fa
Feedback
تاریکجا

تاریکجا

رفتن به کانال در Telegram

شما در تاریکی صداها خواهید شنید زیرا استخوان‌ها روی هم می‌ریزند، ولی باید راه خود را بروید. | نیما | حرف‌های همسایه —t.me/tarikja?direct —www.instagram.com/tarikjamag

نمایش بیشتر
5 570
مشترکین
+424 ساعت
+237 روز
+6130 روز
آرشیو پست ها
| Jug with Yellow Daffodils, 1915 | Felix Vallotton
| Jug with Yellow Daffodils, 1915 | Felix Vallotton

از زمانی که گذشته را به‌صورتِ اثر هنری درآورده بود، می‌پنداشت که آن را از خود دور کرده است، و هنگامی که گوشه‌هایی از این گذشته‌ی دردناک تصادفاً به یادش می آمد، بی‌تأمل به خود می‌گفت: «من از همه‌ی این‌ها نجات پیدا کرده‌ام.» | خانواده‌ی تیبو | روژه مارتن دوگار | ترجمه‌ی ابوالحسن نجفی ‌

به زمین نگاه کن هر کسی دلش در جایی خودش در جایی تو را نگاه کن سی‌وپنج درجه و چهل دقیقه‌یِ شمالی دلت انگار قطبِ جنوب باشد. | هنوزها | صالح ادنانی ‌‌

درون من نیز بسیار چیزها که تا همیشه ماندنی‌شان می‌پنداشتم نابود شده‌اند، و چیزهایی تازه سر برکشیده‌اند که رنج‌ها و شادی‌های تازه‌ای می‌زایند که آن وقت‌ها گمانش را هم نمی‌کردم، همان‌طور که درکِ رنج‌ها و شادی‌های گذشته اکنون برایم دشوار شده است. | در جست‌وجوی زمان ازدست‌رفته | مارسل پروست | ترجمه‌ی مهدی سحابی ‌

در این فکرها بودم که نفهمیدم چطور ــــ‌یک‌انگشت لای اوراق کتابِ افتاده روی سینه‌ــــ خوشی و خلسه‌ی چرت کوتاه بعد از حمام من را برده است. اینبار خوابی مدید. خواب دیدم و خوابِ خنده‌های مادر بعد از بارانی که باغ را تا تیربند لبریز کرده بود، بوی خاکِ دشتی باران‌خورده‌، ارکستر پرنده‌های ناپیدای سرمستِ سبک‌صدای باغ، بوی هیمه‌ی نیمه‌سوخته‌ی نم‌دارِ در صبح، عطر برشتگیِ نان، لمسِ پوستِ به‌چشم زبر و به‌انگشت لطیفِ دسته‌ی چوبی و بلندِ داس دم‌کجِ پدربزرگ که عادت داشت وقت گردش در باغ و علفزار توی مشت بگرداند و حتی دو گرهِ دسته نیز در لمس لطیف می‌آمد از بس صیقل برداشته بود از سالها چرخشِ در مشت، پاره پاره ابر که باز می‌شد از افق دور پس از باران. اینها پاره‌های خوابی بود که نخواستم دقیق بازگو کنم.
خوشست خاطرم از فکر آن خیال‌های دقیق ۱۴۰۲۰۹۰۵ London-Hackney (Imogen Heap) 06:29 Be Quiet by Nils Petter Molvær روایتِ روانبُد

قبلاً نوشتم یعنی فکر می‌کنم نوشتم چون حوصله‌یِ زیروروکردنِ صفحه‌هایی را که نوشتم ندارم که خلاصه تویِ خطِ ادبیات‌بازی نیستم اگر این چیزها را می‌نویسم شاید یعنی حتماً دنباله‌یِ عصبانیتِ دیروز و گرچه تو این حرف‌ها را می‌خوانی و برمی‌داری می‌نویسی که کاغذهایت عینِ داستان‌هایِ مجله‌هایِ هفتگی شده بود و از این حرف‌ها ولی من هم همین را می‌خواهم بگویم و همین را آخرسر به گیتی گفتم گیتی هم خلاصه همین را هم حالا می‌خواهم برایت بگویم که آره همین‌طور هم هست می‌خواستی چطور باشد این‌که این مردکِ مادرسگ برایِ گیتی آه می‌کشید هم درست همین است یعنی مثل زهرمار یعنی همین لجنی که می‌بینی عینِ این چیزهایی که من دارم می‌نویسم آره عینِ حوادثِ شهری برای همین هم دارم به تو می‌گویم که تویِ پدرسگ چه می‌فهمی ولی من کاری به این حرف‌ها نداشتم و می‌خواستم سر به تن هیچ‌کس نباشد فقط به فکر گیتی بودم که فکر می‌کرد زندگی اینجا نمی‌دانم چطور چیزی است و نمی‌دانم چه‌ کارش می‌شود کرد و باورش نمی‌شد که همین باشد و بالاخره همین هم شد همین حرف‌هایی که دارم می‌نویسم چرا نمی‌فهمی. | ابر بارانش گرفته‌ست | شمیم بهار ‌

برمی‌گردی اتاقت و خودت را ولو می‌کنی بر نیمکتِ زیاده‌باریکت. با چشمانِ بازِ باز می‌خوابی، مثلِ احمق‌ها. ترک‌های سقف را می‌شماری، و لابه‌لایشان پیِ نظمی می‌گردی. تلفیقِ سایه‌ها و لکه‌ها و تغییراتِ تطابق و دایره‌ی دیدت، بی‌که تقلایی بکنی، آرام‌آرام ده‌ها شکل می‌سازند که دم‌به‌دم بیشتر می‌شوند، ترکیب‌هایی متزلزل که فقط یک‌ آن می‌توانی گیرشان بیندازی و در نامی نگهشان داری: تاک، ویروس، شهر، روستا، چهره، بعدش از هم می‌پاشند و همه‌چیز ازنو آغاز می‌شود: حالتی، حرکتی، سایه‌ای، پدیدار می‌شود، طرحی کلی از نشانه‌ای خالی‌ازمعنا که برای خودش پروبال می‌گیرد، خطوطی نامشخص که واضح می‌شوند: چشمی که خیره‌ی توست، مردی رفته‌ی خواب، گرداب، تکان‌تکانِ یواشِ قایق‌های بادبانی، تکه‌ای از درخت، شاخه‌ای واپاشیده، دراَمان‌مانده، بازیافته، که از دلش پیش‌درآمدِ چهره‌ای دیگر نمایان می‌شود که نقطه‌به‌نقطه واضح‌تر و مشخص‌تر می‌شود، تقریباً شبیه چهره‌ی چند دقیقه پیش، شاید تاریک‌تر یا هشیارتر، چهره‌ای معلّق که پیِ گوش‌ها، چشم‌ها، گردن، و پیشانی‌اش می‌گردی، اما به جایی نمی‌رسی، چیزی در خاطرت نمی‌ماند، چیزی را بازنمی‌یابی مگر ردّ لبخندی مبهم، سایه‌ی منخری که ادامه‌اش شاید اثرِ—ننگین یا شکوهمند، کسی چه می‌داند— جای زخمی باشد، که این‌ها را هم درجا گم می‌کنی. | مردی رفته‌ی خواب | ژرژ پرک | ترجمه‌ی شبنم نیک‌رفعت و محسن هاشمی ‌

داستانِ «سوار بر سطل ذغالِ» کافکا داستانی است بسیار کوتاه، از زبان اول شخص مفرد که در سال ۱۹۱۷ نوشته شده. نقطه‌ی شروع داستان موقعیتی است از یک واقعیت بدیهی در یک زمستان زمان جنگ، بدترین موقعیتی که امپراتوری اتریش درگیر آن شده بود، یعنی قحطی ذغال سنگ. راوی با یک سطل خالی در جست‌وجوی ذغال‌سنگ برای اجاقش به راه می‌افتد. در راه، سطل به مرکبی تبدیل می‌شود و او را تا طبقه‌ی اول خانه‌ها بالا می‌برد، و انگار روی شتری یک‌کوهانه سوار باشد بالا و پایین می‌رود. مغازه‌ی ذغال‌فروشی در زیرزمین است و مرد سطل‌سوار در ارتفاع. برایش سخت است که حرفش را به گوش مرد ذغال‌فروش که آماده بود تا درخواستش را اجابت کند، برساند. اما زن ذغال‌فروش نمی‌خواهد به حرف مرد گوش کند. او از آن‌ها تقاضا می‌کند حتا اگر شده ذغال بدسوز به او بدهند، گرچه پولش را فوری نمی‌تواند بدهد. زن ذغال‌فروش پیش‌بندش را باز می‌کند و در هوا طوری تکان می‌دهد که انگار می‌خواهد مگسی را براند. و سطل که بسیار سبک است با مرد بالا و بالا می‌رود تا در پشت کوه‌های یخی ناپدید می‌شوند.   بسیاری از قصه‌های کوتاه کافکا اسرارآمیزند، و این یکی به‌خصوص این چنین است. ممکن است کافکا فقط قصد داشته به ما بگوید که جست‌وجوی ذغال در شب سرد زمان جنگ، می‌تواند با یک حرکت ساده‌ی سطل خالی، تبدیل شود به جست‌وجوی شوالیه‌ای سرگردان، یا گذر کاروان شتر از صحرا، یا پروازی با قالیچه‌ی پرنده. اما این سطل خالی شما را فراتر از مهربانی یا خودخواهی دیگران می‌برد. این سطل خالی نشانه‌ی محرومیت، تمنا و جست‌وجوست و شما را به جایی می‌برد که اجابت ناچیزترین دعاهایتان ناممکن می‌شود. پس این سطل گشاینده‌ی راهی است به اندیشه‌های بی‌انتها. | شش یادداشت برای هزاره‌ی بعدی | ایتالو کالوینو | ترجمه‌ی لیلی گلستان ‌

دل در گروِ قصه اگر دارید و سرتان درد می‌کند برای شنیدن آن، دراکولاژ پادکست نوپایی‌ست که با زبانی صمیمی و باریک‌بینانه دست به مرور قصه‌های کهنه زده‌ست؛ از اسطوره‌های یونان بگیرید تا داستان‌های پریان. دراکولاژ سراغ قصه‌هایی رفته‌ست که همیشه در مراجعه‌ی هنر و فلسفه و ادبیات و (به ‌بیانی راحت‌تر) علوم انسانی بوده‌اند ـــــ‌در این راه، قصه‌ها همواره اصلند و اگر پرانتز و پاساژهایی باز می‌شوند همه درنگی‌اند در خدمت کاویدن آن ماجرا و مداقه‌ی بیشترش. —دراکولاژ از لینک‌های پایین دنبال‌پذیر است: | کست‌باکس | اسپاتیفای

دل در گروِ قصه اگر دارید و سرتان درد می‌کند برای شنیدن آن، دراکولاژ پادکست نوپایی‌ست که با زبانی صمیمی و باریک‌بینانه دست به مرور قصه‌های کهنه زده‌ست؛ از اسطوره‌های یونان بگیرید تا داستان‌ها پریان. دراکولاژ رفته‌ست سراغ قصه‌هایی که همیشه در مراجعه‌ی هنر و فلسفه و ادبیات (و به‌بیانی راحت‌تر) علوم انسانی بوده‌اند ـــــ‌در این راه، قصه‌ها همواره اصلند و اگر شرح و حاشیه و پرانتر و پاساژهایی باز می‌شوند همه درنگی‌اند در خدمت کاویدن آن ماجرا و مداقه‌ی بیشترش. —دراکولاژ از لینک‌های پایین دنبال‌پذیر است: | کست‌باکس | اسپاتیفای ‌

| The Bridge, Amsterdam, 1874 | Claude Monet
| The Bridge, Amsterdam, 1874 | Claude Monet

Pichak.mp313.45 MB

نه، نه، ترک نمی‌کنمت هرگز نه، نه، مالِ منی و مالِ من خواهی بود. اگر چشمانِ هدررفته‌ات را در چشم‌های زنی دیگر ببینم، حزین‌ترین دروغ را بارِ دلم خواهم کرد. آری، آری، همواره ازت بیزار خواهم بود، امّا نه، از دست نمی‌دهمت وامی‌مانم در حلاوتِ این تعب و با بوسه‌هام پَسَت می‌گیرم.

| Azaleas, 1904 | Helene Schjerfbeck
| Azaleas, 1904 | Helene Schjerfbeck

به کمینِ آب صدای آمدن از هر سو می‌آمد به چشمی تر دهان به سینه‌ی باد بود که بوی باران می‌آورد و زخم از حلق برمی‌داشت بر سپیدی که دلِ شیر می‌خواهد از تو نوشتن که تنِ آهو داری نمی‌دهی بنوشم | حسین میرجابری | عطف لخم تا کام آهو

| لحظه‌ی مرگم | موریس بلانشو | ترجمه‌ی کیوان طهماسبیان | فصلنامه‌ی زنده‌رود
آن حسِ سبکی‌ام باقی ماند که نمی‌دانم چطور بگویمش: رهاشده از زندگی؟ شکفتن تا لایتناهی؟ نه خوشبختی و نه بدبختی. نه غیابِ ترس که شاید گامی به ورا بود.
این متن ترجمه‌ای است از متنِ دوزبانه‌ی L'instant de ma mort، متنِ فرانسه‌ی بلانشو، انگلیسیِ الیزابت روتن‌برگ، و شرح مشهور ژاک دریدا بر این متن به نام «بازمانده»: Blanchot, Maurice, Derrida, Jacques. The Instant of My Death: Fiction and Testimony. Stanford University Press. 2000. ‌

هنوز تصورش برایم محال است که آدم‌هایی که کاری‌ترین زخم‌ها و رنج‌ها را به ما دادند و جانمان را متلاطم کردند روزگاری برایمان به‌کلی غریبه بوده‌اند و اصلاً وارد زندگی‌مان نشده بودند. چه‌بسا آن سال‌ها صد جا از کنارشان رد شده باشیم، به آن‌ها آدرس داده باشیم، دری را برایشان باز کرده باشیم، در کنسرتی شلوغ بلند شده باشیم تا رد شوند و سر جایشان بنشینند، بی آن‌که لحظه‌ای از ذهنمان بگذرد این همان کسی‌ست که مقرر است بلایی بر سرمان بیاورد که دیگر نتوانیم با کسی آنچنان صمیمی شویم و دل به او بدهیم. حاضرم چند سال از سال‌های پایانیِ عمرم را بدهم ولی در عوض بتوانم بازگردم به آن شب بارانی، و لحظه را نگه دارم، وقتی بعدِ نوشیدنِ قهوه هر دو زیر طاقی پالتوهایمان را روی سر کشیدیم و زیر باران دویدیم، و من تقریباً بی‌اختیار گفتم هنوز نمی‌خواهم شب‌به‌خیر بگویم، هرچند دیگر سپیده زده بود. | تو آنجا نبوده‌ای | آندره آسیمان | ترجمه‌ی شادی نیک‌رفعت

مردها سر از خیلی چیزها درنمی‌آورند. هر دختری مردی بخت‌برگشته و سیه‌روز را ترجیح می‌دهد به حدیثِ ظفرمندی؛ چون دلش پر می‌زند عشق کنش‌مند و پرتب‌وتاب باشد. مردها گرفتارند؛ عشق یک چیز فرعی‌ست برایشان. کمی مصاحبت، هم‌قدم‌شدنی در باغ، و همین و تمام. ولی دوست داشتنِ تو پیشِ من، خیال کردنِ همه‌ی آن راه‌هایی‌ست که رنج‌هات را مداوا می‌کنند؛ از پی‌ات آمدن است تا به هرکجا. در بهشت باشی، من هم در بهشتم؛ زمین بخوری، باهات من هم در حضیضم. | Petit Tailleur (2010) | Louis Garrel

گلِ سرخِ خشک در هر اتاق بازمانده‌یِ دسته‌هایِ گل. گربه‌ای لبِ پنجره همچون نقاشیهایِ معصومانه. آغاز همیشه ساده است. آخرِ کار است که به راه می‌افتی با خاری در پا وداع را تجربه می‌کنی بی‌نشانی از پرتویِ آفتابِ فردا. | زیگرید کروزه | ترجمه‌ی نرگس انتخابی | همچون طبیعتی بی‌جان ‌‌

نامه‌ای را که با مداد نوشته شده بود اول خواندم. در نامه‌ی روز دوشنبه به قسمتی که زیرش خط کشیده شده بود نگاهی انداختم. سپس ترجیح دادم که لختی چشم از آن بردارم. چقدر دلنگرانم و چقدر تأسف‌بار است که نمی‌توانم خود را و تمام وجود خود را در دل هر کلمه پرتاب کنم تا اگر آن کلمه در معرض حمله قرار گرفت یا با تمامیت وجودم از آن دفاع کنم و یا یکسره نابود شوم. | به میلنا، پراگ، ۲۶ اوت ۱۹۲۰ | فرانتس کافکا | ترجمه‌ی سیاوش جمادی