fa
Feedback
سایه‌روشن

سایه‌روشن

رفتن به کانال در Telegram

روزنوشت‌های پراکنده‌ی یک : دکتر داروساز بورد تخصصی اقتصاد دارو نویسنده معلم ادبیات فارسی و به طور کلی بنده‌ی خدا مراقب خودتان باشید.

نمایش بیشتر
1 504
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-17 روز
+1130 روز
آرشیو پست ها
سلام خیلی وقت پیش من کلاس‌هایی داشتم به اسم درک و دریافت شعر و کلاس دیگری به اسم لذت ادبی خیلی بعید است اما آیا کسی هست که فیلم‌هایشان را داشته باشد؟ اگر هست پیام بدهد: @loatincreation

یه حیوانی یه حرف نامربوط می‌زنه؛ یه جوری به آدم زور میاد دو مهره‌ی ستون فقراتش بعد از سال‌ها یادشون میفته بیرون‌زدگی داشتن و مثل چی صبح تا شب درد ‌داری. امیدوارم در معرض حیواناتِ انسان‌نما قرار نگیرید. خصوصا اگر تحصیل‌کرده هستند و ادعاشون گوش آسمونو کر کرده. @sayershan

بعضی آدما فقط زنده ان. با کسی رابطه ندارن. هیچ کراشی هم ندارن. از یه اپ به اپ دیگه اسکرول می‌کنن بدون اینکه کسی باشه باهاش حرف بزنن. می‌رن سر کار، برمی‌گردن خونه، غذا می‌خورن، می‌خوابن و روز بعد دوباره می‌رن سر کار. @sayershan

گل به دستِ گل‌فروشان رنگِ بیماران گرفت آبِ غربت نازپروردِ گلستان را نساخت @sayershan

جغد عقابی عاشق نوازش و محبت است؛ آن‌قدر که گاهی در آغوش انسان‌ها آرام می‌گیرد. شگفت‌انگیز است که یکی از قدرتمندترین شکارچیان شب، در کنار آن همه چنگال و ابهت، چنین روحیه‌ لطیفی دارد. با تشکر-امیرمحمد-یک جغد عقابی @sayershan

دلتان می‌خواست کجا بودید؟ @lostincreation

برای چندسال آینده دیگر خوابی برای دیدن ندارم تصویر درخت شده‌ی تنه‌ی تو روی زمین منظره‌ی چشم‌های مرا با لکه‌های خورشیدي‌اش پر کرده و تو برای رد شدن از خیابان دست‌های مرا مي‌گیری و من در وسط خیابان بین دو رد پای سپید از دست‌هایم جدا مي‌شوم. 04:00 ✍مریم پالیزبان @sayershan

من باران کم ندیده‌ام. اما ای کاش باران می‌بارید. و من دست از درس و کار و هر چیزی جز باران می‌شستم. و فقط نگاهش می‌کردم. چه باران‌‌ها که دیدم اما نگاه نکردم. @sayershan

Tell me something: @lostincreation

هنوز زنده‌ام. آمریکا هنوز حمله نکرده‌است. ما که همه‌ی عشق و سخاوت را به این دو سه گل شمعدانی در گلدان سپرده‌ایم اگر آمریکا حمله کند ما از این ارتفاع که آپارتمان من است حریق را در دبستان‌ها، مهدکودک‌ها و باغ‌های مانده از پاییز می‌بینیم. مرگ و نیستی محله‌ی ما را می‌گیرد. دیگر «دریانی» نمی‌تواند برای ما شیر و سبزی و سیب‌زمینی بیاورد. دبستان «علی پاشا» بسته می‌شود. و کودکان از وحشت هواپیماها برای بازی به محوطه پشت پنجره نمی‌آیند. مادران را بغل می‌کنند و در وحشت و تنهایی از پنجره‌های بسته‌ یکدیگر را صدا می‌کنند. ✍احمدرضا احمدی این شعر را مرحوم احمدرضا احمدی در عصری پاییزی در سال ۱۳۸۶ سروده است. نمی‌خواهم شان هنر را به پیش‌گویی بکاهم اما تقدیر این بود که خط به خط این شعر را ما در اسفند ۱۴۰۴ و فروردین ۱۴۰۵‌ زندگی کردیم و هنوز دوام آورده‌ایم. @sayershan

این را از دست ندهید و همرسان کنید به بقیه.

🔶خانواده‌گی مادر مى‌بافه پسر مى‌جنگه به نظر مادره اين وضع خيلى طبيعيه. – پدره چى؟ اون چيكار مى‌كنه؟ – پدره كار مى‌كنه: زنش مى‌بافه پسرش مى‌جنگه خودش كار مى‌كنه به نظر پدره اين وضع خيلى طبيعيه. – خب، پسره چى؟ پسره اوضاعو چه جور مى‌بينه؟ – پسره هيچى، هيچى كه هيچى: پسره، ننه‌ش مى‌بافه باباش كار مى‌كنه خودش مى‌جنگه جنگ كه تموم شد تنگ ِ دل ِ باباهه مى‌چسبه به كار. جنگ ادامه پيدا مى‌كنه و مادره‌م ادامه ميده: مى‌بافه پدره‌م ادامه ميده: كار مى‌كنه پسره كشته شده، ديگه ادامه نميده. پدره و مادره ميرن گورستون به نظر پدره و مادره اين وضع خيلى طبيعيه. زنده‌گى ادامه داره. زنده‌گى با بافتنى جنگ كار با كار جنگ بافتنى جنگ با كار كار كار زنده‌گى با گورستون. ✍ژاک پره‌ور @sayershan

هوا، هوای گرفتن پیام از شماست. خیلی عادت ندارم البته: https://t.me/HarfBeManBOT?start=HBM8871119

و بی‌موسیقی که نمی‌شود @sayershan

صبر کنید. بخوانید. توی چشم‌های من نگاه کنید. به نظرتان حالم خوب است؟ معلوم نیست. من گذشته‌ای دارم. گذشته‌ای از کار و تحصیل و زندگی که حاصلش شده این چشم‌ها. زندگی من که به شما و اینجا ربطی ندارد. می‌ماند بقیه که آن‌ را هم می‌بینید: داروسازم، کمی اقتصاد و مدیریت دارو به واسطه‌ی PhD می‌دانم و شغلم هم مدیریت استراتژیک یک شرکت داروسازی و دبیری انجمن پلاسما و داروهای پلاسمایی و از طرف دیگر نوشتنِ ادبی است. من و شما با همین چیزهایی که هستیم بخشی از تاریخِ پر از جنگ و بحران را دوام آورده‌ایم و حالا اینجاییم. چشم‌های من و شما هم بخشی از همین تاریخ‌اند. تنها راه این که حالمان خوب باشد احتمالا این است که همه‌ی این کوفتی که زندگی می‌کنیم معنایی داشته باشد. و ما تاریخ را زندگی می‌کنیم. اما متاسفانه معتقدم تاریخ، فاقد معناست. اگر فقط یک سال گذشته را مرور کنیم خواهیم دید وقایع تاریخی‌ای را از سر گذرانده‌ایم که همین حالا هم در برداشت‌ها و معناهایش با هم اختلاف نظر فراوانی داریم. توقع داریم وقتی زندگی ما واقعا برگی از این تاریخ می‌شود، معنایی هم داشته باشد؟ معلوم است که نه. آینده چه می‌داند توی دل ما و بر سر هر کداممان چه گذشته؟ تاریخ خیلی جانبدارانه و دلبخواهانه بعدها ما را قضاوت خواهد کرد. مجموعه‌ای از همه‌ی ابعادِ ما از سیاست تا فرهنگ و جامعه‌شناسی و مذهب و اقتصاد، واقعیت امروزمان را ساخته و دانش بشر توانی برای رد یا تاییدش ندارد. هر چه هست، در زیستن ماست و حقیقت، اگرچه نسبی نیست اما بر واقعیتی عینی و مستقل از برداشت‌های ذهنی من و شما استوار است که هیچ وقت هم نمی‌فهمیم‌اش. خلاصه این که ما هر چه فکر می‌کنیم می‌دانیم و حقیقت را یافته‌ایم و به معنا رسیده‌ایم، داریم زور الکی می‌زنیم و بلانسبت شما، چرت می‌گوییم. حالا که تاریخ و حقیقت صرفا بداهه‌پردازی چندگانه و پیوسته‌ی ذهن من و شماست که فقط ظاهری منظم پیدا کرده و از این جهت خیلی شبیه ادبیات هم هست، پس بالاخره معنا را توی کدام جهنم‌دره‌‌ای پیدا کنیم؟ اینجاست که می‌فهمم چرا مسیر زندگی من مبتنی‌ بر علم و ادبیات ساخته شده. احتمالا این هم بخشی از تلاش من برای یافتن معنا بوده و هست. علم کمک می‌کند اشتباه کنم، درس بگیرم و درک بهتری از طبیعت و خودم داشته باشم. این فرایند بی‌پایان است. زیگزاگ و عقب‌گرد هم دارد. به گمانم تنها راه پیشرفت، لغزش و افتادن و دوباره بلندشدن است. خطا همیشگی است اما بدون خطا حقیقت حتی نزدیک به کشف هم نمی‌شود. پس باید دانش را مادامی که باطل نشده بپذیریم و سعی کنیم رشد کنیم. می‌ماند ادبیات. می‌دانید که ارزش علم به ابطال‌پذیری است. مهم این که چیزی وضع شود که فعلا باطل نمی‌شود و سال‌ها کار کند اما یقینی به آن نداشته باشیم و آنقدر نقدش کنیم تا باطل شود و یک پله دیگر به کشف حقیقت نزدیک‌تر شویم. ادبیات برای راضی نگه داشتن مخاطب باید نظامی مشخص و قابل درک از دنیایی خیالی ارائه کند که هوشمندانه و دقیق طراحی شده تا ما را جذب و آراممان کند. با ادبیات دنیایی عقلانی و منظم می‌سازیم تا دوباره گمان کنیم واقعا می‌دانیم کی هستیم، کجا هستیم و به کجا می‌رویم. شاید برای همین است که رمان‌ها همیشه قبل از دگرگونی‌های بزرگ تاریخی به اوج خود رسیده‌اند. می‌دانید نقطه‌ی قبل از دگرگونی‌های بزرگ تاریخی کجاست؟ دوران فروپاشی یقین‌های جمعی. وقتی باور سیاسی یا مذهبی یا ایدئولوژیک جمعی وجود ندارد، مردم برای این که گم نشوند به ادبیات روی می‌آورند. و ادبیات و نظم خیالینی که می‌سازد این جرات را به ما می‌دهد که دوباره به علم شک کنیم. ✍امیرمحمد دهقان @sayershan

photo content

حرص نابیناست بیند مو به‌ مو عیب خلقان و بگوید کو به‌ کو عیب خود یک ذره چشم کور او می‌نبیند گرچه هست او عیب‌جو ✍مولانا @sayershan

کوچ می‌کنم به خاطرات تو از صداهای بلند تو سرم بی تو غیرقابل‌تحملم از خودم به تو پناه می‌برم @sayershan

الدنيا ضُحْكَةُ مُستَعبِرٍ دنيا، مضحكه‌اى گريه انگيز است ✍علی(ع) @sayershan

Made by Piano-Maybe in Another Life.mp37.51 MB