اتـ؋ـاق در یـک رویـا...
رفتن به کانال در Telegram
1 167
مشترکین
+124 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
-230 روز
آرشیو پست ها
لباست را تنم می کنم و با آیینه در ملاحت بوی عطر جامانده ات می رقصم. تمام خانه می رقصند. موریانه ها می رقصند. دیوارها کِل میکشند و از کتابخانه ی دیواری، صدای سوت و جیغ بلند میشود. همه چیز با تو انگار دوباره میتپد. همه چیز از تو انگار زنده می شود. میخواهم از درد و لذت گریه کنم، صدایم در نمیآید، تنها در آیینه نگاه میکنم، لباست را می کشانم به صورتم، و دلتنگی جای خودش را به اشک ها میدهد.
وقتی احساس دوست داشتنی بودن و با ارزش بودن را از کسی بگیریم،آن فرد به سمت نابود کردن تمام احساسهای خوبش قدم برمیدارد. آن شخص کم کم به خودش شک میکند، بعد از مدتی خودش را دوست نخواهد داشت و دیگر به خودش رحم نمیکند و در شک و سرزنشی درونی محو میشود.
تکه هایی از یک کل منسجم
- پونه مقیمی
چگونه آلودگیت را دوست نداشتم؟
وقتی تمام روشنایی و نور را برای یک دقیقه کنار تو بودن در تاریکی داده بودم!
مرا به یاد بیاور
در سطر های بی پایان کتاب هایت
و اشک های پنهانت در اوج تاریکی ها
مرا به یاد بیاور
وقتی باران بارید اما تو خواب بودی.
توی کدوم دنیا سیر میکردی که انقدر با دنیای این بیرون غریبه ای؟ اصلا چرا چشم هات انقدر بوی غربت میدن؟ عزیزم؟!
