دو دیوار و چندین گنجشک
رفتن به کانال در Telegram
یادداشتهایی از بودن، زیستن و تجربهها زن، زندگی، آزادی — برای همیشه🍃☀️
نمایش بیشتر1 351
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+137 روز
+3430 روز
آرشیو پست ها
Repost from le vent nous portera
My work is loving the world.
Here the sunflowers, there the hummingbird -
equal seekers of sweetness.
Here the quickening yeast; there the blue plums.
Here the clam deep in the speckled sand.
Are my boots old? Is my coat torn?
Am I no longer young and still not half-perfect? Let me
keep my mind on what matters,
which is my work,
which is mostly standing still and learning to be astonished.
The phoebe, the delphinium.
The sheep in the pasture, and the pasture.
Which is mostly rejoicing, since all ingredients are here,
Which is gratitude, to be given a mind and a heart
and these body-clothes,
a mouth with which to give shouts of joy
to the moth and the wren, to the sleepy dug-up clam,
telling them all, over and over, how it is
that we live forever.
Mary Oliver
Repost from N/a
گوشی رو برمیداری و میبینی در سرتاسر دنیا به زنها هر روز تجاوز میشه. اون زنی که میاد و شکایت میکنه از متجاوزش تبدیل میشه به آدم بد داستان و تهدید به مرگ میشه که چرا اومدی و گفتی همچین بلایی سرت اومده! توی خاورمیانه به صورت روزانه زنها توسط مردان خانوادهاشون مثله و کشته میشن و قانون هیچ کاری برای حمایت ازشون انجام نمیده. میبینی یک مرد توی تلویزیون آمریکا زنهایی که میرن باشگاه رو «فاحشه» خطاب کرده صرفاً چون دوست دارن شلوارک بپوشن. همه میخندن و جوری رفتار میکنن که انگار نرمالترین حرف دنیا رو شنیدن.
مغزم، روحم و بدنم خسته شده. از دیدن، شنیدن و دست و پنجه نرم کردن با این حجم از زنستیزی و نفرتپراکنی نسبت به زنها در سرتاسر دنیا.
Men say women are angry all the time. I think we're not angry enough about what's happening all over the world. I think we should be mad. Not just us. Anyone who has a conscience and a heart should be fucking mad right now.
همسایهٔ رو به رویی یک پیرمرد تنهاست، طبقهٔ دوم، اتاقی با نورِ زرد و تنها کتاب، کتاب، کتاب و قفسههای فلزی. در طول روز از پنجرهٔ آشپزخونه تماشاش میکنم. دستهایی که لا به لای جلدها میچرخن و صفحاتی که ورق میخورن. به آملی فکر میکنم که از تلسکوپ به همسایه رو به رویی نگاه میکرد: نقاشِ شیشهای.
عمر که بیعشق رفت، هیچ حسابش مگیر
آب حیاتست عشق، در دل و جانش پذیر
هر که جز این عاشقان، ماهیِ بیآب دان
مرده و پژمرده است، گر چه بود او وزیر
عشق چو بگشاد رخت، سبز شود هر درخت
برگ جوان بر دمد، هر نفس از شاخ پیر
هر که شود صید عشق، کی شود او صید مرگ؟
چون سپرش مه بود، کی رسدش زخم تیر؟
سر ز خدا تافتی، هیچ رهی یافتی؟
جانب ره بازگرد، یاوه مرو خیر خیر
تنگ شکر خر بلاش، ور نخری سرکه باش
عاشق این میر شو، ور نشوی رو بمیر
جملهٔ جانهای پاک، گشته اسیران خاک
عشق فروریخت زر، تا برهاند اسیر
ای که به زنبیل تو، هیچ کسی نان نریخت
در بن زنبیل خود، هم بطلب ای فقیر
چست شو و مرد باش، حق دهدت صد قماش
خاک سیه گشت زر، خون سیه گشت شیر
مفخر تبریزیان، شمس حق و دین بیا
تا برهد پای دل، ز آب و گل همچو قیر
مولانا
Repost from N/a
این جریان سیال و وسیع و تیرهای که گریبان ما رو گرفته کی قراره تموم بشه؟ این روزهای «هیچِ» پرمعنا که صبح و عصر و نیمهشبهای شبیه به همای داره و ما غافل از این که روز به روز از زندگیمون داره میگذره و پُر شدیم از انواعِ گوناگون احساسات رنگپریده.
جای حس کردنِ حسها، مینویسیشون و رشتههایی هجو بهم میبافی! وقتی که حس از کلمه سر ریز شد و به تن برگشت، تحلیلش میکنی. حس کن!
