fa
Feedback
|دیدن|

|دیدن|

رفتن به کانال در Telegram

مرگِ قول و فصلِ خطاب

نمایش بیشتر
323
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
+1130 روز

در حال بارگیری داده...

ابر برچسب‌ها
هیچ داده‌ای
مشکلی وجود دارد؟ لطفاً صفحه را تازه کنید یا با مدیر پشتیبانی ما تماس بگیرید.
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
دسامبر '24
دسامبر '24
+64
در 1 کانال‌ها
نوامبر '24
+21
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '24
+7
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '24
+9
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '24
+340
در 0 کانال‌ها
تاریخ
رشد مشترکین
اشارات
کانال‌ها
21 دسامبر+1
20 دسامبر+1
19 دسامبر0
18 دسامبر0
17 دسامبر+1
16 دسامبر+2
15 دسامبر0
14 دسامبر+4
13 دسامبر+1
12 دسامبر0
11 دسامبر+9
10 دسامبر+41
09 دسامبر0
08 دسامبر+1
07 دسامبر+1
06 دسامبر0
05 دسامبر0
04 دسامبر+1
03 دسامبر0
02 دسامبر0
01 دسامبر+1
پست‌های کانال
Repost from تاریکجا
نازنین، امروز هم دو نامه. یکی از رُم، از روز دومین تلفنت؛ یکی هم از آمریکا، سه‌شنبه، روز دریافت اولین نامه‌ی من. فوراً بگویم لطفاً «سروته چیزهای بی‌مورد» را نزنید. من عاشق چیزهای بی‌موردتانم. شما خانم خیلی خوبی هستید که همیشه در گردش‌های صبحانه و عصرانه‌تان باید چیزهای بی‌موردتان را همراه داشته باشید، مثل سگ‌های کوچک خاکستری چشم‌عسلی، که همپای خانم‌های تکیده‌ی متشخص در آفتاب‌های پریده‌ی حاشیه‌های bois de boulogne می‌گردند. کلمه‌های شما به دست‌وپای‌شان توی هم گیر می‌کند و می‌خورند زمین، به تشخص شما می‌افزایند، چشمتان همیشه به بالا به آسمان‌های آبی یکدست روبه‌روست. عهد‌های‌مان را نگاه دارید. در نیویورک، سه شبانه‌روز در اتاق بسته‌ای خواهیم ماند با پرده‌های کشیده؛ در لندن، اردک سفارش خواهیم داد لب دریاچه‌ی هاید‌پارک؛ در رم شما، پابرهنه روی سنگ‌فرش‌های شبانه راه خواهیم رفت تا ته یک کوچه در اتاق سقف‌کوتاهی با رومیزی‌های چارخانه‌ی صورتی و سفید؛ چیزی برای‌مان بیاورند که اسمش یک سطر طول بکشد و قیمتش هم بعد یک سطر طول بکشد؛ در اندلس، وای، نمی‌دانم چه‌کار خواهیم کرد؛ اما، در پاریس، می‌توانیم روی سیل برگ‌های خشکیده راه بیفتیم، چون مسیح روی آب. این‌جا خبری نیست، شمیم فقط سلام رسانده‌ست. —بیژن الهی پنجشنبه، ۲۳ آبان ۱۳۵۳ ‌‌ ‌❚❚❚

2
مرگ چون عاشقی حواسپرت حسن عالیزاده آبی! پیراهنت بر چوبرخت. این، آن شبی نبود که ما تا صبح‌ـــ تا صبح؟ آیا چه می‌کردیم و یا کجا بودیم؟ اینجا یا جای دیگری، به شبی دیگر با دیگری به تاب و تبی دیگر؟ یا شاید آن شبی‌ست که ما تا صبح: خوابی که لُخت و خالی‌ست... اینجا کجاست؟ پیراهنت! عطر تنت هنوز. او کیست؟ نه! سرد نیست. ای کاش اینجا یا هرکجا یک لحظه بودی. چون شب یا چون هوا فرقی نمی‌کرد با هر که بودی. ... و چون گلی سپید. ‌ ‌❚❚❚
121
3
دلم را باخته‌ام؟ بله، چون چشم‌به‌راهم. دیگری هرگز چشم‌به‌راه نمی‌ماند. گاه به سرم می‌زند نقشِ ناچشم‌به‌راه را من بازی کنم؛ تقلا می‌کنم گرفتاری دست‌وپا کنم تا بدقولِ قرار من باشم؛ امّا همیشه‌ی خدا در این بازی می‌بازم. —تکّه‌های سخنِ عاشقانه، رولان بارت ‌❚❚❚
304
4
مجرای شب جوزپه اونگارتی ترجمه‌ی بیژن الهی شب خشک می‌نماید چون پوست این خانه‌به‌دوش قوز کرده نرم با برف رخت می‌کشد چون برگی مچاله هی زمان از ما خش‌ّوخشّ می‌خواهد —مجله‌ی تماشا، شماره‌ی ۴۴ ‌ ‌❚❚❚
241
5
|شب خشک می‌نماید چون پوست|
264
6
«و تابستان که غافلگیر می‌بارید روی تُرکمن‌صحرا چه رگباری، و ما در اوبه می‌ماندیم، دستاغوش.» -ارض موات -تی.اس.الیوت -بیژن الهی
416
7
چیزی به انجام می‌رسد کارل کرولو ترجمه‌ی بیژن الهی یک کتاب قصه باز کن روی زانوهات. چه بود جز سفری روی آبها؟ سفر کوتاه است از گور به گور. گذشته یک منظره می‌ماند با زنها، که چه زود از میان می‌روند. پایان سر می‌رسد در آن حال که داری دفتری ورق می‌زنی پُر عکسهایی که در هیچ کسی، دیگر، میل تماشایش نیست. —درّه‌ی علف هزاررنگ ‌
319
8
مسجد جامع اصفهان اردی‌بهشت ۱۴۰۳+1
مسجد جامع اصفهان اردی‌بهشت ۱۴۰۳
459
9
منوچهر یکتایی بیژن الهی @mabanientezaie
منوچهر یکتایی بیژن الهی @mabanientezaie
406
10
67379712.mp3
502
11
The Artist's Mother Henry Moore 1927+1
The Artist's Mother Henry Moore 1927
556
12
دلداده‌ی زیبا، درخت من، بلند میان شاخسار تو با پیشانیِ عور پیش ماه می‌خوابم، دفن در بالهام. —یوهانس بوبروسکی، ترجمه‌ی بیژن الهی ❚❚❚
696
13
این آهنگ (که بر «مثنوی» حافظ ساختم) به پیشنهاد دوست و همخانه‌ی زمان دانشجویی‌ام در لندن ـــ‌زنده‌یاد بیژن الهی‌ـــ بود. یاد او و آن روزگاران خوش. —فرامرز اصلانی، ۱۴ خرداد ۱۳۹۹ ‌ ‌❚❚❚
713
14
فرامرز اصلانی، دانشجوی روزنامه‌نگاری دانشگاه لندن، یکی از دوستان بیژن الهی در لندن بود که بعدتر همخانه‌اش هم شد. او که هنوز در لندن ساکن است هنگامی که از بیژن الهی حرف می‌زند متأثر می‌شود. او می‌گوید «نام بیژن خاطرات دوران شیرینی از زندگی‌ام را زنده می‌کند و چون به یادش می‌آورم باورم نمی‌شود که دیگر نیست». فرامرز اصلانی روز آشنایی با بیژن را با جزئیات به یاد دارد: «با دوست همخانه، همدل و زنده‌یادم، بیژن الهی روزی در چاپخانه‌ای که در خیابان کنزینگتون لندن بود آشنا شدم. جایی که هرروز عصرها درش ایرانی‌ها (که بیشترشان دانشجو بودند) گردهم می‌آمدند. روزی جوانی را دیدم با موی بلند چین‌خورده که با یکی از دوستانش، بهمن شاکری، قهوه می‌خوردند. هر دو تازه به شهری آمده بودند که من دوسالی درش زیسته بودم. بهمن کتابی از ژان ژنه و بیژن جزوه‌ای از آپولینز را داشت می‌خواند و این کنجکاوم می‌کرد. آنان نیز دفتر الیوت را پیش روی من می‌دیدند. آن زمان من سال اول دوره‌ی روزنامه‌نگاری را در لندن آغاز کرده بودم و کتاب از دستم نمی‌افتاد. دیری نگذشت که هر سه دور یک میز نشستیم و گفت‌وگو آغاز کردیم. پس از زمانی کوتاه من و بیژن دریافتیم که هر دو در یک روز و در یک سال به دنیا آمده‌ایم. من در انجمن دانشجویان ایرانی با دوستانی چند به ایرانیانی که به کمک نیاز داشتند مددرسانی می‌کردم. با آن‌ها نزد دکترهای معالجشان می‌رفتیم و دردشان را می‌گفتیم که بیشترشان زبان انگلیسی نمی‌دانستند. دوست دیگر در این انجمن علی‌محمد حق‌شناس بود که در رشته‌ی زبان‌شناسی درس می‌خواند. انجمن ماهنامه‌ای نیز بیرون می‌داد به نام پژوهش. پس از چندی من سردبیرش شدم و با همکاری بیژن و بهمن و حق‌شناس با دشواری بسیار نخستین شماره‌اش را چاپخش کردیم. در همه‌ی مدت چیزی که توجه مرا جلب می‌کرد این بود که بیژن سخت اهل کتاب بود. به گفته‌ی خودش آمده بود تا چندی زندگی در دیار شاعران و نویسندگانی را بیازماید که از آنان دستمایه‌ گرفته بود. پل میرابو را از نزدیک ببیند و در کتاب‌فروشی‌های پاریس و لندن پرسه بزند. به‌راستی من از او آموختم که کارم دگرگونه باشد، تا می‌توانم با شعر و موسیقی جهان آشنا شوم». با بازگشت اجباری بهمن شاکری به ایران بود که بیژن و فرامرز همخانه شدند؛ کارهای مشترکی را آغاز کردند و سبک زندگی‌شان زبانزد دانشجویان دیگر شد: «من و بیژن هر دو پوشاک‌باز بودیم. دوست داشتیم خوش‌پوش باشیم. از شکم می‌زدیم ولی از پوشاک نه. البته این پوشاک‌بازی تنها وجه اشتراکمان نبود. پس از چندی بیژن بر آن شد که چهار شاعر یونانی انتشارات پنگوئن: کاوافی، سفریس، الیتیس، و گاتسوس را با همدیگر به فارسی ترجمه کنیم. من متن انگلیسی را ترجمه می‌کردم و بیژن آن‌ها را واسازی می‌کرد. چون می‌خواستم بدانم این شاعران با چه وزن و ترکیبی شعر می‌نویسند الفبای یونانی آموختم که در بیان کلام موسیقی‌شان و در یافتن قافیه‌‌ها بیژن را گمراه نکرده باشم. این دانش من از زبان یونانی تنها تا مرز مقایسه‌ی آخر بیت‌ها بود و معنی‌شان را نمی‌دانستم. گمانم این ترجمه‌ها در اندیشه‌وهنر آن زمان با سرپرستی شمیم بهار چاپ شدند. پس از چندی بیژن که دلش در پاریس گیر کرده بود بار سفر بست.» —گزارشی از زندگی شاعر شعر دیگر: بیژن الهی، امید ایرانمهر، اندیشه‌ی پویا، شماره‌ی ۳۳، فروردین ۱۳۹۵ ‌ ‌❚❚❚
534
15
در غروب کنستانتین کاوافی ترجمه‌ی فرامرز اصلانی و بیژن الهی باری آن‌همه دیر نمی‌پایید. تجربه‌ی سالها نشان می‌دهدم. اما سرنوشت دررسید به شتابی و آن‌همه را درنگ داد. عمر زیبا دراز نبود. اما چه پرتوان بود عطرها، در چه بستری باشکوه غنودیم، به چه کیفی تن سپردیم. طنینی از روزهای خوشی، طنینی از روزها نزدیک راند، کمی از آتش جوانی ما هر دو؛ دوباره نامه‌ای به دست گرفتم، و خواندم و بازخواندم تا فروغ رفته بود. و افسردگی، آمدم بیرون بر مهتابی‌ ـــــ آمدم بیرون تغییر حال دهم آخر به تماشای کنجی از شهر که دوست داشتم، تحرک اندکی به خیابانها، و در مغازه‌ها. ‌ ‌❚❚❚
392
16
•Bahman Mohasses Norooz Postcard Iآوازهای رهاییI
•Bahman Mohasses Norooz Postcard Iآوازهای رهاییI
361
17
در زندگی تنها دو تراژدی وجود دارد: یکی نرسیدن به آن چیزی است که آدم می‌خواهد، و دیگری رسیدن به آن. اسکار وایلد - بادبزنِ لیدی ویندرمیر There are only two tragedies in life: one is not getting what one wants, and the other is getting it. Oscar Wilde - Lady Windermere's Fan
492
18
ما و شما و شاخه‌ها ما در شما باهم به گفت و گو نشسته‌ایم شما که بارانی و آفتابی هستید شما که خندیدید: آداب را به جای آوردید. از تاریکی‌ی اندیشه تا سرانگشت شما سرآسیمه تاخته‌ایم که انگشت شما به پرندگان اشاره کند که بر شاخه‌ی خود ماندند تشنه و خوب بر شاخه‌ی خود ماندند به پرندگان که بهار و خزان شاخه‌ را خوش داشتند پرندگان که بهار بر شاخه‌ی خود شکوفه‌ها بودند پرندگان که خزان بر شاخه غروبی کردند. ما در شما باهم به گفت و گو نشسته‌ایم و هر زمستان به جای برف در خونتان انتظار کاشته‌ایم. #بیژن_الهی جوانی‌ها
663
19
یا مگر چیز دیگری بیژن الهی ستاره‌ی صبح بود یا مکث تو در کلام؟ یا مگر چیز دیگری نه جز جنبه‌ی استفهام... زبان کوچکی بود آری پرنده‌ی کوچکی بود امّا بالها بی‌جُنب گسترده مانده بود چون پرندگان بزرگ در خُنکا... زبان دیگری بود آری که بگوید بی‌ که گفته باشد و انگاری که نام می‌دهد تنها به دامنه‌‌های تپّه‌ها که بلرزند چنان که پرسیده شوند به آرامیِ این خُنکا همچنان که آهسته دران گرم می‌شوم. —دیدن ‌❚❚❚
533
20
در آب گرم که آرام گرفتم چشم‌هایم را بستم؛ چشم‌هایی که از آن‌همه حرف بی‌مورد به درد آمده بودند. هرقدر بیشتر خود را متقاعد می‌کردم که حرف زدن بیهوده است نیازم به آن بیشتر و بیشتر می‌شد؛ علی‌الخصوص در جمع زنان. اما طولی نکشید که آب گرم خستگی و قدری تب را که در جانم بود با خود برد و من به یاد آخرین باری افتادم که در تورین بودم. روز بعد از یک بمباران هوایی در ایّام جنگ بود. لوله‌های بزرگ ترکیده بودند و از حمام خبری نبود. با لذت اندیشیدم «تا وقتی آدم بتواند حمام کند، زندگی به تکاپویش می‌ارزد.» حمام و سیگار. حین دود کردن سیگار یک دستم روی آب در وان بازی می‌کرد و در ذهن این حمام را که خاطره‌ی روزهای پرتب‌وتاب پیشین را در من زنده کرده و به وجدم آورده بود با غوغای کلمات بی‌شمار حلاجی می‌کردم؛ با سوداهای شتابزده‌ام و ایده‌هایی که مدام در سرم وول می‌خوردند. در این شب، همه‌شان تا سطح آب وان و آن گرمای مطبوع پایین آمده بودند. من انسانی جاه‌طلب بوده‌ام؟ قیافه‌ی افراد جاه‌طلب پیش چشمم رژه رفت: پریده‌رنگ، با مشخصه‌ای خاص، پرتشنج. ازشان آیا یکی تابه‌حال توانسته بود یک ساعت روی آرامش به خود ببیند؟ کسی که محرکش جاه‌طلبی باشد تا دم مرگ هم روی آرامش به خود نخواهد دید. —در جمع زنان، چزاره پاوزه، ترجمه‌ی مجتبا ویسی ‌ ‌❚❚❚
555