fa
Feedback
تاریکجا

تاریکجا

رفتن به کانال در Telegram

شما در تاریکی صداها خواهید شنید زیرا استخوان‌ها روی هم می‌ریزند، ولی باید راه خود را بروید. | نیما | حرف‌های همسایه www.instagram.com/tarikjamag

نمایش بیشتر
5 496
مشترکین
+924 ساعت
+77 روز
+930 روز

در حال بارگیری داده...

جذب مشترکین
سپتامبر '26
سپتامبر '26
+12
در 1 کانال‌ها
اوت '26
+83
در 2 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '26
+118
در 8 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '26
+127
در 9 کانال‌ها
Get PRO
مه '26
+61
در 2 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '26
+50
در 2 کانال‌ها
Get PRO
مارس '26
+26
در 1 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '26
+107
در 9 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '26
+37
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '25
+60
در 10 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '25
+76
در 3 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '25
+124
در 13 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '25
+70
در 7 کانال‌ها
Get PRO
اوت '25
+97
در 6 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '25
+92
در 8 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '25
+59
در 2 کانال‌ها
Get PRO
مه '25
+90
در 11 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '25
+43
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '25
+52
در 5 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '25
+108
در 5 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '25
+93
در 7 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '24
+120
در 7 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '24
+145
در 8 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '24
+78
در 7 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '24
+125
در 9 کانال‌ها
Get PRO
اوت '24
+163
در 18 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '24
+185
در 11 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '24
+155
در 12 کانال‌ها
Get PRO
مه '24
+126
در 5 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '24
+138
در 9 کانال‌ها
Get PRO
مارس '24
+253
در 18 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '24
+168
در 8 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '24
+338
در 9 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '23
+190
در 15 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '23
+97
در 4 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '23
+118
در 14 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '23
+123
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '23
+141
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '23
+118
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '23
+100
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '23
+146
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '23
+165
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '23
+66
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '23
+66
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '23
+210
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '22
+147
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '22
+173
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '22
+71
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '22
+43
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '22
+80
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '22
+55
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '22
+39
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '22
+62
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '22
+77
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '22
+62
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '22
+51
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '22
+76
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '21
+63
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '21
+93
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '21
+64
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '21
+45
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '21
+69
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '21
+55
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '21
+70
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '21
+69
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '21
+98
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '21
+44
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '21
+50
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '21
+82
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '20
+2 043
در 0 کانال‌ها
تاریخ
رشد مشترکین
اشارات
کانال‌ها
03 سپتامبر+2
02 سپتامبر+10
01 سپتامبر0
پست‌های کانال
| لحظه‌ی مرگم | موریس بلانشو | ترجمه‌ی کیوان طهماسبیان | فصلنامه‌ی زنده‌رود
آن حسِ سبکی‌ام باقی ماند که نمی‌دانم چطور بگویمش: رهاشده از زندگی؟ شکفتن تا لایتناهی؟ نه خوشبختی و نه بدبختی. نه غیابِ ترس که شاید گامی به ورا بود.
این متن ترجمه‌ای است از متنِ دوزبانه‌ی L'instant de ma mort، متنِ فرانسه‌ی بلانشو، انگلیسیِ الیزابت روتن‌برگ، و شرح مشهور ژاک دریدا بر این متن به نام «بازمانده»: Blanchot, Maurice, Derrida, Jacques. The Instant of My Death: Fiction and Testimony. Stanford University Press. 2000. ‌

2
هنوز تصورش برایم محال است که آدم‌هایی که کاری‌ترین زخم‌ها و رنج‌ها را به ما دادند و جانمان را متلاطم کردند روزگاری برایمان به‌کلی غریبه بوده‌اند و اصلاً وارد زندگی‌مان نشده بودند. چه‌بسا آن سال‌ها صد جا از کنارشان رد شده باشیم، به آن‌ها آدرس داده باشیم، دری را برایشان باز کرده باشیم، در کنسرتی شلوغ بلند شده باشیم تا رد شوند و سر جایشان بنشینند، بی آن‌که لحظه‌ای از ذهنمان بگذرد این همان کسی‌ست که مقرر است بلایی بر سرمان بیاورد که دیگر نتوانیم با کسی آنچنان صمیمی شویم و دل به او بدهیم. حاضرم چند سال از سال‌های پایانیِ عمرم را بدهم ولی در عوض بتوانم بازگردم به آن شب بارانی، و لحظه را نگه دارم، وقتی بعدِ نوشیدنِ قهوه هر دو زیر طاقی پالتوهایمان را روی سر کشیدیم و زیر باران دویدیم، و من تقریباً بی‌اختیار گفتم هنوز نمی‌خواهم شب‌به‌خیر بگویم، هرچند دیگر سپیده زده بود. | تو آنجا نبوده‌ای | آندره آسیمان | ترجمه‌ی شادی نیک‌رفعت
965
3
مردها سر از خیلی چیزها درنمی‌آورند. هر دختری مردی بخت‌برگشته و سیه‌روز را ترجیح می‌دهد به حدیثِ ظفرمندی؛ چون دلش پر می‌زند عش
مردها سر از خیلی چیزها درنمی‌آورند. هر دختری مردی بخت‌برگشته و سیه‌روز را ترجیح می‌دهد به حدیثِ ظفرمندی؛ چون دلش پر می‌زند عشق کنش‌مند و پرتب‌وتاب باشد. مردها گرفتارند؛ عشق یک چیز فرعی‌ست برایشان. کمی مصاحبت، هم‌قدم‌شدنی در باغ، و همین و تمام. ولی دوست داشتنِ تو پیشِ من، خیال کردنِ همه‌ی آن راه‌هایی‌ست که رنج‌هات را مداوا می‌کنند؛ از پی‌ات آمدن است تا به هرکجا. در بهشت باشی، من هم در بهشتم؛ زمین بخوری، باهات من هم در حضیضم. | Petit Tailleur (2010) | Louis Garrel
1 087
4
گلِ سرخِ خشک در هر اتاق بازمانده‌یِ دسته‌هایِ گل. گربه‌ای لبِ پنجره همچون نقاشیهایِ معصومانه. آغاز همیشه ساده است. آخرِ کار است که به راه می‌افتی با خاری در پا وداع را تجربه می‌کنی بی‌نشانی از پرتویِ آفتابِ فردا. | زیگرید کروزه | ترجمه‌ی نرگس انتخابی | همچون طبیعتی بی‌جان ‌‌
1 200
5
نامه‌ای را که با مداد نوشته شده بود اول خواندم. در نامه‌ی روز دوشنبه به قسمتی که زیرش خط کشیده شده بود نگاهی انداختم. سپس ترجیح دادم که لختی چشم از آن بردارم. چقدر دلنگرانم و چقدر تأسف‌بار است که نمی‌توانم خود را و تمام وجود خود را در دل هر کلمه پرتاب کنم تا اگر آن کلمه در معرض حمله قرار گرفت یا با تمامیت وجودم از آن دفاع کنم و یا یکسره نابود شوم. | به میلنا، پراگ، ۲۶ اوت ۱۹۲۰ | فرانتس کافکا | ترجمه‌ی سیاوش جمادی
1 357
6
دفاع از خود با همه‌یِ الکل‌های موجود. مستیِ مطلق. نه برایِ فراموشی، بل برایِ یادآوری. نه این‌که من رنج می‌کشم، نه! به خاطرِ خودم. کلاً، همیشه به خاطرِ خودم بوده، و سر این‌که گرامی‌ام بدارند. حینِ سکس، حالا هروقت که بشود، حینِ خشم، مملو می‌شوم از میلِ زوزه کشیدن. از هیچ‌کس دفاع نکردن. از خود دفاع کردن و مردن. بله، دقیقاً همین است منظورم. | یادداشت‌های روزانه | آلخاندرا پیثارنیک | ترجمه‌ی سمیرا رشیدپور ‌
1 890
7
| پرنده‌ی نوح | حسن عالیزاده مه نشسته. به شاخه‌ی زیتون سایه‌واری پرنده‌ی دریا بال‌ها خرد و خسته از طوفان رفته در خواب گوییا اما غیّه برمی‌کشد به ناگاهان. | دوچرخه‌ی آبی ‌
2 237
8
ما امروزه معیاری نداریم. هرکس فیلمی می‌سازد تیری در تاریکی می‌اندازد. منتها گروهی این تاریکی را با چراغ‌های خاص روشن می‌کنند و تیرشان را آماده‌ی هدف مخصوص می‌سازند یا هدف را آماده‌ی تیر مخصوصشان می‌کنند و در نتیجه توفیق رسیدن به نشانه نصیبشان می‌شود. من این کار را نخواهم کرد. اما اگر قرار شود برای فردا معیاری بسازند. مسائلی هست که باید روشن شود و روشن نیست. این نکته روشن نیست –برای من هست برای یک عده نیست– که فی‌المثل پوشاندن عیب علاج عیب نیست. نشان دادن عیب آگاه‌کردن مردم است به عیب، و هرچه آگاهی بیشتر امکان علاج بیشتر. این نکته روشن نیست –باز برای یک عده نیست– که آنچه در وهله‌ی اول مهم است این نیست که بیگانه چه خواهد گفت؛ این است که ما فردا چه خواهیم بود و چه خواهیم کرد و چه خواهیم داشت. این نکته روشن نیست که ارزش و اعتبار ما چه پیش خود ما و چه پیش هرکس به‌ چیزی است که در مغز ما می‌گذرد و به ‌ثمری است که مغز ما می‌دهد و نه به‌ آنچه که بر تن ما است. شیخ سعدی روزگاری به‌ کار گل اسیر بود و حافظ سرود پشمینه‌پوشی سرمی‌داد و هرگز ارزش کلامشان و فخری که از آن به‌ میراث نهادند از بی‌کلاهیشان کاستی نگرفت چرا که آسمان کلاهشان بود و زمین بساط و درودشت بارگاهشان. و آیا این همه آرایشگر و جامه‌دوز که امروزه اندام ما می‌آرایند بر شرف و فخر ما پیش وجدان ما و در چشم دیگران چیزی افزوده‌اند؟ کم کرده‌اند. | ابراهیم گلستان | هنر و سینما | ۱۱ مرداد ۱۳۴۰
2 573
9
بعدِ باران رفتم پیِ راه‌هایِ شسته‌یِ دشت در من آفتاب می‌آمد آشکار و نهان آب می‌شدم هول هم که هواش در دلم می‌گشت چه سالی اما چه سالی بود در همان سال‌ها همه گم بعدِ باران بود پیِ راه‌هایِ بلور می‌رفتم پیِ سال‌هایِ دزدیده‌یِ عمر بعدِ باران حیف رفته بودم از دست ‌ | راه‌های دزدیده | فیروز ناجی ‌‌
2 301
10
The Patience of Job.mp3
2 172
11
| Mount Fuji and Flowers, 1972 | David Hockney ‌
| Mount Fuji and Flowers, 1972 | David Hockney ‌
2 146
12
تا قبل از ساخته شدن فیلم The Wild Bunch اثر سام پکین‌پا (که در ایران به نام «این گروه خشن» نشان داده شد) در همه‌ی فیلم‌های وسترن وقتی پای آدم‌کشی در کار بود، هفت‌تیرکش هفت‌تیر خود را درمی‌آورد، طرف را نشانه می‌گرفت، ماشه را می‌کشید، طرف تیر می‌خورد و بی‌درنگ درازبه‌دراز بر زمین می‌افتاد و آناً بی‌حرکت می‌شد و تمام می‌کرد. این نوع رئالیسم، که عناصر اصلی خود را از واقعیت گرفته است، با رئالیسم قرن نوزده منطبق بود. اما سازندگان فیلم «این گروه خشن» به‌حق گفتند که قضیه به این سادگی نیست. کسی که تیر می‌خورد به این راحتی نمی‌میرد؛ درد می‌کشد، نعره می‌زند، جان می‌کند، دست‌وپا می‌زند، تکان می‌خورد و حتی استفراغ می‌کند. کاستن این عوارض در موقع تهیه‌ی فیلم یا نوشتن رمان نه‌تنها برخلاف واقعیت است بلکه با نشان دادن راحتی مرگ، آدم‌کشی را به‌نوعی زیبا و باشکوه جلوه می‌دهد. اما مردن به این راحتی نیست و باید آن عواقب و عوارض را نیز نشان داد، چنان‌که در فیلم «این گروه خشن» نشان داده شد. اگر مردن به آن راحتی نیست، به طریق اولی زندگی هم به آن راحتی نیست که نویسندگان رئالیست قرن نوزدهم نشان می‌دهند. کوچک‌ترین کار بشر، حتا خوردن یک لقمه غذای ساده، برای بشر با هجوم هزاران اندیشه‌ی ناتمام و ابتر، با هزاران «از شاخ به شاخ پریدن» همراه است. یک نگاه به یک پرنده هزاران فکر و خیال تداعی می‌کند. ادینگتون می‌گفت برای فیزیک‌دان گذشتن از یک در دشوارتر است تا گذشتن شتر از سوراخ سوزن. باید گفت که گذراندن هر لحظه‌ی زندگی برای هرکس دشوارتر است تا گذشتن فیزیک‌دان از یک در. بشر در هر قدم عادی عرق روح می‌ریزد تا این «راه بی‌نهایت» را بپیماید چه رسد به آنکه بلا بر بلا افزوده شود و جنگ و اسارت و شکست نیز پیش بیاید. | پیشگفتار مترجم | منوچهر بدیعی ‌| بازگفت از جاده‌ی فلاندر، کلود سیمون ‌
2 276
13
Naser Abdollahi - Grey Flower.mp3
2 126
14
در این لاشه که کم‌خونی از داخل خالی‌اش کرده، در پیکرِ فلک‌زده‌ی پوکم، درد، جوری می‌پیچد که پژواکِ صدا در خانه‌یِ بی‌اثاث. روزهایی هست، طولانی‌روزهایی، که در من فقط درد می‌تپد و بس. | در وادی درد | آلفونس دوده | ترجمه‌ی عماد مرتضوی ‌‌
2 681
15
این نفرینِ بابل است! آدم‌هایِ همسن‌وسال با زندگیِ یکسان و عقایدِ مشترک می‌توانند یک روز از صبح تا شب ادایِ حرف زدن را درآورند و خیلی هم آزادانه و صمیمانه با هم حرف بزنند، ولی یک لحظه هم حرف ِهم را نفهمند و یک ثانیه هم به ‌همدلی نرسند! ما کنارِ همدیگر و از همدیگر دوریم... کنارِ همدیگر مثل ریگ‌های ِساحل... گاهی با خودم می‌گویم که کلمات، با ایجادِ توهمِ همزبانی، نه‌تنها ما را به هم نزدیک نمی‌کنند بلکه چه‌بسا برعکس بیشتر از هم دور می‌کنند. | خانواده‌ی تیبو | روژه مارتن دوگار | ترجمه‌ی ابوالحسن نجفی
3 518
16
آنچه می‌شنوید گفت‌وگوی مهرداد قاسم‌فر با نازی عظیماست که پیش‌تر در ششم آبان ۱۳۹۷ در رادیو فردا منتشر شده است. نازی عظیما، پس از خواندن بخشی از کتابِ وداع با اسلحه، به چندوچون بازترجمه‌ی این اثر و مشخصه‌های سبک‌شناختیِ نثرِ ارنست همینگوی در این رمان می‌پردازد. ‌
3 462
17
| زاغی و دریا | تد هیوز | ترجمه‌ی علی بهروزی کوشید تا که دریا را نادیده بینگارد اما دریا بزرگ‌تر بود از مرگ، همچنان که از حیات هم بزرگ‌تر بود. کوشید تا که دریا را هم‌صحبتِ خود گرداند اما مغزش پخش‌وپلا شد و چشمانش، گویی از حرارتِ میله‌ی داغی، در هم شد. کوشید که همدرد شود با دریا اما دریا او را پس می‌زند —همچنان که چیزِ مرده‌ای تو را پس می‌زند. کوشید از دریا بدش بیاید اما فوراً فهمید که این چیزی‌ست مثلِ تف کردن در مسیرِ بادِ مخالف. کوشید که هم‌جهان شود با دریا ریه‌هایش اما ژرفایی آن‌چنان نداشتند خونِ سرزنده و گرمش در دریا جِز می‌زد همچون تُفی که چسبانده شود به دیگِ داغی. دستِ آخر پشت کرد و دور شد قدم‌زنان از دریا چون‌که مردی مصلوب حرکت نمی‌تواند. | زاغی ‌
3 925
18
امتحان‌ها را راحت قبول شدم اما مهرداد تجدیدی داشت و تهران ماند و ـــ‌تا من برگردم‌ـــ قرار شد طرح کوچه‌های بین لاله‌زار و سعدی را بریزد. فکر می‌کردم بعد از برگشتنم نقشه را کامل می‌کردیم و می‌رسیدیم به بقیه‌ی شهر و می‌خواستم برویم پامنار و ایستگاه راه‌آهن و امامزاده حسن و همه‌جا. توی راه عمویم از خواهرم پرسید چه دانشکده‌ای می‌خواست برود. گفت ادبیات ـــ‌می‌خواست نمایشنامه‌نویس شود. بلند خندیدم و یاد مهرداد افتادم که نقاش نمی‌شد ـــ‌نقاش شاید اما بدون کار هنری. این را مطمئن بودم اما نمی‌دانستم چطور می‌شد کار هنری ساخت. خواهرم می‌خواست جوابم را بدهد اما صدای دریا را شنیدیم و دیگر حرفی نزدیم. بعد دریا را برای بار اول دیدم: سبز بود و ـــ‌انگار قبلاً دیده‌بودمش‌ـــ آشنا، اما توی آب که رفتم اول ترس برم داشت. عمویم می‌خواست خواهرم را بیاورد تو و خواهرم ادا درمی‌آورد و ـــ‌پشت کردم و رفتم جلو‌ـــ جیغ می‌کشید. شناکنان رفتم جلوتر و صدای عمویم را شنیدم که می‌گفت خیلی جلو نروم. بعد رنگ دریا عوض شد و دریا سرد شد. خوشحال بودم که توی آب‌های ناآشنا شنا می‌کردم و دیگر صداهای ساحل را نمی‌شنیدم و شنا می‌کردم و جلوتر و می‌دیدم دارم دریا را می‌شناسم، نمی‌خواستم برگردم. | اینجا که هستیم | شمیم بهار ‌‌‌
3 144
19
وقتی ظرفی را واژگون می‌کردم (و اغلب این اتفاق می‌افتاد) مادر می‌گفت: ـــ‌ژوزیان، حواست کجاست؟ مگر خوابی؟ و چه‌جور هم خواب بودم! اگر می‌دانست حواسم کجاست! در آن زمان دیدی را که از همه مستعدتر و فرمانبردارتر بود داشتم تعلیم می‌دادم که چه بکند. احساس عجیبی به من دست می‌داد که از توی کوره‌راه‌های جنگل به جست‌وجوی گوشه‌ی دنجی بروم (تنکه‌ام را قبلاً درآورده و توی کیفم گذاشته بودم) و در فکر لحظه‌ای باشم که پسر آنجا به‌زانو مقابل من توی تاریکی بنشیند. اوه، البته به پای گیدو نمی‌رسید. گیدو چیز دیگری بود، این کار را خودبه‌خود و از روی میل طبیعی انجام می‌داد، آدم حس می‌کرد که این کار را دوست دارد. ولی این یکی برای این می‌کرد که من مجبورش می‌کردم و از پیش آن را شرط کار دیگر قرار داده بودم. درهرحال به همین وضع می‌ساختم. مهم برایم این بود که آنجا توی تاریکی ایستاده باشم و سرم آزاد باشد و پشتم را محکم به درخت تکیه دهم و به آسمان نگاه کنم و اگر آسمان صاف بود ستاره‌ها را نگاه کنم و درعین‌حال تنها باشم و آن پایین خیلی دور، پسر به کار خود مشغول باشد و به‌تدریج که لذت می‌آمد و از من بالا می‌رفت چنان‌که گویی مستقیماً از زمین برآمده است، او را به‌کلی فراموش کنم. بعد به او اجازه می‌دادم که هر کار دیگری دارد به سرعت انجام دهد. او فقط همین را می‌خواست، فقط سه دقیقه لازم داشت تا راحت شود. واقعاً که این پسرها عجیبند. | بچه‌های کوچک قرن | کریستیان روشفور | ترجمه‌ی ابوالحسن نجفی ‌
2 985
20
| قرار | سارا محمدی اردهالی چرخیدم جنگل‌هایِ فنلاند چرخیدند در جاده‌ای با یک تا پیراهنِ چروکِ مردانه کسی میانِ درخت‌‌هایِ سوزنی در نیم‌کره‌یِ شمالیِ مغزِ من چشم‌هایِ پر از گیاهت را به جا نمی‌آورد سرعتم را کم می‌کنم سال‌هاست باید به هم بزنیم به محلِ عبورِ گوزن نزدیک شو ‌
2 823