❤زادگاه من چاپشلو❤
رفتن به کانال در Telegram
کانال فرهنگی ، نوستالژی، خاطرات ،با عشق تقدیم به شما عزیزان🌹 اینستاگرام👇 https://www.instagram.com/chapeshloo1347?igsh=cmZvdWkyZXQ0ZDE4
نمایش بیشتر1 508
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+47 روز
-130 روز
در حال بارگیری داده...
کانالهای مشابه
ابر برچسبها
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
سپتامبر '26
سپتامبر '26
+1
در 0 کانالها
اوت '26
+21
در 1 کانالها
Get PRO
ژوئیه '260
در 5 کانالها
Get PRO
ژوئن '26
+13
در 2 کانالها
Get PRO
مه '26
+6
در 1 کانالها
Get PRO
آوریل '26
+2
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '260
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '26
+12
در 1 کانالها
Get PRO
ژانویه '26
+12
در 2 کانالها
Get PRO
دسامبر '25
+47
در 4 کانالها
Get PRO
نوامبر '25
+40
در 3 کانالها
Get PRO
اکتبر '25
+31
در 4 کانالها
Get PRO
سپتامبر '25
+26
در 6 کانالها
Get PRO
اوت '25
+39
در 4 کانالها
Get PRO
ژوئیه '25
+34
در 4 کانالها
Get PRO
ژوئن '25
+15
در 3 کانالها
Get PRO
مه '25
+37
در 2 کانالها
Get PRO
آوریل '25
+23
در 4 کانالها
Get PRO
مارس '25
+43
در 3 کانالها
Get PRO
فوریه '25
+36
در 3 کانالها
Get PRO
ژانویه '25
+71
در 5 کانالها
Get PRO
دسامبر '24
+67
در 3 کانالها
Get PRO
نوامبر '24
+47
در 5 کانالها
Get PRO
اکتبر '24
+35
در 3 کانالها
Get PRO
سپتامبر '24
+42
در 4 کانالها
Get PRO
اوت '24
+47
در 3 کانالها
Get PRO
ژوئیه '24
+56
در 1 کانالها
Get PRO
ژوئن '24
+73
در 3 کانالها
Get PRO
مه '24
+55
در 4 کانالها
Get PRO
آوریل '24
+69
در 2 کانالها
Get PRO
مارس '24
+84
در 5 کانالها
Get PRO
فوریه '24
+71
در 7 کانالها
Get PRO
ژانویه '24
+80
در 3 کانالها
Get PRO
دسامبر '23
+65
در 6 کانالها
Get PRO
نوامبر '23
+74
در 5 کانالها
Get PRO
اکتبر '23
+75
در 7 کانالها
Get PRO
سپتامبر '23
+65
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '23
+65
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '23
+54
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '23
+26
در 0 کانالها
Get PRO
مه '23
+27
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '23
+75
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '23
+90
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '23
+25
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '23
+43
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '22
+36
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '22
+32
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '22
+17
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '22
+21
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '22
+86
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '22
+36
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '22
+21
در 0 کانالها
Get PRO
مه '22
+26
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '22
+46
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '22
+32
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '22
+46
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '22
+45
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '21
+46
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '21
+58
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '21
+63
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '21
+46
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '21
+66
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '21
+60
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '21
+54
در 0 کانالها
Get PRO
مه '21
+42
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '21
+70
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '21
+88
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '21
+91
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '21
+127
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '20
+790
در 0 کانالها
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 02 سپتامبر | +1 | |||
| 01 سپتامبر | 0 |
پستهای کانال
🌹🌹🌹🌹 دوپهلوون بزرگ ایران زمین به معنای واقعی و دو رقیب روی گود پهلوانی و دو دوست واقعی در بیرون گود بطوریکه وقتی جهان پهلوان برای مراسمی به مشهد دعوت شد موقع شام با وجود اینکه تمام سران ورزشی و سیاسی و نظامی در تالار بودن اما سالن رو ترک میکنه و فردا ازش میپرسن موقع شام کجا رفتی و در جواب گفت ترجیح دادم آبگوشت خونه وفادار رو بخورم بهتر از چلوکباب تالار گفت اگه احمد وفادار بفهمه اومدم مشهد و شام نرفتم پیشش هم خودش هم خانمش ناراحت میشن و این رسم رفاقت نیست .این روزها واژه مقدس پهلوانی رو برای هرکسی تو خیابون بکار میبرن اما پهلوانی به هیکل گنده و خالکوبی و لات بازی نیست و وقتی این واژه رو به زبون میاری یاد تختی ، وفادار ،سخدری،شورورزی ،و....میوفتی پس خرج هرکسی نکنید.
🌹قاب خاطرات کشتی ایران 🌷🌷
| 2 | بدون متن... | 233 |
| 3 | بدون متن... | 262 |
| 4 | 💳 شماره کارت جهت کمک بنام فاطمه صادقیان (مادرمحمد)
6037 6981 1836 1851
IR42-0190-0000-0022-1172-3350-02 | 274 |
| 5 | این کلیپ را ببینید
💳 شماره کارت جهت کمک بنام فاطمه صادقیان (مادرمحمد)
6037 6981 1836 1851
IR42-0190-0000-0022-1172-3350-02
@chapeshloo_1 | 521 |
| 6 | بدون متن... | 404 |
| 7 | پنل خورشیدی
که وقتی شب میشه خودش روشن
میشه در چند طرح هرکس خواست روی آرامگاه اموات خودش نصب میکنه
اضافه میکنم یک قبر برای دفن اموات 25میلیون تومان هستش
خدا همه اسیران خاک را بیامرزه رحمت کنه🥀🙏 | 433 |
| 8 | بلافاصله مثل تیر از کمان در رفته وارد کوچه شد و تا چشمش به زهرا خانم خورد. مثل برق وباد به او حمله ور شد. چادرش را از سرش کشید و گیسش را دودستی چسبید و سرش را محکم به تیر چراغ برق کوبید. قشقری تو کوچه راه افتاد. همه همسایه ها از زن ومرد تو اون عصرگاهی ریختن تو کوچه. کوکب خاله داد می زد پاسبان کجایی. بدادم برس. مرتیکه من به تو چه بدی کردم که اینجور به من خیانت کردی و اقاجان به مادر اشاره کرد، آرومش کن وبعد نزدیک اومد وگفت پاسبان چکار می تونه بکنه. مرده، زن دوم صیغه کرده. اکبر اقا معلم مدرسه جواب داد مگه نمی دونید صیغه کردن جرم داره. اقاجان گفت بالاخره شرعا که ایرادی نداره زنه بهش حلاله و اقای دکتر در این حیص وبیص مثل اینکه جن دیده رنگش مثل گچ سفید شده بود ومثل مجسمه یه گوشه بی حرکت وایستاده بود. زرافشان خلی و مادر سلطنت و خجه قره سه تایی تلاش کردن و موهای رنگ شده، زهرا خانم رو از دست کوکب خاله خارج کردن و زهرا خانم داد می زد چه کار خلاف شرع کردم، بی عفتی که نکردم. من زن تنهایم، سرپرست می خوام. شوهر وبچه که ندارم می خوام یه مرد ، اسمش روم، باشه. اقابالا سرم باشه. کوکب خاله هم جواب داد خوبه خوبه، گیس بریده وهرزه. اون مرده باید شوهر من بابای بچه من باشه؟ یه لحظه دیدم قونشه دست اقای دکتر را گرفت وارام بدون اینکه توجه کسی را جلب کنه از میان جمعیت بُر خوردن ولغزیدن و از جمع جدا شدن. و مادر هم کوکب خاله را با گفتن جملاتی که تا اون موقع نشنیده بودم و بنظرم چرب زبانی می امد، خواهر جان فدات بشم بسه. ابروریزی نکن. به خودت فشار نیار. مردا همینن. ذاتشون همینه، ازقدیم گفتن مرد که شلوارش دو تا شد، لا اله الا الله، خواهرم، ساکت باش، بیا بریم داخل.همان لحظه خجه قره یه لیوان که داخلش قند بود داد دست کوکب خاله. زرافشان خلی گفت: شاواتا، نداشتی یه نبات داغ درست کنی؟ کوکب خاله ومادر بی خیال این حرفها رفتن داخل خونه وجمعیت داشت متفرق می شد. اقاجان هم غیبش زده بود. حدس زدم مردا دنبال بهانه رفتن خونه قونشه. رفتم زیر پنجره خونه قونشه بله حدسم درست بود از پنجره صدای صحبت و خنده مردها می اومد. گاهی هم نوش، فدا بگوشم می رسید. از لبه پنجره گرفتم وخودمو کشیدم بالا دیدم دکتر انگار اتفاقی نیفتاده.
همین چند دقیقه پیش مثل بید نمی دونم از ترس یا عصبانیت داشت می لرزید. اما الان نیشش تا بناگوش باز بود. برگشتم سمت خونه، یه لحظه خاطره مرگ مادر بزرگ در جلو چشمانم ظاهر شد. منتهی اینبار زنهای کوچه کوکب خاله را دوره کرده بودند وداشتن بهش دلداری می دادند واز بی وفایی مردا وشوهرانشون حرف می زدند. زدم توکوچه درخونه زهرا خانم باز بود. وارد شدم. زهرا خانم داشت لامپ چراغ گرد سوز را با تکه پارچه ای تمیز می کرد و بی صدا اشک می ریخت. تنهای تنها.
حسن دانایی✍️
@chapeshloo_1 | 464 |
| 9 | منتهی رنگ چشمان زهرا باجی میشی بود.زهرا باجی که دیگه جرئت نداشتیم از پسوند باجی استفاده کنیم وهمه می گفتن زهرا خانم و ما بچه ها هم به تقلید مادرانمان که قبلا می گفتیم زهرا باجی حالا خطابش قرار می دادیم زهرا خانم، رفته بود قصابی مرندی گوشت خریده بود و میوه و برنج که همه این خریدها هم از چشم زنان کوچه پنهان نمونده بود و اگر هم بعضی ها ندیده بودند، خودش با باز کردن صحبت در این موارد، سعی می کرد که خرید گوشت را به رخ، شنونده وهم صحبتی، بکشد. اخر خوردن گوشت برای زهرا باجی و بعضی از همسایه ها، ارزو بود. و نشانه مایه دار بودن تلقی میشد. مرجان خلی ویا ننه سلطنت که کارشان در رخت شور خانه پایین دروازه بود با اندک پولی که بدست می اوردند. نمی دونستن چکار کنن. اولویت غذایی شان با همان قره شوربه و اشکنه وآش وتخم مرغ، و در تابستان نون وخربزه و نون هندونه و بادمجان پامادور بود وشکمشون را سیر می کردند. حالا زهرا خانم گوشت می خرید وپلو ایرانی بار می ذاشت وبوی پلویش چند خونه اونورتر را هم می گرفت. شست زنان خبردار شده بود که زهرا باجی، صیغه شده ولی نمی دونستن که مردی که او را صیغه کرده کیست و برای اینکه حس فضولی شان را برطرف کنند، دائم زاغ سیاه زهرا خانم را چوب می زدند!
اما کمتر به نتیجه می رسیدند. تا اینکه یه روز بی خبر اقای دکتر تک وتنها از مشهد اومد خونمون و بهانه اورد که اومدم از منطقه گیاهان دارویی جمع کنم. شنیدم اینجا قسنی خوبی داره. و یه چند روزی می رفت اینور وانور و در این فاصله زهرا خانم هم گم وگور میشد. یه روز صبح زود که این دونفر زده بودند بیرون، ناغافل زرافشان خاله که شب خوابش نبرده بود وطبق عادت جارو بدست داشته جلو در خونشون را جارو می زده، این دو نفر را می بینه. اقای دکتر از خونه ما بیرون می یاد وزهرا باجی که دیوار به دیوار بودیم از خونه خودش می یاد بیرون و داشتن گل می گفتن وگل می شنیدن که چشم تو چشم می شن با زرافشان خاله و دیگه بقیه ماجرا قابل حدس هست و این رابطه مثل بمب تو محل ترکید وهمه خبردار شدن . مادرم که بشدت از رفتار دکتر ناراحت بود. به اقاجان گفت، ساک این پدر سوخته را بزار تو کوچه. حالا که خونه داره. ولی حاضر نشد موضوع را به کوکب خاله اطلاع بده.
نفهمیدم کدوم شیر پاک خورده ای بود که خبر را به کوکب خاله داده بود که زن ساده چرا نشستی که شوهرت رو سرت هوو اورده و پاشو بیا درگز ببین چه خاکی به سرت می ریزی. و کوکب خاله هم مجید،را سپرده بود به همسایه شون و روز بعد، هراسان امد به خانه مان. مادرم هرچه دلداریش می داد که بابا مردها همینن تا شلوارشون دوتا میشه، فیلشون یاد هندوستان می کنه و تازه صیغه کرده. خدا را شکر کن که عقد دایم نکرده ولی این حرفها تو گوش کوکب خاله فرو نمی رفت، تو بغل مادرم جیغ می کشید، موهاشو می کند و غش می کرد و با کاهگل خیسی که زرافشان خاله زیر دماغش می گرفت و داشت با هاش همدردی می کرد، بهوش می امد و دوباره همان شیون ادامه می یافت و هی شوهرش را نفرین می کرد. اقاجان هم از این وضعیت، تو حیاط هی راه می رفت و پشت سرهم سیگار دود می کرد.دیدم یه سر رفت سرکوچه. با قونشه روبرو شد. همه کوچه خبردار شده بودند. عمو سلیمان که رو پشت بوم داشت کفترها شو هوا می کرد هم به جمع مردان اضافه شد.«قونشه» صدای شیون کوکب خاله را که شنید رو به اقاجان گفت مرد هم نیست که لااقل دو پیک بهش بدم اروم بشه. فرهاد عمی که به تیر چراغ برق تکیه داده بود و زمان نئشه اش رسیده بود گفت ببریم شیره خانه روضی، حتما دو پک که زد ارام وبی خیال میشه. اقاجان گفت فکر نکنم اهل این چیزها باشه. اما خجه کشکنه که اوهم برای دلداری اومده بود وداشت از خونه خارج میشدگفت فکر خوبیه من می رم روضی خلی را میارم. وروضی خلی امد و مادر هدایتش کرد اتاق سابق بابابزرگ.یادمه هروقت سرما می خوردم.منو می بردن پیش بابابزرگ که همیشه خدا دراز کش بود و یه چیزی مثل چپق هم کنار بالشت اماده داشت.دو تا دود یکی تو دهنم ویکی رو صورتم پوف! می کرد وفوری خوب خوب می شدم یعنی اب دماغم قطع می شد ومی پریدم توکوچه.روضی خلی بساط را تواون اتاق خاطره انگیز پهن کرد ودیدم اقاجان با چشمان گشاد شده از تعجب داره کوکب خاله را ورانداز می کنه.کوکب خاله مثل یه حرفه ای کنار روضه گل دراز کشیده و بست روی بست می کشید. و من از پنجره رو به حیاط داشتم اونها را نگاه می کردم یه لحظه با خودم گفتم اینکه منظورم مادرمجید خیلی وارده.معلومه که بار اولش نیست .مژگان دختر همسایه ناگهان در حیاط که باز بود پرید توو به من گفت زهرا خانم کجاست با دست به اتاق اشاره کردم.وارد اتاق شد و بلند بلند وبا هیجان گزارش داد که همین الان اقای دکتر همراه زهرا خانم از درشکه پیاده شدن . کوکب خاله خبر را که شنید وتریاکه هم اثرش را گذاشته بود و کیفش کوک شده و هل من مبارز می طلبید . | 384 |
| 10 | حالا اقای دکتر به این وضعیت دچار شده بود و بالای نردبان در این چند بار رفت وامد بار دیگر از دستش خارج شد و ایندفعه صداش انقدر بلند بود که صدای موتور چاه لطفی ها هم نتونست اون را پوشش بده و از طرف پشت بام رحیم اقا سپرگه بند صدا امد که ایوالله...
و عده ایی که پشت بام خوابیده بودن زدن زیر خنده. اقاجان سکوت کرده بود. صداش در نمی اومد. می ترسید اگر اعتراض کنه وضع بدتر هم بشه. بنده خدا اقای دکتر تا صبح به خودش پیچید.ظاهرا عرق نعنای دست ساز دوآتشه خودش هم افاقه نکرده بود. دم دمای صبح خوابم برد. بیدار شدم که برم نون بگیرم. اقاجان گفت بخواب اقای دکتر رفته هم قدم بزنه، محله را ببینه موقع برگشت هم چند تا نون از نانوایی عصاریان می گیره. همان موقع در زدن و ممد چاه کن با شاگردش اصغر و مرد مافنگی که شب های جمعه می رفت قبرستانی انتهای رضوان برای فاتحه خوانی هم همراهش بود. فورا شروع به کار کردن. مادر ذکاوت ذاتی داشت. می دانست این کارگرها باید درست بشن تا بتونن خوب وباسرعت کار بکنند. رفته بود از روضه خلی که شیره کش خونه داشت. چند نخود شیره ناب گرفته بود. اول صبحی به اونها گفت بیاین بکشید سرحال بشین. شنیدم ممد چاه کن گفت نه خواهر دود لازم نیست بده حب کنیم وبی زحمت یه لیوان چایی هم بده. و معجزه اتفاق افتاد همون مافنگی هم شده بود چست وچالاک. تا غروب یک متر دیگه کندند و روی چاه را ضربی هم زدند و کاسه را گذاشتن و هنوز شب کامل نشده بود. کارگرهای اوستا صفر بنا هم که اقاجان خواسته بود. دو طرف چاه را تیغه کشیدن. یکطرف به دیوار وصل میشد و سمت دیگر جای در بود که به جایش یه پالاس قدیمی اویزون کردند. کار نشد نداره. مادر خیالش راحت شد. میهمانان سه روز دیگر ماندن و مادر با دست پخت های معرکه اش حسابی از خجالتشون در امد.این میهمانی خاص از یادمان نرفت. بعدها منظورم بعد از انقلاب که مجید را بیشتر می دیدم.دفعه ای نبود که یادی از اون شب تاریخی نکنیم. می گفتم مجید، بابات که یه پا دکتر بود ودوا ودرمان خورد. اگر ادم معمولی بود تکلیف چی بود؟ می گفت هیچی دیگه دیوار خراب میشد و بابا با کله می افتاد تو بغل زهرا باجی!!! بعد غش غش می خندیدیم.
روزگاری بود که شادی بهانه نمی خواست. روزگار شادی های بی دلیل..
حسن دانایی
واما قسمت جدید وسوم روایت 👇
میهمانان مامان (قسمت سوم) ویا روایت تنهایی زهرا خانم
رفت و امد اقای دکتر از طریق نردبان به خونه زهرا باجی زن بیوه همسایه که تازه داشت پا به چهل سالگی می گذاشت و رنگ ورویی داشت و بقول زرافشان خاله که یجورایی بهش حسودی می کرد، وپشت سرش می گفت زهرا بقچه! واز طرفی هم بچه دار نمی شد وبه همین علت شوهرش طلاقش داده بود.وبا گرفتن پول بابت مهریه فعلا داشت زندگی اش را با بخور ونمیر می چرخاند. تازه شانس اورده بود خونه اش ارثیه پدری اش بود که به او که تک فرزند خانواده بود، رسیده بود وگرنه هشتش گرو نهش می شد. وحالا که داشت پولش ته می کشید . نیازمند داشتن درامد بود و چون نه سواد انچنانی داشت ونه حتی غیر کار خونه داری، کاردیگری بلد نبود. در فکر بود که چگونه خودش را اداره کنه. یبار با باجلقش کبری خانم صحبت کرده بود و خبراین مذاکره! یه جورایی از طریق کلاغه تو کوچه، خجه کیشکنه، که کاری جز سرک کشیدن تو زندگی این وان نداشت و انگارغیر رسمی مدیریت سرویس خبرچینی وخبرپراکنی کوچه را عهده دار بود ، به بیرون و به جمع زنان کوچه نشین درز، پیدا کرده بود که بهش پیشنهاد داده بود. خوب شوهر پولدار پیدا کن. تو که اجاقت کوره، بچه دار نشدی و هنوز ماشااله بزنم به تخته! مثل دختران کم سن وسال می مونی از این بر و رو بهره ببر. زهرا باجی هم با ناز گفته بوده اوه کو شوهر؟ تازه ادم عاقل از یه سوراخ دوبار گزیده نمی شه . برای هفت جد وابادم همون مرتیکه اقا رضا بس بود.کبری خانم گفته بود خوب زن دائمی نمی شی، لااقل صیغه شو. وزهرا باجی در مقابل این پیشنهاد، سکوت کرده بود و این سکوت به نشانه علامت رضا، از طریق همان کلاغه به جمع زنان کوچه نشین منتقل شده بود. وزنان کوچه منتظر بودن که بزودی خبر صیغه شدن زهراباجی را بشنوند. این وضعیت،همزمان شد با امدن اقای دکتر به خونمون و رفت وامد به منزل زهرا باجی از طریق نردبان جهت استفاده از موال!
انهم بیشتر در شب و دور از چشم همسایه ها و کوکب خاله، زنش. حالا در این رفت وامد ها چه اتفاقی بین اقای دکتر و زهرا باجی افتاده بود والله اعلم. ولی بعد از رفتن اقای دکتر وخانواده به مشهد. همسایه ها شاهد بودند که زهرا باجی تغییرکرده، رفته بود ارایشگاه ثریا خانم، ابرو برداشته بود، موهاشو رنگ زده بود، شده بود مثل امل ساین خواننده ترک که تازه اومده بود به ایران وعکس رنگی اش رو جلد مجلات بود. موهای بلند و بلوند مثل هنرپیشه های چشم آبی آمریکایی. | 334 |
| 11 | عاقبت اقاجان با همان خونسردی ولبخند به لب موضوع را گفت واقای دکتر خندید و کوکب خانم گفت کم کم داشتم از رفتار خواهرم گیج می شدم. باخودم گفتم نکنه از امدن ما ناراحت شده و مادر درواکنش صورتشو نیشگون گرفت وگفت وای این چه حرفیه خواهر. درنزده سروکله زهرا باجی پیدا شد و میهمانان تا خواستن به احترام او از جاشون، پا! شند. زهرا باجی فورا گفت تورو خدا خجالتم ندین. اومدم بگم درخونمون بازه، اصلا بیان خونه ما اونجا باشید. که مادر گفت این چه حرفیه زهرا خانم. میهمان برای ما اومده قدمشان رو چشم ما جا داره. اقای دکتر تشریف اوردند خیلی خیلی بما لطف کردن. خلاصه زهرا باجی که از موضوع موال مطلع بود و کلاغه هم که فکر می کردم همین زهرا باجی بود، خبر را بین دروهمسایه پخش کرده بود. بسم الله گویان زرافشان خاله و بعدش مرجان خلی و خجه قره که از همسایگان دست راستی ودست چپی بودن پیداشون شد وتعارف که تشریف بیارید خونه ما، کلبه مون رو روشن! کنید. اقاجان گفت نیازی نیست. من دوسوته مشکل را حل می کنم. من را فرستاد سراغ ممد چاه کن. گفت بهش بگو فوری بیاد. اطاعت امر کردم باتفاق مجید رفتیم سراغ ممدچاه کن.تو کوچه از دور سارافون پوش را دیدم،به نرمی و لوندی خاص خودش ولبخند به لب نزدیک شد گونه هاش سرخ سرخ بود، رو به من چادر را برروی سر مرتب کرد،یه لحظه تاپ نارنجی رنک او را دیدم.چقدر این رنگ بهش می امد.از کنارم انگار لغزید و رفت.مجید گفت این کی بود؟ جواب ندادم.زیر لب گفت عجب تیکه ای بود.واکنش نشان دادم اِه دوباره گفت ماشاالله تو درگز اینجور دختری! گفتم خفه شو مجید درست نیست پشت سر دختر مردم،هم محله ای مون حرف بزنی.باز مجید بی اعتنا به من گفت باریکلا باغت اباد شه انگوری.سری تکان دادم خودم را بی اعتنا نشون دادم،نمی خواستم حساسیتشو جلب کنم.یهو گفت ای ناقلا نکنه.نذاشتم حرفشو ادامه بده گفتم رسیدیم. ممد چاه کن سر بساط بود. همینکه پنجره رو به کوچه را باز کرد هوفی! بوی تریاک پیچید تو دماغمون. مجید گفت غذاشون سوخته؟ گفتم نه داره سوخته می کشه.!! بنده خدا متوجه نبود. دوزاریش جا نیفتاده بود. ممد چاه کن در را باز کرد وارد اتاق شدیم دراونجا مجید ملتفت شد. ممدچاه کن که سرکیف اومده بود. وسایلشو که کلنگ وبیل بود برداشت و رفتیم دم در خونه شاگردش اصغر. اصغر گفت اوستا چرخ چاه کنی را هم بیارم. باید برم گاری پیدا کنم . ممد چاه کن گفت فعلا لازم نیست اون سطلها را بردار که خاکها را جابه جا کنیم. باور کنید در ایکه ثانیه؟ پنجاه سانت با دهنه یک ونیم متر حفر کردند. اما این کافی نبود. اقای دکتر نیاز به دست به اب داشت. خیلی خودشو گرفته بود.
از صورتش که داشت از قرمزی کبود میشد، فهمیدم. اشاره کردم به مجید بگو بابات بیاد بریم خونه زهرا باجی ـرفتیم و وقتی که دکتر امد رنگش باز شده بود ولبخند به لب داشت. قرار شد که شب از این طرف ما نردبان بزاریم روی دیوار اشتراکی با خونه زهرا باجی،زن تنهای،شوهر مرده.او هم از اون طرف نردبان بزاره تا اگر اقای دکتر نیاز فوری داشت از این راه صعب العبور زمین به هوا وهوا به زمین استفاده کنه. کلی از بابت نردبان دوطرفه شوخی وخنده کردیم. و قرار شد زنها هم برن باز خونه زهرا باجی. چاره نبود.اونجا بود که فهمیدم شوخی هم خیلی وقتها به داد ادم می رسه. با شوخی میشه حرف دلتو گفت و یا با شوخی مشکل را ساده گرفت. اما غافل از شام که مادر مثلا سبک پخته بود تا فردا موقع نهار عوضشو دربیاره . اش پخته بود با محتوی رشته وسبزی و یه عالمه نخود. مثل اینکه لامصب این نخودها هم شده بودند قوز بالای قوز.. بیچاره اقای دکتر. یهو می دیدیم تو تاریکی چراغ فنر به دست داره از نردبان بالا می ره. هنوز به بالای نردبان نرسیده یه چند تا« باد صدا دار » بی اراده از او در می رفت. ما که بچه بودیم با اینکه چند کاسه از ان اش خوشمزه خورده بودیم. جهازهاضمه مون همه را هضم کرده بود. اما امان از وضعیت اقای دکتر بنده خدا. میهمان هست و یه جور حس راحتی ندارد و از طرفی از صبح که حرکت کرده و اومده درگز و الان که داخل خونه است هفت و هشت ساعته که بی تحرکه و یه جا نشسته تازه خونه ای هم که اومده، مستراح نداره وبرای قضای حاجت بایداز نردبان برود بالا واز نردبان دیگر انور دیوار پایین برود و با عملیات آکروبا تیک! برسد به موال. بدتر از همه با اینهمه نخود داخل آش و سیر ماست،و بی تحرکی، نفخ هم کرده و با اینکه خودش دکتر علفی مشهوری در شهر مشهد هست اون دوای خودش هم علاج نفخ را نمی کند. تو حیاط هم نمی تونست راه بره. چون ما یکطرف حیاط خوابیده بودیم و میهمانان طرف دیگر حیاط، در اینجا یاد اون قضیه کربلایی رضا افتادم که نصف شبی می رفت موال وبا شلیک توپ ۱۲۰ میلی متری! همسایه ها باصدای او دست می گرفتن. | 399 |
| 12 | اول یخچالو از برق بکش. گفتم چشم. خسته شده بودم از خرده فرمایش مادر. اما چاره نبود. قرار بود بعد از سالی وماهی میهمان بیاد خونمون. به احترام میهمان هم شده باید همه جا تمیز باشه. حالا برق نزد، نزد. خوشحال بودم که همین فردا میهمانان می رسند وگرنه مادر می افتاد به جان فرشها و پرده ها همه انها را هم می شست.
یخچال هم اماده شد و مادر که یکریز کار می کرد و اینهمه انرژی مادر من را به تعجب انداخته بود. گوشتها که قصاب داخل روزنامه پیچیده بود وبه من داده بود، را باز کرد.همانطور که تکه های گوشت را زیررومی کرد هی به قصاب هم فحش می داد،ذلیل شده این چه گوشتیه که دادی.خیر نبینی.اینها که همش لشه،پشیه.اینهمه دنبه برای چی مگه نکفتی خورشتی بده ـکو ماهیچه گوشت.به من رو کرد مگر کور بودی.ندیدی.با عصبانیت گفتم به من چی.گوشتهارا ریز کرد. مقداری از اونها را به من داد گفت اینها را چرخ کن. باز غرولند کنان چرخ گوشت دستی را اوردم بستم به میز و شروع کردم به چرخاندن و تکه های گوشت که تمام شد گفت دراخرش یه تکه نون را هم چرخ کن تا چرخ گوشت تمیز بشه این کار راهم کردم. چرخ گوشت را باز کردم و ده فرار. هم کار کنم هم فحش بشنوم. خداییش انصاف نبود. من چه تقصیری داشتم قصاب گوشت خوب نداده بود. رفتم تو کوچه یهو زرافشان خاله صدام زد اوهوی مگر صدای مادرت رو نمی شنوی برو ببین چکارت داره. رفتم دم در از اون جا دادزدم چیه، چکار داری. لحنش عوض شده بود گفت قربونت بشم اقام جان. لپه را فراموش کرده بودم. برو عزیزم برو قدو بالات را بگردم لپه بگیر. من که از این نوع محبت خرکنی مادر خر شده بودم. گفتم چشم وبدو رفتم از اقاجان لپه گرفتم. اقاجان گفت مادرت حتما می خواد قیمه بپزه بیا این لیمو امانی ها را هم ببر. گرفتم وامدم دادم به مامان.
خونه اصلا یه چیز دیگه شده بود. همه جا تمیز وبرق می زد. حیفم می اومد وارد اتاق بشم نکنه کثیفش کنم و زحمات مادر هدر بره.
همه چیز جای خودش قرار داشت. لحظه امدن میهمانان بود مشتاق بودیم ومن هیجان زده. رفتم دم در منتظر بودم درشکه ای بیاید.. انتظارم طولی نکشید میهمانان امدن. خاله کوکب ومجید بودندواقای دکتر هم امده بود. دکتر را که دیدم با عجله بدو رفتم سراغ اقاجان که بیا اقای دکتر هم امده. اقاجان هم، دکان را بست و امدیم خونه. یه لحظه مامان راتو حیاط دیدم رنگش مثل گچ سفید شده بود انگار که جن دیده. اقاجان گفت خانم چی شده. گفت رضا قلی آبروم رفت. اقاجان گفت چی شده مگر. گفت برو مستراح را نگاه کن. من زودتر رسیدم. واویلا بود. مثل اینکه چاه پر شده بود. هر چقدر هم چوب زدم، مشتقات پایین نرفت که نرفت. مادر حق داشت...
حسن دانایی
Hasan Danaei:
این روایت قسمت دوم میهمانان مادر
مادر عین اب داخل کتری، می جوشید، خودشو می خورد. بنده خدا بعد از، سالی، ماهی، میهمانان عزیزی برایش امده بود و حالا دچار مشکلی شده بود که فکر می کرد ابرویش پیش میهمانان می رود. اصلا فکر خانواده را نمی کرد مثلا برادر کوچیک و خواهر کوچیکه حتی من واقاجان و یا خودش. همون لحظه حتما با خودش می گفته: مشکل میهمانانم رفع بشه، بقیه به گور سیاه!. درمقابل آقاجان خونسرد رفتار می کرد وهمین خونسردی اقاجان مثل نفتی بود که روی شعله می پاشید و مادر هّلو(آتیش) می گرفت.
مادر نای رفتن پیش میهمانان را نداشت. اقاجان پیش قدم شد، سلام وعلیک وروبوسی وخوش امد گویی را انجام داد. خودش رفت چایی ریخت داخل استکان و اورد برای میهمانان. تا اون لحظه من چنین صحنه ای ندیده بودم. دهانم از تعجب بازماند. عجب. پس اقاجان هم می تواند پذیرایی کند.!!! خاله کوکب برایش سوال بود که پس کو مادرم. لابد فکر می کرد دارد مقدمات پذیرایی را اماده می کند. نمی دانست که مادر انقدر تحت فشار روحی است که توان حرکت ندارد و تو اون شرایط ارزو دارد زمین دهن واکنه واو را ببلعه شاید از این وضعیت وابروریزی خلاص بشه. من رفتم سراغ مجید که مثل یه بچه ارام ومودب کنار اقای دکتر نشسته بود گفتم مجید بیا تو حیاط. مجید هم از بخت بد، دستشویی رفتن را بهانه کرد واومد تو حیاط. گفتم مجید یه وقت مستراح نری، چاهش گرفته. گفت اه پس بابام چی. الان وقت نماز میشه، تازه بابا پروستات داره و دم به دم باید بره دستشویی. پس از شنیدن این حرف از طرف مجید هول ولا به جون من هم افتاد. مجید گفت الان تکلیف من چیه. گفتم از کدام نوعه. متوجه نشد. گفتم بابا نوع اول را داری یا دوم را وبا دست اشاره کردم تا اون خنگ خدا، شیرفهم بشه. گفت نوع دوم. گفتم برو پشت اون بوته ها و کنج دیوار. حیاط بزرگ بود و از این نظر نعمت بود و اینجا بود که نعمتش اشکار شد.! داخل اتاق که شدیم، دیدم مادر هم با رنگ پریده امده و نشسته ودارند صحبت می کنند. مادر از ترس، چای دوم را نیاورد. درحالی که میهمانان خسته از راه انهم راه الله اکبر، تازه رسیده و برای رفع خستگی نیازمند نوشیدن چند لیوان! چای داشتن. اما چاره نبود. | 335 |
| 13 | Hasan Danaei:
سلام
قصه ای داشتم به نام «میهمانان مامان» که سابقا در دوقسمت تقدیم دوستان نمودم. اکنون قسمت سوم نیز اماده شده. منتهی برای اینکه قسمتهای قبلی یاداوری شود . دوقسمت قبلی وقسمت سوم را تقدیم می کنم. هرچند که طولانی میشود. امیدوارم از حوصله خارج نشود ومقبول نظر قرار بگیرد.
حسن دانایی
این روایت: میهمانان مامان
قوم وخویش مادری داشتیم که در سیزده و چهارده سالگی شوهرش داده بودند به راه دور.به تعبیر ان روزگار شهر مشهد و کوکب خاله که هنوز حر واز بر تشخیص نمی داد شده بود زن کلب حسن که در دروازه قوچان عطاری داشت و یه پا برای خودش دکتر بود. یه روز خانم ادبی که خونه شون تلفن داشتن درخونه را زد و مادر را فرا خواند. بیا تلفن با تو کار داره. مادر درحالتی متعجب و شکفت زده و با دلهره و خدا خدا گویان که چه اتفاقی افتاده رفت خونه خانم ادبی که تلفن را جواب بده ومن هم نگران شدم که چی شده.لحظات انتظار طولانی شد و داشتم کم کم دل اشوب می گرفتم که مادر خندان وارد حیاط، شد. همانطور که چادرش را رو بند لباس می انداخت گفت. پشت تلفن خاله کوکب بود. قراره بعد از سالها بیاد درگز پیشمون و یه چند وقت بمونه. می دونستم که وضع شوهرش اقای دکتر خوبه و تو خونه بزرگی زندگی می کنند. پسرش مجید تقریبا همسن بودیم. پرسیدم مجید هم میاد گفت نپرسیدم. ولی خوب حتما مجید را هم می یاره تنها که نمی یاد. ومن خوشحال شدم بالاخره یه همبازی مشهدی خواهم داشت. همبازی که یادمه کودکستان هم رفته. اون موقع ما در شهرمون کودکستان نداشتیم واگر هم داشتیم من نمی دونم. ولی یبار با مجید دوتایی کودکستان رفته بودم. خانم مربی های مهربان و شیک و مودب با بچه ها سروکار داشتن کلاس نقاشی، سرود، ورزش. و اتاقهای تمیز با میز ونیمکت تک نفره و صبحانه ونهار.پسرها با شلوارک ودخترها با دامن وجوراب شلواری وتل زده به موها ارزویی که در اینجا در این محیط برای چون منی،از پشت کوه امده! براورده میشد.
قرار بود پس از سالی وماهی، میهمان از مشهد داشته باشیم. مادر به دست وپا افتاده بود.چادر را به کمرش بست. جارو رو دستش گرفت و حسابی قالی میهمانخانه را با اینکه کسی جرئت نداشت داخلش پا بزاره. دوباره جارو زد. پرده ها را بازدید کرد. خاک پنجره ها را گرفت و پشتی ها را تو حیاط تکون دادتا گرد خاکی نداشته باشند. کاسه بشقاب گل سرخ و بلور داخل کمد که رویه شیشه ای داشت را دستمال کشید تا خدای نکرده اینها که جهیزیه اش بودند. خاک نداشته باشند. بعد رفت سراغ لحاف وتشک وبالشت که تو اتاق بغلی بودند. اونها را به کمک من اورد تو حیاط تا افتاب به جسمشون بره ملافه های سفید را این رو وان رو کرد تا لکی نداشته باشند. یکی از ملافه ها را فورا داخل تشت انداخت و شست واویزون کرد تا خشک بشه. بعدش اومد سراغ اتاق نشیمن. همه وسایل اتاق را به کمک من و زهرا باجی که از تو حیاط صداش زد و امده بود برای کمک، ریخت تو حیاط و هی که تمیز و مرتب می کرد. به من و اقاجان سر کوفت می زد چقدر شما شلخته اید. اخه ذلیل شده کتابات اینجا چکار می کنه. چرا کفشات پرت وپلا هستند و اخه مرد مگر خاکستر سیگار را زیر فرش می ریزند و یکسره غرولند می کرد. انقدر که دنبال فرصت بودم از دستش فرار کنم. داشتم در می رفتم که صدا کرد کجا می ری مگه نمی دونی میهمان داریم. یخچال خالیه برو از بابات پول بگیر. گوشت نداریم. بگو ظهر که می یاد میوه بیاره. فراموش نکنه ها. تا خواستم جیم فنگ بشم دوباره گفت صبر کن. یه کاغذ بیار هرچی می گم را بنویس. پیاز و سیب زمینی وبادمجون. بگیر. بگو بابات بره از مغازه اقای سرافراز برنج بگیره. نخود ولوبیا هم نداریم. لوبیا چشم بلبلی واز اون قرمزا لوبیا رشتی باشه. بعد با خودش بلند بلند فکر می کرد درحدی که من می شنیدم. چای خشک داریم. قند داریم. راستی حسن جان به بابات بگو از مغازه یکی دومشت کاپری و شکلات مینو بیاره. بعد ادامه داد کشمش پلویی هم داریم. روغن داریم. اها یادم اومد کوکب خاله سیگار می کشه حتما بگو بابات یه پاکت سیگار هم بیاره. از سیگارهای خودش نباشه که بوی گند می ده. بعد روکرد به زهرا باجی گفت خواهر ببین این پرده ها را بوی سیگار می دن.بگو سیگار خوب! بگیره. حالا برو دست خالی برنگردی ها. اقاجان لیست بلند بالا را که دید غر زد حالا مگه قراره کی بیاد که مامانت اینقدر به دست وپا افتاده. بابا بهش بگو شلوغش نکنه. با گوشت و سفارشی های مادر برگشتم خونه. مادر گفت دستت درد نکنه. دیدم داره حیاط را جارو می کنه. بعدش اب پاشی کرد. درخت و بوته های باغچه را اب داد. یهو یه چیزی یادش اومد وبه من گفت برو اون دوتا ظرف مخصوص یخ را پر کن بزار تو یخچال. گفتم مامان این یخچال ارج فریزرش کوچیکه. گوشتها را هم بخواهیم بزاریم جا نمی شه. یهیو گفت واویلا از بس که خالی مونده. فریزرش پر یخه. بیا عزیزم برو اون پنکه را بزار جلو یخدان، یخچال تا یخهاش اب بشه. | 370 |
| 14 | بدون متن... | 424 |
| 15 | بدون متن... | 467 |
| 16 | آقای وکیل محمد زاده
بچه اینچه شهباز
باجناق گرامی
https://t.me/chapeshloo_1
۱۴۰۵/۶/۳
#بندرانزلی | 476 |
| 17 | بدون متن... | 459 |
| 18 | صدا و خوانندگی
مرحوم سجاد اصغر زاده فیاض
روحش شاد
😔
@chapeshloo_1 | 497 |
| 19 | بدون متن... | 493 |
| 20 | بدون متن... | 546 |
