سایهروشن
前往频道在 Telegram
روزنوشتهای پراکندهی یک : دکتر داروساز بورد تخصصی اقتصاد دارو نویسنده معلم ادبیات فارسی و به طور کلی بندهی خدا مراقب خودتان باشید.
显示更多1 505
订阅者
-124 小时
-47 天
-1930 天
帖子存档
1 505
رندانِ تشنهلب را، آبی نمیدهد کس
گویی ولیشناسان، رفتند از این ولایت
✍حافظ
🖤🖤دومین شب محرم
@sayershan
1 505
با ساربان بگویید احوال آب چشمم
تا بر شتر نبندد محمل به روز باران
✍سعدی
🖤🖤نخستین شب محرم
@sayershan
1 505
وکیل الرعایا، کریمخانِ زند، سردارِ نادرشاه، به احترام او با مشهد و خراسان کاری ندارد و حکومت زندیه را بر فارس و بخشی از ایرانِ غربی تثبیت میکند.
همزمان، محمدحسنخان قاجار، که بر سواحل خزر تا اصفهان چیره است، به شیراز لشکر میکشد. درایت کریمخان چنان است که محمدحسنخان نهتنها پیروز نمیشود، که اصفهان و سپس تهران را نیز از دست میدهد و فرزند محمدحسنخان، آغامحمد، به عمارت وکیلالرعایا پناه میبرد.
کریمخان بر اثر سل میمیرد. سالها بعد از او، حکومت با کمک کلانتر دلیر شیراز، ابراهیمخان، به جوانی شجاع و دلیر، لطفعلیخان، میرسد.
همان فزند پناهنده، آغامحمد، به شیراز حمله میکند. بدگوییها، ابراهیمخان را در نظر لطفعلیخان دشمن میکند. ابراهیمِ دلشکسته با آغامحمدخان همدست میشود و زمینه را برای تسخیر شیراز فراهم میکند. لطفعلیخان در نبرد با آغامحمد و ابراهیم پیروز میشود اما خیانت سردارِ لطفعلی، میرزا فتحالله، او را به گریز تا کرمان میکشاند.
آغا، عمارت وکیلالرعایا را ویران میکند، گور کریمخان را میشکافد و باقیماندهی کالبد او را به تهران میآورد تا همیشه زیر پایش باشد.
✍امیرمحمد دهقان
🆔 @sayershan
1 505
گریه کن که گر سیل خون گِری ثمر ندارد
نالهای که ناید ز نای دل اثر ندارد
هر کسی که نیست اهل دل ز دل خبر ندارد
دل ز دست غم مفر ندارد
دیده غیر اشک تر ندارد
گر زنیم چاک، جیب جان چه باک
مرد جز هلاک هیچ چارۀ دگر ندارد
زندگی دگر ثمر ندارد
این محرم و صفر ندارد
✍عارف قزوینی
🎙غلامحسین بنان
@sayershan
1 505
مُرده بُدم زنده شدم، گریه بُدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
دیدهٔ سیر است مرا، جان دلیر است مرا
زَهرهٔ شیر است مرا، زُهرهٔ تابنده شدم
گفت که: «دیوانه نهای، لایق این خانه نهای»
رفتم دیوانه شدم سلسله بندنده شدم
گفت که: «سرمست نهای، رو که از این دست نهای»
رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم
گفت که: «تو کشته نهای، در طرب آغشته نهای»
پیش رخ زندهکُنش کشته و افکنده شدم
گفت که: «تو زیرککی، مست خیالی و شکی»
گول شدم، هول شدم، وز همه برکنده شدم
گفت که: «تو شمع شدی، قبلهٔ این جمع شدی»
جمع نیَم، شمع نیَم، دودِ پراکنده شدم
گفت که: «شیخی و سَری، پیشرو و راهبری»
شیخ نیَم، پیش نیَم، امرِ تو را بنده شدم
گفت که: «با بال و پری، من پر و بالت ندهم»
در هوسِ بال و پرش، بیپر و پرکنده شدم
گفت مرا دولت نو: «راه مرو رنجه مشو
زانک من از لطف و کرم سوی تو آینده شدم»
گفت مرا عشقِ کهن: «از برِ ما نقل مکن»
گفتم: «آری، نکنم، ساکن و باشنده شدم»
چشمهٔ خورشید تویی، سایهگه بید منم
چونک زدی بر سر من، پست و گُدازنده شدم
تابش جان یافت دلم، وا شد و بشکافت دلم
اطلس نو بافت دلم، دشمن این ژنده شدم
صورت جان، وقت سحر، لاف همیزد ز بطر
بنده و خربنده بُدم، شاه و خداونده شدم
شُکر کند کاغذ تو از شَکر بیحدِ تو
کآمد او در بر من، با وی ماننده شدم
شکر کند خاک دُژم، از فلک و چرخ به خم
کز نظر و گردش او، نور پذیرنده شدم
شکر کند چرخِ فلک، از مَلِک و مُلک و مَلَک
کز کرم و بخشش او روشن بخشنده شدم
شکر کند عارف حق کز همه بردیم سبق
بر زبر هفت طبق، اختر رخشنده شدم
زُهره بدم ماه شدم، چرخ دو صد تاه شدم
یوسف بودم ز کنون یوسف زاینده شدم
از توام ای شهره قمر، در من و در خود بنگر
کز اثر خندهٔ تو، گلشنِ خندنده شدم
باش چو شطرنج روان، خامش و خود جمله زبان
کز رخِ آن شاهِ جهان، فرّخ و فرخُنده شدم
✍مولانا
🆔 @sayershan
1 505
دل اگر خداشناسی، همه در رخ علی بین
به علی شناختم من به خدا قسم خدا را
✍شهریار
عیدتون مبارک
@sayershan
1 505
باباطاهر راست میگوید. آدمِ عاشق برایش یک پیامِ خالی پر از هیچ هم کافی است. البته راجع به خمارآلودگی شراب چیزی بلد نمیدانم اما حتم دارم کیفیت چشمِ معشوق چیز مهمی است و شما هم قبول دارید. فقط ای کاش میدانستیم جانانِ واقعی مشکلش با ما چیست که از درمان و درد و وصل و هجران، مجبوریم تمامش را با هم بپسندیم و آخرش هم نفهمیم چه باید کرد.
✍امیرمحمد دهقان
@sayershan
1 505
تیمور لنگ چنان توحشی دارد که از سر بریدهی آدمها مناره میسازد. کسی گمانش را هم نمیکند اما شاهرخ، پسرِ همین تیمور، چهل و سه سال سلطنت میکند؛ بیآنکه به هیچ جنگی برای کشتار دست بزند.
چنگیز، چنان خونخوار است که دیوارها را از جنازه پر میکند. کسی گمانش را هم نمیکند اما اوگتای قاآن، پسر همین چنگیز، چنان جوانمردی و بخشندگی دارد که مردم به او میگویند حاتمِ آخرالزمان.
مَنگو، لایقترین جانشین چنگیز، هلاکو را مامور انقراض عباسیان میکند. حسامالدین منجم، پیش از لشکرکشی هلاکو به بغداد، طالع هلاکو را نحس میبیند؛ آنقدر که اسبان بمیرند، لشکریان بیمار شوند، آفتاب طلوع نکند و هرگز باران نیاید. کسی گمانش را هم نمیکند اما خواجه نصیرالدین توسی، دانشمند بزرگ ایران، خیال هلاکو را راحت میکند و میگوید "هیچ یک حادث نخواهد شد".
هلاکو به بغداد میتازد. عباسیان به پایان میرسند. کسی گمانش را هم نمیکند اما امپراتوری خلفا بر ایرانیان به دست مغولان ریشهکن میشود.
✍امیرمحمد دهقان
@sayershan
1 505
وقتی ثنا، کوچکترین دختر لوییس انریکه، در سال ۲۰۰۹ متولد شد، آرزوی دوری نبود که وقتی شش سالش شد پرچم بارسلونا را به کمک پدرش توی دستانش تکان بدهد.
بعد از بردن یوونتوسِ سرسخت، لوییز انریکه و دخترش دوتایی توی چمنهای المپیااستادیون برلین قدم زدند، خندیدند و پرچم بزرگ بارسلونا را توی چمن فرو بردند.
دو سال است که لوویز انریکه با پاریس سینت ژرمن قهرمان جهان میشود اما هنوز غمِ نداشتن ثنا را وسط جشن قهرمانی توی چشمهایش دارد. احتمالا چمن آلیانز آرنای مونیخ و پوشکاشآرنای بوداپست با اشکهای لوییز انریکه خیس شدند و حسرت پرچمی که میشد پدر و دختر به جانشان بزنند را بر دل خواهند داشت.
ثنا، اواخر آگوست سال ۲۰۱۹ جانش را پس از مبارزهای سخت با سرطان مغز استخوان از دست داد و آسمانی شد.
تنها چیزی که توی تمام عکسها و فیلمها پیداست این است که چشمهای قهرمان جهان نمیخندد.
هیچ پدری بدون دخترش نمیتواند قهرمان هیچجای زندگی شود.
مطمئنم ثنا از آن بالا دارد به چشمهای غمگین پدرش نگاه میکند، میخندد و برایش دست میزند.
✍امیرمحمد دهقان
@sayershan
1 505
جهان جای بیمعنایی است. آلخاندرو سامبرا معتقد است آدمیزاد برای یافتن معنا به دو چیز پناه میبرد: ادبیات و سیگار. با این وجود هنوز به نظر میرسد جهان جای بیمعنایی است. معنا، از تفکر پیوسته در باب مفاهیمِ پیوسته شکل میگیرد. اما جهان اساسا جای پیوستهای نیست که ما به پیوستگی مفاهیمش بنگریم و غور کنیم تا بالاخره معنا را بیابیم. جهان، این نسخهای که ما از زندگی درک میکنیم، یک زائدهی خیلی کوچکِ ناپیوسته نسبت به تمام چیزهایی است که وجود دارد. وجودِ چون منی هم همان نسبتی را با جهان دارد که جهان با همهی چیزهای دیگر. عشق هم همان نسبتی را با من دارد که من با جهان. پس عشق هم لزوما معنای مشخصی ایجاد نمیکند. آدم ممکن است دچار عشق باشد و باز هم دچار بیمعنایی باشد. این که ادبیات و سیگار به آدم معنا میدهند هم حاصل یک انسجام و پیوستگی مصنوع است. آدم میتواند درجهانبودگی را درک کند و بیمعنا باشد، عشق را درک کند و بیمعنا باشد، حتی ادبیات و سیگار را درک کند و بیمعنا باشد.
ترجیح میدهم مبتلای به تمام چیزهایی که برای یافتن معنا به آنها پناه بردهام بمانم؛ زنده، مغروق، معتاد یا معشوق.
✍امیرمحمد دهقان
@sayershan
1 505
آن روز پسری مبتلا به یرقان شدید متولد شد. دقیقا در چنین روزی، هشتم خرداد. پسرِ زرد ما داشت میمُرد. سطح بیلیروبین و بیلیوردین میگفت باید خونش تعویض شود اما پدرش نگذاشت. او را پیوسته برهنه زیر نور مهتابی نگه داشت تا بالاخره یک روز خوب شد.
هنوز هم خونش همان است. خونی که در رگهای اوست به او میگوید هیچچیز مهمتر از دلِ بزرگ نیست. حتی اگر دلِ بزرگ گاهی درد هم داشته باشد.
سالی که گذشت فکر میکرد او هنوز هم زردی دارد؛ البته زردی و بدحالی روح. دیگر از این که دلگرم چیزی باشد داشت ناامید میشد. دیگر گمان میکرد دلش مُرده است.
تا این که دوباره نوری بر دل او تابید. نوری که برای آن باید جنگید و اوج گرفت و هرگز هم به آن نرسید.
حالا هر چهقدر هم که درد داشته باشد، دلِ بزرگ به کارش میآید. نوری تمام وجودش را میگیرد و دیگر روح هم زرد و نزار نخواهد بود.
او شمعِ تولدی دیگر را فوت میکند و به آسمان خیره میشود. به نورهایی که او را نجات دادند نگاه میکند و خدا را آرزو میکند. همان که با نورهایش نجاتش داد. از نور مهتابی تا نور آفتاب و تا نور مهتاب. تولدش مبارک.
✍امیرمحمد دهقان
@sayershan
1 505
ماذا وَجَدَ مَن فَقَدَكَ؟ وَ ما الَّذي فَقَدَ مَن وَجَدَكَ؟
آنکه تو را گم کرد چه یافت؟ و آنکه تو را یافت چه از دست داد؟
03:31
✍حسین(ع)-دعای عرفه
@sayershaj
1 505
دیگر ابرها هم خوب نمیبارند. هی پر میشوند و سیاه میشوند. کوتاه و سیلبار میبارند و قبل و بعدشان طوفان خشمهایشان همهجا را پشت سر میگذارد. پشت سر میگذارد که به ناکجا برسد و ابرها گله کنند از تمام روزهایی که زندگی نکردند. نه آفتاب را درست بوسیدند، نه ابرهای دیگر را درست در آغوش کشیدند و نه جان دادند و به خورشید مجال تابیدن دادند.
✍امیرمحمد دهقان
@sayershan
1 505
آن روزی که مسعود غزنوی در دندانقان مرو از سلجوقیان شکست خورد و غزنویان به هند رفتند و سلجوقیان اصفهان را پایتخت خود کردند؛ عشق توی سینهی مردم حبس شد. دیگر نتوانستند عاشق باشند، یا اگر عاشق بودند، نتوانستند ابرازش کنند و همه را توی سینه نگهداشتند. راز عشقشان توی سینه به اشک و آه بدل شد و رفتهرفته به تصوف و عرفان و خانقاه روی آوردند.
آن روزی که سلطان محمد خوارزمشاه دومین هیئت تجاری که چنگیز مغول برای صلح و دوستی به دربارش فرستاده بود را قتل عام کرد و آن دو مغولِ ریشتراشیده را برای چنگیز پس فرستاد و در آتش خشم حملهی ناگزیر مغول بیشتر دمید؛ عشق توی سینهی مردم به ترس بدل شد. شاید وقتی سلطان محمد از سمرقند به مازندران گریخت و همانجا از غم اسارت خانواده و قتل پسران خردسالش جان داد؛ عاشقان بسیاری بودند که دیگر نتوانستند عاشقی کنند و فقط گریستند. چه گریستنی بهتر از گریستن برای خدا؟
شاهد باشید که روزگار ما نیز در تاریخ ثبت خواهد شد. خواهند گفت که عشق توی سینهی ما حبس شد. دیگر نتوانستیم عاشق باشیم، یا اگر عاشق بودیم، نتوانستیم ابرازش کنیم و همه را توی سینه نگهداشتیم: 02:09
✍امیرمحمد دهقان
🆔 @sayershan
1 505
هنوز تا طلوع کمی مانده.
صبح، بوی زوال میدهد.
میان زندگی و آرزوهایم معلقام.
طنابی از امید دور گردنم پیچیده است.
پاهایم هوا را مینوردند.
صدای خرخر امید توی گوشم میپیچد.
کاش یک نفر همین حالا مرا میبخشید.
یا لااقل کاش
چوبهی امید،
از بُن میشکست.
✍امیرمحمد دهقان
@sayershan
现已上线!2025 年 Telegram 研究 — 年度关键洞察 
