هفت جوش
رفتن به کانال در Telegram
594
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-17 روز
-430 روز
در حال بارگیری داده...
کانالهای مشابه
ابر برچسبها
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
آوریل '26
آوریل '260
در 0 کانالها
مارس '260
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '26
+1
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '260
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '25
+1
در 1 کانالها
Get PRO
نوامبر '25
+5
در 1 کانالها
Get PRO
اکتبر '25
+2
در 1 کانالها
Get PRO
سپتامبر '250
در 1 کانالها
Get PRO
اوت '25
+1
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '25
+2
در 1 کانالها
Get PRO
ژوئن '25
+4
در 0 کانالها
Get PRO
مه '25
+3
در 2 کانالها
Get PRO
آوریل '25
+14
در 4 کانالها
Get PRO
مارس '25
+10
در 2 کانالها
Get PRO
فوریه '25
+9
در 2 کانالها
Get PRO
ژانویه '25
+17
در 2 کانالها
Get PRO
دسامبر '24
+35
در 2 کانالها
Get PRO
نوامبر '24
+12
در 2 کانالها
Get PRO
اکتبر '24
+8
در 3 کانالها
Get PRO
سپتامبر '24
+14
در 2 کانالها
Get PRO
اوت '24
+43
در 5 کانالها
Get PRO
ژوئیه '24
+85
در 8 کانالها
Get PRO
ژوئن '24
+33
در 3 کانالها
Get PRO
مه '24
+7
در 4 کانالها
Get PRO
آوریل '24
+7
در 2 کانالها
Get PRO
مارس '24
+22
در 4 کانالها
Get PRO
فوریه '24
+11
در 2 کانالها
Get PRO
ژانویه '24
+16
در 1 کانالها
Get PRO
دسامبر '23
+6
در 1 کانالها
Get PRO
نوامبر '23
+22
در 3 کانالها
Get PRO
اکتبر '23
+18
در 3 کانالها
Get PRO
سپتامبر '23
+47
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '23
+21
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '23
+17
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '23
+14
در 0 کانالها
Get PRO
مه '23
+18
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '23
+11
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '23
+2
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '23
+1
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '23
+5
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '22
+11
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '22
+6
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '22
+4
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '22
+3
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '22
+8
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '22
+4
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '22
+2
در 0 کانالها
Get PRO
مه '22
+7
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '22
+16
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '22
+4
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '22
+11
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '22
+8
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '21
+14
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '21
+20
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '21
+6
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '21
+2
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '21
+2
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '21
+4
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '21
+3
در 0 کانالها
Get PRO
مه '21
+5
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '21
+9
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '21
+7
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '21
+3
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '21
+2
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '20
+451
در 0 کانالها
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 21 آوریل | 0 | |||
| 20 آوریل | 0 | |||
| 19 آوریل | 0 | |||
| 18 آوریل | 0 | |||
| 17 آوریل | 0 | |||
| 16 آوریل | 0 | |||
| 15 آوریل | 0 | |||
| 14 آوریل | 0 | |||
| 13 آوریل | 0 | |||
| 12 آوریل | 0 | |||
| 11 آوریل | 0 | |||
| 10 آوریل | 0 | |||
| 09 آوریل | 0 | |||
| 08 آوریل | 0 | |||
| 07 آوریل | 0 | |||
| 06 آوریل | 0 | |||
| 05 آوریل | 0 | |||
| 04 آوریل | 0 | |||
| 03 آوریل | 0 | |||
| 02 آوریل | 0 | |||
| 01 آوریل | 0 |
پستهای کانال
منطق اخلاقی و اخلاق منطقی
عبدالرسول عمادی
دیروز در جریان پیاده روی خانوادگی خاطره ای را از دوران کودکی ام تعریف کردم. در ده سال آول زندگی ما که در روستا می گذشت و در آن همزیستی مسالمت آمیزی میان آدمی و بز و گوسفند و گاو و الاغ و سگ و مرغ و خروس در جریان بود سگی داشتیم که پیر شده بود و از انجام وظیفه نگهبانی ناتوان و طبع پیری و ناتوانی با حیله گری و آب زیرکاهی هم توام شده بود و سگ به جای این که چون ایام جوانی اش مشفق مرغ و خروس و سایر شهروندان آن حیاط درندشت باشد به عادت زشت تخم مرغ دزدی افتاده بود و چون محل های تخم گذاری مرغان را می دانست وقتی مرغی تخم.می کرد و صدای درد ناشی از خروج تخم را به گوش می شنید می رفت و تخم مرغ تازه و گرم را می خورد.
مادرم با مشاهده این وضع و این که این سگ دیگر آن سگ سابق نیست عدمش را از وجودش بهتر تشخیص داد و یکتومان پول داد به کسی که خانه را از شرش خلاص کند و او هم دست و پای سگ را که بولو نام داشت بست و در رودخانه رهایش کرد تا با جریان آب به هر کجا که سرنوشتش اقتضا می کند برود.
من که کودکی شش هفت ساله بودم و ناظر اینماجرا، نگاهم به نگاههای آشنا و ملتمس سگ که بر سطح آب می رفت تلاقی می کرد و برایش می گریستم.
بیان این خاطره همراهان را برانگیخت تا اعتراض کنند که این چه قساوت قلبی بوده که اعمال شده است و چرا با این بیچاره چنین کردید یا چنین کردند؟
من از همان کودکی به اینکار فکر کرده بودم.
هم منطق کار مادرم را در می یافتم که می خواست یک حوری از شر این سگ بی فایده و بلکه مضر رهایی یابد و هم دلم به حال سگ می سوخت که تکلیفش بالاخره چه می شود و با این جریان آب به کجا می رود؟
اگر چه مرگ او را به چشم نمی دیدم ولی بالاخره با این دست و پای بسته عاقبتی جز مرگ در چند قدمی اش نبود.
سگ رفت و خانواده از دست دزدی و حیله پردازی او راحت شد. برخورد با او هم ظاهرا برخورد سخت و خشنی نبود و به دست آب سپرده شده بود و آب هم که نرم است!
اما حالا از پس این سال های از پنجاه گذشته این سوال همچنان قابل طرح است که با چنین موجودی چه باید کرد و چه میشه کرد؟
در اینجا دو دیدگاه را در این باره با هممقایسه می کنم که یکی را منطق اخلاقی می نامم و دیگری را اخلاق منطقی.
یک.
منطق اخلاقی
درست است که بولو پیر شده بود و دیگر سودی نداشت و ضررش بر منفعتش می چربید، دیگر وظیفه نگهبانی را به انجام نمی رساند و اگر روباه یا گرگی به حیاط خانه راه می یافت قدرت و جرات پارس کردنی همنداشت اما به حرمت سال های جوانی اش و خدماتی کهکرده بود باید مورد مراقبت قرار می گرفت و ایام تقاعد و بازنشستگی ای برایش منظور و جا و غذایی متناسب برایش در نظر گرفته می شد تا بالاخره در اثر غلبه کهولت به مرگ طبیعی دار فانی را وداع می کرد.
چه اشکالی داشت که حالا که نگهبانی نمی کرد سگ جواتی وظیفه نگهبانی را عهده دار می شد و برای این که بولو نتواند به حیله تخممرغ ها را بدزدد گردن بندی به گردنش انداخته می شد و در گوشه ای به بند کشیده می شد و آب و نانی می خورد و روزگار می گذرانید.
این گونه تلقی را منطق اخلاقی می نامم که مبنای محاسباتش صرفا سود و زیان مادی نیست و در آنملاحظات حیوان دوستانه هم لحاظ می شود. طبیعتا سگپیر با گری و بیماری هم دست به گریبان می شد که باید آنها را هم در اینملاحظه تحمل کرد.
ب.
اخلاق منطقی
در این تلقی نگهداشت چنین موجود بی فایده و بلکهمضری یک سره اشتباه است. سگ برای نگهبانی از خانه بوده و اکنون که اینتقش از او زایل شده نگه داشتنش بی معنی است و مخصوصا این که دزد و غیر قابل اعتماد هم شده است.
این منطق که مبنایش محاسبه هزینه و فایده است هیچ جایی برای تداوم حضور این سگ در مناسبات حیاط قائل نیست.
سگ ابزار تامین امنیت خانه بوده و اکنون مانند چماق شکسته ای است که باید هیزم تنور شود.
این منطق البته فرقی میان جماد و حیوان قائل نیست و اگر پذیرفته شود آنگاه قابل تعمیم به انسان نیز کهگونه ای حیوان است خواهد بود و نگاه ابزاری به انسان نیز می تواند یکسره علوم انسانی را به علوم تجربی تنزل دهد.
در نطر گرفتن حقوقی برای حیوانات می تواند ضامن حفظ حقوق آدمی نیز باشد.
التزام نظری و عملی به هر یکاز این دو نگاه تفکیکی بنیادین میان ما آدمیان ایجاد می کند.
@haftjoosh
| 2 | مستی
هزار قصه ناگفته در گلوی من است
و ناکجای غریبان عشق کوی من است
مرا به مستی معنای خود ببخشایید
که روح سرکش انگور در سبوی من است
دلی به وسعت یک هیچ بی کران دارم
سری که یک سره گرم بگو مگوی من است
تبه گنانه چه خوش می روم من از من خویش
منای خویشم و تیغ من و گلوی من است
شبی در آینه مهمان حضرت تو شدم
هزار ساله دعاگویی تو خوی من است
سوار ورطه طوفان گذشتم از سر خویش
به خاطری که پریشان چو موج موی من است
سلام من برسانید تا به درگه دوست
که آزمودم و هر غیر او عدوی من است
چو آینه دل یکرنگ سادهای دارم
خوشا دلی که چو آیینه روبروی من است
صدای گله گنجشک ها نمی آید
سکوت وگوش جهان، قصه مگوی مناست
صدای خش خش برگ سکوت می آید
که لابلای غزل های گفت و گوی من است
عبدالرسول عمادی
بیست و ششم آذر چهارصد و چهار
@haftjoosh | 362 |
| 3 | باز باران
امروز صبح نم نم باران بود
گویی غریبه ای به خیابان بود
چشم زمین اگر چه نمی خورد آب
کمکم نمش به چهره نمایان بود
از ناودان دو جمله پیام خیس
بر سطح خشک کوچه شتابان بود
یکآسمان ولی دل پر تردید
در بهت خویش مانده و حیران بود
گویی سرش به سر سر بارش داشت
گویی دلش ولی دل ویران بود
کوچه به خواب آب تنی رفته
مسحور سیل، بی سر و سامان بود
چتری به دست رهگذری اما
در خاطرش فسانه طوفان بود
ای ابر خسته بار دلت بگشا
حرف زمین، گرش لب و دندان بود
اینک ولی به بهت هزار افسوس
چشم زمین به چشمه حیوان بود
این ابر سینه هشته نمی بارید
پتیاره ای عبوس و گران جان بود
تا ساعتی که رفتم و برگشتم
آنچه به لب رسید مرا جان بود
در اینحسینیه که دل من بود
یکنوحه خوان به نوحه و افغان بود
یک خیسی خسیس نچسب اما
زین نمنم ام به موی پریشان بود
عبدالرسول عمادی
نوزدهم آذر چهارصد و چهار
@haftjoosh | 402 |
| 4 | باز باران
امروز کمی باران بارید
و ذوق کودکانه مرا شکوفاند
هر بار
برف پاککن ماشین
مقداری آب از روی شیشه ها پاک می کرد
و من
دلم می خواست شیشه فورا دوباره با آب پوشانده شود
به جوی کنار خیابان نگاه می کردم
آبی کثیف در آنها جاری بود
حس می کردم خون به رگ هایم برگشته است.
امروز کمی باران بارید
نم نم
شاید ساعتی
نمی دانم کجاها باریده بود
جز اینجا
اما هر چه بود
دلش می خواست
به یک سال بهت خشک ذهن من پایان دهد
مطمئن نیستم موفق شده باشد
دلم می خواست
باران لاینقطع بیاید
علی الدوام
و هی تند تر شود
و آب به وسعت سطح خیابان
بدود
و به دنبال راه در رفتن باشد
جوی ها
با تمام ظرفیت اسمی و رسمی شان کار کنند
آب ها
بروند و بروند
تا پشت سدها
و آنجا بمانند
می ترسیدم
اگر به خانه بروم
باران بند بیاید
تا حالا این قدر مستاصل بارلننیوده ام
تا حالا گذار ذهنم این قدر به قحط سالی نیفتاده بود
آب
روز به روز کم و کمتر شد
تا خشکید
سد ها به حجم مرده رسیدند
آب نبود
هنوز هم نیست
ولی آسمان باریدن را از یاد نبرده بود
گمانم
تا امروز صبح
می گفت آسمان چشمه اشک هایش خشکیده است
بغض هایش نمی ترکد
و ابرها
بی حاصل و سترون
آسمان را ترک می کنند
مثل شاگردی که
برگه امتحانی را سفید تحویل می دهد
و معلم
نومیدانه رفتنش را تماشا می کند
و از این که این آدم چیزی یاد بگیرد
احساس یاس می کند
ابرها
بی حاصل می گذشتند
امروز
ابری
ولی مردانگی کرد
و رسم باریدن را فریاد زد
او گفت
بارش فراموش نشده است
و آسمان با زمین در قهر مطلق نیست
نمی شود مطلقا و برای همیشه قهر بود
آشتی هم در فرهنگواژگان برای خودش معنایی دارد
لابد رسم آشتی هم با شل کن و سفتکنش بوده که این واژه دوامآورده است.
می شود
در میانه نومیدی
ناگهان آشتی کنند
روبوسی کنند
و کلی به همحال بدهند
هم آسمان بغضش را خالی کند
و هم زمین
ترک هایش را پر کند
زمین صبح خیلی کثیف بود
مثل دیوانه ای ژولیده موی
که ماههاست حمامنرفته است
و سقف سرش می خارد
و چرک
از سر و کولش بالا می رود
و غروب
چهره اش شسته به نظر می آمد
تنش طراوت داشت
شکاف بهت خاک
کمتر شده بود
و ترک پشت پای زمین
خیس شده بود
تا پوست های مرده نمبکشند
و زمین به ضرب سنگپا
آنها را بتکاند
امروز باران بارید
نه آن قدر که تشنگی چشمان مرا کاملا سیر کند
آما آن قدر بود که خشکی زبان ذهنم را کمی کمتر کند
نمی دانم
شاید آن قدر بود که حس حاکمیت ویروس بر در و دیوار را کمکند
امروز باران بارید
کاش اما بیشتر ببارد
زمین خشکاست
تشنگی بیداد می کند
قحط سالی سیاه است
آب که نیست
نان هم نیست
آب که نیست
علف هم نیست
و زندگی تعطیل می شود
بی آب و علف
تا حالا کسی در زمین زندگی نکرده است
امروز کمی باران بارید
یکی نیست به این آسمان بگوید
چرا بیشتر نمی بارد؟
خجالت همخوب چیزی است
یکی باید بگوید
آب ها را از زمین بردار
دوباره بر زمین بریز
آبرها را بچرخان
همه جا را خیس کن
اینکار همیشگی توست
چرا آسمان کمکاری می کند؟
امروز باران بارید
ذهنم اما
هنوز آرام نیست
امروز باران بارید
به قدری که بگوییم هنوز هم باران می بارد
شاید
این ها قطره های امید بود که بر زمین چکید
تا بگوید
هنوز می توان نفس تازه کرد
هنوز می شود امیدوار ماند
شاید
دوباره علف ها بیایند
گوسفندان بزایند
گندم ها خوشه کنند
و خوشه ها به گونی های آرد بدل شوند
و تنورها آتش شوند
و نانی گرم و خوش بر سفره ها بیاید
باران که بارید
می شد امیدوار شد
که افسار یابوی بی رسمی و گرانی و سرگردانی و سرگرانی همکشیده شود
امروز باران بارید
و اینچیز کمی نبود.
عبدالرسول عمادی
نوزدهم آذر هشتاد و چهار
@haftjoosh | 218 |
| 5 | صبحگاهان صف صبحگاهی
یک دو صف کودک آرام و مبصر
چشم ها بر دهان مدیرند
تا در آید از آن نکته ای تر
من همه گوش بودم همه چشم
تا بگیرم اشارات دیگر
بودم آماده تا هر چه گویند
با تامل روم زو فراتر
روستا نزد من یکخدا داشت
ساکن خانه آسمانی
خانه اش آن سوی ابرها بود
شاغل شغل باران رسانی
صاعقه مظهر خشم او بود
هر زمان می شد او عصبانی
بعد آرام می شد و می خواند
نرم نرمک به نای شبانی
با صدایی که آرامجان بود
شعر می خواند با ناودانی
او هوای دل همه را داشت
منندیدم خدا اینچنانی
لشکری از علف می فرستاد
بعد باران به ما ارمغانی
ابرها سینه بر خاکهشته
از تو می خواسته مژدگانی
با من از اولش آشتی بود
منندیدم از او قهر آنی
روستا بود از بعد تدریس
آزمایشگه زندگانی
هر کجا خانه عمه خاله
هر کجا بود یاران جانی
بودم آغشته مهر آنها
مهر آنها به دل جاودانی
نه کسی را غم بی کسی بود
نه به دل داغ بی هم زبانی
یک جهان کوچک و کممساحت
یکجهان غرق موج اغانی
نغمه رود در بستر آب
نغمه مرغک آشیانی
همنوازی یکچند گنجشک
همره صبح پرتوفشانی
کفتران می پریدند از بام
بام مابود از آنها نشانی
گویی اینجا بنای بقا بود
فارغ از رنج دنیای فانی
روستا داشت در فصل رویش
با بهشت خدا این همانی
مردم هفت جوش خیالم
همچنان می کند زندگانی
همچنان بر زمین تخم پاشد
دست بابایم و لطف زنبیل
خیش را همچنان می کشاند
تا بدراند از خاک تر چیل
همچنان مادرم روی چاله
می نهد تینک و طاس و پاتیل
همچنان خانه ها جای خویش اند
ساکنانش همه قوم و فامیل
پدرم پای این نخل ها را
گهگهی همچنان می زند بیل
همچنان می رسد موج قرآن
از صدایش به آواز ترتیل
باز هم در سکوت بیابان
قالمان می گذارد گهی قیل
باز سید محمد امین است
تا بخواند به من سوره فیل
باز هم ما در اینکهنه مکتب
تحت تعلیم اوییم و تحمیل
ناگهان در غروبی غم انگیز
بار کردیم و رفتیم تا شهر
پدر ومادر و قد و نیم قد
آشنا شد در آن برهه با شهر
تا برازجان گرم و صمیمی
تا بدانجا که دارد صفا شهر
کوچه ها خاکی و بی نصیب اند
نامی از خویش دارد به جا شهر
شهر مابین یک، دو، سه دره
شد بنا خسته و بینوا شهر
شهر در فکر بال پریدن
بود و هرگز نمی شد رها شهر
ما رسیدیم و شهر آشنا نیست
باید از نو شود آشنا شهر
عبدالرسول عمادی
یازدهم آذر چهارصد و چهار
@haftjoosh
| 278 |
| 6 | هفت جوش
باد در گوش صحرا که می خواند
قصه های شب و سوز و سرما
آب هایی شتابان که از رود
می دویدند تا دشت دریا
غله ها این دو برگان سر سبز
می زدند از زمین سر به صحرا
گله ای از شلوغان گنجشک
می نشستند اینجا و آنجا
مورها خسته از صید غله
کفش تلواسه بر کنده از پا
در شبی یک شب خوب و آرام
آمدم من هم این سوی دنیا
مادرم چشمه عاشقی بود
یکجهان شور و یک پا تقلا
مادرم کرد بر من نگاهی
آفرین گفت و شکر خدا را
مادرم چون سر تخت بنشست
پنجره بود و چشمش به دریا
مادرم صورتم را که بوسید
من بدو او به من بود شیدا
موج شادی ز دریای جانم
رفت تا آن ور آن سوی هر جا
من پر از شورش زندگانی
بود شیرین مرا خواب و رویا
دشت و پایم و شوق دویدن
ماهی خرد و تُنگ تمنا
چشم مادر بزرگ و سه خواهر
بود بر در که بینند ما را
ای پدر من تو را می شناسم
ای شکوه خدا نخل و خرما
ای دلت پاک و روحت پر از گل
ای دو چشمت چو چشمه مصفا
جان فرخنده ات پر زامید
دائما در دعا و خدایا
شاعر شعر پاک وجودم
من زتو زنده زنده تو از ما
من یکی زاده نوزاده نورس
تو یکی مرد چل ساله آفا
آمدند آن دو چون دو فرشته
در بغل کودکی بود زیبا
این مرا بود آن لحظه ای که
دل نهادم به این اولین جا
اولیننقطه از خاک هستی
اولین شعر این بحر عظما
اینچنین زندگی کرده ام ساز
ابن چنین زاده ام من دنیا
آسمان آبی و بی غبار است
ماه بیدار و شب زنده دار است
خفتگان اند این مردمی که
ساکن این ده واین دیار است
روستا می تپد قلب نابش
هر دلی را بگو صد هزار است
شاعر شعر هستی در اینجا
در غزل نغمه اش آشکار است
عشق رازی است پنهان و پیدا
که جهانی بر آن استوار است
دل همین که مرا در درون است
هر که را هست و آیینه دار است
خاک و دشت است و بی رنگ خاکی
بر در و بام و دیوار و خار است
گله گوسفندان و بزها
صبح ها با شبان رهسپار است
گله در غرقه گشت و برگشت
چاشتش شبدر و هم ناهار است
این شبان این شبانی که بینی
باز هم راهی غله کار است
هر کجا نخل خرما سرشتی
سرکشیده ز دیوار و دار است
پای من کمکم افتاده در راه
چشمم آیینه اعتبار است
صبح ها، صبح سرد زمستان
مادرم دائما در کنار است
من و سرمای خشک زمستان
من و گرمای مهر بهاری
مادرم بود باران یکریز
که کند زنده جسم صحاری
با لب خنده زن هر دم صبح
کرده بر چشمم آیینه داری
من پر از شوق و لبریز خواهش
اوپر از مهر و از بی قراری
من چوپروانه او شمع روشن
او چو پروانه من شمع ناری
دل به او داده و خفته بودم
چشم اوگرم شب زنده داری
می گذشت این قطار زمانه
منو او گرم کوپه سواری
مادری کار بسیار سختی است
مادری کرده او گرم و کاری
دست او دائما بر من و من
دست در کار نا استواری
می گذشت این دقایق و بودم
کمکم آن کودک پا به گاری
گاری ام "روروک" تا روم من
از پی اش تا شوم جوی جاری
سال رفت و من از آب و از گل
بر شده گرم اختر شماری
آشنا گشتم آرام و نم نم
با بز و بره و مرغ باری
من شدم طفل راه دبستان
مادرم کرد آماده، راهی
در دبستان که بودم کنار
کودکان در صف صبح گاهی
حس جوجه که با جوجه گردد
حس ماهی که در گله ماهی
بود در چشمم آقا معلم
نه معلم که بشکوه شاهی
شادی ام دائمی بود و فارغ
بودم از آه بی سرپناهی
سایه مادرم بود بر سر
زیر این سایه بودم مباهی
ای خدا آن فرشته کجا رفت
آن گل افشان سفیر الهی
آن همه مهر کو آن دلی که
بود بر مهر هستی گواهی
منپناهنده جان گرمش
او مرا کافی از جان پناهی
مدرسه رفتم آنجا که هر روز
نکته ای تازه می آزمودم
بر سر نیکمت می نشستم
دود جهل از دلم می زدودم
واژه واژه همه واژه ها را
چون صف خوشه ها می درودم
هم به املای خود بیست بودم
هم در انشا هزاران درودم
هم عدد را به همجمع بستم
هم به تفریق کم می نمودم
ناخدا بود آقای حاجب
من بلم ران ملک وجودم
دست من در دو دست خدا بود
هم خدا بود در تار و پودم
روستا دشت یکدست صافی
هر کجا اوجش آنجا فرودم
ناگهان ضربه سخت سیلی
کرد از ترس و وحشت کبودم
از قفایم قفا زد که افتاد
لرزه و تب به جان و غنودم
زد ضرر گر چه آقا معلم
آخرش بود اما به سودم
بود تنبیه اینجان نورس
بر روانش هزاران درودم
مدرسه دو کلاس رها بود
خارج از روستا آن طرف تر
دو کلاس و عمود است بر آن
یککلاسی که گه بود دفتر
سه معلم ولی پنج پایه
مختلط ما پسرها و دختر
یادمان رفته اکنون چه رنجی
برده اند آن عزیزان سرور
حاجب و صالحی و محقق
این سه تن سه درخت تناور
میوه ها داده از خویش ما را
تازه و خوب و خوشبو و نوبر
از کلاسم هر آنچه به یاد است
خوب خوب است و از خوب بهتر
اول مهر و مدرسه روبی
خاک وگردی که بنشسته بر سر
ماسه بادی که اردو گرفته
دور و اطراف این کاخ و سنگر | 256 |
| 7 | خراب
هزار مرد الهی، هزار عاشق مست
دل خراب مرا می کنند دست به دست
جز آن تبسم رویایی ات که ما را کشت
هنوز در کف این کارگاه کاری هست؟
شبی به خانه دل رفتم، او فراری بود
به من نگفته کجا می رود ز روز الست
شبان بی رمه ای مانده گرم نی لبکش
به وعده گاه خیالات تو خدای پرست
خلاف عهد ازل می کنی و می نازی؟
نمی هراسی از آن نارسیده ضربت شست
هراس داده مرا دیدن و ندیدن تو
به دست نامده ناگاه می روم از دست
هزار قامت دل نردبان هم کردیم
ولی چه فایده! طرفی به دیدن تو نبست
میان بتکده دیدم که مادر بت ها
یکی دو نو بت کوچک به شیر خود می بست
شبم به روز چو می آید از نظر دوری
به خواب گه ز چه رو می کشی مرا به نشست؟
خیال خواب زده، ره زده، رکاب زده
تمام قصه شب های ما همه این است
تلاش من همه بیهوده، راه مقصد بود
نه مانده تو اسیرت، نه رفته از تو برست
خراب روی توام ای گل همیشه بهار
همیشه از ظفر تو به من رسیده شکست
عبدالرسول عمادی
پنجم آذر چهارصد و چهار
@haftjoosh | 256 |
| 8 | بیهوده
هوا آلوده شد از دستت ای انسان آلوده
و از جنگل ز تو خاکستر سردی به جا بوده
گرفتی امن و آسایش از این دنیا و مافیها
خودت هم در میان آخر نخواهی بود آسوده
چو هر آتش برافروزی بساط خویش می سوزی
روانت می شود هر دم به دست خویش فرسوده
اگر چه تیز می تازی در این بازیت می بازی
چه می نازی به طنازی به این افعال بیهوده؟
میان چاه های کنده خود دفن می گردی
همیشه چاه کن ساکن به چاه خویشتن بوده
صدای رود رود رودها می آید از کویت
ز نوع خویش هم آورده ای بیرون دل و روده
میان این همه آتش کباب خویش می گردی
که از روز ازل قانون گذار این گونه فرموده
حدود خویش نشناسی اگر محدود تر گردی
چرا بیهوده می کوشی بدین تعریض محدوده
عبدالرسول عمادی
سوم آذر چهارصد وچهار
@haftjoosh | 326 |
| 9 | خواب خزان
ابر چو موج خیال از سر این بام رفت
موج خیالات خام از سر ایام رفت
ابر نبارید و خاک ناله نعره سردی کشید
لشکر ابر عقیم فاقد پیغام رفت
ریشه به خواب خزان رفت برای ابد
شاخه همه خواب ماند میوه همه خام رفت
بلبل باغ وجود نغمه شادی نهاد
صبح صدایی نبود همسفر شام رفت
برگ خزانی خرید گوشه انبار خاک
برگ حضورش چو در پوشه اتمام رفت
دام نهادیم تا دل به کمند آوریم
از طرفی دل شد و از طرفی دام رفت
شاعر فرخنده فال وازده شد از خیال
عمر به آخر رسید نوبت از این کام رفت
شعله به سردی نشاند برف فراوان ما
شعر به پایان رسید هاتف الهام رفت
عبدالرسول عمادی
دوم آذر چهارصد و چهار
@haftjoosh | 312 |
| 10 | قطار خالی
ایام در گذارند همچون قطار خالی
در پیچ کوچه عمر، بر ریل بی خیالی
خون از رگ خیالم از بس جهیده بیرون
بر بستر زمینم بی طرح و نقش قالی
در ازدحام هستی گم گشته بودم از خود
پیدا شدم و دیدم خالی است این حوالی
می جستم آرزو را دلواپس و دل آشوب
در شروه جنوبی در هی هی شمالی
هر صبح با یقینی از خواب می جهیدم
بیداری این یقین را می کرد احتمالی
دستار شعر بر سر از کوچه ها گذشتم
از کوجه ها گذشتم بر واژه های عالی
بالیدم و دویدم در کوچه هایی از هیچ
در کوچه های این هیچ از هیچ تا نبالی
"هر چند کآزمودم از وی نبود سودم"
هر کشته ای درودم اما نبود مالی
در پیچ کوچه عمر بر ریل بی خیالی
ایام در گذارند همچون قطار خالی
عبدالرسول عمادی
سی ام آبان چهارصد و چهار
@haftjoosh | 372 |
| 11 | جام جم
عبدالرسول عمادی
جمشید جامی داشت که در آن می نگریست و جهان را می دید.جام جهان نمای جمشید همین چشم سر آدمی است که راه می برد به چشم دل که از آنجا جهان را فهم کند به قدر قوه بصیرت خودش.
دیروز برای سومین بار رویداد رسانه ای "نون" در شهر زیبای جم در استان بوشهر برگزار شد.
این رویداد در سال اول در سطح شهرستان های جنوب استان بود، در سال دوم در سطح استان و امسال در سومین سال پنج استان سیستان و بلوچستان، خوزستان، فارس، هرمزگان و بوشهر را پوشش داد و امید است در سال های بعد هم برگزار شود.
این رویداد فرایند ارزیابی کیفیت تولیدات رسانه های خبری در جنبه های مختلف است و امسال به اقتصاد دریا محور هم توجه کرد و میزگردهایی با این عنوان و با عطف توجه به تقش رسانه ها در اقتصاد دریا محور برگزار کرد.
باید به دوستان دبیرخانه این رویداد که با تلاش و پایمردی این پدیده مبارک را در استان ما موجب شده اند دست مریزاد گفت که چراغ تعهد اجتماعی را روشن نگه داشته اند و به کم وکیف خبر رسانی به افکار عمومی می اندیشند و معلوم است که خود جان آگاهی دارند.
جان نباشد جز خبر در آزمون
هر که را افزون خبر جانش فزون
آدم هایی مثل مازیار هوشمند، عباس اعتمادی، دکتر علی دانشمند، مصطفی ارجمند و یزدان شهید زاده وقتی پای کاری بیایند کار را خوب از آب در می آورند.
وقتی مهندس شهیدزاده دعوت نامه شرکت در این رویداد را برایم فرستاد خوشحال شدم و زمینی به همراه همسر عزیزم خانم دکتر لاری دشتی عزم سفر کردیم تا هم فرزندان عزیزمان را در جم دیدار کنیم و هم دوستان عزیزمان را.
دیدار یار غایب دانی چه لطف دارد؟
ابری که در بیابان بر تشنه ای ببارد
دیدار بزرگان شهرستان جم امثال آقایان اکسییر و بدخشان که نام و یادشان دل آدم را روشن می کند تاییدی است در دل من بر سخن آقای تنگستانی فرماندار شایسته شهرستان جم وقتی در سخنانش با حافظ هم سرایی کرد که:
سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد
و آنچه خود داشت به همنوع خود اهدا می کرد
این بیان روح ایثارگر و بلند نظر ساکنان جم را توصیف می کند.
جم بر بلندی منتها الیه زاگرس همان آیینه ای است که جمشید هم در آن به جهان نگاه بلند می انداخته و از آن منظر، جهان خود را وسعت می داده است.
دیدار جمع دل آگاهی که سال هاست چراغ خبر و معرفت اجتماعی را در استان ما روشن نگه داشته اند و جهانی از خبر و پیام هستند که هر یک در گوشه گوشه سالن اداره ارشاد جم نشسته اند غرور آمیز است و حس افتخاری از بوشهری بودن در من زنده می کند.
مردان و زنان زنده دلی که آنان را باید در هیأت "جام های جم" ی دید که آنچه بخواهند خود دارند و چیزی از بیگانه تمنا نمیکنند.
ای نسخه نامه الهی که توبی
و ای آینه جمال شاهی که تویی
بیرون زتو نیست هر چه در عالم هست
از خود بطلب هر آنچه خواهی که تویی
پایان مراسم فرصت مغتنمی است تا دوستانی را در آغوش جان بگیریم که تشنه دیدار صدق و صفای ایشان هستیم.
هنگام رفتن است و در این آخرین لحظات با دو شخصیت ادبی وخبری استان آقایان دکتر رضا معتمد وعلی احمدی خداحافظی می کنم به امید دیداری در نزدیکترین زمان.
برای رویداد عالی رسانه ای "نون" عمری دراز و کیفیتی متعالی آرزو میکنم.
@haftjoosh | 601 |
| 12 | وارد حیاط منزل میرزا ابراهیم خان اعظام السلطنه می شویم.
ایننام پدر نیماست. منزل حاکی از اصالت فکری و خانوادگی است و نمادی از دارندگی و برازندگی خانوادگی نیماست.
در موزه گردش می کنیم و بر عکس های نیما می ایستم.
عکس نیما و شهریار و پسر نیما که در میان آن دو ایستاده است.
به یاد شعرهای شهریار برای نیما می افتم؛
نیما غم دل گو که غریبانه بگرییم
سر پیش همآریم و دو دیوانه بگرییم
و وقتی هم نیما رفت غمگنانه گفت:
رفت آنکو پدر شعر نوین ما بود
شعر نو چیست که بالاتر از آن نیما بود
و عکس های نیما که همه سکون و آرامش کوه وار او را نشان می دهند چه به کوه بنگری و چه به نیما یکسان است هر دو نماد آرامش اند.
اطاق های به هم.پیوسته منزل ابراهیم خان تامل گاهی است تا بر اندیشه فرزند کوه و دره و روستا توقف کتیم و آدمی را بنگریم که در آرامش خود یک دنیا غوغا آفرید و خانه شعر را نوسازی کرد و فیلسوفانه به اعماق عاطفه آدمی راه برد و انسان را در دو وجه طبیعی و فلسفی اش باز نمایاند.
در وسط حیاط،، نیما در زیر سنگی خفته که بر بالایش نوشته است:
نیما یوشیج
و در زیرش:
علی اسفندیاری
و خبر از سپیده دمی دهد در سال ۱۳۳۸ که نیما خرقه تهی کرد و راهی ناکجا شهر شد و از ایران شهر به کیهان شهر سفر کرد.
@haftjoosh | 352 |
| 13 | از شوش تا یوش (۵)
عبدالرسول عمادی
در میانِ بسْ آشفته مانده،
قصه ی دانه اش هست و دامی.
وز همه گفته، ناگفته مانده
از دلی رفته دارد پیامی.
داستان از خیالی پریشان
نیما
دو رشته کوه زاگرس و البرز دو خط هویت ایران اند.
همان طور که برخی مناطق را به اعتبار نسبتی که با نهر ها و رودخانه ها دارند نام داده اند مانند بین النهرین (میان رودان) یا ماوراء النهر(فرارود) مناطق ایران را می توان به نسبتی که با این رشته کوههای الهام بخش دارند بازشناسی کرد.
تعبیر زاگرس نشینان که برای ایرانیان ساکن غرب و جنوب این سرزمین به کار می رود تعبیری است که هم یادآور شور و حماسه و جنگاوری و مردمان روزگاران سخت و شرایط پیچ در پیچاست و هم نوعی قدرشناسی از زاگرس است و اعلام همزیستی مسالمت آمیز با این پدیده طبیعی تاثیر گذار بر جان و روان آدمی است.
یا وقتی گفته می شود ساکنان دامنه های شمالی و جنوبی البرز آدمی حس قدر شناسی و تعظیم البرز را در وجودش مزمزه می کند.
این دو رشته کوه چونان میخ هایی زمین ایران را تثبیت کرده اند. تعبیر میخ برای زمین از قرآن مقدس است:
والجبال اوتادا
کوهها به منزله میخ اند
ما یا در طرفین هر یک از آنها کوهپایه نشین ایم و یا در میانه هر یک از آنها می زییم و فرهنگاین زیستن تابعی است از شرایطی که پستی و بلندی ها و آب و هوای آنها بر ما حاکم کرده اند.
در میانه البرز و در مرز استانهای تهران و مازندران به سوی یوش می رویم. این یوش گویی نسبتی دارد با هوش! و با شوش!
زیگورات ها هم بر دوش تپه ها سوارند همان گونه که یوش نشسته است بر یال اسب وحشی البرز و کوه با هوش نسبتی دارد و زندگی در کوهستان هوشمندی ویژه ای می طلبد که زندگی در دشت فاقد آناست.
به پیش می رویم و اطراف را کهناشناخته اند می پاییم تا زمانی همچنان در محدوده روستای کمر بن هستیم و تعداد اندکی روستا در حاشیه این مسیر کوهستانی است.
برگهای زرد درختان منتظر مجوز بادند تا راهی سفر آخرت شوند و بر شاخه ها در انتطار شدن اند.
از منتها الیه سبزی به نهایت زردی می روند تا در خوابی قهوه ای رنگ با خاک هم بستر شوند و با خاک وحدت کنند به هوای رستاخیزهای بهاری آینده و جای جای لاشه های زرد رنگ آنها در جاده و در حواشی مسیر قابل دیدن اند و وقتی از آنها عکس می گیری اشک و خنده همزمان به استقبالت می آیند خنده های شوق دیدار طبیعت رنگارنگ و اشک حسرت بر بهاری که با برگ ها آمده است و با مرگآنها به خزان سلاممی کند.
"کته کبابی عمو خسرو" در میانه روستایی در مسیر مابین درختان تبریزی ناپیداست و بخشی از تابلو آن از میان درختان چشمک می زند ووعده ناهار می دهد.
آلاچیق ها و آتشی که دود می کند و بشارت استراحت گاهی میان راهی است و می توان از آن انرژی گرفت و چون پمپبنزینی بین راهی تو را تجهیز می کند که برانی تا گرسنگی و خستگی بعدی.
در کناره این نشستن گاه آبی سرد و زلال می گذرد به عنوان نمادی از حیات در روزگاری که رودها و آب ها و تالاب ها و سفره های آب زیر زمینی از رمق افتاده اند و می توانی لختی به آب بنگری و قدری آرامش ذخیره کنی و هوایی که به سردی می گراید آرام و بی شتاب.
آسمان همچنان صاف است و داروک در باره زمان رسیدن باران ساکت است.
ساعت دو ونیم از کته کبابی بیرون می زنیم تا پانزده کیلومتر دیگر برسیم به یوش و می رسیم.
تابلوی بزرگی در ورودی روستای یوش عکس بزرگ علی اسفندیاری همان نیمای دوست داشتنی ونام آشنای هر ایرانی عاشق شعر و ادب را پیش چشمانت می گذارد و به تو خوش آمد می گوید و در کنار نیما صفی است از عکس های شهیدان، آنان که شاعران شعر جاودانگی خود و جاودانگی ایران اند.
عکس هایی آرامش بخش که سند افتخار و هویت مایند نیما نماد نوآوری های زبان و ادب فارسی و مجسمه عاطفه انسان خردمند ایرانی است و از ظاهر کوه و دره به باطن تامل و تفلسف راه می برد و شهیدان که صف هایی به هم پیوسته برای حراست از مرزها و ارزهایند.
روستا در سمت چپ پیچجاده ای است که تا آمل از پای نمی نشیند و نبض روستا در عصر رو به غروب پاییزی در نگاه من پر از نیماست.
از سوپریکنار جاده چیزی می خریم و آدرس خانه نیما را می پرسیم:
خانه دوستکجاست؟
در فلق بود کهپرسید سوار
آدرسی کهمی دهد دویست سیصد متری کوچهپیمایی دارد در کمر کش کوه.
می پرسم:
از بستگان نیما کسی هم در روستا ساکن است؟ می گوید:
نه این ها خان بوده اند و اکثرا به آمریکا رفته اند.
به دنبال آدرس می رویم از پیچچند کوچه می گذریم و خانه نیما کهموزه ای است تحت نظارت میراث فرهنگی مازندران پیش روی ماست. | 276 |
| 14 | جاده خلوت است و وهمانگیز و سواد روستایی نیست و جز راه و کوه و گاهی درختی در دور دست نگاه چیزی نیست.
تابلویی در مسیر بشارت وجود روستایی است. "کمر بن" خوشحال می شوم که مژده حیاتی است در این وانفسای سکوت و خلوت کوهستان و چه ترکیب زیبایی است این"کمر بن" کمر که همان کوه است و بن انتهاست.
کمر بن هیات زنی روستایی که چادرش را دور کمرش پیچیده و دستی به کمر زده و در تو می نگرد را به ذهن می آورد.
"کمربن" که اولین روستای اینمسیر است خود را آخر این کوه و کمر معرفی می کند و شاید اگر از آن سوی جاده از آمل با بیش از صد کیلومتر فاصله بیایی اینجا انتهای کوه وکمر باشد و آدم چه می داند این اسم هایی که قدمت هزاران ساله دارند چه وجهی داشته اند؟ معمولا معمران مناطق یا مورخان چیزهایی در مورد اسامی می گویند به ظن و احتمال.
کوهها یکی از پی دیگری می آیند و جاده مانند صدایی کشدار و طنین افکن در کوه می پیچد و ما را به رفتن تشویق می کند.
@haftjoosh | 226 |
| 15 | از شوش تا یوش (۴)
عبدالرسول عمادی
مانده از شب های دورا دور
بر مسیر خامش جنگل
سنگچینی از اجاقی خرد
واندر او خاکستر سردی
نیما
از تونل های زیبای اتوبان تهران شمال که خارج می شوی ناگهان در سمت راست جاده تابلویی که بر روی آن نوشته
" یوش
بلده
۶۵ کیلومتر"
جلو چشمانت سبز می شود و فورا باید تصمیم بگیری و ما دو نقر که هیچتصمیم خاصی نداشتیم جز این که سالروز ازدواج مان را به روزی متفاوت تبدیل کنیم تصمیم را دو دستی و سفت گرفتیم که این تابلو را دنبال کنیم.
پس از سفر دور و دراز سه هزار ساله به شوش و نفس کشیدن در حال و هوای زائران معبد "این شوشیناک" که آمده بودند تا قربانیان را تقدیم خدای نگه دارنده شوش کنند، ابن بار یوش است که هوش از جان سخننیوش می رباید و می رویم تا نه با مردمان سه هزار ساله بلکه با مردی متفاوت دیدار کنیم ایستاده مردی خموش و گویا و صبور و ناشکیبا که ۱۲۸ سال پیش در یوش به جهان آمد و در ۱۳۳۸ در تهران پس از عمری ایستادن در آستان خیال رو به آسمان نهاد و چون عقابی تیز بال سپهر جهان را شکافت و از دیدگان ناپدید شد.
فرصتی است تا در حال و هوای زندگی و تجربیات شاعرانه پدر شعر نوین ایران نفس بکشیم و دل بسپاریم به طبع سرکش و کهساری مردی که ظاهری آرام داشت ولی طوفانی در عرصه خیال شاعرانه شعر فارسی به پا کرد.
علی اسفندیاری "نیما یوشیج".
تابلو راهنما را محتاطانه پی می گیریم و می افتیم در جاده ای باریک و کوهستانی و پیچ در پیچ.
هوای روزهای اول آبان از بی بارشی بوی خشکی می دهد و کوهستانِ تشنه با چشم های حسرت به تو می نگرد و راه تو را می خواند.
سیاوش شجریان صدای ماندگار تکرار ناشدنی هم از پخش ماشین از قول نیما می خواند که:
قاصد روزان ابری داروک
کی می رسد باران؟
در مازندرانی خشک به پیش می رویم و از آبادی و سبزه و باران و درخت خبری نیست و تا چشم کار می کند کوه است و کوه و رشته کوه البرز رشته رشته با پیچ و خم جاده پشت سر نهاده می شود و چه الهام بخش است این کوه ها برای طبع پرواز کننده شعر فارسی و این حجم از شعر انباشته در دیوان قطور ادبیات فارسی نمی تواند شهدی از گل های وحشی کوههای زاگرس و البرز با خود نداشته باشد.
شیراز که مهد شعر فارسی است و دو قله بلند شعر و غزل را در دامن خود پروانده و به خواب ابد برده است هم از جنوب و شمال و از شرق و غرب در محاصره کوه هاست و عسل غزل های حافظ و سعدی بی مدد این همه کوه به دست نیامده است.
اصلا خود واژه شیراز بهمعنای سرزمینی است که آب از همه اطراف به سمت مرکز آن سرازیر می شود.
صدای نیما در خشکستان پاییزی رشته کوههای البرز همچنان طنینمی اندازد و از قاصد روزهای ابری باران طلب می کند.
شاعری به کنار، به قول سلمان هراتی شاعر تنکابنی که کوه پرورد البرز است:
از کوجه های داغ عربستان
تا کوه دور حرا
پیغمبری به بار نشست
و خود این سلمان در شعر زیبای " در خلوت بعد از یک تشییع" می گوید:
می خواهم بر اوج بلند ترین قله بنشینم
آنجا به آسمان نزدیکترم
و می توانم لحظه های تولد باران را پیش بینی کنم.
آدم با این پیچ و خم های جاده کوهستانی بیشتر حال می کند تا جاده های هموار که به قول همان سلمان کسالت آورند.
کوه واقعیت زندگی را در هاله ای از افسانه می پیچاند و تو را دو دل می کند دلی با خیال و دلی با واقعیت و شاید هم تفاوت میان کوه و دشت است که کوهستان نشینان خیال پرورترند و کویر نشینان واقع گرا تر.
کوه مغناطیسی دارد که دشت ندارد و ما عاشقان کوهستان فراوان داریم اما کسی را ندیدم که دل در گرو پیمایش زمین صاف بسته باشد مگر به ضرورت رسیدن به مقصدی.
اما کوه خود مقصد است و راه ما را می خواند به ناکجایی که یوش است و راه در میانکوههای ساکت و اندوهناک از خموشی داروک و بی کمترین خبری از باران ما را هممانند اندک رهگذران اتومبیل سوار اینجاده پیچاپیچ به چشمحسرت می نگرد و ما می گذریم از این رهی که بر پای دل زنجیر اندوه است و همچون صدا در کوه پیچیده است.
این راه نیازموده را نمی دانم که روی در کجا دارد و گویی تنها نیماست که با آن قامت کشیده، چشم های نافذ و نگاه عمیق و آن بلندای کوهستانی چالاک در گوش هایمان زمزمه می کند که:
تورا من چشم در راهم
شباهنگام
که می گیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگسیاهی
وز آن دلخستگانت راست اندوهی فراهم
تو را من چشم در راهم
شباهنگام
در آن دم که بر جا درهها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یادآوری یا نه
من از یادت نمیکاهم
تو را من چشم در راهم
و ما اگر چه دیر تر از زمانانتظار او و در نیمروز راه یوش را در پیش گرفته ایم اما نه یکنیمه روز دیر کرده ایم که ۶۶ سال پس از درگذشت نیما این شاعر افسانه گون پای در راه یوش داریم و اگر چهار سال دیگر می آمدیم یک عمر دیگر از نیما سپری شده بود . | 229 |
| 16 | این بی زمانی لاجرم به لامکانی هم می پیوندد و چون زیگورات را یک دور می چرخم می بینم که من بر روی زمین ام و تخته بند مکانم و اسیر بند زمان و همچنان با تعجب و شگفتی به خیال خیل آدمیانی ایستاده ام که سه هزار سال پیش در این بخش شرقی زیگورات چغازنبیل تجمع کرده اند تا نذورات و قربان های خود را به خدای حافظ شهر شوش تقدیم کنند.
آقای ناصری پور دستش را حائل صورتش کرده تا از آفتاب کمتر آسیب ببیند و اطراف این عمارت پدری! سایه ساری نیست و لاجرم و در حالی که دل نمی کنیم از این بنای عبرت آموز تامل ساز اما تن می کنیم و آرام آرام مسیر رفته را بر می گردیم به همان سالن ورودی.
سگ همچنان آرام در سایه دیوار خفته است و در خیال او بنای سه هزار ساله زیگورات چغازنبیل با هر بنای دیگری فرقی ندارد زیرا او تصوری از زمان و تاریخ ندارد و مننمی دانم که تصور ما از زمان و تاریخ بهتر است یا بی تصوری او از موهومی به نام زمان و موهومتری به نامتاریخ!
از آب سرد کن درون سالن آبی می نوشیم و قدری با میزبانان عزیز صحبت می کنیم و آقای ناصری پور موتور ماشین را سوخت می دهد به استارتی و ماشین راه آمده را بر عکس طی می کند تا به جاده بیفتیم به سمت شوشتر.
دو کودک بر موتور سیکلتی می آیند که کوچکی آنها بیش از آن است که بتوان پذیرفت که این ها راکبان و رانندگان موتور باشند و هستند.
دو کودک نه ساله که عجیب مثل همند. ما به آنها و آنها به ما عمیقا می نگریم شاید آنها هم از دیدن ما متعجب اند. می ایستند و اندکی سوال و جواب می کنیم کلاس چهارم اند و پسر عمو هستند و ماشین با همان آرامش و تانی رانندگی آقای ناصری پور طی زمان و مکان می کند به سمت شوشتر و هر چه هم آینشتین بگوید زمان و مکاننسبی و بی هویت اند ما باید زمانی را برای رسیدن به شوشتر در راه باشیم و راهی را طی کنیم.
ماناگزیر از فرض زمان و مسافت هستیم و بدون این فرض و راندن در بازه فضا _ زمان به شوشتر نمی رسیم.
@haftjoosh | 213 |
| 17 | از شوش تا یوش (۳)
عبدالرسول عمادی
در محوطه اطراف زیگورات چغازنبیل و از خلال دیدن آجرهایی که البته در بسیاری جاها بازسازی شده و جایگزین آجرهای بنای تخریب شده به دست سپاه آشور شده اند به دنبال ردی هستم که مرا به انسان سه هزار سال پیش پیوند دهد.
سه هزار سال در مقیاس سن من و میانگین عمر یک انسان زمان زیادی است، چیری حدود پنجاه برابر سن من یعنی اگر پنجاه برابر آن را به عقب برویم می رسیم به سه هزار سال پیش و البته اگر دوره همزمانی نسل ها را هم حساب کنیم فاصله هر دو نسل آدمی حدود سی سال می شود و بنابراین آدم های سه هزار سال پیش نسل صدم پیش از ما بوده اند.
ما معمولا اسامی پدران و اجداد خود را تا چند نسل از پدر خود شنیده ایم اگر چه تنها معمولا پدر و پدر بزرگ خود را دیده ایم و از پدر پدر بزرگ به قبل تنها نامی است در ذهن مان، تازه اگر چیزی از ایننام ها هم در ذهن کسی مانده باشد، چه رسد به صد نسل قبل.
من از زمان زندگی جد یکصدم خودم تنها یک آجر دست ساخته هم ببینم ذوق زده می شوم و هم از این روست که ما مشتاق کسب خبر از گذشته هاییم و هر چه این گذشته دورتر باشد ذوق مان بیشتر ارضا می شود و هم از این روست که به دیرینه شناسی رو می کنیم و می خواهیم هر چه بیشتر در مورد گذشتگان بدانیم.
خطوط میخی حجاری شده بر روی آجرهای بنای زیگورات که نفرین نامه را مصور کرده اند به من می گویند که اجداد سه هزار سال پیش ما تا چه حد با ما متفاوت بوده اند. الفبای زبان امروزی ما را مقایسه کنید با این میخ های خوابیده و ایستاده تا بدانید که زمان چه مایه تفاوت در همه چیز ایجاد می کند.
انسان سه هر سال بعد که بر روی زمین قدم می زند در مورد زمانه ما چه خواهد اندیشید؟ آیا او می تواند الفبای امروزی ما را بخواند و بفهمد؟ آیا سرعت رشد تکنولوژی حیات و تغییر طوفانی در تاریخ و جغرافیای زندگی بشری اثری از آثار حیات بدوی و اولیه امروزی ما نسبت به زندگی انسان صد نسل بعد از ما و چیزی از ما برای مطالعه آنها باقی خواهد گذاشت؟
یکصدمین جد ما در سه هزار سال پیش طناب دور گردن میشی را در دست داشته و برای قربانی کردن در پیشگاه اینشوشیناک خدای شهر شوش بدینجا می آورده و تقدیم خدای خود می کرده است.
از آن زمان تا زمانه ما مفهوم خدا بسیار چرخ خورده و بسیار متحول شده و از خدایان متعدد و چند خدایی به دوران وحدت خداوند رسیده و سپس با قدرت گرفتن بشر و توسعه علم و تکنولوژی به هماوردی با اقتدار خدایان و خدا رفته است،
انسان سه هزار سال بعد چه تلقی جهان شناسانه ای دارد و نسبت میان جهان و خدا را چگونه می بیند؟
در اطراف این بنای معظم و ارزشمند که نوعی سند هویت تاریخی انسان است می چرخم و از سه هزار سال قبل ذهنم را می برم به سه هزار سال بعد و پدر صد نسل قبل خود را با فرزند صد نسل بعد خودم به مقایسه می نشینم آیا شباهتی میان این دو هست؟
شش هزار سال فاصله میان این دو نسل است. شش هزار سال دوره ای طولانی است برای شناخت آدمی و مقایسه میان آدمیان در دو دوره با فاصله شش هزار ساله در حالی که هر هفتاد یا هشتاد سال آدمی بر روی زمین نو و کهنه می شود.
حال اگر این ذوق زدگی مرا از پیوندی که زیگورات بین من و اجداد سه هار سال پیشم ایجاد کرده در کنار عمر زمینبگذارید آنگاه احساس حقارت و شرمندگی سراپای وجود مرا در خواهد نوردید.
سه هزار سال در مقابل ۵ میلیارد سال عمر سیاره ما. زمین پانصد هزار بار این سه هزار سال را تکرار کرده است و ما از این که چهار پاره آجر از آخرین این پانصد هزار مرتبه در دست داریم شگفت زده هستیم و فکر می کنیم به سر منشا حیات دیت یافته ایم!
وقتی به یاد خودم می آورم که بر روی زمین آخرین دوره انقراض جمعی موجودات زنده که دیرینه شناسان شناسایی کرده اند مربوط به دویست و پنجاه میلیون سال پیش است می بیتم که من ذره ای از کوه یخ تاریخ را دیده ام و اینکوه یخ در زیر اقیانوس گذشته به کل مدفوناست.
آنگاه با خودم می اندیشم که اگر زمان را نسبی به شمار آوریم و گذشته و حال و آینده منتفی شود و بنا را بر نسبیت زمانبگذاریم و از پشت عینک آینشتین به زمانبنگریم آنگاه همه چیز در این محاسبه دگر گون می شود و ۵ میلیارد سال و سه هز سال و همین ثانیه فعلی همه اش یکی می شوند و آنگاه همه ما در ابدیتی بی زمان و بی گذر زمان به هم می رسیم.
به هم می رسیم در محشر عظمایی که در آن گذشتگان و معاصران و آیندگان ما همگی حاضرند و تمام کثرت ها در این تلقی در وحدتی بی نهایت مستحیل می شوند
ساکن مدرسه را گوشه ابروی نشانده
تا دگر در پی تحصیل اشارات نکوشد!
حساب کنید که زمان را از معادله زندگی حذف کنید همه زندگی از ازل تا ابد یکچیز می شود یکی که بی نهایت است. | 214 |
| 18 | ظاهرا در اثر اینخرابی ها ارتفاع اینمعبد به نصف کاهش یافته و اکنون حدود بیست متری ارتفاع دارد.
اینبنا کلا آجری است و اکنون بازسازی شده و الیته بخشی از بنای اولیه تخریبی به دست آشوریان هم باقی مانده با آجرهای نیمه شکسته که حکایتی از آن هجوم دو هزار سال پیش را پیش چشم می گذارد.
وقتی از تمدن ایلام حرف می زنیم ذهن آدم ابتدا می رود به سمت استان ایلام کنونی که برای رفتن به آن باید از اندیمشک به سمت لرستان که می روی بپیچی به سمت چپ و بروی به سمت مرز با عراق و آنجا استانی است به مرکزیت شهری به نام ایلام که شهرهای دهلران، مهران، دره شهر، آبدانان، شیروان چرداول و چند شهر دیگر را شامل می شود و یک استان کوچک مرزی است.
اما ایلام باستانی که شهر شوش یکی از مراکز اصلی تمدنی آن بوده منطقه ای بوده به وسعت خوزستان و بوشهر و فارس کنونی که در طی دو سه هزار سال البته قلمرو آن قبض و بسط هممی پذیرفته و کمو زیاد هممی شده و شاید در زمانهایی ایلام کنونی و کرمانشاه و کردستان را هم شامل می شده و در کنار قلمروهای سومریان و آشوریان که آنها در عراق کنونی واقع بوده است.
شما تصور کنید که بوشهر و خوزستان و فارس و لرستان تا کرمانشاه امروزی را سر همکنید و یک سرزمین با نامایلام داشته باشید.
ایلامیان آن روز چنینچیری بوده اند اگر آنها هم به کوههایی که در اطرافشان بوده مثل ما زاگرس می گفتند لابد خودشان را هم می توانسته اند زاگرس نشین بنامند.
حساب کتید که هر چه به سمت میلاد مسیح از یکی دوهزار سال قبل از آن حرکت می کنیم می آییم به سمت شکل گیری امپراطوری هخامنشی که همه این قلمروهای پراکنده را جمع کرده و یکی کرده و تحت حاکمیتی یک.پارچه در آورده است.
تا تشکیل امپراطوری هخامنشی این ها گونه ای حاکمیت های محدود محلی بوده اند که برای خود دستگاهی منظم از باورها و اعتقادات داشته اند و خدایانی که باید مجیز آنها را در این پرستش گاهها بگویند تا آنها همامنیت خاطر و دوری از گزند دشمنان را برایشان به ارمغان بیاورند ولو که در آخر هم نتوانند از هجوم سپاه آشوری جلوگیری کنند و در نهایت این شهر و تمدن و اینپرستش گاه که زیگورات نامش نهاده اند تخریب شده باشد.
لابد تا قبل از حمله آشوریان این خدای این شوش ناک اینجا را حفاظت می کرده و چون آشور بانی پال حمله کرده خدای حافظ شهر شوش هم با خودش گفته: من از پس این یکی بر نمیام و بی خیال حفاظت از شهر شوش شده است.
احتمالا شوشی ها و اطرافیان و ژائران این بارگاه معظم هم.گفته اند:
حالا این این شوشی ناک عمری اینجا حفاظت کرده و ما هم از این بابت از او ممنونیم لابد دیگر صلاح ندیده از اینجا حفاظت کند و باید تسلیم تصمیم او باشیم!
@haftjoosh | 226 |
| 19 | از شوش تا یوش (۲)
عبدالرسول عمادی
از جاده ای که به سمت شوشتر می رفت به یک سه راهی رسیدیم و به سمت راست که پیچیدیم خیلی زود به ورودی مجموعه چغازنبیل رسیدیم و آن دو تن یعنی آقایان بدوی و شلاگه به استقبال ما آمدند، در دالان ورودی مجموعه که بازدید کنندگان از آنجا بلیط تهیه می کنند و تشریفات ورود و راهنمایی انجام می شود.
کسی در آناطراف نیست جز ما سه نفر و آن دو نفر و البته یک سگ که در سایه دیوار خوابیده و واکنشی نشاننمی دهد.
آقای بدوی برای راهنمایی ما همراهمان می شود. آفتاب همچنان تند و سوزناک است و نمی شود برای مدتی ولو کوتاه در معرض پرتوهای نیزه گون آن قرار گرفت.
خانم که با شال روی سر از هجوم خورشید تا اندازه ای ایمن است. آقای بدوی که به آن شرایط عادت دارد.
کلاهی حصیری می آورند که لبه های پهنی دارد و خود آن هم برای سر من خیلی گشاد است.
ظاهرا فقط همین یککلاه هم هست.
آقای ناصری پور به نظرم به ملاحظه حال من از کلاه ابراز بی نیازی می کند و من البته اینکلاه گشاد را مغتنم می شمارم و آن را به صورتی بی تعادل و لرزان بر سر می نهم.
به نظرم بدون اینکلاه نمی توانستم تابش خورشید را دوام بیاورم. طبعم به نسبت کودکی هایم باید خیلی نازک شده باشد. هر چه باشد ما تا دوران جوانی در همین مناطق بوده ایم و این حد از آسیب پذیری که اکنون در خودم می بینم را به تصورم که سابقا نداشته ام یا شاید به اعتبار جهالت کودکی و جوانی به ضعف های بدنی خودم واقف نبوده ام.
به هر حال کودکی و جوانی به میانسالی تومنی هفت صنار فرق می کند و هر چه سن آدم بالاتر می رود در مقابل جهان آسیب پذیر تر می شود و مراقبت های بیشتری را طلب می کند.
به سمت بنای چغا زنبیل راه می افتیم از مسیری که با کاشت میله ها و گذراندن سیم هایی از سر آنها معین شده اند تا بازدید کنندگان در مسیری مشخص به سمت مجموعه بروند.
تپه ای از آجر نسبتا سرخ پیش روی ماست تپه ای که از پایین تا بالا به صورت مطبق با آجر پوشانده شده است.
راهنما می گوید این بنا مربوط به سه هزار و سیصد سال پیش است و در ۱۹۵۰ از زیر خاک خارج شده است و بخشی است از شهر باستانی شوش وجایی را در فاصله کمی از بنا به ما نشان می دهد و می گوید آنجا دروازه ورودی شهر شوش بوده است.
زیگورات ظاهرا اسم عامی است که به این بناها می داده اند. حاکی از محلی برای عبادت و اظهار ارادت به خدایان و قربانی کردن و اهدای نذورات در تمدن باستانی ایلام.
راهنما در اینحد برای ما توضیح می دهد که یکی از شاهان ایلامی این بنا را ساخته است برای عبادت خدای خودشان کهنامش این شوشی ناک بوده است یعنی خدای حافظ شوش!
خدای را برای حفظ و نگه داشت خود می خواسته اند و لابد خدا که به وظیفه خودش عمل می کرده، در عوض آنها هم قربانی را تقدیم می کرده و وظیفه بندگی را به درگاهش ابراز می داشته اند. نوعی معامله پایاپای.
ارادتی بنما تا سعادتی ببری!
این بنا ظاهرا بیش از ۵۲ متر ارتفاع داشته و در پنج طبقه که از طریق پله ها در مسیری مدور به هم ربط پیدا می کرده اند ساخته شده است.
وقتی می گوییم پنج طبقه نباید تصور کرد که چیزی است مانند یک ساختمان پنجطبقه امروزی که طبقه دوم بر روی سقف طبقه اول ساخته می شود و همین طور بنا بالا می رود بلکه این طبقات بر روی دوش تپه سوارند. ساختمان توپر است و سقفی همندارد فقط نما دارد تصور کتید که یک ساختمان پنج طبقه فقط با آجر نما در اطراف یکتپه ساخته شده باشد به عبارت دیگر اطراف یکتپه با آجر محوطه سازی و یا نماسازی شده است.
پایین این طبقات در اطراف بنا سکوهای کوچکو بزرگی است برای انجام مراسماهدای هدایا و قربانیان به درگاه خدایان.
جالب است که کمربندی از آجر نوشته ها در اطراف بنا وجود دارد که حاکی از نفرین نامه است.
نفرین به هر کس که بخواهد کلا یا جزئا به این بنا آسیبی برساند یا چیزی از آن را بدزدد.
ظاهرا باور این باورمندان این بوده که این خدایان نماد یک عنایت آسمانی بوده اند.
گویا در آسمان اراده ای هست برای حاکمیت بر زمین که از جانب خدایان این اراده اعمال می شود و این خدایان حافظان زندگی در زمین و به ویژه در این سرزمین یعنی شوش بوده اند و خدای آنها با بقیه مناطق کاری نداشته و حافظ شهر شوش بوده است.
این عنایت یا فره خدایی از طرق خدایان به حاکمان و پادشاهان هم داده می شده و آنها از طرف خدایان اجازه و قدرت و اقتدار حکومتی دریافت می کرده اند.
اینتمدن بشری ظاهرا از سه یا چهار هزار سال قبل از میلاد مسیح در این سرزمین برقرار بوده و حدود شش قرن قبل از میلاد در حمله آشور بانی پال پادشاه سرزمین آشور تخریب شده است.
در کتیبه های آشوریان تصاویری از تخریب همین بنا به دست جنگجویان سپاه آشور بنی پال هم دیده می شود. | 187 |
| 20 | در اطراف این گورستان قدیمی که دیگر حس رفتن به گورستان را در آدم بر نمی انگیزد و آدم های خاک شده اش گوشتی و پوستی تصور نمی شوند و صورتی اسطوره ای به خود گرفته آند قدری درنگمی کتیم در این آرامگاه یا آرامستانی که آرمیدگانش نه اینگونه اند که ما درگذشتگان امروزین خود را در گورستان ها به مثابه خفتگان در خاک تصور می کنیم گویی آنان بدنی ندارند که در خاک خفته باشد و تنها شبحی از بدنی هستند که زمانی بدن بوده است.
بوته های خار و لگجین های سمجی در آناطراف می زیند و زندگی دوره ای خود را در فصول سال می گذرانند بی خیال این خفتگان هزاران ساله که در نزدیکی آنها با خاک یکسان شده و به قول خاقانی شروانی یکسره بر باد شده اند.
کسری و ترنج زر، پرویز و به زرین
بر باد شده یکسر با خاک شده یکسان
چیز چندانی از مقبره های کم رنگ و بی رمق دستگیرمان نشده است. سه نفره قدری در باره خاطرات مان از میوه اینلگجین ها حرف می زنیم که ما در روستاهای بوشهر به آنها گو بر وزن بو می گوییم.
و در صبح گاه های تابستانی و پاییزی می شکفند سرخ سرخ و دانه های سیاهی در گوشت سرخ انهاست و ما اگر زودتر از مورچگان سر برسیم می توانیم با یک هورت این میوه شکفته را ببلعیم که مزه شیرین خاصی دارد و البته اکنون همین محصول لگجین را قبل از شکاف پوسته و بیرون افتادن گوشت آن می چینند و تبدیل به ترشی می کنند که سرنوشت و مزه ای کاملا دیگرگون می یابد.
ماشین آقای ناصری پور را که در سوی دیگر جاده موج دار مسیر هفت تپه به شوشتر در کناره خاکی جاده پارکشده است احتیاط آمیز سوار می شویم. احتیاط از جهت عبور تکو توک ماشین هایی است که سریع و بی ملاحظه و موج سوار از جاده می گذرند و ما هم به جاده می افتیم.
ساعت حوالی یک است و ما در این ساعت با کمی بالا و پایین ناهار می خوریم و چشمانداز ناهار مان هم روشن نیست. حالا کو تا ناهار؟!
با راهنمایی مهربانانه و تلفنی یکی از همکاران خانم رشنویی راه را پیدا می کنیم که پیوندی است میان جاده هفت تپه و جاده ای که از شوش می آید و می افتیم در مسیری که از شوش به شوشتر می رود و دقایقی بعد در محل زیگورات هستیم.
زیگورات دیگر چه صیغه ای است؟
زیگورات چغازنبیل.
خود این عبارت ترکیبی چیز غریبی است. زیگورات که کلا جا و معنایی در مصطلاحات زندگی روزمره ما ندارد، چغا که باید ترکی باشد به معنای تپه است و زنبیل هم که خوب البته زنبیل است و همه با آنآشناییم اما زیگورات چغازنبیل یعنی چه؟
عجالتا چغا زنبیل یعنی تپه زنبیل مانند البته زنبیل وارونه!
زنبیل در اصطلاح شهری جماعت وسیله حمل خرید خورت و خورتهای روز مره است که از بازار روز خریده می شود و زنبیل گذاشتن یعنی جا گرفتن در صف خرید. مثل وقتی که کسی به شما در صف خرید نان می گوید جای من پشت سر شماست تا بروم و برگردم. این زنبیل گذاشتن است البته گاهی هم وقتی برمی گردد به صف شدگان پشت سری بودنش را به رسمیت نمی شناسند و الی آخر.
می خواهم بگویم زنبیل چیز غریب قابل توضیحی نیست. اگر چه ما به سبد های بزرگ و کوچک بافته شده از برگ نخل زنبیل می گوییم و این سبد های پلاستیکی دسته دار خرید بازاری را که شهری ها به آنها زنبیل می گویند سله می گوییم که واژه ای عربی است یا "گیره" که اختراعی برازجانی است.
به نظرم این توضیحات واضحات برای چغا و زنبیل کافی باشد تا در نوشته بعدی توضیح بدهم که حالا زیگورات چغا زنبیل جه چیزی است.
@haftjoosh | 240 |
