es
Feedback
چای وگپ ( وآن سالها)

چای وگپ ( وآن سالها)

Ir al canal en Telegram

داستانها .وقصه ها پلی به گذشته دکتر کریم عزتی زاد ه کلهر @Karimizzatizade @farhadezzati https://t.me/tea_Gap

Mostrar más
1 673
Suscriptores
+224 horas
+107 días
+830 días
Archivo de publicaciones
Repost from اطلسی
07 Duet No. 1 in e minor, BWV802 - Four Duets.mp35.37 MB

آهنگ کوردی (مریم بوکانی) اجرای ارکستر رادیو کرمانشاه تکنوازی ویولن: #مجتبی_میرزاده آهنگساز و خواننده: #حسن_زیرک تنظیم و تکنوازی کلارینت: #محمد_عبدالصمدی دستگاه/مایه: #دشتی @navayeirani

☑️هنگامی‌که ایالات متحده آمریکا تصمیم گرفت با نیروهای انقلابی ویتنام مذاکره کند، از آنان خواست تا هیأتی را به نمایندگی خود به پاریس اعزام کنند تا درباره‌ی آتش‌بس و پایان جنگ گفت‌وگو شود. این در حالی بود که نیروهای انقلابی ویتنام پیش‌تر ضربات سنگینی به نظامیان آمریکایی وارد کرده و حتی در مواردی با آنان بدرفتاری کرده بودند. در پاسخ، انقلابیون ویتنامی هیأتی چهار نفره شامل دو زن و دو مرد را روانه‌ی پاریس کردند. سازمان اطلاعات آمریکا برای این هیأت اقامت در یکی از مجلل‌ترین هتل‌های پاریس را تدارک دید و تمامی امکانات رفاهی و سرگرمی ممکن را برای آنان فراهم ساخت. با ورود هیأت ویتنامی به فرودگاه، خودروهای تشریفاتی آماده‌ی انتقال آنان به محل اقامت بودند، اما اعضای هیأت از سوار شدن خودداری کرده و اعلام کردند که فرودگاه را به شیوه‌ی خود ترک خواهند کرد و رأس زمان مقرر در جلسه‌ی مذاکره حضور خواهند یافت. هیأت آمریکایی از این رفتار شگفت‌زده شد و از رئیس هیأت ویتنامی پرسیدند: «کجا اقامت خواهید داشت؟» او پاسخ داد: «در منزل یکی از دانشجویان ویتنامی در حومه‌ی پاریس اقامت می‌کنیم.» نماینده‌ی آمریکا با تعجب گفت: «ما برای شما اقامتگاهی بسیار راحت و مجلل در نظر گرفته‌ایم!» رئیس هیأت ویتنامی پاسخ داد: «ما با شما می‌جنگیدیم در حالی که در کوه‌ها می‌زیستیم، بر سنگ می‌خوابیدیم و از گیاهان تغذیه می‌کردیم. اگر اکنون سبک زندگی‌مان تغییر کند، بیم آن داریم که وجدان‌مان نیز دگرگون شود. پس لطفاً ما را به حال خود واگذارید.» هیأت واقعاً به منزل همان دانشجوی ویتنامی رفت و پس از آن در مذاکراتی شرکت کرد که به عقب‌نشینی کامل نیروهای اشغال‌گر آمریکایی از ویتنام انجامید. هنگام دیدار دو هیأت در فرودگاه، نماینده‌ی آمریکایی دست خود را برای مصافحه دراز کرد، اما هیأت ویتنامی دست رد به سینه‌اش زدند. بزرگ‌ترین فرد گروه گفت: «ما هنوز دشمن هستیم. مردم‌مان به ما اجازه نداده‌اند با شما دست بدهیم.» او ادامه داد: «کسی که وجدانش را می‌فروشد، وطنش را نیز خواهد فروخت.» در سال‌های دهه ۱۹۷۰، ژنرال وو نگوین ژیاب، یکی از رهبران مقاومت ویتنام، به یکی از پایتخت‌های عربی سفر کرد؛ جایی که گروه‌های فلسطینی انقلابی در آن مستقر بودند. وقتی سطح بالای رفاه و تجمل زندگی رهبران این گروه‌ها را دید—اتومبیل‌های لوکس آلمانی، سیگارهای کوبایی، کت‌و شلوارهای گران‌قیمت ایتالیایی و عطرهای گران‌قیمت فرانسوی و آن را با زندگی دشوار خود و همرزمانش در جنگل‌های ویتنام مقایسه کرد، بدون تعارف و ملاحظه خطاب به آن رهبران گفت: «انقلاب شما به پیروزی نخواهد رسید.» وقتی علت را از او پرسیدند، پاسخ داد: «زیرا انقلاب و ثروت با هم جمع نمی‌شوند. انقلابی که آگاهی هدایتگر آن نباشد، به تروریسم تبدیل می‌شود. انقلابی که پول بی‌حساب دریافت کند، رهبرانش به دزدان تبدیل خواهند شد.» و ادامه داد: «اگر دیدید کسی خود را انقلابی می‌نامد اما در کاخ یا ویلایی مجلل سکونت دارد، بهترین غذاها را می‌خورد، در رفاه کامل زندگی می‌کند، در حالی‌که ملت او در فقر و بدبختی زندگی می‌کند و برای زنده ماندن به کمک‌ وابسته است، بدانید که آن رهبر اراده‌ای برای تغییر وضع موجود ندارد. چگونه می‌توان از انقلابی انتظار پیروزی داشت در حالی‌که رهبرانش مانند مردم آن  سرزمین زندگی نمی کنند؟» ♦️راویژپرس

گردشگری بی‌برنامه؛ زخمی بر پیکر طبیعت بکر ایران👇 سال‌ها طول کشیده تا طبیعت ایران، با جنگل‌های کهنسال، دشت‌های بکر، رودخانه‌های زلال و زیستگاه‌های ارزشمندش شکل بگیرد؛ اما تنها چند سال توسعه بی‌برنامه گردشگری کافی بوده تا بخش بزرگی از این میراث طبیعی، زیر پای بی‌تدبیری و سودجویی آسیب ببیند. امروز بسیاری از طبیعت‌های دست‌نخورده ایران، به جای آنکه مأمن آرامش و حیات وحش باشند، به انبار زباله تبدیل شده‌اند. رد پای تورهای گردشگری بی‌ضابطه را می‌توان در بطری‌های پلاستیکی، بسته‌های چیپس و پفک، قوطی‌های نوشابه، زغال‌های رهاشده، ته‌سیگارها و تنباکوی میوه‌ای دید؛ زباله‌هایی که سال‌ها در طبیعت باقی می‌مانند و حیات گیاهان و جانوران را تهدید می‌کنند. گردشگری، اگر بر پایه آموزش، مسئولیت‌پذیری و احترام به محیط زیست باشد، فرصتی برای شناخت و حفاظت از طبیعت است. اما آنچه امروز در بسیاری از نقاط کشور شاهد آن هستیم، چیزی جز هجوم بی‌برنامه به مناطق حساس طبیعی نیست؛ هجومی که تنها سود آن به جیب عده‌ای برگزارکننده تور می‌رود و هزینه‌اش را طبیعت، گونه‌های گیاهی و جانوری و نسل‌های آینده می‌پردازند. پرسش اینجاست؛ چرا نظارت مؤثری بر فعالیت تورهای گردشگری وجود ندارد؟ چرا هر فردی می‌تواند بدون داشتن دانش محیط‌زیستی، بدون آموزش شرکت‌کنندگان و بدون پذیرش مسئولیت، ده‌ها نفر را وارد زیستگاه‌های حساس کند؟ چرا برای ورود گروه‌های بزرگ به مناطق بکر، ظرفیت‌سنجی، مجوز، آموزش و پاسخگویی الزامی نیست؟ توسعه گردشگری زمانی ارزشمند است که توسعه‌ای پایدار باشد؛ یعنی هم انسان از طبیعت لذت ببرد و هم طبیعت فرصت نفس کشیدن داشته باشد. اگر امروز برای مدیریت گردشگری، فرهنگ‌سازی و اجرای قوانین اقدام نکنیم، فردا دیگر از بسیاری از این طبیعت‌های بکر، جز خاطره و عکس چیزی باقی نخواهد ماند. حفاظت از طبیعت، مخالفت با گردشگری نیست؛ مخالفت با بی‌مسئولیتی، سودجویی و نابودی سرمایه‌ای است که متعلق به همه مردم ایران و نسل‌های آینده است. #تشکل مردم نهاد(NGO): یاوران محیط زیست سیمره: #شهنار_میرهاشمی #دانشجو_رشته_گردشگری با حفاظت از محیط زیست

کامنتی از جناب. علی اکبر علی زادە بنا به نوشته شرفنامه بدلیسی در دوره صفویه، کلهر سه شاخه بوده‌اند:۱.شاخه ماهیدشتی شامل کرمانشاه، ماهیدشت، اسلام‌آباد، گیلان، ایوان و خانقین.۲. شاخه درنه که قسمتهایی از سرپل زهاب و پلنگان می‌شود. ۳. شاخه شارزور که گویا شاخه اصلی و پر نفوذ کلهر بود و از شارزور تا سرماج را در سیطره خود داشته و در شرفنامه، اسم چندین تن از امیران کلهر شاخه شارزور آمده است.گویا در حال حاضر تنها شاخه ماهیدشتی کلهر باقی مانده است و سایر شاخه مستحیل گشته‌اند. در مورد خاستگاه کلهر، بعضی اقوال، شهر کلخو یا کالح در حوالی کرکوک و بعضی نظرات هم غرب دریای مازندران: منطقه آران و آذربایجان و اردبیل را جایگاه اولیه کلهرها می‌دانند. از نظر اسطوره‌ای کلهرها نوادگان رهام از تبار گودرزیان به حساب می‌آیند. امروزه کلهر را باید یک قوم و فرهنگ به حساب آورد تا یک ایل. چون بعضی طوایف منتسب به کلهر خود دارای جمعیت فراوان و گسترده و زیر مجموعه‌های زیاد در ایران و عراق و جاهای دیگر هستند و کلهر در قالب ایل نمی‌گنجد. طبیعی است که از طیفهای دیگر بسیار به کلهر داخل شده‌اند و با آن ممزوج گشته‌اند. قدیمی‌ترین طوایف کلهر را چهار تیره "خاڵی/ خالدی" می‌دانند که شامل وارگه، رۊتەوەن، شیرگه و علیرضاوندی هستند. در مورد طایفه گیلانی ، بعضی سنگ قبرها هست ک قدمتی حدود دویست سیصد سال دارند که کلمه طایفه" گیلانی" روی آنها حک شده. امروزه مردم دشت گیلان از تیره و طوایف مختلف هستند و از هر طایفه‌ای بخواهی چند خانواری در این دهستان زندگی می‌کنند. در مورد چادرنشین بودن گیلان، بلی گیلان چادرنشین داشته‌اند و هنوز هم دارند. اما قدیمی‌ترین شیء باستانی ایران یک تبر هست که در گیلان‌غرب گویا در دهستان ویژنان پیدا شده، به علاوه، تپه‌های باستانی، آتشکده‌ها، قلعه‌ها و ساخت‌و سازهای دیگر که نشان از یک‌جا نشینی ساکنان منطقه گیلان دارند در این شهرستان شمارشان بیش از چهارصد سایت باستانی هست که از دوره عیلام باستان تا ساسانیان قدمت دارند.

‼️برای سطل ماست ترمز می‌زنیم؛ برای جان عزیزانمان چرا گاز می‌دهیم؟ ▪️یادداشتی برای تأمل در رفتار رانندگی ما عصرهای پنجشنبه، اگر سری به قبرستانها بزنید، با صحنه‌هایی روبه‌رو می‌شوید که تا مدت‌ها از ذهن پاک نمی‌شوند. مادرانی که کنار مزار جوانشان نشسته‌اند... پدرانی که در سکوت به سنگ قبر فرزندشان خیره مانده‌اند... و خانواده‌هایی که هنوز با داغ عزیز از دست‌رفته خود زندگی می‌کنند. بسیاری از این داغ‌ها، نتیجه یک حادثه غیرقابل پیش‌بینی نیست؛ بلکه حاصل چند اشتباه ساده اما مرگبار است؛ سرعت غیرمجاز، سبقت نابجا، رانندگی با خستگی، خواب‌آلودگی و بی‌توجهی به قوانین. واقعیت این است که تصادف، همیشه برای دیگران نیست. گاهی فقط یک لحظه غفلت یا چند ثانیه عجله، برای تغییر سرنوشت یک خانواده کافی است. برای درک این واقعیت، شاید نیازی به آمار و ارقام هم نباشد. گاهی یک مثال ساده، از هزاران هشدار اثرگذارتر است. ما انسان‌های عجیبی شده‌ایم. وقتی یک سطل ماست، یک قابلمه غذا یا وسیله‌ای شکستنی داخل خودرو داریم، آرام‌تر رانندگی می‌کنیم، با احتیاط ترمز می‌گیریم و مراقب هستیم چیزی آسیب نبیند. اما وقتی همسر، فرزند، پدر، مادر یا دوستانمان کنارمان نشسته‌اند، گاهی با سرعت بالا می‌رانیم، سبقت‌های پرخطر می‌گیریم و تنها برای چند دقیقه زودتر رسیدن، جان خود و دیگران را به خطر می‌اندازیم. راستی چرا؟ چرا برای نریختن یک سطل ماست احتیاط می‌کنیم، اما برای حفظ جان عزیزانمان، گاهی بی‌محابا گاز می‌دهیم؟ این فقط یک سؤال نیست؛ تلنگری برای بازنگری در رفتار رانندگی ماست. بسیاری از تصادف‌های مرگبار، نه به دلیل نقص فنی، بلکه بر اثر بی‌احتیاطی رخ می‌دهند؛ حوادثی که بسیاری از آن‌ها قابل پیشگیری هستند. گاهی فقط چند ثانیه عجله، تاوانی به سنگینی یک عمر پشیمانی دارد؛ و بعضی پشیمانی‌ها، دیگر فرصتی برای جبران باقی نمی‌گذارند. شاید وقت آن رسیده باشد که کمی آهسته‌تر، صبورتر و مسئولانه‌تر رانندگی کنیم؛ نه از ترس جریمه یا قانون، بلکه از سر آگاهی، مسئولیت و انسانیت. فراموش نکنیم وقتی پشت فرمان می‌نشینیم، فقط راننده نیستیم؛ امانت‌دار جان خودمان، عزیزانمان و دیگر انسان‌ها هستیم. هیچ مقصدی، هیچ عجله‌ای و هیچ منفعتی، ارزش به خطر انداختن جان انسان‌ها را ندارد. بیایید از امروز، هر بار که پشت فرمان می‌نشینیم، این جمله را به خاطر بسپاریم: «برای سطل ماست ترمز می‌زنیم؛ برای جان عزیزانمان گاز ندهیم.» آهسته برانیم... زیرا هیچ مقصدی مهم‌تر از جان انسان‌ نیست.

کنه های قدرت. شانزده سال پیش آلمان بدهکارترین عضو اتحادیه اروپا بود. یک زن فیزیکدان بدون شعار و هیاهو وارد صحنه سیاسی آلمان شد. در سال ۱۹۸۶ از دانشگاه لایپزیک در رشته شیمی فیزیک دکترا گرفته بود. شد صدراعظم آلمان. بی جنجال و بی بنر و خدم و حشم. شعار نداد. مصاحبه نکرد. سیاستمداران قبل از خودش را تخطئه نکرد. هیچ سفر استانی و شهرستانی نرفت. فقط یک کار کرد. نشست در دفتر کارش در پایتخت و تیمی از متخصصین و مشاورین کاربلد را به خدمت گرفت. بدون تعصب از همه ظرفیت های سیاسی و اقتصادی استفاده کرد. با هیچ کشوری کباده دشمنی و رقابت نکشید. روبروی دیوانه مذبذبی مثل ترامپ ایستاد و از همه آنچه که می دانست و می داشت برای رام کردن آن بوفالوی دنیای سیاست استفاده کرد. آن نگاه معروفش در کنفرانس جی هشت در مقابل ترامپ که نشان از عمق اراده و آرامشش داشت تاریخی شد. اتحادیه اروپا را که در مرز فروپاشی بود حفظ کرد. طی شانزده سال آن اقتصاد بدهکار را به اقتصاد اول اروپا تبدیل کرد. موازنه قدرت را بین اعضای اتحادیه اروپا و نیز بین اروپا و آمریکا برقرار کرد. نه تنها آلمان را بر صدر نشاند که از فروپاشی اقتصادی مجارستان، یونان و دیگر اعضای اتحادیه اروپا از طریق وام های بلند مدت جلوگیری کرد. بیش از یک میلیون آواره آسیایی را پذیرفت و سیاست اخلاق مدار را به نمایش گذاشت.کمتر حرف زد و بیشتر عمل کرد.از هیچ رانتی استفاده نکرد نه خودش و نه اطرافیانش. کمتر در تلویزیون ظاهر شد. نه خودش رقیبانش را خائن و جاسوس و عُمال دشمن خطاب کرد و نه اجازه داد حامیانش این کار را بکنند. طوری نشست و برخاست که قدرت به او تقدس ندهد. محبوب شد اما قدیس نشد. نه کَنه شد و به قدرت چسبید و نه اجازه داد که کَنه ی کثیف قدرت به رفتارش بچسبد و خونش را کثیف کند. در حالی که یکی از پنج سیاستمدار طراز اول دنیا و قدرتمندترین زن جهان بود،در حالی که هنوز از نظر جسمی و ذهنی کارآمد و فعال و موثر بود، در حالی که رهبری قدرتمند و تاثیرگذار در صحنه ملی و بین المللی بود آهسته و بی هیچ منت و مدعایی از سیاست کناره گرفت. در مدت شانزده سال رهبری اش گفتار و کردارش معطوف به ماندن در قدرت نبود. قدرت و قابلیتش وابسته به موقعیت سیاسی اش نبود. قدرتش برآمده از یک خِرَد جمعی و جایگاه ملی بود. آمد نقشش را بازی کرد. قابلیت هایش را نشان داد و قبل از آنکه سکندری بخورد و به سرازیری قدرت برسد کنار کشید. چنان با قدرت و قابل بود که هیونِ سرکش قدرت را لگام زد. آنگلا مرکل بعد از این یک شهروند عادی خواهد بود. عضو هیچ مجمع و مجلسی نخواهد بود. برای عضویت خود یا اطرافیانش در هیئت مدیره هلدینگ ها و کارتل های اقتصادی لابی نخواهد کرد.در هر موردی اظهار نظر نخواهد کرد. خدمات خود و دولتش را مثل گلمیخ در چشم مردم فرو نخواهد کرد. سهمی بیشتر از آنچه قانون برایش معین کرده نخواهد داشت. نمی دانم چرا سپهر سیاسی ما از این ستاره ها خالی است. چیزی نزدیک به نیم قرن است که این سپهر ایرانی در تصرف مشتی سیاره است که بر اساس سعد و نحسِ ساعت و ستاره جا عوض می کنند. وقتی که ظهور کنند دیگر غروب نخواهند کرد. سی سال پیش بر اساس یک اتفاق شده اند بخشدار یک بخش، دیگر دست بردار نیستند، ریسمان قدرت که به دستشان می افتد رهایش نمی کنند مگر با تیغ حضرت اجل. سی سال است بدون دستاورد و دستمایه قابلی از این صندلی به آن صندلی در هراس و هروله اند. قدرت مثل جانشان شده است. اگر در قدرت نباشند می ‌میریند. ملت از از تصاویر تکراری اشان خسته شده است اما تلویزیون خسته نمی شود.در لابیرنت قدرت ساکن اند. یک روز فرماندارند، یک روز معاون سیاسی، یک روز استاندار و روز دیگر فرمانده. لاف آزادگی و عزت می زنند اما پیش ارباب قدرت دریوزگی منصب می کنند. همزمان مدیرعامل و عضو هیئت مدیره چندین هلدینگ دولتی و خصوصی هستند و در همان حال مدرک دکترایشان را می گیرند و در لانست و نیچر مقاله چاپ می کنند. کتاب می نویسند و راهنمای چند دانشجوی فلکزده هم هستند. برخی اختراع هم ثبت می کنند اما نه اختراع خودشان را. خرچنگوارگی رفتارشان مشمئز کننده و حال به هم زن است. کتاب سیاست یک سیره و سرمشق دارد. هر جا که املای سیاست غلط و پر از اشتباه است شک نکنید که سیاستمداری تنبل، ناشی و ناپخته قلم به دست گرفته است. #ماشااکبری

🔸 سید حسن تقی‌زاده می‌گوید ... برای اخراج محمدعلی‌شاه، هیئتی تعیین شد که من هم جزء آن‌ها بودم. روزی که ترتیب اخراج وی را دادیم، دارای قیافه‌ای تکیده و شکسته بود. با آن‌که در مورد اخراج محمدعلی‌شاه خبری منتشر نشده بود، ولی عده‌ای زیاد در مقابل سفارت انگلیس در" زرگنده " آمده بودند و بعضی هم با خود اسلحه داشتند و می‌خواستند انتقام خود را از آن مرد بگیرند. هیئت متوجه شد و از شهربانی درخواست کرد که عده‌ای قزاق بفرستند. قزاق‌ها آمدند و در دو طرف مستقر شدند. قیافۀ جمعیت بی‌نهایت غضبناک و عصبانی بود. هیئت انتظار داشت که واقعه‌ای روی بدهد. ازاین‌رو من جلو جمعیت رفته و آن‌ها را به آرامش دعوت کردم. ولی جمعیت همچنان عصبانی بود. تصمیم گرفته شد شاه مخلوع را از درِ پنهانی سفارت خارج کنیم. شاه مخلوع وقتی مرا دید با قیافۀ بغض‌گرفته جلو آمده و به ترکی شروع به احوال‌پرسی کرد. گریه به شاه امان نمی‌داد. من به او گفتم چرا عاقل کند کاری که بازآرد پشیمانی؟ بغض شاه ترکید. گفت: «خدا ذلیل کند شاپشال و امیربهادر جنگ را، آن‌ها مرا اغفال کردند تا روبه‌روی ملتم بایستم.» گفتم: «عذر بدتر از گناه.» به او گفتم: «به‌هرحال الان چاره‌ای نیست و خودکرده را تدبیر نیست. باید هرچه‌زودتر خاک ایران را ترک کنی. تا چه وقت می‌خواهی به این زندگی ذلت‌بار ادامه بدهی و زیر بیرق خارجی بمانی.» شاه در این موقع با صدای بلند می‌گریست به‌طوری‌که همه هیئت و سفرای روس و انگلیس از این حالت روحی شاه متأثر شدند. محمدعلی‌شاه دیگر آن شاهی نبود که روبه‌روی ملت خود ایستاده بود. مثل بچه مطیعی شده بود که پناهگاهی می‌جست. چون شایع بود که محمدعلی‌شاه قصد خروج مقداری از جواهرات سلطنتی را دارد، ستارخان به ترکی با فریاد گفت: «جیب‌ها و اثاثه‌اش را بگردید.» من نزد ستارخان رفته و باز به ترکی به او گفتم رعایت این مردک بیچاره را بکنید. این در وضع روحی بدی است. ستارخان گفت: «مَن بیلمیرم» یعنی من نمی‌دانم. من پیشنهاد کردم برای آن‌که بهانه‌ای به دست کسی داده نشود، اثاثیه شاه و حتی جیب‌هایش را به شکل زننده‌ای بازرسی کردند. چند قطعه جواهر پیدا کردند که بلافاصله صورت‌مجلس شد و اعضای هیئت زیر آن را امضا کردند. ستارخان پا از این فراتر گذاشت و گفت اثاثۀ ملکه‌ جهان، خانمش را هم بگردید. من گفتم: «این کار زننده است.» ستارخان چند زن را از بین کسانی که بیرون سفارت منتظر خروج محمدعلی‌شاه بودند صدا کرد و گفت اثاثیۀ خانم و خدمه را هم بگردید. زن‌ها حتی سینه‌بند خانم را هم گشتند و در آنجا چند قطعه الماس یافتند. شاه خواست مانع شود، ستارخان به ترکی گفت: «هرچه جنایت کردی بس نبود، حالا می‌خواهی دارایی‌های "رعیت" را به تاراج ببری؟» ناسزایی هم نثار شاه کرد. من هرچه خواستم ستارخان را دعوت به آرامش کنم میسر نمی‌شد و او مرتب مثل شیر می‌غرید و اسلحه‌اش را تکان می‌داد... در آخر محمدعلی‌شاه به اعضای هیئت دست داد و از بعضی حلالیت طلبید،!!! ولی چه سود؟ !! محمدعلی شاه لکه‌ای را که بر دامن تاریخ گذاشت هیچ‌وقت پاک نخواهد شد. او ملتی را که آزادی می‌خواست کشت. مجلس را به توپ بست. ملک‌المتکلمین و صوراسرافیل را در باغ شاه خفه کرد. به‌هرحال صحنه‌ای بود دردناک و ناراحت‌کننده. در دل گفتم: یک پایان رقت بار این است سرنوشت مستبدان، آدم‌کشان! 📚 بن مایه مشروطیت ایران ص ۱۰۴ تا ۱۰۷ ✍️ محمود ستایش

*دختر خیابان نوفل لوشاتو* فارغ و بی خیال با یه بارونی افتاده رو دوش و سیگاری لای انگشت با چه خونسردی می‌خونه و حرکات خاص خود را انجام می‌دهد 🌹🌸🌷💖🎀🎼🎧🎤

اسبِ اصیل و خر قَصیل 🖋برای من آقای هاشمی همیشه یک الگوی قابل تحسین بوده است.چه آن موقع که من دانش آموز اول دبیرستان بودم و آقای هاشمی جوش جوانی‌اش بود و اوج اعتبارش. چه زمانی که در فرازِ فرهیختگی بازنشسته شد و نشست به کتاب خواندن و یادداشت برداشتن و تالیف و ترجمه کردن. چه این روزها که در اوج کمال و کهولت گاهی برای تنظیم داروهای فشار خونش می آید بیمارستان و من با میل و منت برایش کاری میکنم به جبران یک از آن هزارانی که در حقم کرده است. 🖋این بار آخر که آمده بود بر خلاف همیشه که میگفت سرت شلوغ است و وقتت را نمی گیرم، نیم ساعتی نشست. مثل همیشه نبود. آن وسواس پرسیدن و ولع فهمیدن را نداشت.سوال نمیکرد. به جواب‌ها هم بی توجه بود.از چیزی بیزار بود گویی؟حرفی در گلویش گم شده بود انگار! میدانستم دارد یک لغتنامه جمع‌آوری میکند. گاهی میرفتم نزدش و  بعضی واژه‌های لکی را برایش اِعراب گذاری و ترجمه میکردم. گفتگوهای ما همیشه پیرامون شعر بود و شادی و کتاب و فلسفه و طبیعت و ادبیات. این بار هم سرِ خُمِ سخن را با کتاب و کلمه باز کردیم.استاد چه خبر؟ کار کتاب به کجا رسید؟انگار که منتظر همین سوال بود، چشمه جوشید و بغض لباس بیان پوشید. 🖋کار کتاب را کنار گذاشته‌ام. برادرم گفته است بیا بنشین بنگاه قولنامه بنویس.آدرس ها را ثبت کن! برای مشتری‌ها فایل پیدا کن! میگوید کتاب نوشتن هم شد کار.کدام کتاب نویس یا کتابخوان به جایی رسیده است که تو دومی باشی! بچه‌ها می‌گویند تا حالا از کتاب چه عایدت شده که می‌خواهی این چندرغاز حقوق بازنشستگی را هم حرام کتاب کنی؟ عیال می‌گوید تو اگر عقل معاش داشتی این عاقبتت نبود. «هُومال بُن هُونَه»۱ زندگی دیگران را چماق می‌کند و می‌کوبد به فرق سرم. مال و ماشین مردم را مثل نِشترِ داغ فرو می‌کند در چشمم. می‌گویند من اهل ریسک نبوده ام! می‌دانی منظورشان از ریسک چیست؟ منظورشان از ریسک پدرسوختگی است. پشت هم‌اندازی. مردِ رِندی را می‌گویند ریسک. منظورشان این است که چرا سر یک بدبخت دیگری مثل خودم را کلاه نگذاشته‌ام و مالش را بالا نکشیده‌ام. می‌گویند آدم در این روزگار باید گرگ باشد نه بره. رویشان نمی‌شود بگویند گوسفند! بس که سرزنش شنیده‌ام کم آورده ام. تمام کرده‌ام. تمام! دیگر قدرت و قوتی برایم نمانده است. یک عمر با شرافت زندگی کردم اما حالا می‌گویند شرف یعنی حساب بانکی. شرف یعنی گردش مالی. همه عمر تلاش کردم و فکر می‌کردم که برنده‌ام اما حالا می‌بینم که نامم در تیم بازنده‌هاست. می‌بینم هر چه گُل زده‌ام همه را آفساید اعلام کرده‌اند. هر چه دویده‌ام همه خطا بوده است. روی همه جواب‌های من خط  کشیده‌اند و می‌گویند غلط نوشته‌ای! خراب خوانده‌ای! من همیشه به شما گفتم که علم از ثروت بهتر است. گفتم راستی و درستی پیشه کنید. از نارو و ناراستی حذر کنید. حالا می‌بینم که برای شما سرمشق اشتباه نوشته ام. می‌گویند ثروت از علم و عشق هم بالاتر است. بچه‌ها می‌گویند پول که داشته باشی هم علم میخَری، هم عشق. می‌گویند هر چیزی در این روزگار قیمتی دارد هر کس که ثروت دارد هر چه را بخواهد می‌خرد. من فکر می‌کردم دوره راستی و درستی است چه می‌دانستم  زمانه دو دَرِه بازی است. دوره دلال‌ها و دوره‌گردهاست. مرا را سرزنش می کنند که چرا وقتی ارزان بود نخریدی؟ چرا وقتی گران شد نفروختی؟ خانه و باغ و شاسی بلند سرایدار فلان مدرسه را به رخم می‌کشند و می‌گویند چطور او توانست اما تو نتوانستی؟ می‌گویند او عقلش رسید به ارزانی خرید و در گرانی فروخت تو اما، تا سینه رفتی توی کتاب و کلمه و خودت را زدی به کوری و کرّی! می‌گویند امروزه ارزش آدم‌ها به فیش حقوقی‌شان است. به آپارتمان لوکسشان است. به ماشین لاکچری‌شان است. به حساب‌های میلیاردی‌شان است. شرافت و غرور و حلال و حرام چیزهایی بودند که من برایشان جنگیدم. اینها چیزهایی بودند که من پایشان ماندم و از پا افتادم. برایشان جنگیدم و شکست خوردم. هزینه دادم و زیان کردم. راستی مگر دیگران به کجا رسیده‌اند که من نرسیده‌ام؟من حسود نام و نان کسی نبوده‌ام. دُمَلِ درون آقای هاشمی سر باز کرده بود.گفتم، 🖋 استاد راه درست را شما انتخاب کردید. شما در سمت فضیلت ایستاده‌اید. شما صاحب  نامیراترین مال یعنی دانش و دانایی هستید. شما زیبا زندگی کرده‌اید. زیبایی هرگز زیان نیست. شما آدم معمولی اما همیشه معتبری هستید. نوک عصا را تکیه گاه کرد. بلند شد و گفت؛ 🖋 پسرم، مردم این زمانه عقلشان و عشقشان دیگر در سرشان و دلشان نیست.در چشمشان است. مردم این دوره  خری را که پالان زرین بر پشت و افسار زربفت بر گردن دارد بیشتر از اسب اصیلی که زین چرمین بر شانه و لگام پولادین بر دهان دارد قبول دارند. می‌دانی چه چیزی آزارم می‌دهد جناب اکبری؟ گفتم بفرما استاد؟ گفت؛ 🔘سرافکندگی اسب‌های اصیل و سروَری خرهای خفته در «قَصیل»۲🔘 پ.ن. ۱رقیب خانگی ۲علوفه #ماشااکبری

گزیده‌ای از استخاره‌های محمد علی شاه قاجار سید ابوطالب زنجانی از روحانيون برجسته دوره قاجار و از سرسخت‌ترین مخالفان مشروطه بود که بشدت از محمدعلی شاه در برابر مشروطه‌خواهان دفاع می‌کرد. محمدعلی شاه نیز که جهت تصمیم‌گیری در کلیه امور به استخاره متوسل می‌شد، اغلب از سید ابوطالب زنجانی می‌خواست تا برای او استخاره بگیرد. پاکت‌های ویژه استخاره که از محمد علی شاه قاجار بجا مانده شامل مجموعه‌ای بیست برگی با رنگ‌های متفاوت است که بر روی هر برگه نیت شاه نوشته شده و پاسخ استخاره نیز در زیر برگه و یا در روی پاکت، جواب داده شده است، پاکت‌ها تماماً مهر و امضای محمدعلی شاه را دارد. پاسخ‌ها نیز، توسط سید ابوطالب زنجانی نوشته شده است. در پشت کتابچه به خط و امضای غلامحسین خان صاحب اختیار غفاری کاشانی چنین نوشته شده است: «این استخاره‌ها که در این کتابچه جمع شده تمام خط محمدعلی شاه و جواب‌ها خط ابوطالب مجتهد زنجانی است و تردیدی برای هیچکس نیست» استخاره اول: پروردگارا اگر من عجالتاً با همین وضعی که دارم در سلطنت و پادشاهی بمانم و صبر کنم و تحمل نمایم، عاقبت برای من خوب است و نتیجه خیر خواهد داد که استخاره خوب بیاید والا فلا یا دلیل المتحیرین یاﷲ... محمدعلی جواب: علی کلّ شئی قدیر و ابتدای آیه ذالک بان ﷲ و هو الحق و ان یحیی الموتی و انه. بنظر بنده بسیار خوب آمد. استخاره دوم: پروردگارا اگر من امشب توپ به در مجلس بفرستم و فردا با قوه‌ی جبریه مردم را اسکات (خاموش) نمایم خوب است و صلاح است. استخاره خوب بیاید و الافلا یا دلیل المتحیرین یااﷲ. محمدعلی جواب: قل لا تخافا اننی معکما اسمع و اری فاْتیاه فقولا له انا رسولا ربک فارسل معنا بنی اسرائیل: حکم خداوندی به موسی و هارون شد بروید نزد فرعون و بگویید ما فرستاده خدا هستیم بسوی تو، سابق آیه هم می‌فرماید نترسید ما با شما هستیم.. اینکار باید اقدام بشود غلبه قطعی است اگرچه در اول زحمت داشته باشد. استخاره سوم: پروردگارا اگر حکم تبعید میرزا علی ثقةالاسلام را از تبریز بدهم صلاح است استخاره خوب بیاید والا فلا یا دلیل المتحیرین... محمد علی جواب: ﷲ الذی خلکم ثم رزقکم ثم یمیتکم ثم یحییکم هل من شرکائکم من یفعل من ذالکم، بسیارخوب است لیکن زمان را چهار قسم است هرگاه فرض کنیم قسمت اول و دوم در نهایت خوبیست و قسمت سوم یک قدری خمود در کار دیده می‌شود قسمت چهارم در نهایت خوبی است پس از هر جهت خوب است انشاﷲ الرحمن. استخاره چهارم: پروردگارا اگر در هفده ربیع‌الاول سلطان احمد را ختنه بکنند صلاح است و خوب است استخاره خوب بیاید و اگر صلاح نیست استخاره بد بیاید... محمدعلی جواب: فساهم فکان من المدحصنین، بد است پشیمانی دارد وقت دیگر اقدام شود انسب است. مأخذ مجله یادگار، عباس‌اقبال‌اشتیانی. انتشارات اساطیر 🆔

یادداشت؛ بسیاری از دوستان و همکاران از خبر تلخ خودکشی فرزند اروین یالوم، یکی از تأثیرگذارترین روانپزشکان و روان‌درمانگران جهان، متعجب شده‌اند. اما از منظر علم بالینی، شاید آنچه بیش از خود این رخداد نیازمند تأمل است، انتظار ما از «مصونیت دانش» باشد. ما گاهی به‌طور ناخودآگاه تصور می‌کنیم اگر کسی عمر خود را صرف مطالعه ذهن انسان کرده باشد، یا در خانواده یکی از برجسته‌ترین روان‌درمانگران جهان رشد کرده باشد، باید از رنج‌های عمیق روانی در امان بماند. این تصور، بیش از آنکه ریشه در شواهد علمی داشته باشد، بازتاب میل انسان به یافتن قطعیت در جهانی سرشار از عدم‌قطعیت است. از دیدگاه بالینی، داشتن دانش، تجربه یا دسترسی به بهترین متخصصان، همان‌قدر می‌تواند احتمال برخی پیامدها را کاهش دهد که تخصص یک انکولوژیست، خانواده او را از سرطان، یا مهارت یک جراح ارتوپد، خانواده او را از شکستگی استخوان، دررفتگی مفصل یا پارگی تاندون مصون می‌کند. دانش، یک عامل محافظت‌کننده است، نه سپری نفوذناپذیر. پژوهش‌ها نشان داده‌اند که خودکشی پیامد یک علت واحد نیست؛ بلکه حاصل برهم‌کنش پیچیده عوامل زیستی، روان‌شناختی، اجتماعی، ژنتیکی و شرایط زندگی است. در چنین سامانه پیچیده‌ای، هیچ متغیر منفردی ـ حتی عمیق‌ترین دانش روان‌درمانی یا دسترسی به بهترین خدمات درمانی ـ نمی‌تواند خطر را به صفر برساند. شاید این رخداد، بیش از هر چیز، یادآور یک حقیقت بنیادین باشد: ذهن انسان، مسئله‌ای نیست که روزی برای همیشه «حل» شود؛ بلکه واقعیتی است که باید پیوسته برای فهم عمیق‌تر آن بکوشیم. هرچه علم پیش می‌رود، بیش از آنکه بر قطعیت‌های ما بیفزاید، مرزهای نادانسته‌هایمان را آشکارتر می‌کند. شاید مناسب‌ترین واکنش به چنین خبرهایی، نه تعجب، بلکه فروتنی علمی باشد؛ فروتنی در برابر پیچیدگی ذهن انسان و پذیرش اینکه در قلمرو رنج انسانی، حتی بزرگ‌ترین متخصصان نیز، بیش از آنکه متخصص باشند، انسان‌اند. با احترام اولیایی | کپنهاگ | ۲۹ ژوئن ۲۰۲۶