Hossein Abdoh Tabrizi
یادداشتهای حسین عبده تبریزی لینک کانال https://t.me/HosseinAbdohTabrizi
نمایش بیشتر📈 تحلیل کانال تلگرام Hossein Abdoh Tabrizi
کانال Hossein Abdoh Tabrizi (@hosseinabdohtabrizi) در بخش زبانی فارسی بازیگری فعال است. در حال حاضر جامعه شامل 12 938 مشترک است و جایگاه 15 425 را در دسته آموزش و رتبه 24 949 را در منطقه إيران دارد.
📊 شاخصهای مخاطب و پویایی
از زمان ایجاد در невідомо، پروژه رشد سریعی داشته و 12 938 مشترک جذب کرده است.
بر اساس آخرین دادهها در تاریخ 04 سپتامبر, 2026، کانال فعالیت پایداری دارد. در ۳۰ روز گذشته تغییر اعضا برابر 141 و در ۲۴ ساعت گذشته برابر 1 بوده و همچنان دسترسی گستردهای حفظ شده است.
- وضعیت تأیید: تأیید نشده
- نرخ تعامل (ER): میانگین تعامل مخاطب 26.52% است و در ۲۴ ساعت نخست پس از انتشار، محتوا معمولاً 15.69% واکنش نسبت به کل مشترکان کسب میکند.
- دسترسی پستها: هر پست به طور میانگین 3 430 بازدید دریافت میکند. در اولین روز معمولاً 2 029 بازدید جمعآوری میشود.
- واکنشها و تعامل: مخاطبان بهطور فعال حمایت میکنند؛ میانگین واکنش به هر پست 0 است.
- علایق موضوعی: محتوا بر موضوعات کلیدی مانند اقتصاد, مسکن, عبده, آکادمی, نظریه تمرکز دارد.
📝 توضیح و سیاست محتوایی
نویسنده این فضا را محل بیان دیدگاههای شخصی توصیف میکند:
“یادداشتهای حسین عبده تبریزی
لینک کانال
https://t.me/HosseinAbdohTabrizi”
به لطف بهروزرسانیهای پرتکرار (آخرین داده در تاریخ 05 سپتامبر, 2026)، کانال همواره بهروز و دارای دسترسی بالاست. تحلیلها نشان میدهد مخاطبان بهطور فعال با محتوا تعامل دارند و آن را به نقطه اثرگذاری مهم در دسته آموزش تبدیل کردهاند.
در حال بارگیری داده...
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 05 سپتامبر | +4 | |||
| 04 سپتامبر | +1 | |||
| 03 سپتامبر | +5 | |||
| 02 سپتامبر | 0 | |||
| 01 سپتامبر | +1 |
| 2 | #نگاه_کلان
🎙️ پادکست «نگاه کلان» – قسمت ۲
«نگاه کلان» مجموعهای از پادکستهای آموزشی گروه مالی دانایان است که در هر قسمت، یکی از مفاهیم و مسائل اساسی اقتصاد کلان را بررسی میکند؛ از رشد اقتصادی و تورم و بیکاری تا سیاستهای پولی و مالی، چرخههای تجاری و چالشهای اقتصاد جهانی.
در هر اپیزود، تلاش میکنیم با تکیه بر کتاب اقتصاد کلان فردریک میشکین (Frederic S. Mishkin)، مفاهیم پیچیده اقتصاد کلان را به زبانی روشن و تحلیلی بررسی کنیم و ارتباط میان نظریه، دادههای اقتصادی و مسائل دنیای واقعی را نشان دهیم.
ارائهشده توسط گروه مالی دانایان
برای دنبالکردن قسمتهای بعدی، همراه ما باشید.
@danayan_academy | 1 254 |
| 3 | #نگاه_کلان
@danayan_academy | 1 163 |
| 4 | بدون متن... | 2 687 |
| 5 | اما بعید میدانم چپ و راست آن روز بیکار شوند! انسان استعداد عجیبی در تولید «کمیابیهای جدید» دارد. وقتی کالا فراوان شود، موقعیت اجتماعی، توجه، نفوذ، قدرت تصمیمگیری، دسترسی به شبکهها، اعتبار و منزلت همچنان کمیاب خواهند ماند. شاید همه بتوانند در مریخ خانه داشته باشند، اما همه نمیتوانند بهترین نقطهی مریخ را داشته باشند. همه ممکن است یک ربات شخصی داشته باشند، اما همه مالک شرکتی که رباتها را طراحی میکند نخواهند بود. شاید معدنهای سیارکی فلزات کمیاب را فراوان کنند، ولی مالکیت الگوریتم، داده، شبکه و حق تصمیمگیری همچنان محل نزاع خواهد بود. بنابراین دعوای آینده احتمالاً از «چه کسی نان بیشتری دارد؟» به «چه کسی قدرت بیشتری دارد؟» منتقل میشود.
اینجاست که دوست قدیمی ما، ضریب جینی، احتمالاً تغییر شغل خواهد داد ولی بازنشسته نخواهد شد. ممکن است جینیِ مصرف به شدت پایین بیاید، چون همه به کالاهای اساسی دسترسی دارند؛ اما جینیِ ثروت همچنان بالا باشد. حتی ممکن است مجبور شویم کنار آن از «جینی قدرت»، «جینی توجه» یا «جینی دسترسی» حرف بزنیم. تصور کنید همهی مردم زمین حداقل امکانات زندگی بسیار خوبی دارند، ولی یکصدم درصد جمعیت مالک عمدهی شرکتهایی هستند که هوش مصنوعی، سفر فضایی و زیرساخت اطلاعاتی را کنترل میکنند. چپ آینده احتمالاً خواهد گفت مسئله دیگر گرسنگی نیست، بلکه تمرکز قدرت است. و راست آینده پاسخ خواهد داد که نابرابری، تا وقتی حاصل امتیاز و رانت نباشد و راه پیشرفت برای دیگران را نبندد، بهخودیخود نشانهی بیعدالتی نیست.
حتی میتوان یک قدم جلوتر رفت. فرض کنیم «سرمایهداران ظالم» بالاخره تسلیم شدند و گفتند بسیار خوب، کل کرهی زمین مال شما؛ ما هم سوار موشک میشویم و میرویم یک سیارهی دیگر. بعید میدانم داستان تمام شود. احتمالاً چند سال بعد پیامی از زمین میرسد که: «شما با ترک زمین و انتقال سرمایه، دانش و فناوری به سیارهی دیگر، یک نابرابری بینسیارهای ایجاد کردهاید!» اگر هم بخشی از فناوری خود را هم برایشان بفرستند، بحث تازهای آغاز میشود که چرا مالکیت فکری آن همچنان متعلق به شماست. اگر رایگان واگذار کنند، ممکن است سؤال بعدی این باشد که چرا زودتر واگذار نکردید! طنز ماجرا همین است: بعضی دستگاههای فکری بدون وجود یک «مظلوم» و یک «ظالم» موتورشان روشن نمیشود؛ همانطور که بعضی مدافعان افراطی بازار نیز بدون یک «دولت مزاحم» نمیتوانند جهان را توضیح دهند.
اما پشت این شوخی یک مسئلهی جدی فلسفی وجود دارد. عدالت را باید با سطح زندگی بسنجیم یا با فاصلهی میان آدمها؟ فرض کنید فقیرترین انسان جامعهی آینده صد برابر بهتر از فقیرترین انسان امروز زندگی کند، ولی ثروتمندترین فرد یک میلیون برابر او ثروت داشته باشد. آیا آن جامعه عادلانهتر شده یا ناعادلانهتر؟ راست معمولاً بر بهبود مطلق وضع فقیرترینها تأکید میکند؛ چپ بیشتر به فاصلهی نسبی و قدرتی که از آن فاصله ناشی میشود حساس است. هر دو پرسش مشروعاند. اشتباه از جایی آغاز میشود که یکی بگوید فقط رشد مهم است و توزیع هیچ اهمیتی ندارد، یا دیگری چنان مجذوب توزیع شود که فراموش کند چیزی هم باید تولید شود تا قابل توزیع باشد.
شاید بنابراین دعوای چپ و راست هیچوقت تمام نشود، حتی اگر از زمین به مریخ و از مریخ به منظومههای دیگر برویم. موضوع دعوا عوض میشود، واژگان عوض میشوند و احتمالاً ضریبهای تازهای هم اختراع میکنیم، اما پرسش قدیمی باقی میماند: چه کسی چه چیزی را تولید میکند، چه کسی مالک آن است، چه کسی دربارهی آن تصمیم میگیرد و چه کسی از نتیجه بهره میبرد؟ اقتصاد بازار پاسخ بسیار قدرتمندی برای مسئلهی تولید، انگیزه، اطلاعات و نوآوری داده است؛ چپ نیز پرسشهایی جدی دربارهی فرصت، قدرت و توزیع مطرح کرده است. شاید هنر ما این باشد که هیچکدام را به مذهب تبدیل نکنیم. و اگر روزی همهی ما به کرات دیگر رفتیم و دوستان چپ زمین را یکجا تحویل گرفتند، من فقط یک خواهش دارم: چند سال بعد که ضریب جینی مریخ را محاسبه کردند، نگویند «دیدید؟ باز هم تقصیر دوستان اقتصاد بازار بود!» | 10 334 |
| 6 | دعوا تا آخرین سیاره؛ چپ و راست در عصر پساکمیابی
حسین عبده تبریزی
۲ شهریور ۱۴۰۵
در گروه واتزآپی ما، مثل بسیاری از جمعهای ایرانی، دعوای چپ و راست فقط اختلاف بر سر چند سیاست اقتصادی نیست؛ گاهی اختلاف بر سر این است که چه کسی حق دارد بیشتر نگران مردم باشد. ما که مثلاً کموبیش طرفدار اقتصاد بازاریم، خیلی زود در نقش «سرمایهدار»، «نئولیبرال» یا مدافع وضع موجود قرار میگیریم؛ آن طرف هم بعضی دوستان چپ، روزنامهنگار یا سیاسی، گویی از ابتدا امتیاز اخلاقی بیشتری دارند: آنها طرف مردماند و ما باید ثابت کنیم که دشمن مردم نیستیم! بحث، پیش از آنکه دربارهی مالیات، تورم، قیمت انرژی یا تأمین اجتماعی شروع شود، گاهی با یک تقسیم کار اخلاقی آغاز شده است: دل آنها برای مردم میسوزد و ما باید دربارهی سنگدلی خود توضیح بدهیم.
البته این بیماری فقط مختص چپ نیست. آن سوی میدان در گروه ما هم نوعی بنیادگرایی بازار داریم که خیال میکند هرچه بازار انجام داد، لابد درست است و هرچه دولت کرد، لابد غلط. انگار شکست بازار، قدرت انحصاری، نابرابری فرصت، اطلاعات نامتقارن و رانت اصلاً در کتابهای اقتصاد وجود ندارند. بنابراین دعوا در نهایت میان دو گروهی نیست که یکی علم دارد و دیگری ایدئولوژی؛ بیشتر میان درجات مختلفی از آمیختگی علم و ایدئولوژی است. یکی گاهی «عدالت» را جای تحلیل مینشاند و دیگری «بازار» را. مشکل از جایی شروع میشود که هر کدام واژهی محبوب خود را از یک ابزار تحلیلی به حقیقتی مقدس تبدیل میکند.
امروز با بچهخواهرم در آمریکا صحبت میکردم؛ همان جوان بااستعدادی که سالها پیش در ایران هر جا کاری میگرفت، عدهای خیال میکردند لابد پارتی داشته است. وقتی زمان دانشجویی در واحد کامپیوتر بانک اقتصاد نوین با حقوق ماهی ۲۰۰ هزار تومان استخدامش کردم، کسی شک نداشت که داییاش او را سر کار برده است. آخرین حقوقش در ایران سه میلیون تومان بود که باز هم برای بعضیها بیش از آن بود که بتواند حاصل توانایی خودش باشد. در عاشورای ۸۸، وقتی از پای دیگ نذری هیئتشان برمیگشت، در کشمکشهای تظاهرات اشتباهی گرفتندش و در همان چند دقیقهای که طول کشید توضیح دهد از کجا میآید، آنقدر کتکش زدند که دستش شکست. همانجا اسبش را زین کرد که برود، و رفت. در محیطی دیگر، تواناییاش قیمت دیگری پیدا کرد. امروز، بعد از حدود پانزده سال، آنقدر وضع مالی خوبی دارد و قدرت ریسک پیدا کرده که برایم گفت شصت هزار دلار هم سهام SpaceX خریده است؛ سهام شرکتی که فعلاً آدم و بار به فضا میبرد و اگر رؤیاهای ایلان ماسک درست از آب دربیاید، یک روز هم شاید در ماه و مریخ بساط کند.
حالا بچهخواهر ما از همین امروز شصت هزار دلار گذاشته وسط که اگر روزی از آن بالا چیزی گیرشان آمد، سهم علیآقا و سایر سهامداران محفوظ باشد! پرسیدم: «این دیگر خیلی ریسکی نیست؟» جواب کوتاهش جالب بود : I can afford it؛ یعنی میتوانم ریسکش را تحمل کنم.
همین جمله شاید یکی از بهترین درسهای اقتصاد باشد. ثروت فقط امکان مصرف بیشتر نمیدهد؛ ظرفیت تحمل ریسک هم ایجاد میکند. آدمی که تمام پساندازش ده هزار دلار است نمیتواند مثل کسی رفتار کند که از دست دادن شصت هزار دلار زندگیاش را تغییر نمیدهد. پس حتی در یک اقتصاد کاملاً رقابتی نیز برابری حقوقی به معنای برابری قدرت انتخاب نیست. این همان جایی است که نقد جدی چپ اهمیت پیدا میکند: ثروت میتواند فرصتهای تازهای برای ثروتمند ایجاد کند و فقر میتواند انسان را از پذیرش ریسکهای سودآور محروم سازد. اما از این مشاهده تا این نتیجه که هر ثروتی حاصل ظلم است یا هر تفاوتی را باید حذف کرد، فاصلهای بسیار طولانی وجود دارد.
حالا فرض کنیم ایلان ماسک و اعقابش در شرکت SpaceX واقعاً همان کارهایی را بکنند که امروز بیشتر شبیه داستان علمی ــــ تخیلی است. بشر به سیارکها برسد، مواد معدنی کمیاب را از فضا بیاورد، انرژی تقریباً نامحدود شود، رباتها بخش عمدهی کار را انجام دهند و هزینهی تولید بسیاری از کالاها به نزدیکی صفر برسد. اقتصاددانها برای چنین وضعیتی از مفهوم اقتصاد پساکمیابی یا post-scarcity economy حرف میزنند. اگر کمیابی که مسئلهی مرکزی اقتصاد است تا حد زیادی عقب بنشیند، طبیعی است که بخش بزرگی از دعواهای امروز ما هم موضوعیت خود را از دست بدهد. اگر همه بتوانند خانه، غذا، انرژی و خدمات مورد نیازشان را تقریباً بدون محدودیت داشته باشند، دیگر دعوا بر سر تقسیم یک کیک ثابت معنای امروز را نخواهد داشت. اقتصادی که بتواند از بیرون از زمین منابع و ثروت تازه وارد کند، دیگر الزاماً یک بازی با حاصل جمع صفر نیست که در آن، برد یکی به معنای باخت دیگری باشد. | 8 377 |
| 7 | دعوا تا آخرین سیاره؛ چپ و راست در عصر پساکمیابی
حسین عبده تبریزی
۲ شهریور ۱۴۰۵ | 1 |
| 8 | «بیبرنامه بودیم» برداشتهای شخصی است از توسعهی مناطق آزاد به مثابهی نمونهای از برنامههای توسعهی اقتصادی در ایران | 4 816 |
| 9 | چرخه تقریباً قابل پیشبینی بود: ارز ارزان درست میکردیم؛ چون کم بود، سهمیه درست میکردیم؛ برای تخصیص سهمیه، مجوز میخواستیم؛ مجوز که ارزش پیدا میکرد، واسطه درست میشد؛ مقررات که پیچیده میشد، آشنا و رابطه لازم میشد؛ و هرچه ارزش امتیاز بالاتر میرفت، فساد هم از پایین دستگاه به بالا کشیده میشد. بعد برای مبارزه با همین فساد، مقررات تازه، امضای بیشتر و کنترلهای بیشتری میگذاشتیم و دوباره جاهای بیشتری درست میکردیم که مأمور یا مدیر بتونه «بله» یا «نه» بگه. خیلی وقتها داروی ما خودش بیماری رو بدتر میکرد.
در مناطق آزاد این چرخه رو میشد خیلی عینی دید. مسافر دنبال راه عبور جنس از گمرک بود، تاجر دنبال سهمیه و مجوز، و واردکننده دنبال ارز؛ هر کدوم هم جایی به کسی میرسیدند که اختیار داشت اجازه بده یا نده. تازه وقتی خود سازمان منطقه هم باید بخشی از درآمدش رو از ورود کالا، مسافر، زمین یا مجوز تأمین میکرد، تعارض منافع هم اضافه میشد. سیستمی ساخته بودیم که محدودیت درآمد ایجاد میکرد و کسی که اختیار برداشتن اون محدودیت رو داشت، صاحب امتیازی باارزش میشد.
برای همین من فساد این دوره رو فقط به آدمهای فاسد نسبت نمیدم. البته آدم فاسد هم بوده و کم هم نبوده، ولی ما ساختاری ساخته بودیم که فساد تولید میکرد. اگه کالا با نرخ ارز روشن وارد بشه، مأمور گمرک خیلی کمتر میتونه برای عبورش امتیاز بفروشه. اگه ارز یک نرخ داشته باشه، کسی برای گرفتن «ارز ارزان» دنبال مدیر بانک و وزارتخانه نمیگرده. اگه واردات قاعدهی عمومی داشته باشه، مجوز واردات هم خودش تبدیل به مال و ثروت نمیشه.
اما وقتی قیمت، سهمیه، مجوز و استثنا رو روی هم میچینیم، از مسافری که دنبال مأمور آشنای گمرکه تا تاجری که دنبال تخصیص چند میلیون دلار ارز ارزان میگرده، همه رو وارد یه زنجیره میکنیم؛ زنجیرهای که یک سرش چند تا چهارشاخه گاردان زیر کلاه یک مرد ایلیاتیه و سر دیگهش میتونه تخصیص میلیونها دلار ارز ارزان باشه.
شاید بدترین اثرش این بود که این رفتارها کمکم عادی شد. «آشنا داری؟»، «سهمیه داری؟»، «مجوزش رو میگیری؟»، «ارز بهت میدن؟»، «تو گمرک کسی رو میشناسی؟» شد بخشی از زبان عادی کسبوکار. کسی که میخواست طبق قاعده کار کنه، گاهی احساس میکرد داره اشتباه میکنه، چون رقیبش با رابطه، سهمیه یا ارز ارزان هزینهی کمتری داشت. اینجا دیگه فساد فقط پولی نیست که زیر میز ردوبدل میشه؛ فساد تبدیل میشه به شیوهی کار اقتصاد.
پس اگه بخوام همهی این داستان چهلوچندساله رو در یک جمله خلاصه کنم، میگم: مقررات عجیب گمرکی علت اصلی نبود؛ معلول بود. علت اصلی، سیاست ارزی و تجاریای بود که قیمتهای متفاوت درست میکرد و بعد برای تقسیم امتیاز ناشی از اون، مسافر، چمدان، گذرنامه، منطقهی آزاد، مرزنشین، پیلهور و صد جور عنوان دیگه میساخت. از قبل از انقلاب تا امروز شکل مقررات عوض شده، اما هر جا تفاوت قیمت و امتیاز دسترسی درست کردهایم، آدمها هم راهی پیدا کردهاند که اون امتیاز رو به پول تبدیل کنند. مسئلهی اصلی همونجا بوده و هنوز هم همونجاست. | 2 175 |
| 10 | اوج این داستان در سالهای ۱۳۷۱ و ۱۳۷۲ و دورهی ریاست دکتر عادلی بر بانک مرکزی بود. فروش تا ۱۰ هزار دلار به هر متقاضی مطرح شد و بعد از اعتراض مدیران بانکی، با موافقت آقای هاشمی رفسنجانی سقف به ۵ هزار دلار کاهش پیدا کرد. تا قبل از ۱۳۹۰ هم سهمیهی ارز مسافرتی در بعضی مقاطع به ۲ هزار دلار رسید. سال ۱۳۹۰ به هزار دلار کاهش پیدا کرد و در ۱۳۹۶ پرداخت ارز مسافرتی با نرخ مبادلهای عملاً متوقف شد. اما با بحران ارزی ۱۳۹۷ دوباره برگشت و ارز مسافرتی یارانهای تا سقف ۵۰۰ دلار، یک بار در سال، برقرار شد.
بعد هم اسمها عوض شد، اما اصل داستان چندان عوض نشد: «ارز خدماتی»، «ارز توافقی»، «ارز با کارت ملی» و دوباره ارز مسافرتی. در ۱۴۰۰ سقف بعضی مصارف خدماتی به ۲۲۰۰ یورو رسید. در بهمن ۱۴۰۱ فروش تا ۵۰۰۰ یورو یا معادل اون با کارت ملی مجاز شد؛ سقف قبلی ۲۰۰۰ دلار بود. در ۱۴۰۴ هم ارز مسافرتی با سقف ۵۰۰ یورو برای سفر هوایی و ۳۰۰ یورو برای سفر زمینی و ریلی ادامه داشت. از ۳۰۰ دلار برای هر گذرنامه در ۱۳۶۴ تا ۵۰۰۰ دلار دورهی عادلی و ۵۰۰۰ یوروی کارت ملی در ۱۴۰۱، شکلها عوض شد، اما مسئله تقریباً همون بود. هر بار هم زنجیرهای از اسرای خردهتجارت جلوی صرافیها صف کشیدند.
داستان فقط مقررات گمرکی نبود. به نظرم اگه درست نگاه کنیم، اول سیاست ارزی غلط بود و بعد مقررات گمرکی یکییکی دنبالش اومد. وقتی نرخ ارز دولتی از بازار پایینتره، حق دسترسی به ارز خودش تبدیل به دارایی میشه. دیگه لازم نیست آدم واقعاً مسافر باشه یا نیاز ارزی واقعی داشته باشه؛ تفاوت دو نرخ خودش انگیزه میده که پاسپورت بگیره، سهمیه بگیره، سفر کنه یا حتی سفر صوری ترتیب بده. حاصلش هم طی این چهار دهه چیزهایی بوده که همه دیدهایم: صف، سهمیه، بخشنامههای دائم در حال تغییر، خریدوفروش امتیاز، سفر برای گرفتن ارز و انواع رانت.
وقتی دسترسی به ارز رو سهمیهبندی میکردیم، طبیعی بود که برای استفاده از اون هزار جور راه و مقررات هم درست بشه: ارز مسافرتی، کالای همراه مسافر، مناطق آزاد، واردات چمدانی، پیلهوری و مرزنشینی. هر بار اسم و شکل کار عوض میشد، ولی اصل داستان همون بود: ارز دو قیمت داشت و دسترسی به ارز ارزان خودش ارزش اقتصادی پیدا کرده بود. مقررات گمرکی هم تا حد زیادی روی همین ساختار سوار میشد.
بهجای اینکه تجارت درست کنیم، آدم رو تبدیل کرده بودیم به وسیلهی حمل کالا. برای خیلی از اون «اسیرها» سفر تقریباً مجانی درمیاومد و شاید یک دست لباس هم برای زن یا بچهشون گیر میاومد. بدتر اینکه کارگر صنعتی و کارمند شرکتها رو هم عادت داده بودیم وقت و انرژیشون رو صرف چنین کارهایی کنند.
یه تصویر هیچوقت از ذهنم پاک نمیشه. عکسی از اتوبوسی دیدم که از مرز ترکیه وارد ایران میشد. اتوبوس پر بود از همین اسیرها؛ همه لاستیک آورده بودند. داخل و زیر اتوبوس و روی باربندش پر از لاستیک بود. اونقدر جا تنگ شده بود که چند مسافر جوان لاستیکهاشون رو از شیشه بیرون آورده، تو دستشون حلقه کرده و مسیر رو اومده بودند. اگه اون عکس رو داشتم و اینجا میذاشتم، بلافاصله از خودتون میپرسیدید: این تجارت بوده؟ سیاست صنعتی بوده؟ حمایت از مصرفکننده بوده؟ یا مقرراتی بوده که آدم عادی رو برای واردکردن چند حلقه لاستیک، خودش تبدیل به وسیلهی حمل کالا میکرده؟ و امروز هم همون دیوانگی کموبیش ادامه داره. از زمان شاه تا امروز، فقط نگاه کنید به مقررات واردکردن خودرو توسط مسافرها.
یه نتیجهی دیگهی این همه مقررات، سهمیه و تفاوت قیمت هم بود که نباید ازش بگذریم: فساد. وقتی برای واردکردن جنس باید از چند تا سقف، سهمیه و مجوز رد بشی، وقتی ارز تو بانک یک قیمت داره و تو بازار یک قیمت دیگه، و تشخیص اینکه جنس «تجاری» هست یا «غیرتجاری» دست مأموره، همونجا برای فساد بازار درست کردهای. فساد هم لزوماً از رقمهای بزرگ شروع نمیشه؛ از مسافری شروع میشه که تو فرودگاه دنبال مأمور گمرک آشنا میگرده تا سخت نگیره، وزن رو ندیده بگیره، قیمت جنس رو کمتر حساب کنه یا کالا رو مسافری تشخیص بده. اون طرف هم دلالی پیدا میشه که میگه: من فلانی رو میشناسم، کارت رو راه میاندازم.
بعد که رقمها بزرگتر میشه، فساد هم از مسافر و مأمور گمرک بالاتر میره. وقتی واردات مجوز میخواد، خود مجوز قیمت پیدا میکنه؛ وقتی ارز باید تخصیص پیدا کنه، نوبت تخصیص ارز هم قیمت پیدا میکنه. وقتی یکی دلار رو به نرخ رسمی میگیره و دیگری باید همون دلار رو از بازار آزاد بخره، امضای کسی که تعیین میکنه ارز به چه کسی برسه، خودش ارزش اقتصادی پیدا میکنه. دیگه مسئله فقط رشوهی مأمور جزء نیست؛ پای بانک، وزارتخانه، دستگاه صادرکنندهی مجوز و گمرک وسط میاد. هرچه فاصلهی نرخ رسمی و بازار بیشتر، ارزش این امضاها و مجوزها هم بیشتر. | 1 713 |
| 11 | یه بار اواخر دههی ۶۰ یا اوایل دههی ۷۰ از کیش به شیراز پرواز میکردم. اون موقع گمرک تو مقصد، یعنی تو سرزمین اصلی بود و جنس بردن به سرزمین اصلی هم سقف ریالی داشت. مسافرها رو میگشتند. از اوایل انقلاب هم تو گمرکها رئیسها معمولاً انقلابی بودند، با ریش مفصل. دو لایه هم نظارت داشتیم: لایهی اول کارکنان قبل از انقلاب گمرک بودند که اون موقعها خیلی مورد اعتماد نبودند. لایهی دوم بعدی هم کارکنان عضو انجمنهای اسلامی گمرکها بودند که مورد اعتمادتر بودند و تا فیخالدون آدم رو میگشتند.
تو راهروی فرودگاه شیراز، جلوی من مردی میرفت، از همین محلیهای شیراز، با یه کلاه گرد نمدی روی سرش. قبل از من رسید به مأمور گمرک. مأمور کیف و کیسه و جیبهاش رو گشت. بعد به کلاهش هم مشکوک شد. کلاه رو که از سرش برداشت، چند تا چهارشاخه گاردان از توی کلاهش ریخت روی زمین. هیچکاره بودم، اما دلم میخواست زمین دهان باز کنه و برم توش. تحمل دیدن ذلت اون مرد ایلاتی بلند قامت برام سخت بود؛ گریهام گرفته بود. مأمور انقلابی گمرک از قاچاقچی بزرگی که شش تا چهارشاخه گاردان تو کلاهش گذاشته بود، «کشف قاچاق» کرده بود.
داستان «مسافر و کالا» در کیش یکشبه درست نشد. از اسفند ۱۳۵۸ که شورای انقلاب «لایحهی قانونی معافیت از حقوق و عوارض گمرکی کالاهایی که به منظور استفاده، مصرف و فروش وارد جزیرهی کیش میشوند» رو تصویب کرد، این مسیر شروع شد. بعد تو دههی ۶۰، دولت مرتب روی این قانون آییننامه و مصوبه گذاشت. تابستان ۱۳۶۵ آییننامهی اجرایی قانون و سال ۱۳۶۶ هم اصلاحات آن تصویب شد؛ یعنی از همون میانهی دههی ۶۰ داشتیم کمکم نظام خاص برای ورود کالا به کیش و انتقال اون به سرزمین اصلی درست میکردیم.
سال ۱۳۶۷ این کار جلوتر رفت. در فروردین و آبان اون سال، دولت مجوزهای ورود اجناس بیشتری رو داد. ظاهراً همهی اینها قدمهایی بود برای شکلدادن به منطقهای با نظام تجاری متفاوت. بعد در برنامهی اول توسعه در ۱۳۶۸ زمینهی قانونی مناطق آزاد فراهم شد و داستان «مسافر و کالا» شکل رسمیتری گرفت.
در ۱۳۷۲ «قانون چگونگی ادارهی مناطق آزاد تجاری ـــــ صنعتی جمهوری اسلامی ایران» تصویب شد و کیش، قشم و چابهار زیر چارچوب جامعی قرار گرفت. ورود کالا توسط مسافرهای کیش به سرزمین اصلی هم به ضوابط کالای همراه مسافر وصل شد و سازمان عمران کیش اجازه پیدا کرد از هر مسافر مبلغی بگیره و بخشی از اون رو صرف هزینههای عمرانی و جاری جزیره کنه. به نظرم این نقطه مهمه؛ چون از همینجا خود مسافر کمکم تبدیل شد به جزئی از زنجیرهی واردات کالا.
روی کاغذ هدفها خیلی بزرگتر بود: سرمایهگذاری، تولید، صادرات، اشتغال و حضور در بازارهای جهانی. اما مسیری که از قبل ساخته بودیم به این راحتی عوض نشد. مسافر و کالا، ارز ارزان، سهمیه، معافیت و تفاوت قیمتها، اقتصادی برای خودش ساخته بود. منطقهای که قرار بود دریچهای برای اتصال ایران به اقتصاد جهانی باشه، در عمل جایی شده بود که کالا رو کانتینری وارد میکردیم تا بعد آدمها تکهتکه و مسافری وارد سرزمین اصلی کنند. هزینهی حملونقل و سفر درست کردیم، رانت ارزی ساختیم، وقت مردم رو گرفتیم و اسمش رو هم گذاشتیم توسعهی تجارت و منطقهی آزاد.
اما چیزی که من در عمل میدیدم پدیدهی دیگهای بود: «مسافران اسیر و اجیرشده». کیش چیزی رو به ما یاد داد که بعداً جاهای دیگه هم با شکلهای مختلف تکرارش کردیم: «اسیر گرفتن». سهم و سقف و امتیاز درست کردیم و گفتیم هر مسافر مقداری کالا میتونه با خودش بیاره. برای واردکردن کالا، یک عالم آدم باید رفتوآمد میکردند و از همینجا «مسافرکشی» درست شد؛ آدمهایی که نه برای گردشگری و نه برای تجارت واقعی، بلکه برای آوردن سهم مجاز کالا سفر میکردند. بعد هم همین منطق از کیش به مناطق دیگه و گمرکات مرزی کشیده شد؛ از پیلهوری و تهلنجی تا این اواخر، کولبری در مسیرهای کوهستانی مرزی.
داستان فقط مقررات گمرکی نبود. سیاست ارزی کشور هم دقیقاً در جهت تقویت همین سازوکار حرکت میکرد. ارز مسافرتی در ایران سابقهی طولانی داشت، حالا در خدمت تجارت کیش و بعد مناطق آزاد دیگه هم قرار گرفت. کیش و دو منطقهی آزاد دیگه، به یک معنا، جاهایی شدند که چندنرخیبودن ارز رو میشد با چشم دید. از تابستان ۱۳۶۴ دولت به هر گذرنامه سالانه ۳۰۰ دلار ارز مسافرتی داد؛ سهمیهای که بعدها بارها تغییر کرد و گاهی دیگه بیشتر شبیه توزیع عمومی ارز ارزان بود تا ارز مسافرتی. | 1 565 |
| 12 | واقعاً بیبرنامه بودیم
توضیح: موضوع منتخب این هفته در گروه واتساپی «هاما»، مناطق آزاد و عملکرد آنها بود. من هم به اقتضای بحث و بیشتر بر اساس تجربههای شخصیام، نکاتی دربارهی مناطق آزاد و بهویژه کیش نوشتم. نوشته هنوز تمام نشده و بخش دیگری از آن باقی مانده است، اما فکر کردم همین مقدار هم شاید نکات و اطلاعاتی داشته باشد که برای دوستان قابلاستفاده باشد. قصد من بیشتر انتقال تجربه و طرح چند پرسش دربارهی آن چیزی است که قرار بود مناطق آزاد باشند و آنچه در عمل از آنها ساختهایم.
طبعاً این نوشته نه بررسی جامع مناطق آزاد است و نه مدعی ارائهی راهحل نهایی؛ بیشتر روایتی است از آنچه در طول سالها دیدهام و برداشتی که از فاصلهی میان اهداف اولیه و عملکرد واقعی این مناطق، بهویژه جزیرهی کیش، پیدا کردهام. امیدوارم همین بخشهای منتشرشده بتواند به بحث کمک کند و زمینهای برای نقد، تکمیل یا اصلاح این برداشتها از سوی دوستان فراهم آورد.
=======================================================================================
اولین باری که رفتم کیش، سال ۵۸ بود. اون موقع پروازی در کار نبود؛ با قایق خودم رو رسونده بودم و تو اسکلهی قدیم پیادم کردند. جمعیت زیادی نبود. فضولتاً رفته بودم کیش؛ تقریباً مثل خیلی از کارهایی که تو این سی چهل سال فضولتاً کردهام، بیآنکه ربطی به من داشته باشه یا کارهای باشم! میخواستم ببینم اونجا چه خبره. زمان شاه کسی رو اونجا راه نمیدادند.
جزیره تقریباً خالی بود. یه گروه معتاد آورده بودند اونجا نگه میداشتند ترکشون بدهند؛ این شده بود یکی از کاربریهای جزیره تو اون روزها. از اون طرف هم جزیره داشت تخلیه میشد. اسباب و اثاثیهی قیمتی کاخها به یغما رفته بود. خیلی از عربهای اهل سنت که از ساکنان قدیمی جزیره بودند، داشتند میرفتند امارات. یکی دو سال بعد که پرسوجو کردم، گفتند حدود صد خانوار از کیشیهای عرب شیعه باقی موندند و بخش بزرگی از عربهای سنی رفتهاند. از اون روز تا امروز، تو بیشتر سالها یکی دو بار کیش رفتهام و تقریباً همهی تغییرات رو از نزدیک دیدم. حالا که به عقب نگاه میکنم، شاید سادهترین توصیف این باشه: «واقعاً بیبرنامه بودیم.»
یه روز کیش مرکز شکر شد. شکر میآوردند و مردم میرفتند گونیگونی میآوردند تهرون. بعد دورهی چرخ خیاطی و ماشین دستی بافتنی شد؛ کانتینری میآوردند جزیره و مردم میرفتند یکییکی چرخ خیاطی و ماشین بافتنی میآوردند تهران یا مثلاً شیراز. بعد شد لاستیک و لوازم یدکی و بعدها هم لوازم خانگی.
اواخر دههی ۶۰، درک بعضی از درسخوندههای ما از منطقهی آزاد تو دنیا این بود که منطقهی آزاد باید محل ورود سرمایه، فناوری، شرکت و سرمایهگذار خارجی باشه؛ جایی که قواعد متفاوتی داشته باشه و بتونه به اقتصاد جهانی وصل بشه. ولی واقعیت کیش ــ و بعد قشم و چابهار ــ در اوایل دههی هفتاد چیز دیگهای بود: جایی شده بود که هرچی میخواستند وارد کنند، اول میآوردند اونجا و بعد خُردخُرد از اونجا میآوردند تو کشور. واقعاً احمقانه بود. چیزهایی رو که ما تو تهرون و شهرهای بزرگ لازم داشتیم، دو لایه کرده بودیم؛ اول میبردیم کیش، بعد مسافر یکییکی میآورد تهرون و شهرهای دیگه. این شده بود یکی از کارکردهای اصلی مناطق آزاد.
تو دههی ۶۰ و شاید حتی تا نیمهی دههی ۷۰، کیش بود و بازار عربها، بازار فرانسویها، هتل شایان، اون هتل معروف به «چهارطبقه» و البته رستوران میرمهنای مانده از روزهای اوج قبل از انقلاب. مرحوم حاجآقای ما اواسط دههی ۶۰ از دوبی رفته بود توی بازار عربها هم مغازه گرفته بود و بعد رفت مغازهی زیرزمین هتل شایان رو اجاره کرد. این هم بهانهای بود که آن سالها سالی یک سفر به کیش بکنم. مسافرهای سویل با هواپیمای مسافری ارتش سفر میکردند. روی یکی از اون صندلیهای توریِ آویزون هواپیمای نظامی مینشستیم. چیزی بین صندلی و تاب. به کیش که میرسیدم اگه نمیخواستم خونهی کارکنان پدرم شب بمونم، هتل شایان میرفتم. لولههای آب هتل شایان برای مدتی از آب دریا تغذیه میشد؛ این بود عقل مدیران سازمان یا امکاناتشان در شروع کار! زمانی که کارشناسان داشتند به درخواست دولتیها برای بانکداری فراساحلی مقررات مالی مینوشتند، واقعیت چیزی که من تو کیش و درگهان قشم میدیدم، یه مشت آدم بودند که پاچههای شلوارشون رو بالا زده بودند، تو آب زده بودند که شلوار جین و لاستیک بذارند تو قایق و ببرند اون طرف به بندرعباس و لنگه و به پیلهورها بفروشند. | 1 627 |
| 13 | بدون متن... | 1 |
| 14 | On Growing Older: A Modern Hotel, an Outdated Guest | 3 024 |
| 15 | On Growing Older: A Modern Hotel, an Outdated Guest | 5 142 |
| 16 | با مطالعهی متن بالا دوستی در یکی از گروهها نوشت:
با مدیر فنی هتل صحبت کنید کرایهی اقامتهای بلند مدت خیلی کمتر است. افراد زیادی خونه رو اجاره می دهند تا از سرویس و امنیت هتل استفاده کنند. یه کانسپت لوکس هم که در ایران به دلیل افزایش کهولت سن افراد جواب می دهد، مجتمع های مسکونی با خدمات هتلینگ است. آخرین مرحلهی پولداری، زندگی تو هتله😀
و من جواب نوشتم:
مرحوم پدر شصتهفتاد سال مسافر بود. پیلهور بود و زندگیاش در راه میگذشت؛ از این شهر به آن شهر و از این بازار به آن بازار. اما با همهی این سفرها، بعید میدانم در عمرش پایش را به مسافرخانه و هتل و متل گذاشته باشد. هر شهری که میرسید، به جای پذیرش هتل، فهرست آشنایان را در ذهنش مرور میکرد: خریدار، مشتری، شریک، شوفر قدیمی، مهمان سابق، ناخدای لنج، رفیق، فامیل، یا حتی کسی که یک بار سی سال پیش گفته بود: «اگر گذرتان افتاد، منزل خودتان است.» حاجآقا هم این تعارف را بسیار جدی میگرفت و سی سال بعد، با چمدان جلوی در حاضر میشد!
سالها فکر میکردیم این شیوه مربوط به دوران پیلهوری و کاروان و بازارهای قدیم بوده و ما، نسل جدید، دیگر اهل این حرفها نیستیم؛ هتل میگیریم، رزرو میکنیم و مستقل زندگی میکنیم. اما در دهپانزده سال اخیر، به برکت قیمت هتل و البته دلار ارجمند و همیشه سربلند، کمکم به همان سنت حسنهی خانوادگی برگشتهایم. حالا ما هم قبل از سفر، به جای Booking، دفترچه تلفن را باز میکنیم و بررسی میکنیم در مقصد سر چه کسی میشود خراب شد.
تازه فهمیدهام مرحوم پدر عقبمانده نبود؛ بسیار هم آیندهنگر بود. چیزی را شصت سال پیش کشف کرده بود که ما تازه با دلار و یورو فهمیدهایم: بهترین نرخ هتل، همان «منزل خودتان است» است؛ صبحانه هم معمولاً دارد، مالیات شهری ندارد و اگر میزبان خیلی مؤدب باشد، ناهار هم شامل پکیج میشود.
الان هم در ادامهی همین سنت پرافتخار خانوادگی، سر کسی خراب شدهام و منتظرم ناهار بدهند. فقط امیدوارم میزبان محترم هنوز جملهی تاریخیِ «منزل خودتان است» را پس نگرفته باشد. | 3 326 |
| 17 | =========================================================== | 2 756 |
| 18 | با همهی اینها، وقتی بالاخره سالم از حمام بیرون میآیی، حوله را دور خودت میپیچی و روی تخت مینشینی، احساس عجیبی از موفقیت داری. انگار نه دوش گرفتهای، بلکه مأموریتی دشوار را به پایان رساندهای. سر تمیز است، بدن هم کموبیش تمیز است، کوکاکولا بالاخره به دستت رسیده، صابون احتمالاً هنوز کف حمام افتاده و معلوم نیست چیزی که به سرت زدی شامپو بوده یا نرمکننده؛ ولی خودت سالم بیرون آمدهای. دو روز دیگر هم احتمالاً کار تمام شیرها را یاد میگیرم. نگرانیام فقط این است که درست همان روزی که کاملاً یاد گرفتم چگونه از این حمام استفاده کنم، صورتحساب هتل را جلوی من بگذارند. آنوقت میفهمم مشکل اصلی نه شیشه بوده، نه دوش، نه شامپو و نه لیف؛ مشکل اصلی همان قیمت اتاق بوده است. این هتل طوری طراحی شده که آدم موقع حمام کردن پدرش درمیآید و موقع حساب کردن هم همینطور؛ فقط در اولی حوله دورش پیچیده و در دومی مسترکارت عاریتی دستش است.
حسین عبده تبریزی
۲۵ مردادماه ۱۴۰۵ | 3 091 |
| 19 | برای تحمل گرمای تابستان و حمام، جوانی کرده و یک کوکاکولای زیرو هم با خودم آوردهام و روی دستشویی گذاشتهام. وسط حمام تشنه میشوم و میبینم در فاصلهای است که دستم به آن نمیرسد. یک دست به پایهی شیر، دست دیگر به سمت کوکا میرود. خطرناک است، چون برای رسیدن به یک جرعهی کوکا ممکن است دوباره دوش سقفی را روی سرت باز کنی. سرانجام خودت را میکشی؛ دو سانتیمتر کم داری. شکمت را داخل میدهی؛ کاری که هیچ تأثیری بر طول دست ندارد، ولی آدم غریزی انجام میدهد. نوک انگشتت به بطری میرسد، به جای گرفتنش، آن را کمی دورتر هل میدهی. حالا دیگر مسئله شخصی شده است. دوباره کش میآیی، بطری را میگیری، یک جرعه میخوری و با خودت فکر میکنی چرا برای رسیدن به چیزی که خودم پنج دقیقه پیش آنجا گذاشتهام باید جانم را به خطر بیندازم؟ تازه کوکاکولا هم زیرو است؛ یعنی حتی برای قندش هم این خطر را نکردهام.
گرفتاری بعدی شامپو و صابون است. گاهی چند شیشهی کوچک تقریباً همشکل کنار هم گذاشتهاند؛ یکی سبز، یکی سفید، یکی قهوهای، با نوشتههایی آنقدر ریز که بیشتر جنبهی تزئینی دارد تا اطلاعرسانی. بدون عینک نمیفهمی کدام شامپوست، کدام صابون بدن و کدام نرمکننده. عینک را هم از تجربه یاد گرفتهای نباید داخل حمام ببری؛ بخار میگیرد، خیس میشود، ممکن است بیفتد و بشکند و آنوقت دیگر نه نوشتهی شامپو، بلکه راه خروج از حمام را هم نمیبینی. پس یکی را برمیداری، تا دو سانتیمتری چشمت میآوری، چشمها را تنگ میکنی و حدس میزنی. آخرش هم میگویی چه فرقی میکند؟ شامپوی سر را به بدن بزنی، بدن شکایت نمیکند؛ صابون بدن را هم به سر بزنی، با این مقدار مویی که باقی مانده بعید است خسارت قابلتوجهی به صنعت مو وارد شود.
مشکل در هتلهای گرانتر جدیتر است، چون یک شیشهی دیگر هم اضافه میکنند: نرمکننده. به خیال شامپو مقدار مفصلی روی سرت میریزی و منتظر کف میمانی. هیچ. بیشتر میزنی، باز هم هیچ. کمکم به کیفیت هتل مشکوک میشوی که این همه پول گرفتهاند و شامپویشان حتی کف نمیکند. بعد شیشه را تقریباً به چشم میچسبانی و بالاخره کلمهی Conditioner را تشخیص میدهی. حالا سر تقریباً بیمویت را سخاوتمندانه نرمکننده زدهای و معلوم نیست دقیقاً چه چیزی را داری نرم میکنی. این چند تار مو اگر تا این سن دوام آوردهاند، شخصیتشان دیگر شکل گرفته و بعید است احتیاجی به نرم کردن داشته باشند.
گاهی هم هتل شیشههای کوچک را حذف کرده و سه مخزن فشاری به دیوار بسته است. اینها لااقل نمیافتند؛ چون لامصب اصلاً از دیوار جدا نمیشوند. دستت را زیر یکی میگیری و فشار میدهی: هیچ. دوباره: هیچ. محکمتر: باز هم هیچ. نمیدانی خالی است، خراب است یا تو بلد نیستی. با شست فشار میدهی، با کف دست، آرام، محکم، سه بار پشت سر هم. بالاخره یک قطره میآید. حالا دیگر مسئله شامپو نیست؛ حیثیت است. حاضر نیستی دستگاهی که به دیوار پیچ شده تو را شکست بدهد. شش بار دیگر فشار میدهی و ناگهان دستگاه تسلیم میشود و یک مشت کامل ماده توی دستت میریزد؛ آنقدر که میتوانی سر خودت، بدنت و مهمان دو اتاق مجاور را هم بشویی. تازه هنوز معلوم نیست چیزی که با این همه تلاش به دست آوردهای شامپو بوده یا نرمکننده. به نظرم کافی است روی این مخزنها با حروف درشت فقط سه کلمه بنویسند: «سر»، «بدن» و «ولش کن». آخری مخصوص نرمکننده است.
و البته لیف. این همه پول برای سنگ و شیشه و دوش سقفی و دوش دستی و شیرآلاتی که احتمالاً قیمتشان از اولین اتومبیل من بیشتر است، اما جایی برای آویزان کردن لیف نیست. قلاب نیست، میخ که اصولاً با معماری مدرن سازگار نیست، دستگیره هم طوری طراحی شده که چیزی به آن بند نمیشود. شاید طراح تصور کرده مهمان هتل پنجستاره لیف نمیزند و تکنولوژی خودش تشخیص میدهد کجای او نیاز به شستوشو دارد. ولی من هنوز به لیف اعتقاد دارم. من برای حمام کردن «تجربهی کاربری» نمیخواهم؛ آب گرم و سرد میخواهم، یک دوش که معلوم باشد چگونه روشن میشود و یک جایی برای لیف. خواستهی زیادی از تمدن نیست. ظاهراً از معماری مدرن هست.
البته همهی تقصیرها هم گردن سن نیست. احتمالاً طراح این حمام بیستوهشت سالش بوده، قدش یک متر و هشتاد و پنج، کمرش سالم، چشمش تیز و در تمام عمرش به این فکر نکرده که روزی انسانی وارد این حمام خواهد شد که برای برداشتن صابون از روی زمین باید اول با خودش مشورت کند. طراحی خوب شاید همین باشد که آدم بتواند ده دقیقه وارد حمام شود و سنش را فراموش کند، نه اینکه صابون، شیشه، شامپو، دوش، حوله و کوکاکولا هرکدام جداگانه آن را به او یادآوری کنند. | 2 497 |
| 20 | دو روز است ساکن هتلی شدهام؛ هتلی بسیار مدرن و شیک. قیمتش هم به همان اندازه مدرن است؛ یعنی هر شب که میخوابم، صبح که بیدار میشوم احساس میکنم بخشی از داراییهایم را در خواب از دست دادهام. آدم وقتی اینهمه پول هتل میدهد، انتظار دارد در مقابل، زندگیاش آسانتر شود: تخت راحت باشد، اتاق تمیز باشد، صبحانه حاضر باشد و دستکم بتواند بدون کمک متخصص تأسیسات دوش بگیرد. نه اینکه برای حمام کردن اول دفترچهی راهنما بخواهد.
حمام فوقالعاده مدرن است؛ آنقدر مدرن که ظاهراً آدمهای معمولی اصلاً مخاطب آن نیستند. همهچیز شیشهای است: در شیشهای، دیوار شیشهای، کابین شیشهای و جلوی شیشه هم آینه. آدم وارد حمام میشود و ناگهان خودش را از چند زاویه میبیند. در جوانی آدم جلوی آینه میایستد که خودش را ببیند؛ حالا هنر اصلی این است که طوری جلوی آینه بایستی که خودت را نبینی. این حمام چنین امکانی نمیدهد؛ هر طرف که میروی، خودت قبلاً آنجا ایستادهای. تازه این همه شیشه برای چیست؟ میگویند معماری مدرن میخواهد انسان را به طبیعت نزدیک کند. بسیار خوب؛ من هم درخت و آفتاب و آسمان و دریا را دوست دارم، اما ضرورتی نمیبینم این علاقه دوطرفه باشد و طبیعت هم هنگام دوش گرفتن مرا تماشا کند. قبل از حمام باید کمی فیزیک نور هم بدانی: اگر آفتاب از آن طرف شیشه بتابد، داخل معلوم میشود یا نه؟ اگر چراغ روشن باشد چه؟ من فقط آمدهام دوش بگیرم، ولی ظاهراً باید اول انعکاس و شکست نور را مرور کنم.
بعد میرسیم به شیر آب. من هنوز معتقدم شیر آب یکی از اختراعات موفق بشر بوده و احتیاجی به اصلاح اساسی نداشته است: یک شیر گرم، یک شیر سرد. اگر گرم بود سرد را بیشتر میکردی و اگر سرد بود گرم را. قرنها بشر با همین فناوری زندگی کرد و تا جایی که اطلاع دارم تمدن هم متوقف نشد. اما طراح این حمام ظاهراً تشخیص داده این سادگی توهین به شعور انسان معاصر است. اینجا یک چیز به چپ میچرخد، یکی به راست، یکی بالا و پایین میرود، یکی را باید فشار بدهی و یکی را احتمالاً باید با احترام از او خواهش کنی. معلوم نیست کدام آب را باز میکند، کدام حرارت را تنظیم میکند و کدام دوش سقفی یا دستی را راه میاندازد. روز اول چند دقیقه فقط نگاهش کردم. او هم به من نگاه کرد. هیچکدام حاضر نبودیم حرکت اول را انجام دهیم. بالاخره یکی را چرخاندم؛ هیچ. یکی دیگر را فشار دادم؛ صدایی آمد، سریع ولش کردم. از آن لحظه رابطهی من و دوش دیگر رابطهی مهمان و وسیلهی حمام نبود؛ یک رقابت شخصی بود. من میخواستم ثابت کنم میتوانم حمام کنم، او میخواست ثابت کند بدون گذراندن دورهی آموزشی حق استفاده از آن را ندارم.
بعد از چند دقیقه وررفتن با این مجموعهی مهندسی، بالاخره کشف کردم تنها آبی که بدون بحث و جدل بیرون میآید، همان شیر پایینی است؛ صاف و راحت، درست مثل شیر آب قدیمی. خم شدم، دستم را زیرش شستم و گفتم چرا آدم باید دنبال دردسر بگردد؟ همین که آب میآید یعنی میشود حمام کرد. شامپو را برداشتم و همانطور خمیده سر بیمویم را شامپو زدم؛ البته با این مقدار مو، «شامپو کردن مو» کمی ادعای بزرگی است، بیشتر داشتم پوست سر را میشستم.
برای اینکه سرم را زیر آن شیر کوتاه ببرم، مجبور شدم مثل مار پیچوتاب بخورم: کمی زانو خم، کمی کمر کج، گردن به یک طرف و سر در ارتفاعی که اصولاً برای سر انسان پیشبینی نشده است. عملیات با موفقیت انجام شد؛ تا اینکه خواستم بلند شوم. آنجا معلوم شد در محاسبات یک متغیر مهم را فراموش کردهام: کمر. مغز فرمان برخاستن صادر کرد، دستها موافق بودند، ولی کمر اعلام کرد در این تصمیمگیری شرکت نداشته و فعلاً قصد همکاری ندارد. چند ثانیه همانطور ماندم؛ سر تمیز، بدن خیس، دستها روی زانو، در حال مذاکره با کمر برای بازگشت به حالت قائم.
اصلاً حمام در این سن جای عجیبی است. بیرون ممکن است ساعتها بگذرد و یادت نباشد چند سالت است؛ حرف میزنی، میخوانی و گاهی فکر میکنی هنوز همان آدم سیچهل سال پیشی. وارد حمام که میشوی، هر سی ثانیه یک اتفاق کوچک سن تو را یادت میآورد. صابون از دستت لیز میخورد و میافتد. اول با پا سعی میکنی آن را به منطقهی امنتری هدایت کنی؛ مثل فوتبالیستی که توپ را کنترل میکند، با این تفاوت که او کفش میخدار دارد و تو پای برهنه روی سنگ خیس ایستادهای. درست وقتی تقریباً گرفتهای، صابون دوباره بیست سانتیمتر دورتر میرود. بار سوم میگویی: «باشد، همانجا بمان. امروز بدون تو هم میشود زندگی کرد.» در این سن هر چیز از دستت میافتد، قبل از خم شدن تحلیل هزینه ـــــ فایده میکنی: ارزش این شیء چقدر است؟ چند روز دیگر اینجا هستم؟ آیا واقعاً لازم است برداشته شود؟ آدم در این سن ناخواسته اقتصاددان میشود؛ هر خم شدن یک پروژهی سرمایهگذاری است. و هر پروژهای هم لزوماً توجیه اقتصادی ندارد. | 2 485 |
