قِصّهفروشْ؛
رفتن به کانال در Telegram
میخواٰستم «آدَمی شاد» باشم، امّا «نویسنده» شُدم./ . لینکِ اولین یاٰدداشتم در کانال: https://t.me/ghesehforush/2449 . |°کپی کردن؟ رضایت ندارم. فقط فوروارد و یا نشر با نام #میم_سادات_هاشمی . |•روزنگاٰر: @mimsani .
نمایش بیشتر6 581
مشترکین
-524 ساعت
-47 روز
+8130 روز
در حال بارگیری داده...
کانالهای مشابه
ابر برچسبها
هیچ دادهای
مشکلی وجود دارد؟ لطفاً صفحه را تازه کنید یا با مدیر پشتیبانی ما تماس بگیرید.
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
ژوئیه '26
ژوئیه '26
+258
در 4 کانالها
ژوئن '26
+412
در 5 کانالها
Get PRO
مه '26
+12
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '26
+14
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '26
+4
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '26
+87
در 7 کانالها
Get PRO
ژانویه '26
+53
در 2 کانالها
Get PRO
دسامبر '25
+645
در 15 کانالها
Get PRO
نوامبر '250
در 5 کانالها
Get PRO
اکتبر '250
در 6 کانالها
Get PRO
سپتامبر '250
در 2 کانالها
Get PRO
اوت '250
در 1 کانالها
Get PRO
ژوئیه '250
در 1 کانالها
Get PRO
ژوئن '250
در 0 کانالها
Get PRO
مه '250
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '250
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '250
در 1 کانالها
Get PRO
فوریه '250
در 5 کانالها
Get PRO
ژانویه '250
در 5 کانالها
Get PRO
دسامبر '24
+5
در 2 کانالها
Get PRO
نوامبر '24
+59
در 3 کانالها
Get PRO
اکتبر '24
+38
در 1 کانالها
Get PRO
سپتامبر '24
+25
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '24
+31
در 3 کانالها
Get PRO
ژوئیه '24
+99
در 7 کانالها
Get PRO
ژوئن '24
+41
در 3 کانالها
Get PRO
مه '24
+35
در 2 کانالها
Get PRO
آوریل '24
+44
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '24
+37
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '24
+41
در 1 کانالها
Get PRO
ژانویه '24
+53
در 3 کانالها
Get PRO
دسامبر '23
+57
در 3 کانالها
Get PRO
نوامبر '23
+42
در 3 کانالها
Get PRO
اکتبر '23
+405
در 3 کانالها
Get PRO
سپتامبر '23
+1 013
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '23
+1 339
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '23
+3 023
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '23
+1 604
در 0 کانالها
Get PRO
مه '23
+1 805
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '23
+237
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '23
+298
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '23
+160
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '23
+2 086
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '22
+234
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '22
+85
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '22
+131
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '22
+295
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '22
+276
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '220
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '220
در 0 کانالها
Get PRO
مه '220
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '22
+19
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '22
+16
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '22
+12
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '22
+30
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '21
+25
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '21
+26
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '21
+44
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '21
+28
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '21
+167
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '21
+91
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '21
+106
در 0 کانالها
Get PRO
مه '21
+139
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '21
+97
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '21
+47
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '21
+39
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '21
+123
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '20
+1 911
در 0 کانالها
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 30 ژوئیه | +2 | |||
| 29 ژوئیه | +1 | |||
| 28 ژوئیه | +2 | |||
| 27 ژوئیه | +3 | |||
| 26 ژوئیه | +4 | |||
| 25 ژوئیه | +5 | |||
| 24 ژوئیه | +6 | |||
| 23 ژوئیه | +13 | |||
| 22 ژوئیه | +3 | |||
| 21 ژوئیه | +7 | |||
| 20 ژوئیه | +17 | |||
| 19 ژوئیه | +3 | |||
| 18 ژوئیه | +1 | |||
| 17 ژوئیه | +1 | |||
| 16 ژوئیه | 0 | |||
| 15 ژوئیه | 0 | |||
| 14 ژوئیه | 0 | |||
| 13 ژوئیه | +1 | |||
| 12 ژوئیه | +2 | |||
| 11 ژوئیه | +4 | |||
| 10 ژوئیه | +1 | |||
| 09 ژوئیه | +3 | |||
| 08 ژوئیه | 0 | |||
| 07 ژوئیه | +1 | |||
| 06 ژوئیه | +1 | |||
| 05 ژوئیه | +4 | |||
| 04 ژوئیه | +3 | |||
| 03 ژوئیه | +5 | |||
| 02 ژوئیه | +4 | |||
| 01 ژوئیه | +161 |
پستهای کانال
| 2 | فِکر کرد دوست داٰرد «عِشقی» را درک کُند که گوشت و خون و پوست و مو داٰرد و تویِ خیاٰلش نیست هر شب و هرشَب و هرشب! بعد لفافِ وینستون را با دندان کَند و همانطور که تِپ تِپ میزد روی پاکت تا نخِ اوّل بپرد بیرون، یادَش آمد چهل و پنج ساله شده، کمتر شبیهِ جوانیهای «جورج کلونی» است و بیشتر روی گَل و گردن و کَپَلش زائدهی گوشتی درآمده. قِی چشمَش را گرفت، عینکِ نزدیکبینش را روی موهاٰی بلوطی عقب داد و به تنِ زنانهای که بوی وانیل و مرکبات داشت و توی خوابَش میرقصید، فکر کرد. زَن، بادِ بهاری، سَبُک و لغزندهای بود که دورِ تنهاییِ مرد میپیچید و از “چیزی که بود” نجاتش میداد و کمک میکرد یادَش برود خاکِ مرغوبِ هیچ گیاهی نیست!
کورماٰل کورمال از پشتِ لپ تاپ تا تراس رفت، پُکِ آخر را کشید و فیتیلهی سیگار را روی نردهی داغ خاموش کرد. به آفتابِ تُندِ مرداد که چسبیده بود به سینهی آسمان فکر کرد و بعد به لانهی چهل و دو متریِ اجارهایاش که سرتاسرِ روز، پوشیده با پردههای سنگینِ کتان، تاریک بود. به فلوکستین و سرترالین فکر کرد و نشئگیِ بعد از بالا انداختنشان و بعد باز و باٰز و باز دلش خواٰست، برایِ یکبار هم که شده، عوضِ حبهی تلخِ قرصها، زنِ دلخواٰهش صداٰش کند تا خاطرش بیایَد اسمِ کوچکی هم دارد و از مردن منصرف شود.
امّا خاطرَش آمد موعدِ تمدید پول پیش و کرایه خانه رسیده، تیبایِ اسقاطیاَش به زرت و پرت افتاده، ریهی مامان آب آورده و از بابا حتیٰ سایهاش نمانده و تاحالاٰ مزارش ده باری سیبِ گلاب داده. پس تصویرِ لبهای گوشتیِ نیمه بازِ زن و افسونِ زنگِ صداش را کنار زد، سیگارِ دیگری گیراند و از تراس به تاریکیِ خانه برگشت و گذاٰشت تیرگی، باقیِ عمرِ بیبوسهاش را ببلعد…
میم سادات هاشمی.
|•@𝒢𝒽ℯ𝓈ℯ𝒽𝒻ℴ𝓇𝓊𝓈𝒽 | 1 133 |
| 3 | بدون متن... | 1 065 |
| 4 | واگویه(۱)؛ این روزهاٰ اگر نیستم، ببخشید. لبهای بهم دوختهم به معنیِ پایان فعالیتم نیست. فقط یکم، یک کوچولو برایِ درک شرایطی که همهمون داریم تجربهش میکنیم، بگمونم همچنان کودکی نابالغ بودم و به پوستی زمختتر نیاز داشتم! و در نتیجه بُریده و فرسودهام. فقط ما (ایرانیها) میدونیم که امید، چه تلهی خطرناکیه و چِقَدَر طاقت فرساست که دمادم دل ببندی به ادامه دادن و بعد با تبر ریشهت رو بزنن! نمیدونید بعنوان یه نویسنده که یه لونهی مجازی و کلی همراه و همدمِ مهربون داره، تا چه حد دلهره و عذاب آوره که هی بشنوه امروز و فردا، دیگه نت دوباره قطع میشه… انگار یه مشعل دستِ یه هیولای شومه که هی با تهدید نزدیک لونهم میکنه. اون معلق و تو هپروتِ «چه کنم چه کنم» بودن خیلی دشوار شده برام. میدونید چرا قطره چکونی اینجا مینویسم؟ آخه بخدا که از دوباره امیدوار شدن و بعد یک صبح با تاریکیِ مطلق رو به رو شدن خیلی خسته ام./
واگویه(۲)؛ از طرفی هم تند و تند و تند دارم به کارهایی که برای انجامش به نت احتیاج دارم سامون میدم! برای روزهای برفی آذوقه جمع میکنم! پروژهی سنگینی برداشتم که باید تمومش کنم وگرنه اونم مثلِ باقیِ زندگی میره هوا… افسوس که هممون شدیم یک مُشت پرندهی بیآسمون. گنجشکهای، کلاغ دیدهی ترسیدهی من، ممنونم که تو لونه میمونید تا برگردم و بنویسم. ممنونم…/ | 877 |
| 5 | آسماٰن همه جا یک رَنگ نیست و ما هم توی روشنیِ عصرِ خُنکِ نیویورک، مشغولِ دنبال کردن بازی نیستیم! ما نشستهایم توی تاریکی، توی شبی دُنبالهدار که نمیدانیم بخیر میشود یاٰ نه و هِی با هر زبان و دعایِ نصفه نیمهای که بلدیم از خُدا میخواهیم، امشب و فینالِ جام جهانی ته نداشته باشند، داور سوتِ پایانِ بازی را نزند، اقلاً یکبار گریههای مامان برای جوانِ ایرانیاش اجابت شود و پیش بینیِ رسانه از جنگ، دروغ باشد.
ما توی مِه، تا گلو پُر از حسِ گندِ تعلیق، غمگینترین تماشاچیانِ فوتبالیم که پذیرفتهایم سهمی در سرنوشتِ خود نداریم ولی هنوز به این خوشیِ کوچکِ عاریهای چسبیدهایم، تخمه با طعمِ سس رنچ میخوریم، توی سامانه هف هشتاٰد نتیجهی بازی را پیشبینی میکنیم، درحالیکه میداٰنیم این روزها احتمالِ نبودن و مُردنمان از شانسِ بُردن در قرعه کشی هم بیشتر شده…
آسمان همه جا یک رَنگ نیست و ما هم پوشیده در نرمهی لباسِ هواخواهانِ آرژانتین، کلاهِ منگوله به سر نداریم و دیگر زیستن به سبکِ انسانهای معمولی را از یاد بردهایم. ما حتیٰ از فروغِ ستارهی چشمکزن و امتداد هر ریسهی نوری که میتواند پایین بیاید و بزرگ و بزرگ و بزرگتر شود، میترسیم. مُفت مُفت عمر میکنیم و مرگمان در جهان از خبرِ کشتارِ جوجههای مرغداری، بازتاب کمتری دارد. با اینحال اصیلتر از یک اسپانیایی برای «ایمیریک لاٰپورته» صیحه میکشیم، رویِ باخت تیمِ حریف شرط میبَندیم و نقشِ یک آدمِ امیدوار را کنار مامان و بابا بازی میکنیم تا «کسی که میترسد» فقط خودمان باشیم…
میم سادات هاشمی.
|•@𝑀𝒾𝓂𝓈𝒶𝓃𝒾 🕊️ | 755 |
| 6 | عُمرم پاورچین پاٰورچین میرود. هنوز شیرینِ هیچ کوهکَنی نشدهام. توی تنهاییام میلولم و از رِتق و فتق امور و دلشورهی پول و درس و فردا را داشتن، خستهام. از منتظرِ کسی نبودن خستهام. از دلِ لندوک و سبُکم خستهام. کاش سر و کلهات پیداٰ شود تا خالی از خودم و پُر از نور شوم. تا دلواپس و دلتنگ و دلنگران تو باشم. کاش پیدا شوی. به خانهی تاریکم بیای تا چاٰی و قرابیه بادامی بخوریم. بعد با لبهای تَر و گرمت شانهی برهنهام را ببوسی و بگویی:«دلم میخواٰهد توی دامن گلدارت بمیرم!»...
دلم براٰی دلم میسوزد!
میم سادات هاشمی.
|•@𝒢𝒽ℯ𝓈ℯ𝒽𝒻ℴ𝓇𝓊𝓈𝒽 🕯️ | 3 714 |
| 7 | عُمرم پاورچین پاٰورچین میرود. هنوز شیرینِ هیچ کوهکَنی نشدهام. توی تنهاییام میلولم و از رِتق و فتق امور و دلشورهی پول و درس و فردا را داشتن، خستهام. از منتظرِ کسی نبودن خستهام. از دلِ لندوک و سبُکم خستهام. کاش سر و کلهات پیداٰ شود تا خالی از خودم و پُر از نور شوم. تا دلواپس و دلتنگ و دلنگران تو باشم. کاش پیدا شوی. به خانهی تاریکم بیای تا چاٰی و قرابیه بادامی بخوریم. بعد با لبهای تَر و گرمت شانهی برهنهام را ببوسی و بگویی:«دلم میخواٰهد توی دامن گلدارت بمیرم!»... دلم براٰی دلم میسوزد!/
میم سادات هاشمی.
|•@𝒢𝒽ℯ𝓈ℯ𝒽𝒻ℴ𝓇𝓊𝓈𝒽 🕯️ | 1 |
| 8 | دستهاٰیت را به مَن بده، تا در آن خانه بسازَم../ | 3 565 |
| 9 | دستهاٰیت را به مَن بده، تا در آن خانه بسازَم../ | 1 |
| 10 | دلم میخواهَد براٰی کسی رودهدرازی کنم! حرفهاٰی مُفتِ بُنجل بزنم. دلم میخواهد برای کسی از چیزهای بیخودِ حوصلهسربر قصّه سر هم کنم و از روزمرهی بیاهمیتم ساعتها حرف بزنم بدون آنکه توی چشمَش یک حرّافِ بیخاصیت بنظر برسم! دلم میخواهد کسی مشتاقِ اخبار غیرضروری و چرندیاتم باشد. مشتاقِ چیزهای بی سر و تَهی که قطار میکنم و بعدش غش غش یکوری میخَندم. خودم با خودم. دلم میخواهد برای کسی از مکنوناتِ قلبم بگویم. از خُرده چیزهایی که فهمیدنش چندان ارزشی ندارد. میدانی؟ دلم میخواهد مهمترین حادثهی زندگی کسی باشم؛ بعد او دَستش را پیاله کند زیر چانه و کلماتم را بنوشد و یکطور نگاهم کند که انگار با همهی مَعمولی بودنم، یک شگفتیام…
میم سادات هاشمی.
|•@𝒢𝒽ℯ𝓈ℯ𝒽𝒻ℴ𝓇𝓊𝓈𝒽 🕯️ | 4 386 |
| 11 | بدون متن... | 3 228 |
| 12 | بدون متن... | 1 |
| 13 | متأسفم!
زماٰن مرگم که برسد چیزی ندارم به کسی ببخشم. جُز قَلبی که حیوانات را بیش از آدمها ستایِش کرد و قوهی رؤیاٰ و خیاٰلپردازی که باعث شد زندگی را تحمل کنم./
میم سادات هاشمی.
|•@𝒢𝒽ℯ𝓈ℯ𝒽𝒻ℴ𝓇𝓊𝓈𝒽 🕯️ | 5 054 |
| 14 | سلاٰم…
سلام عزیزانِ فشرده به سینهام🖤/ | 3 309 |
| 15 | خطوطِ روی صورتِ آدمیزاٰد، یادگارِ خاطراتی هستند که جرأت یادآوریشان را ندارد. سراغشان نمیرود. دستشان نمیزَند. میتپاندشان توی سوراخ سمبههای قلبش؛ یک جاٰیی دور از چشم تا فراموش کند امیدِ بکر و دست نخوردهی جوانیاش حیف و میل شده. میتپاندشان لا و لوی اسباب و اثاثیهی خانه، زیر تخت، توی خنکیِ ملحفهها، بین کاسه بشقابِ ته کابینتها یا دفنشان میکند زیرخاک گلدانهای ایوان! یکطور گم و گورشان میکند تا ناچار نباشد از آنها حرف بزند و بتواٰند وانمود کند همیشه خوشبخت بوده، به موقِع رسیده و بر قلبش وزنهای سنگینی نمیکند.
حالاٰ ظاهرا ما زندگی را از سر گرفتهایم، توی خوشیهای عاریهای، آسودگی و فراغَتی نیمبند که هر لحظه ممکن است پاره شود غلت میخوریم، گرمِ معنا بخشیدنیم و تقلا میکنیم «بودنمان» را در غیابِ «رفتهها» جشن بگیریم و این چند صباح را فرصت و موهبتی دوباره برای آرزو کردن و احتمالاً نرسیدن ببینیم! ظاهراً مشغولیم به هم و یکطور که انگاٰر آب از آب تکان نخورده و ما هنوز همان مردمانِ سابقیم، سرمستیم از خبر بازگشتِ اینترنت.
امّا درواقع ما کهنه سربازانی بازگشته از خط مقدمیم که خوش خوشانک و روزمرگی را از یاد بُردهایم و حاضر نیستیم شبها بیاسلحه بخوابیم چون دیگر زیستن بدون ترس از مرگ را بلد نیستیم. بااینحاٰل خطوط عمیق روی صورتمان را میپوشانیم و از یکدیگر دربارهی «پیر شدنِ جمعی» چیزی نمیپرسیم. میداٰنیم که هرکداممان حالاٰ، خاطراتی داریم که جرأت یادآوریشان را نداریم… | 3 325 |
