fa
Feedback
چای وگپ ( وآن سالها)

چای وگپ ( وآن سالها)

رفتن به کانال در Telegram

داستانها .وقصه ها پلی به گذشته دکتر کریم عزتی زاد ه کلهر @Karimizzatizade @farhadezzati https://t.me/tea_Gap

نمایش بیشتر
1 709
مشترکین
+124 ساعت
+27 روز
+2130 روز
آرشیو پست ها
پیام صوتی

سیه مال پنج سیون وه دیواه خان یاد ایل وه خیر
سیه مال پنج سیون وه دیواه خان یاد ایل وه خیر

چای و گپ.و آن سال ها قرنه قاز و یا سیاه سرفه گرفته بودم،کلاس اول ابتدایی بودم و مدرسه رفتن هم با این سرفه های مداوم و پشت سر هم ممکن نبود سرفه پشت سرفه نفسم را بند می آورد و صورتم سیاه می شد و از تنگ نفسی جانم به لب رسیده بود ،مادرم مرتب با کف دستش به پشتم می زد و کمی آرام می شدم. هر کس چیزی می گفت: روشن در حالی که پک به چپقش می زد و بوی دود و تنباکویش همه جا را گرفته بود می گفت که گوشت کلاغ سیاه دوای این قته ها می باشد و برایم کلاغ سیاه را شکار کردند و به بهانه گوشت مرغ به من خوراندند اما قرنه قاز دست از سرم برنداشت و روشن ناراحت بود که دوای پیشنهادی او کلاغ سیاه کمکی نکرده است. پیش حاجی جاجگ بر رفتند و از او کمک خواستند،چاو افتاده بود که پسر او هم قبلآ مریضی قرنه قاز را گرفته است و حاجی هم نسخه خود را گفته بود که گوشت سیخور را اگر پیدا کنید کمکش می کند و پدرم شانه اش را بالا انداخته بود و گفته بود حاجی میلکانت ویران شود گوشت سیخور را از کجا پیدا کنیم. یک روز صالح عسل بر که شون مگس های عسل را می برد و به شون بر و یا ردیاب مشهور بود گذرش به خانه ما افتاد و ننه هاجر جریان مرا می گفت و از زندگی گلگی می کرد که سرفه ها بچه را از پا در می آورند و خالو صالح سیگار دست پیچ خود را در سر چوب سیگاری بلندش که از چوب بلالیوک درست شده بود با دقت و مهارت جا داد و پکی به چوب سیگاری زد و با تمام قدرت به درون کشید و نیم سرفه ای چاشنی دود کرد و گفت خوب ننه هاجر مگر نمی دانی دوای درد قرنه قاز شیر خر تازه زاییده می باشد یعنی به محض این که خر زایید شما باید شیر او را بدوشید و به این بچه بدهید،ننه هاجر از حرف های او حیران شده بود و به فکر رفت و گفت خدا له برای کمت نکیدن (خدا از برادری کمت نکنه) و چای را از کتری سیاه داخل اجاق ریخت و جلویش گذاشت . صالح گله قندی را از داخل قندان برداشت و با احتیاط آن را در پیاله خیس کرد و به دهانش گذاشت و  به چای فوتی کرد و با حرص سر کشید طوری که صدای هوفه دهنش را همه شنیدند. عصر پدرم که برگشت صالح عسل بر رفته بود و ننه هاجر جریان شیر خر را با او در میان گذاشت .پدرم سرش را تکان داد نگاهی مظلومانه به من انداخت و گفت خوب پسرم صالح یک دنیا تجربه است و همین طوری حرف نمی زند خدا را شکر خر خالو صایه خان بعد از چند روز دیگر می زاید. بعد از چند روز پسر خالو صایخان که به او مامد می گفتیم پیش پدرم آمد و گفت که پدرم مرا فرستاده که به شما خبر بدهم که خر دیزه دارد اره ما (زایش) می کند و همه خوشحال شده بودیم. دور خر دیزه جمع شده بودیم و بعد از زایش کلای صایه خان با کاسه مسی آن را دوشید و دو دستی تقدیم پدرم کرد و پدرم در جواب لبخندی زد و گفت کلای صایه خان خدا مالت آباد کند. هر روز لیوانی از شیر خر را به خورد من می دادند و یواش یواش سرفه ها کم شدند و قرنه قاز یا سیاه سرفه مرا معالجه نمودند و همه خالو صالح و یا صالح عسل بر را دعا می نمودند.سال ها گذشت اما هر وقت که من خلاف میل پدرم کاری را انجام می دادم او همیشه به من کنایه می زد و می گفت پسرم تقصیر نداری شیر خر خورده ای. .

اما در واقع هر وقت به افتخار، به چنین مادری می اندیشم، حس و توانی مضاعف وجودم را فرا می گیرد که چنانچه توانی دارم، همه را مدیون مادر قهرمانم می دانم... شاید گفتن از مادر یا زنی با چنین توصیفاتی در روستایی کوچک، نخست ناچیز به نظر بیاید اما این خود، نمونەی تاریخ یک ملت بلکه شرح زندگانی زنی است از زنان ملت قهرمان کورد... به قول نظامی گنجوی: [گر] مادر من رئیسەی کُرد مادر صفتانه[پیش من] مرُد ◾️در کنار مقاومت ها و قهرمانی های مهربانانەی مادرم، پدرم[کاکابرا فرزند حاج حسین از بزرگان شبانکاره] مردی مهربان، دلسوز، صبور، ساکت و تلاش گر و خستگی ناپذیر بود...گویی پدرم میدان را برای نیک نامی مادرم که مردانه زندگی می کرد خالی کرده بود... پدرم مردی با گذشت و خدا ترس است او همسر بسیار خوبی برای همسرش یعنی مادرم بود، این را فرزندش نمی گوید بلکه همه خویشان گواه می دهند و عیان نیز هست... زیرا ازدواج پدر و مادرم در شمار آن ازدواج هایی بود که خود در آشتی و زندگی سازش آمیز طایفه شکل گرفته بود...که براستی چنین بود و مادرم صبورانه، بلکه صبورتر از پدرم، صبوری می کرد... _آری مادرم از زنانی بود که حتی در روزهای پایانی زایمان، مشک می زد، نان می پخت، از چشمه آب می ِآورد و حتی به کوه می رفت... او سینه اش سرشار از مهر و عاطفه بود که با رفتنش به همه، چه زنان و چه مردان آبادی همواره مهربانی تحمل، و بردباری در برابر ناملایمات ناشی از زندگی عشیره ای آموخت... _آری مادرم از آن زنانی بود که هر صبحگاه، قبل از بانگ خروس بیدار می شد...و در آن هنگام که روحش پر گشود، سینه اش بوی میخک می داد... _آری مادرم چنین بود او فقط یک کلاه از مردان کم داشت...! ایــن بــود که مــادرم، مـــادر صفتانه مــُرد... "با مادر خود مهربان باش" ◼🔳🔲

🔲🔳◼بــرای مــادرم، کــه مــــادر صفتانه مُــرد! ✍معتصم حسینی ◾️پیش از من، دوخواهرم به دنیا آمده بودند، با این وجود، پدر و مادرم دل در آرزوی یک فرزند پسر داشتند؛ شاید کمی متفاوت از خواستەی برخی پدر و مادرها. چراکه پیش از دوخواهرم، پدر و مادرم فرزند پسری علی نام، داشتند. او در حالیکه مشغول بازی های کودکانه با چند تا از بچه های دیگر آبادی بود، از آن آتش کوچکی که بر افروخته بودند و بر روی آن نوبتی می پریدند، به ناگاه پیراهن چیتی علی آتش می گیرد و تا رسیدن مادرم از برگشتن از چشمە (۵۰ و اندی سال پیش) که حدوداً ۵۰۰ متر با محل حادثه که نزدیکی خانه بود، فاصله داشت. کودک معصوم در میان شعلەهای آتش، بالا و پایین می پرید...مادرم می گفت وقتی سر و صدای اهالی به گوشم رسید، دلم آشوب شد، گفتم علی حتماً چیزی شده، به سرعت به طرف خانە برگشتم، یادم نیست آیا آبی با خود آوردم یا نه؛ به علی که در میانەی آتش جسم و جان جیغ می زد، رسیدم، تا مرا دید به سرعت خودش را به آغوشم پرت کرد و گفت وای مادر جان(دایکه گیان). نمی دانم آیا هوش و حواسی در آن موقع داشتم یانه؛ به سرعت آتش را درآغوش گرفتم و خاموش کردم، اما پسرم پیش تر دق کرده بود فقط منتظر بود یک بار دیگر آغوش مادر جگر سوخته اش را برخود بفشارد و خداحافظی کند! از آن زمان یعنی مرگ این داداش بزرگ کوچولوی سه ساله، هر وقت یاد آن حادثەی بر زبان جاری می شود، هنوز بعداز داشتن هشت فرزند بی اختیار اشک بر چشمان مادر و پدرم جاری می شد. گرچه در هنگام این نوشتار، اشک پدرم همچنان جاری است و چشمان مادرم بسته در خاک است! ◾️مادرم(محبوبه عبدالهی) گرچه خواهر و برادران دیگر داشت اما دُر دانەی کدخدا صالح[از بزرگان شبانکاره] پدرش بود؛ پدرش مصلح و نیک کردار روستا بود؛ دختر کد خدا صالح بودن خود ناز و فضیلتی داشت...شاید این واژەی دوم بود که همواره آن را در وجود مادرم حس می کردم، همین بود که مادرم را زنی با قلب بزرگ و منش پرفضلیت ساخته بود. او مأمن خویشان خود و پدرم بود...خیلی وقتها دختر/پسر و یا زنان و مردان فامیل که از خانەی پدری قهر می کردند به خانەی ما می آمدند؛ به یادم دارم یکبار پنج نفر از اینان یک شبه درخانەی ما جمع شده بودند، درحالیکه این اتفاق را که از تعداد زیادشان نشات می گرفت، به فال نیک گرفته و قهر را فراموش کرده و آن شب تا صبح خانەی ما باخندەی قهر کردەها سپری شد...صبح هرکدام به حرف پدر و مادرم خوشایند به خانەی خود، برگشتند...! این موضوع تا این اواخر کمی پس از پرگشودن مادرم، هنوز اتفاق می افتاد...! ◾️ازدواج پدر و مادرم چون رسوم گذشته از آن ازدواج های تنظیم شده و به انتخاب سر کردگان طایفه بود..گاهی علاوه بر بزرگان طایفه اشخاص معنوی نیز عقد این ازدواج را بسته دیده و خود حتی بدون اطلاع پدر و مادرِ دختر و پسر به خواستگاری می رفتند... که ازدواج پدر و مادرم به سفارش و درخواست یکی از صوفیان عارف منطقه بود؛ صوفی علی(سۆفیەلی ئاڵیاوا) از سر سپردگان شیخ حسام الدین نقشبندی بود... ◾️از ثمرەی این ازدواج تعداد ما به چهار خواهر و چهار برادر رسید. من که دارم سطوری ناچیز از زندگانی پر از بیم و امید مادرم را می نویسم بعد از دوخواهرم، پسر بزرگ خانواده هستم. ما فرزندان، زادەی خیل و عشیره، و بزرگ شدەی فرهنگ جان سخت و پر فراز و نشیب طایفه هستیم. مادر و پدرم در این فرهنگ، بسی رنجها را طاقت فرسا متحمل شدند. گاه بعد از ازدواج آنها بر عادت و رفتار عشیره، کارشکنی ها مرسوم بود، اما عقد آنها به دستانی معنوی رقم خورده بود. هرچه بود و می شد قادر نبود آن عقد را سست کند. زندگی ادامه داشت. مادرم برای پایداری این فرهنگِ بی اختیار، بسی جان نثاری ها کردەاند. گاهی حتی از مخاطرات مردان خویش و فامیل خود و پدرم پاسداری می کردند یا گاه در اتفافات خود را نذر دو طرف می کردند که چیزی نشوند. از برخورد با مأموران شاهی که معمولاً به بهانەی جمع آوری اسلحه و یا ادامەی آن در اوایل انقلاب، تا مشکلات درون طایفەای، همیشه کاری که مردان به سبب حفظ خود ازافتادن در دام مأموران نمی توانستند، انجام دهند، مادرم به جان می خرید...چندین بار اسلحه را از مأموران دولتی که در پی اتفاقات روستا یا اهدافی که طی مأموریت به آبادی می آمدند از آنان گرفته و خلع سلاح می کرد. ◾️آری مادرم از معدود زنانی بود که هم نترس بود هم توان خوبی در خود داشت... ولی متاسفانه به علت اینکه خود را همیشه مانعی برای حفظ ما می کرد و در معرض آسیب های روانی و جسمانی که ممکن بود، فرزندانش را در بر بگیرد، برای ما جان نثاری می کرد... من که دارم از او توصیف می کنم، نتوانستم فرزندی به شجاعت و جرأت او در جایگاه یک مرد باشم؛ چرا که مادرم حتی نمی گذاشت خاری جسم ما را لمس کند.او چون دیوار سترگی در برابر سختیهایی بود که ممکن بود ما را سختی دیده و آزموده کند...👇👇👇

سال های دور و نزدیک ان دور دورها، اما نه چندان دورها ، زمانی که زندگی ساده و سخت بود ،اما همه با هم بودند و هم دیگر را دوست م
سال های دور و نزدیک ان دور دورها، اما نه چندان دورها ، زمانی که زندگی ساده و سخت بود ،اما همه با هم بودند و هم دیگر را دوست می داشتند و به هم یاری می رساندند.مال بار، گله درو، کاشت و برداشت،در مراتع در کوه و دره و دشت و در همه فصل ها، همه با هم، راست و زیبا و بدون چشم داشت. همه پرطاقت و با حوصله و بذله گو،یک خان و یک خانه و یک زمین و  زندگی نشاط و زیبایی خود را داشت، مردم به زندگی فکر می کردند و روزهایی که سخت بود اما کسی به مرگ و میر فکر نمی کرد.جان در کف و حس ماندگاری،هر چه بود می گذشت،ساده و راحت و خودمانی.به قپال نانی شاد بودن و یا به چای شیرینی جوشیدن. زندگی حوال دیگری بود ،کهنه مال دیگری بود. کهنه مردان با آن چابکی و زیبایی،حیرانی می آفریدند و کوه های زاگرس جا پایشان و رد برشان بود. برگشتی به آن روزها شادم می کند و نیرویم می دهد.چه شده است که چنین شدیم؟ ایا مال بار و سر وه چیت هاله هوریدان؟

به یاد دارید ؟ در کوچ ایل و در اطراق ان از گرمه سیر به ییلاق .( سه ر و چیت) می گفتند .
به یاد دارید ؟ در کوچ ایل و در اطراق ان از گرمه سیر به ییلاق .( سه ر و چیت) می گفتند .

عقاب های بلندپرواز گیلان غرب ، تیم والیبال، تیمی که دوستشان می داشتیم .
عقاب های بلندپرواز گیلان غرب ، تیم والیبال، تیمی که دوستشان می داشتیم .

به کانال چای و گپ و ان سال ها بپویندید و با نوشته ها و کامنت های زیبای خود ما را شاد نمایید.

نمی توانیم به عقب برگردیم و شروع را عوض کنیم، ولی می توانیم از جایی که هستیم آغاز کنیم و پایان را عوض کنیم... https://t.me/tea_Gap

خواهر زاده هایم ، مردانی بزرگ و تنومند ، همراه با پدرشان . پهلوانانی که بعد از خروج من از ایران به دنیای زیبا قدم رنجه نموده
خواهر زاده هایم ، مردانی بزرگ و تنومند ، همراه با پدرشان . پهلوانانی که بعد از خروج من از ایران به دنیای زیبا قدم رنجه نموده اند .

مادرم برای پدرم، غذا را اماده کرد و در یک کاسه همراه با نان ساجی جلوی دستش گذاشت، غذای ان روز ماسوا بود،‌ماسوا عبارت از این است که دوغ را با برنج می جوشانند و سپس پیاز را در روغن دامی سرخ می کنند و به ان پیاز داغ می گویند، روی ماسوا پیاز داغ را می ریزند و  به این ترتیب آش ماسوا را درست می کنند . ماسوای ان روز از دوغ کشک و برنج صدری بود ،پدرم شکر خدایی گفت و راضی به نظر می رسید و این حکایت از آن داشت که ماسوای کشک دوغ  بسیار خوش مزه بود.اما برای درست کردن دوغ ، قبل از همه کشک را از هوانه در می اوردند و در داخل اب گرم می ریختند و بعد از چند ساعت که کشک ها نرم می شدند ،ان را در داخل چالک می ریختند و پر از اب می کردند و با دسته میه کوت چالک را می نواختند تا بعد از دو، سه ساعت تبدیل به دوغ شود، باقیمانده کشکی که در داخل چالک  می ماند، به ان هسته خرما اضافه می کردند و باز چالک را می کوبیدند و مواد معجونی که درست می شد بسیار قوی و خوش مزه، ما کودکان بیشتر چشممان به دنبال دست مادرمان بود تا آن معجون را بخوریم. پدرم به مادرم اشاره کرد و گفت که مواظب بچه ها باشد و مسافرت او یک هفته طول می کشد، چون که با خانجان و علی کوله پا به سمت لکستان می روند. اگر خدا بخواهد شانس بزرگی انتظار ما را می کشد ،در لکستان علی شاه کرگاه به ما می پیوندد، اگر همسایه ها و فامیل ها سراغ مرا گرفتند، بگو که من پیش مادرم به سرچله رفته ام. مادرم با رضایت سرش را تکان داد و هیچی نگفت. پدرم به سمت دروازه سیاه چادر راه افتاد و دستش را به سمت کلاش هایش دراز کرد و انها را جفت نمود که بپوشد و من با صدای بلند عطسه زدم. پدرم صلواتی کشید و گفت هزار سال و کلاش ها را در جای قبلیش گذاشت و رو به مادرم کرد، امروز صبر آمد و رفتن جایز نیست.سپس رویش را به من کرد و گفت، زود برو به ممو خانجان بگو که صبر امده و به مسافرت نمی رویم.از دیوانخوان بیرون زدم و به سمت سیاه مال ممو خانجان شروع به دویدن کردم، هوا گرم و افتابی بود و من رویم را به سمت افتاب نموده و پشت سر هم عطسه می نمودم، آب دماغم روان شده بود و با آرنجم مثل همیشه آن را تمیز می کردم. خانجان لباس رزم پوشیده بود و منتظر پدرم بود. و من پیام پدرم را رساندم ، صبر امده پدرم گفت امروز جایی نخواهیم رفت.خانجان رو به من کرد  گفت روله بهتر بود پدرت بند کفشهایش را جا به جا می کرد و من در جواب گفتم ممو پدرم کلاش پوشیده بود و بند نداشت. لبخندی زد و گفت ای شیطان‌ و من خندیدم و خوشحال بودم که پدرم امروز جایی نمی رود. و امروز از هزاران کیلومتر فاصله و در نبود پدر می گویم: دیشب که خواستم برای ساعتی یادت نباشم صبر آمد. عطسه یِ من که در بین عوام ، صبر خوانده می شود قاصدکی ست که بر درِ هر خانه ای رشته ها را پنبه می کند ! تا هزار دلیل برایِ رفتن و ماندن بیاورد ، و ایستادن و نشستن را به من یاد دهد ! آری؛ تا به دستورِ عقل به هر جا و بی جائی نروم ...

4_5864041144127591784.mp36.24 MB

4_5791720633666638893.mp33.76 MB

2_5296369973675989529.mp34.64 MB

4_5771858746384844036.mp35.20 MB

4_5836711726057266833.flac26.31 MB