fa
Feedback
❤زادگاه من چاپشلو❤

❤زادگاه من چاپشلو❤

رفتن به کانال در Telegram

کانال فرهنگی ، نوستالژی، خاطرات ،با عشق تقدیم به شما عزیزان🌹 اینستاگرام👇 https://www.instagram.com/chapeshloo1347?igsh=cmZvdWkyZXQ0ZDE4

نمایش بیشتر
1 525
مشترکین
+124 ساعت
-17 روز
-230 روز
آرشیو پست ها
15روز دیگر بهار 405هم تمام میشه می‌ره فقط این عکسها از بهار به یادگار میمونه سرزمین زیبای من درگز 😍 شعر : #فاضل_نظری دکلمه : #عموحیدر 👇 https://t.me/chapeshloo_1 اردیبهشت ۴۰۵

پیام صوتی00:37

درود برشما عزیزان ☀️ طلوع خورشید صبحی آرام تقدیمتون 💐😍☀️☀️ 👇 @chapeshloo_1 1405/3/16

سلام ودرود صبح اولین روز هفته تون بخیر و شادی 🌹💐💐💐💐 👇 @chapeshloo_1 1405/3/16
سلام ودرود صبح اولین روز هفته تون بخیر و شادی 🌹💐💐💐💐 👇 @chapeshloo_1 1405/3/16

📚داستانکهای زیبا و آموزنده📚 ✍🍁روزی تاجری بسیار ثروتمند، با خود عهد کرده بود در طول زندگانی خویش، یک روز از عمرش را خوب زندگی کند و به مردم مهربانی ورزد. در آن روز تصمیم گرفت عهد خویش را بجا بیاورد و با مردم به اندازه ی یک روز درشت خویی نکند و با آنها با عطوفت رفتار نماید. زمانی که از خانه خود خارج شد پیرزنی گوژ پشت از او درخواست کمک کرد. از او خواست باری را که همراه دارد تا خانه اش حمل کند. با خود گفت من با این همه ثروت و قدرت حمال این پیرزن باشم؟ لحظه ای به فکر فرورفت و به یاد عهد خویش افتاد، بار را برداشت و به همراه پیرزن به راه افتاد. تا به خانه ای خرابه رسیدند، دید سه کودک در آنجا مشغول بازی هستند از او پرسید این کودکان کیستند؟ پیرزن پاسخ داد؛ اینها نوه های من هستند که با من زندگی می کنند. پدر و مادرشان را سالهاست که از دست داده اند.. از او پرسید مخارج آنها را چه کسی تامین میکند؟ پیرزن اشک از چشمانش سرازیر شد، گفت؛ به بازار میروم میوه ها و سبزیجات گندیده ای که مغازه دارها آن ها را بیرون می‌ریزند با خود به خانه می آورم و به آنها میدهم تا گرسنگی شان رفع شود. تاجر نگاهی به کیسه های که در دستش بود انداخت، به سالهایی که متکبرانه زندگی خود را سپری کرده بود افسوس خورد.. آن روز تمام داراییش را به فقرا و درماندگان شهرش بخشید. شب هنگام که به بستر خویش می‌رفت از خدای خویش طلب عفو کرد و بخاطر کارهایی که در گذشته انجام داده شرمسار و اندوهگین بود. بعد از آن به خوابی ابدی فرورفت. بدون آنکه فردایی در انتظار او باشد. 🌹بیایم خوب بودن را تجربه کنیم.. حتی به اندازه یک روز شاید دیگر فرصت جبرانی نباشد. ‌‎‌https://t.me/chapeshloo_1

467_108920966746464.mp34.78 MB

Hasan Danaei: روایت: گلریز زیبا فصل عوض می شود جای آلو را خرمالو می گیرد جای دلتنگی را دلتنگی... علیرضا روشن روزها  امده اند و رفته اند، کلاغها در ضیافت برف قارقار کرده اند پرستوها به لانه برگشته اند و از صدای طبل فراری دادن سارها، هراسناک از جا پریده ام و گذر عمر را کنار جوی اب، به تماشا نشسته ام. اب نهری که زمانی، اسیاب را به قدرت حجمش به حرکت درمی اورد، حالا اطاقک اسیاب خرابه شده و اب درحد بستر جویی درامده است. انگار که اب هم اب رفته! دلم هری می ریزد از این اب رفتن اب. زمانی را بخاطر دارم، گلریز خودمان را هر نقطه ای از زمین را که یه پا بیل می کندن اب بیرون می زد. و ماهیان رودخانه گلریز چه طعم ومزه ای داشتن. جان می داد تراشیدن کف ماهیتابه برای خوردن پوست ماهی های سرخ شده   تمام لذت وخوشی دنیا درهمین قاشق پر از پوست سرخ شده ماهی رودخانه بود. باغات سرسبز با کوچه باغهایی مصفا، درختان سربه فلک کشیده و کفتر چاهیها و صدای پرنده ای که می خواند قارداش جان!قارداش جان... سمتی باغ حاجی پیروز طرفی باغ حاجی طوسی جنبی باغ خالصی اونطرف تر باغ اقی میرحجتی باغ وباغ و باغ با درختان سربفلک کشیده، بادام وکنرته وگوجه سبز از بس می خوردیم. دندونهامون را می زد حتی با نمک. و درختان توت و تکاندن شاه توت ونهاری که ازمحصول همین پلهای باغها جمع میشد . پامادور، بادمجان اصل درگزی. لذتی که این غذا داشت برابری می کرد با یخنی پلو عروسی ها دست پخت عرب اشپز، نعمتی اشپز، رضا زابلی با انفیه ای در دست و شاید پلویی با طعم اندکی تند، ردی از انفیه کف دست رضا زابلی! هرچه بود خوش عطر وخوش مزه بود. پامادور هم پامادورهای اب دار وترش که هر تکه اش را که به دهان می گذاشتی، ذات ترشی گوجه فرنگی را می فهمیدی، ترشی مطلوب انچه که ته دلت را می گرفت.با اندکی نمک، اصل مزه بود لاکردار!! و نه مثل گوجه فرنگی های امروزه، که به  شیرینی می زنند. و این ته مزه شیرین، زننده است و دلت را نمی گیرد.همه اش تقصیر کارخانه رب بود که ریشه پامادورمان را خشکاند.مثل خربزه های باباخرمن و خاقانی که جایشان را خربزه تربت جامی گرفته.اون کجا واین کجا.ترنه هایی که  سرجالیزو داخل چاتمه می خوردیم کیف دیگری داشت   و خیاری که اول صبح از مزرعه چیده ای، سبز وترد وخنک با عطری که روح نواز است  و ذائقه را قلقلک می دهد و بفرما می زند: من را مزه کن. و به دندان می گیری و گازی می زنی وخرت، صدای خیار زیر دندانها، قاطی میشود با طعم وعطر ان. ریه هایت از این بو، جان تازه ای می گیرند.ماست وخیار وپودرنعنا وقدری سیر چه شود وچه می شد! در شبهای یکه قرصه ودوقرصه وجوانان گارمان نبی واکاردئون میزان و کمانچه رستم و الدفه برات. ونوای هرایی درعصرگاهان دلتنگی عشاق... دران صبحگاهی وخنکای اردیبهشتی گلریز. صدای اب رودخانه وچهچهه پرندگان، چه دلپذیر بود، انچه بخاطرم امد. نکند رویابود؟  رویا بود یا خود زندگی؟  هرچه بود زیبا بود زیبا.. ،و حقیقی . ان زمان زندگی مثل امروز فانتزی نبود. زندگی به حقیقی ومجازی تقسیم نشده بود. ما با همین ها با اندک ها،  خوش، زندگی کردیم.. بقول شاعر مجلس ما را شراب و ساغری در کار نیست... نان خشکی گر بدست آریم بشکن، بشکن است حسن دانایی✍️ @chapeshloo_1 میهمان من باشید به ترانه گلریز بهار با صدای الهه 🌸🌺👇

پیام صوتی01:39

آبگرم درگز به یاد شعر زنده یاد استاد محمد عرب خدری افتادم روحش شاد و یادش گرامی 🥀🙏 https://t.me/chapeshloo_1 ۱۴۵۰/۲/۳

ذذ. گ گ.

#جاده_قدیم_درگز از اینچه شهباز تا آبگرم درگز گردنه های  پر خاطره الله اکبر ۱۴۰۵/۲/۳ یادی  بکنیم از همه رانندگان قدیمی که سالها با مهارت خاص  این پیچ وخم گردنه های خاکی  الله اکبر را با دو دست قوی خود محکم فرمان را گرفتند چرخوندن و چرخوندن  استادانه رانندگی کردن  تا همشهریان درگزی و  مسافران را به سلامت به مقصد برسانن هر کدام به رحمت خدا رفتند روحشان شاد و یادشان گرامی 🙏🥀 عزیزانی هم که هستند سایه شون مستدام 🙏🙏 بیاد  همه رانندگان سبک و سنگین‌ ،از رانندگان تانک  سوخت رسان تا حمل‌ونقل اتوبوس  مسافر و آمبولانس  امدادی همه‌وهمه‌... 🌹🌹 👇 @chapeshloo_1

یادش بخیر😍 پارَه اوینماق 👌👍 عضویت در کانال زادگاه‌ من چاپشلو آیدی زیر↙️ 👇 🆔 @chapeshloo_1