشنوی و جواب های تکراری بدهی. چند روز بعد اما خودش پیشقدم شد و باب صحبتی کاملاً متفاوت را گشود. داشتم بسمت ماشین می رفتم که دیدم روی جدول سیمانی پارکینگ نشسته است. سیگاری از دور به من تعارف کرد. رفتم جلو و گفتم ممنون، مدتی است نمی کشم. کنارش نشستم و بدون اینکه دوباره سوالات کلیشه ای بپرسم همانطور در سکوت کنارش ماندم. بعد از حدود یک دقیقه همانطور که به زمین خیره بود سکوت را شکست و گفت: «ما زنده ها از مرگ چی می فهمیم؟! فکر می کنیم مرگ یعنی کفن و دفن و مسجد و سیاه پوشیدن و تسلیت گفتن و این جور چیزاست. مرگ رو از چشم بازمونده ها می فهمیم. مرگ رو از چشم زنده ها می فهمیم. حتی وقتی به مرگ خودمون فکر می کنیم باز از چشم اونایی که بعد از ما زنده اند بهش نگاه می کنیم». پرسیدم: «خب، مرگ چیه بنظر تو؟» چند لحظه سکوت کرد و بعد برگشت به سمت من و با لحنی مطمئن جواب داد: «مرگ شبیه هیچ چیزی نیست. کلاً چیز دیگه ای است. متوجهی؟ یه چیز دیگه!» آرش موسوی
7 889
15
روی دسکتاپ کامپیوتر اتاق کارم عکس سیاه و سفیدی از یک دختر بچه قرار دارد که در حال تاب خوردن است. بدن دخترک در این لحظه در وضعیتی نزدیک به زاویه 180 درجه نسبت به سطح زمین قرار گرفته و موهایش در باد رهاست. اسم عکاس یادم نیست اما یادم هست که عنوان عکس این است: شادی! یادم هست که روزهای اول بشدت مجذوب این عکس شده بودم و هر روز چند دقیقه به تصویر روی دسکتاپ زل می زدم و غرق در لذت و آزادی می شدم. اما الان ماه هاست که واقعاً تصویر دخترک را ندیده ام! عکس البته هنوز آنجاست اما من هر روز بمحض بالا آمدن ویندوز بشکل خودکار بسراغ فایل های سمت راست دسکتاپ می روم که هر کدامشان از کاری حکایت می کنند؛ کارهایی که باید سریعاً انجامشان بدهم. باید اعتراف کنم که این روزها دلم برای دخترک و حقیقتی که در گیسوانش جاری است تنگ می شود. دلم برای شادی، برای آزادی تنگ می شود. برای چیزی که همیشه و هر روز و هر لحظه روبرویم قرار می گیرد و من نمی بینمش، دلم تنگ می شود! آرش موسوی yon.ir/Zfmek
5 385
16
روی دسکتاپ کامپیوتر اتاق کارم عکس سیاه و سفیدی از یک دختر بچه قرار دارد که در حال تاب خوردن است. بدن دخترک در این لحظه در وضعیتی نزدیک به زاویه 180 درجه نسبت به سطح زمین قرار گرفته و موهایش در باد رهاست. اسم عکاس یادم نیست اما یادم هست که عنوان عکس این است: شادی! یادم هست که روزهای اول بشدت مجذوب این عکس شده بودم و هر روز چند دقیقه به تصویر روی دسکتاپ زل می زدم و غرق در لذت و آزادی می شدم. اما الان ماه هاست که واقعاً تصویر دخترک را ندیده ام! عکس البته هنوز آنجاست اما من هر روز بمحض بالا آمدن ویندوز بشکل خودکار بسراغ فایل های سمت راست دسکتاپ می روم که هر کدامشان از کاری حکایت می کنند؛ کارهایی که باید سریعاً انجامشان بدهم. باید اعتراف کنم که این روزها دلم برای دخترک و حقیقتی که در گیسوانش جاری است تنگ می شود. دلم برای شادی، برای آزادی تنگ می شود. برای چیزی که همیشه و هر روز و هر لحظه روبرویم قرار می گیرد و من نمی بینمش، دلم تنگ می شود! #چپ_کوک @nakkookk yon.ir/Zfmek
3
17
بیاید چند مطلب از آرش رو با هم بخونیم👇
4 861
18
در جامعه‌ای که مردانگیِ غالب آن بیشتر از جنسِ رقابت، قدرت، برتری‌جویی و تا حدّی خودشیفتگی است، مردِ مهربانی که می‌داند و می‌تواند امّا نمی‌جنگد، به دیگری جایی درخور می‌دهد، از او مراقبت می‌کند و بهره‌ای کافی از زنانگی دارد، ناگزیر از پرداختن بهایی گاه زیاد است؛ بهایی از جنسِ دیده نشدن، بازی داده‌ نشدن، سکوت و حتی گاهی شرم. آرش برای من نمونه‌ای از این مردانگی تحسین‌برانگیز بود هرچند می‌دانم که این نحوه بودن برای او کم‌بها نبود. آرش همه این‌ها بود و چیزی بیش‌ از این‌ها. او خوب بود و نابهنگام و در جغرافیایی نامناسب. این را بارها پیش از رفتنش هم به دوستان مشترکمان گفته بودم. او تاب نیاورد و رفت در حالی که در جایی دیگر و در زمانه‌ای دیگر، جهانِ ما می‌توانست بهره خیلی بیشتری از او ببرد. دلتنگش هستم، غمگینم و دوست داشتم همه این‌ها را به خودش بگویم و بعد او با آن آرامش همیشگی‌اش بخندد و بگوید: "سر‌به‌سرم نذار محمودجان، اینطورا که تو میگی نیست". و بعد یک آدامس نیکوتین‌دار از جیبش در بیاورد به جای دود کردن سیگار شروع به جویدن‌اش کند.
6 285
19
به یاد آرش ▫️آرش، معلّم من بود جای آرش موسوی خالی است؛ برای من به عنوان یک دوست خیلی عزیز و معلّمی قدیمی، برای جامعه علمی کشور به عنوان پژوهشگری خلاق و جستجوگر و برای همه کسانی که او را می‌شناختند به عنوان مردی مهربان، مراقب و دوست‌داشتی. نوشتن از او ‌کاری سهلِ ممتنع است. حرف‌های زیادی در مورد او می‌توان زد ولی نوشتن از او با افعال ماضی کاری است که به سختی از عهده من بر می‌آید. امّا حالا این نوشتن از معدود کارهایی است که می‌توانم بکنم؛ در قدردانی از او و برای التیام خودمان که بی‌او شده‌ایم. در ادامه در چند عنوان شناختم از او را صورت‌بندی می‌کنم: ۱. آرش موسوی پژوهشگری میان‌رشته‌ای و بسیار کنجکاو بود و این ویژگی او را خاص و متمایز کرده بود. او در پیِ پاسخ به سوالاتش بود و نه مقیم شدن در قلمرو خاصی از دانش. گشودگی او به هر ایده و الهام جدیدی، از هرکجا که باشد، همیشه گفتگو با او را برای من جذاب می‌کرد. ۲. آرش موسوی حساسیت اخلاقی زیادی داشت و این هم فرصتِ کمک به دیگران و مراقبتِ اثربخش از آن‌ها را به او می داد و هم‌ درد و رنجی گاه عمیق را به جانش می‌نشاند. ۳. خیلی از دوستان و دانشجویان آرش، او را به مراقبت‌گری و الهام‌بخشی می‌شناختند. او بی‌دریغ از دانش‌اش می‌بخشید و اگر مایه‌ای در کسی می‌دید، او را تشویق به پرورش‌اش می‌کرد. تحسین‌ها و حمایت‌های آرش در این دوستی بیست ساله، همیشه مایه دلگرمی‌ من بود. او آدم‌ها (از دوستانش گرفته تا دانشجویانش) را در زمان‌هایی به رسمیت می‌شناخت و تشویق می‌کرد که دیگران شاید چندان دغدغه‌اش را نداشته باشند: در گاهِ بالقوّگی و در زمانِ افتادگی (بیماری و حال بد). ۴.زیبایی‌شناسی در زندگی و نگاه آرش به جهان، جایگاه ویژه‌ای داشت.او رنج‌های بزرگ را می‌دید و به زیبایی‌های کوچک دل خوش می‌کرد. سینما، ادبیات و به طور خاص موسیقی مامن او بود. او زیبایی را چاره‌ای گاه موقت و گاه دیرپا برای پوچی یا سبکی تحمل‌ناپذیر هستی می‌دانست. زیست مینیمال او زیبایی و سادگی را توامان داشت یا بهتر است بگویم زیبایی برای او امری آرام، بی‌هیاهو و ساده اما عمیق و پیچیده بود. ۵. آرش تماشاگری محزون بود. جهانی چنین شلوغ و پرهمهمه جایی نبود که او تمایل چندانی به درگیر شدن در آن را داشته باشد. علاقه دیرپای او به بودیسم از همینجا بود. گویی مشتِ وسوسه‌های زندگی برایش باز شده بود و سرشت فریب‌آمیز آن‌ها را به خوبی می‌دید. با این همه ناگزیر بود از درآویختن با امر روزمرّه‌ی گاه ناخوشایند. یادم هست یک بار تمثیلی از مولانا را برایم گفت. از خزینه‌ای گفت که به تعبیر مولانا اهلِ دنیا با ریختنِ فضولات حیوانات در زیر آن، آتشی را زنده نگه می‌دارند که گرمای خزینه را تامین می‌کند و عارف آن بالا در آب زلالِ گرم‌شده خود را از آلودگی پاک می‌کند. می‌گفت هم‌ این‌ها برای دنیا لازمند و هم آن‌ها. امّا در جهان مدرن، هر کسی هم باید آن پایین باشد و فضولات به آتش بیفزاید و آلوده شود و هم بعد بتواند خودش را بالا بکشد و در زلالیِ آبِ گرم شوخ از تن باز کند. این تقلای شخصی خود او هم بود: درگیر شدن و آلوده شدن و پیراستن؛ تقلّایی که در ایران امروز دشوار است و گاه چاره‌ای جز انزوا و کناره گرفتن یا به سختی خود را در میانه نگه داشتن برای افراد باقی نمی‌گذارد. اینگونه بود که آرش با آن ذهن درخشان و آتیه‌ امیدوارکننده، میل چندانی به مسابقه دادن و ارتقا و درگیر شدن در بازی‌های آکادمیک نداشت و آرام‌آرام از همه این‌ها کناره گرفت. ۶. آرش ساده امّا عمیق می‌نوشت. قلمش آمیزه‌ای بود از همه آنچه در بالا گفتم. او از هر چیزی که می‌نوشت ردپایی از سادگی، صراحت، عمق و خلاقیت را می‌شد در آن دید. او از استعاده و تمثیل بهره زیادی می‌گرفت. گویی در هر اتفاق ساده‌ای حکمتی برای زیستن می‌دید. کاری که او می کرد چنین چیزی بود: خوب تماشا کردن، قواعد و منطق بنیادین اتفاقات را بیرون کشیدن، آن را بسط دادن و در حوزه‌های مختلف به کار بستن و در نهایت چاره‌ای برای حل مسئله‌ای در جایی دیگر (خصوصاً در زندگی روزمرّه) یافتن و سپس همه این‌ها را به ساده‌ترین زبان ممکن بیان کردن. اینگونه بود که هر نوشته‌ای از او دعوتی بود به آموختن و لذّت بردن و به سختی ممکن بود شروع به خواندنش کنی و نیمه‌کاره رهایش کنی. می‌خواندی، مکث می‌کردی، به فکر فرو می‌رفتی و در نهایت احساس می‌کردی چیزی مهم را فهمیده‌ای که پیشتر نمی‌دانستی یا فکر نمی‌کردی اینگونه هم می‌شد به آن نگاه کرد. 7. آرش واجد گونه‌ای از مردانگی بود ‌که کمیاب است و در عین دلنشین بودن هزینه‌های گاه زیادی را برای صاحبش در پی دارد.
5 421
20
https://vrgl.ir/e7z4S
1