fa
Feedback
Hossein Abdoh Tabrizi

Hossein Abdoh Tabrizi

رفتن به کانال در Telegram

یادداشت‌های حسین عبده تبریزی لینک کانال https://t.me/HosseinAbdohTabrizi

نمایش بیشتر

📈 تحلیل کانال تلگرام Hossein Abdoh Tabrizi

کانال Hossein Abdoh Tabrizi (@hosseinabdohtabrizi) در بخش زبانی فارسی بازیگری فعال است. در حال حاضر جامعه شامل 12 695 مشترک است و جایگاه 15 829 را در دسته آموزش و رتبه 25 610 را در منطقه إيران دارد.

📊 شاخص‌های مخاطب و پویایی

از زمان ایجاد در невідомо، پروژه رشد سریعی داشته و 12 695 مشترک جذب کرده است.

بر اساس آخرین داده‌ها در تاریخ 22 ژوئیه, 2026، کانال فعالیت پایداری دارد. در ۳۰ روز گذشته تغییر اعضا برابر 64 و در ۲۴ ساعت گذشته برابر 7 بوده و همچنان دسترسی گسترده‌ای حفظ شده است.

  • وضعیت تأیید: تأیید نشده
  • نرخ تعامل (ER): میانگین تعامل مخاطب 31.88% است و در ۲۴ ساعت نخست پس از انتشار، محتوا معمولاً 15.24% واکنش نسبت به کل مشترکان کسب می‌کند.
  • دسترسی پست‌ها: هر پست به طور میانگین 4 047 بازدید دریافت می‌کند. در اولین روز معمولاً 1 934 بازدید جمع‌آوری می‌شود.
  • واکنش‌ها و تعامل: مخاطبان به‌طور فعال حمایت می‌کنند؛ میانگین واکنش به هر پست 0 است.
  • علایق موضوعی: محتوا بر موضوعات کلیدی مانند اقتصاد, مسکن, عبده, آکادمی, نظریه تمرکز دارد.

📝 توضیح و سیاست محتوایی

نویسنده این فضا را محل بیان دیدگاه‌های شخصی توصیف می‌کند:
یادداشت‌های حسین عبده تبریزی لینک کانال https://t.me/HosseinAbdohTabrizi

به لطف به‌روزرسانی‌های پرتکرار (آخرین داده در تاریخ 23 ژوئیه, 2026)، کانال همواره به‌روز و دارای دسترسی بالاست. تحلیل‌ها نشان می‌دهد مخاطبان به‌طور فعال با محتوا تعامل دارند و آن را به نقطه اثرگذاری مهم در دسته آموزش تبدیل کرده‌اند.

12 695
مشترکین
+724 ساعت
+657 روز
+6430 روز
جذب مشترکین
ژوئیه '26
ژوئیه '26
+96
در 1 کانال‌ها
ژوئن '26
+109
در 4 کانال‌ها
Get PRO
مه '26
+17
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '26
+55
در 1 کانال‌ها
Get PRO
مارس '26
+7
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '26
+38
در 2 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '26
+115
در 11 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '25
+298
در 11 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '25
+36
در 5 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '25
+29
در 2 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '25
+32
در 5 کانال‌ها
Get PRO
اوت '25
+174
در 11 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '25
+69
در 9 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '25
+256
در 10 کانال‌ها
Get PRO
مه '25
+469
در 13 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '25
+72
در 3 کانال‌ها
Get PRO
مارس '25
+114
در 6 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '25
+41
در 1 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '25
+57
در 5 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '24
+196
در 16 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '24
+489
در 27 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '24
+95
در 14 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '24
+76
در 11 کانال‌ها
Get PRO
اوت '24
+1 844
در 52 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '24
+92
در 4 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '24
+821
در 13 کانال‌ها
Get PRO
مه '24
+150
در 5 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '24
+44
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '24
+102
در 2 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '24
+183
در 6 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '24
+228
در 7 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '23
+199
در 7 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '23
+121
در 11 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '23
+93
در 3 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '23
+99
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '23
+300
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '23
+68
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '23
+353
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '23
+75
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '23
+240
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '23
+112
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '23
+85
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '23
+66
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '22
+27
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '22
+42
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '22
+29
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '22
+43
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '22
+49
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '22
+37
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '22
+180
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '22
+35
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '22
+76
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '22
+41
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '22
+29
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '22
+29
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '21
+43
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '21
+161
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '21
+29
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '21
+65
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '21
+69
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '21
+69
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '21
+66
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '21
+52
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '21
+363
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '21
+187
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '21
+109
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '21
+303
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '20
+8 959
در 0 کانال‌ها
تاریخ
رشد مشترکین
اشارات
کانال‌ها
23 ژوئیه+2
22 ژوئیه+7
21 ژوئیه+9
20 ژوئیه+1
19 ژوئیه+9
18 ژوئیه+10
17 ژوئیه+23
16 ژوئیه+14
15 ژوئیه+3
14 ژوئیه+4
13 ژوئیه+1
12 ژوئیه+2
11 ژوئیه+2
10 ژوئیه0
09 ژوئیه+3
08 ژوئیه+1
07 ژوئیه0
06 ژوئیه0
05 ژوئیه+2
04 ژوئیه0
03 ژوئیه+1
02 ژوئیه+1
01 ژوئیه+1
پست‌های کانال
+1
5bc32b8a-1fdd-49b9-b860-2a40a29ab05d.png1.15 MB

2
در گذر از سالخوردگی؛ زیرجامگان
در گذر از سالخوردگی؛ زیرجامگان
1 845
3
در جوانی، آدم شورت می‌پوشد تا زندگی را شروع کند. در سالخوردگی، گاهی خودِ پوشیدن شورت، نخستین موفقیت روز است. اگر همان بار اول، بدون درد، بدون از دست دادن تعادل و از طرف درست پوشیده شود، می‌توان با خیال راحت صبحانه خورد و با اعتمادبه‌نفس وارد بقیه‌ی روز شد. بعضی روزها، خوشبختی تعریف پیچیده‌ای ندارد؛ همین که پیش از ساعت هشت صبح، در نبرد با زیرجامگان، برنده شده باشی، برای آغاز روزی موفق کافی است.
2 247
4
بعد نسل تازه‌ی شورت‌ها از راه رسید؛ نرم، راحت، رنگارنگ و پاچه‌دار، با این ادعا که راحت‌ترند. شاید واقعاً هم باشند، اما راحتی برای کسی است که از جوانی به آن‌ها عادت کرده باشد. کسی که شصت یا هفتاد سال مدل دیگر پوشیده، با شورت پاچه‌دار احساس می‌کند چیزی اضافه دور ران‌هایش پیچیده است. هر چند دقیقه یک‌بار پاچه‌ها را صاف می‌کند، بالا می‌کشد یا پایین می‌دهد، بی‌آنکه بداند وضعیت درستشان دقیقاً چیست. فیلیپ کاتلر، پدر بازاریابی نوین، که امروز خود نود و پنج ساله است، شاید بد نباشد پایان‌نامه‌ی یکی از دانشجویانش را به «شورت سالمندان» اختصاص دهد. فرضیه‌ی صفر هم این باشد که موفقیت هر محصول همیشه در افزودن ویژگی‌های تازه نیست؛ گاهی بزرگ‌ترین نوآوری، تغییر ندادن عادتی است که مصرف‌کننده شصت سال با آن زندگی کرده و با آن راحت است. عادت بدنی مسئله‌ی کوچکی نیست. مغز هنوز در جست‌وجوی همان شورت ساده‌ی قدیمی است؛ لباسی که دو سوراخ برای پا داشت و یک کش برای کمر و دیگر هیچ. اما بازار هر چند سال مدل تازه‌ای ارائه می‌کند؛ کوتاه، بلند، نیم‌پاچه، چسبان، آزاد، بدون درز و دارای فناوری تنفس. ظاهراً فقط صاحب شورت اجازه ندارد نو شود؛ خود شورت باید پیوسته به‌روز شود. البته اگر کمی عقب‌تر برویم، شاید پدران و پدربزرگ‌های ما اساساً این مشکلات را نداشته‌اند. تا آنجا که به یاد می‌آید یا شنیده‌ایم، خیلی‌ها پی‌جامه می‌پوشیدند؛ همان شلوار نخی بلند. بعد شلوار اصلی را روی آن می‌کشیدند و در هوای سرد، پاچه‌های پی‌جامه را داخل جوراب می‌گذاشتند. با همین ترکیب از خانه بیرون می‌رفتند و ظاهراً دنیا هم به آخر نمی‌رسید. حتی معلوم نیست همه، زیر پی‌جامه، لباس دیگری به معنای امروزی می‌پوشیده‌اند. پی‌جامه خودش هم لباس زیر بود، هم لایه‌ی گرم‌کننده و هم بخشی از نظام پوشش. جلو و عقبش هم معمولاً آن‌قدر آشکار بود که نیازی به مارک و راهنمای استفاده نداشت. تنها مشکل شاید بند آن بود که اگر داخل کمر گم می‌شد، کل خانواده باید برای بیرون کشیدنش بسیج می‌شدند. تمدن پیشرفت کرد و زیرجامه کوچک‌تر شد، اما مسائلش بیشتر شد. از پی‌جامه‌ای که تا مچ پا می‌رسید، به شورتی رسیدیم که گاهی با وجود کوچکی، تشخیص جلو و عقبش دشوار است. معلوم نیست این را باید پیشرفت دانست یا فشرده‌سازی مشکلات. از همه‌ی این دردسرها گذشته، عمر و قیمت شورت‌های امروز در این اقتصاد دوران تعلیق ایران هم هیچ تناسبی با هم ندارند. در گذشته، شورت مامان‌دوز آن‌قدر عمر می‌کرد که آدم پیش از خراب شدنش از رنگ و شکلش خسته می‌شد. حالا شورت را می‌خری، یکی دو بار می‌شویی، کش آن شل می‌شود. انگار کش با قرارداد آزمایشی به کار گرفته شده و نخستین تماس با آب را پایان همکاری تلقی می‌کند. پس از چند بار شستن، شورت دیگر روی کمر نمی‌ایستد. مدام پایین می‌آید و صاحبش باید با حرکات نامحسوس آن را به محل اولیه بازگرداند. اگر این کار را در خانه انجام دهی، مسئله‌ای نیست؛ در جمع، اما باید طوری رفتار کنی که دیگران تصور کنند فقط کت خود را مرتب می‌کنی یا دنبال کلید در جیبت می‌گردی. شورت‌های جدید کم‌کم به کالاهای یک‌بارمصرف شبیه شده‌اند. خدا عمر مادرم را درازتر کند که زیرجامه‌ای دور نمی‌انداخت؛ و از پارچه‌شان قاب‌دستمال، دم‌کنی، روکش درِ قابلمه یا سرپوش قوری درست می‌کرد. پیشنهاد بدی نیست، اما هر خانه در طول عمر ساکنانش به چند قاب‌دستمال، دم‌کنی، روکشِ درِ قابلمه و سرپوشِ قوری نیاز دارد؟ اگر قرار باشد هر شورت بازنشسته به یکی از این‌ها تبدیل شود، بعد از چند سال، باید برای وسایل بازیافتی انبار جداگانه اجاره کرد. این‌گونه که نمی‌شود مشکل دوام پوشاک را حل کرد. از زمان آلفرد مارشال، اقتصاد به ما یاد داده است که ارزش هر کالا را در منفعتی باید دید که برای مصرف‌کننده ایجاد می‌کند. اگر شورتی پس از چند بار شستن کشش را از دست بدهد، دیگر مسئله فقط کیفیت نیست؛ نسبت ارزش به قیمت به هم خورده است. در این صورت، خرید شورت بیشتر به پرداخت حق اشتراک شباهت دارد تا خرید کالایی بادوام. شورتی که پس از چند بار شستن کشش را از دست می‌دهد، نه کالای مصرفی، بلکه طرح انتقال منظم درآمد از مصرف‌کننده به تولیدکننده است. سالخوردگی همین است؛ کارهایی که زمانی آن‌قدر ساده بودند که حتی به چشم نمی‌آمدند، کم‌کم به پروژه‌هایی با مراحل مشخص تبدیل می‌شوند. باید چراغ را روشن کنی، جلو و عقب را تشخیص بدهی، بنشینی، پاها را با احتیاط داخل کنی، لباس را تا زانو بالا بیاوری، از جا بلند شوی، آن را از دو طرف بکشی و بعد چند لحظه بی‌حرکت بمانی تا مطمئن شوی همه‌چیز در جای درست خود قرار گرفته است. جوانی یعنی انجام دادن بی‌فکرِ کارها؛ سالخوردگی یعنی مدیریت موفق همان کارها.
2 083
5
در گذر از سالخوردگی؛ زیرجامگان آدم تا جوان است، تصور می‌کند پوشیدن شورت از بدیهی‌ترین امور عالم است؛ کاری که نه نیاز به فکر دارد، نه برنامه‌ریزی، نه آمادگی جسمانی. یک پا را داخل می‌کنی، بعد پای دیگر را، شورت را بالا می‌کشی و زندگی ادامه پیدا می‌کند. هیچ‌کس در جوانی احتمال نمی‌دهد که همین حرکت ساده، روزی به عملیاتی چندمرحله‌ای تبدیل شود که در آن زانو، کمر، تعادل، نور اتاق و حتی محل دوختن مارک لباس، هرکدام نقشی تعیین‌کننده داشته باشند. با سالخوردگی، نخستین مشکل این است که پا دیگر به ارتفاع سابق بالا نمی‌آید. در جوانی، پا بدون مذاکره تا هرجا لازم بود می‌رفت. حالا باید اول ببینی زانو موافق است یا نه، بعد مفصل ران را قانع کنی و در پایان امیدوار باشی کمرت در میانه‌ی کار اعلام استقلال نکند. پوشیدن شورت در حالت ایستاده هم خطرهای خودش را دارد. کافی است یک پا را بالا بیاوری تا تعادل، که تا چند لحظه پیش ظاهراً برقرار بود، ناگهان به مسئله‌ای ملی تبدیل شود. پس آدم عاقل ترجیح می‌دهد بنشیند. اما نشستن پایان مسئله نیست؛ تازه ابتدای آن است. شورت را تا بالای زانو بالا می‌آوری و بعد باید بلند شوی. در این مرحله لازم است آن را از دو طرف باسن بگیری و هم‌زمان که از جا بلند می‌شوی، بالا بکشی. کاری که در جوانی یک حرکت بود، حالا ترکیبی است از وزنه‌برداری، حفظ تعادل و ژیمناستیک. اگر از یک طرف بیشتر بکشی، طرف دیگر پایین می‌ماند. اگر بخواهی هر دو طرف را هم‌زمان بالا ببری، دست‌ها مشغول می‌شوند و چیزی برای کمک به بلند شدن باقی نمی‌ماند. خطر اصلی آنجاست که پس از پایان این عملیات، تازه متوجه شوی شورت را برعکس پوشیده‌ای. آدم‌ها برای تشخیص جلو و عقب شورت قاعده‌ای نانوشته دارند: طرفی که مارک یا اتیکت دارد، عقب و داخل شورت است. همین، به قول جوان‌ها، حالت «پیش‌فرض» یا همان Default  است. این قاعده سال‌ها کار کرده و بخشی از حافظه‌ی تاریخی مردان شده است. آدم در روشنایی کم، به‌ویژه صبح زود که هنوز نیمی از مغزش خواب است، شورت را برمی‌دارد، مارک را پیدا می‌کند و با اطمینان آن را طوری در دست می‌گیرد که طرفِ بی‌مارک رو به جلو باشد. اما بعضی کارخانه‌ها ظاهراً به استقلال در طراحی اعتقاد دارند. مارک را جلو می‌دوزند، روی کش می‌گذارند یا در نقطه‌ای نصب می‌کنند که هیچ نسبتی با جلو و عقب ندارد. نتیجه این است که پس از طی همه‌ی مراحل، احساس می‌کنی چیزی در هندسه‌ی لباس درست نیست. کمی راه می‌روی، می‌نشینی، بلند می‌شوی و سرانجام درمی‌یابی که فرض اولیه اشتباه بوده است. برای جوان، این فقط اشتباهی کوچک است. شورت را درمی‌آورد و دوباره می‌پوشد. برای آدم سالخورده، اما مسئله شبیه بازگرداندن پروژه‌ای عمرانی به نقطه‌ی صفر است. باید دوباره بنشینی، کش را پایین بیاوری، شورت را از زانو رد کنی، پاها را یکی‌یکی بیرون بیاوری، جلو و عقب را از نو تعیین کنی و تمام فرایند را تکرار کنی. در این میان ممکن است دوباره هم اشتباه کنی، چون در فاصله‌ی درآوردن تا پوشیدن، شاید یادت رفته باشد مارک کدام طرف بود. سازمان استاندارد، به‌جای پرداختن به کارهای کم‌فایده، بد نیست ابتدا تکلیف محل مارک شورت را روشن کند. آیا مارک باید عقب باشد یا جلو؟ این‌که هر کارخانه‌ای تعریف خاصی از جهت‌های جغرافیایی زیرجامه داشته باشد، برای سالمندان هزینه‌ی بدنی قابل‌توجهی دارد. مشکل دیگر، تاریخ تحول خود شورت است. ما از نسلی می‌آییم که شورت‌ها را مادرها می‌دوختند. شورت مامان‌دوز شاید از نظر زیبایی‌شناسی جایزه‌ای نمی‌گرفت، اما محکم بود. کش آن‌قدر جدی بود که تا شب اثر خود را دور شکم باقی می‌گذاشت. وقتی لباس را درمی‌آوردی، خطی سرخ و منظم دور کمر دیده می‌شد؛ مانند مرزی که با دقت روی نقشه رسم کرده باشند. این خط نشان می‌داد شورت در طول روز از مواضع خود عقب‌نشینی نکرده است. آن زمان کسی از کش نرم و پارچه‌ی لطیف سخن نمی‌گفت. کش اگر جای خود را روی شکم ثبت نمی‌کرد، از نظر نسل پیشین وظیفه‌اش را انجام نداده بود. دوام اصل بود، آسایش فرع. شورت باید آن‌قدر محکم می‌بود که اگر صاحبش لحظه‌ای فراموش می‌کرد شورت پوشیده یا نه، کش اجازه‌ی فراموشی به او نمی‌داد.
1 761
6
این اسلایدهای سخنرانی اینجانب امروز در همایش دنیای اقتصاد در هتل المپیک بود. این ارائه با هدف تبیین نقش بازار پول و بازار سرمایه در تأمین مالی بنگاه‌ها، از زاویه‌ای متفاوت آغاز می‌شود. پیام اصلی آن این است که مسئله اساسی اقتصاد، صرفاً افزایش حجم اعتبار یا انتخاب ابزار مالی خاص نیست، بلکه افزایش «ظرفیت اعتبار» اقتصاد است؛ ظرفیتی که امکان تأمین مالی پایدار را بدون ایجاد ناترازی، تورم و بی‌ثباتی فراهم می‌کند. در ادامه، تفاوت میان رشد اعتبار و ظرفیت اعتبار تشریح می‌شود و نشان داده می‌شود که تعمیق مالی، سلامت نظام بانکی، توسعه‌ی بازار سرمایه، شفافیت اطلاعات، حقوق مالکیت و اعتماد عمومی، عوامل اصلی افزایش این ظرفیت هستند. سپس توضیح داده می‌شود که رقابت بنگاه‌ها برای جذب منابع موجود، لزوماً به معنای افزایش توان مالی کل اقتصاد نیست و تنها زمانی ظرفیت اعتبار گسترش می‌یابد که ریسک کاهش یابد، کیفیت نهادهای مالی ارتقا پیدا کند و ابزارهای متنوع تأمین مالی توسعه یابند. بخش دوم ارائه به سطح بنگاه اختصاص دارد و این نکته را برجسته می‌کند که موفقیت در تأمین مالی، بیش از هر چیز به کیفیت پروژه وابسته است. سودآوری، جریان .....
1 966
7
ایران به عنوان قدرتی منطقه‌ای نرخ‌های رشد حتی ۸ درصدی برنامه‌ی هفتم را پاسخ خواهد داد. در غیر این صورت، ادامه‌ی روند کنونی اقتصاد و اجتماع ایران را به سمت مسیرهایی بسیار پرمخاطره سوق می‌دهد. امیدوارم این تحلیل نادرست از آب درآید؛ زیرا تحقق آن، بیش از آن‌که پیش‌بینی اقتصادی باشد، خبر از آینده‌ای دشوار برای کشور و مردم حداقل در میان مدت خواهد داد.
1 979
8
*در ادامه‌ی مقاله‌ی «ابرتورم و پیامدهای آن»* دو فرسته قبل، در بالا مقاله‌ای با عنوان «ابرتورم و پیامدهای آن» در اینجا منتشر کردم و حدود یک هفته بعد، همان مطلب را در صفحه‌ی لینکدین خود نیز به اشتراک گذاشتم. مقاله با واکنش‌های متعددی روبه‌رو شد و برخی از دوستان نیز نقدهای ارزشمندی بر آن نوشتند. یکی از این نقدها، که به گمان من نکته‌ی مهمی را مطرح می‌کرد، چنین بود: «در مجموع نتیجه‌ای که از این مطلب می‌گیریم این‌که خوشبینی جناب‌عالی به این‌ امر که هنوز امکان وقوع ابرتورم احتمال پایینی دارد، ناشی از این اعتقاد است که دست اندرکاران می‌توانند سیاست‌هایی را که فشار را به اقشار مردم منتقل می‌کند، به‌راحتی به کار گیرند». پاسخ بنده به این نقد را در اینجا نقل می‌کنم که شاید به کار دوستانی بخورد که مقاله‌ی بالا را خوانده‌اند. *جناب آقای ...،* با پوزش از این‌که پاسخ به نوشته‌ی ارزشمند شما با تأخیر تقدیم می‌شود. عمدی در این تأخیر نبود، اما ترجیح دادم اندکی فاصله بگذارم تا بتوانم با تأمل بیشتری درباره‌ی نکته‌ی مهمی فکر کنم که مطرح فرموده بودید. برداشت من از نقد شما این است که دلیل پایین دانستن احتمال وقوع ابرتورم، وجود این امکان است که دولت همچنان بتواند بخش مهمی از فشارهای مالی خود را به جامعه منتقل کند؛ یعنی تا زمانی که بتوان از طریق افزایش قیمت‌ها، کاهش ارزش واقعی دستمزدها، حذف یارانه‌ها، افزایش نرخ ارز یا سایر ابزارها بخشی از بار کسری بودجه را بر دوش مردم گذاشت، الزاماً اقتصاد وارد مرحله‌ی ابرتورم نخواهد شد. این استدلال در دوره‌های گذشته تا حد زیادی با واقعیت سازگار بوده است. نمونه‌ی روشن آن، انتقال نرخ ارز ترجیحی ۴۲۰۰ تومانی به نرخ‌های حدود ۲۶ هزار تومان و سپس نرخ‌های بالاتر در دولت آقای پزشکیان بود. این جابه‌جایی، فشار سنگینی بر خانوارها وارد کرد و بسته‌های حمایتی نیز حتی نتوانستند قدرت خرید از دست‌رفته‌ را برای ماه‌ نخست بعد از اجرای طرح جبران کنند. علاوه بر آن، سال‌هاست که دستمزدها از نرخ تورم عقب مانده‌اند و بخش قابل‌توجهی از هزینه‌های تعدیل اقتصادی عملاً بر دوش مردم قرار گرفته است. اما نکته‌ی اصلی فرمایش شما ممکن است این باشد، و مقاله‌ نیز تلویحاً همین را ذکر کرده که شرایط امروز با گذشته تفاوت اساسی پیدا کرده است. با شما موافقم که ظرفیت انتقال فشار به جامعه تا حد زیادی مصرف شده و اقتصاد وارد مرحله‌ای جدید شده است. زمانی که مقاله را می‌نوشتم نیز این نگرانی وجود داشت، اما اکنون با تحولات اخیر، شرایط وارد فاز بازهم متفاوت‌تری شده است. ما عملاً از تعلیق اقتصادی وارد شرایط اقتصاد جنگ شده‌‌ایم؛ وضعیتی که در آن ریسک کاهش شدید یا حتی توقف صادرات نفت افزایش یافته و این احتمال وجود دارد که دولت حتی برای تأمین ارز مورد نیاز کالاهای اساسی نیز با محدودیت جدی مواجه شود. بر همین اساس، برآورد من این است که کسری بودجه تا پایان سال ۱۴۰۵ به حدود سه هزار همت می‌رسد. از سوی دیگر، آمار واردات ماه‌های اخیر نیز امیدوارکننده نیست. اگر واردات کالاهای واسطه‌ای و سرمایه‌ای با اختلال جدی روبه‌رو شود، تداوم تولید نیز دشوار خواهد شد و فشارهای تورمی از سمت عرضه تشدید می‌شود. در کنار این عوامل، رشد نقدینگی در ماه‌های اخیر همچنان بسیار بالاست و روند تورم ماهانه از فروردین تاکنون نگران‌کننده است. با این شرایط، عبور تورم از مرز سه‌رقمی، متأسفانه دیگر سناریوی دور از ذهنی نیست. هم‌زمان، به نظر می‌رسد درآمدهای مالیاتی نیز فاصله‌ی قابل‌توجهی با نیازهای بودجه‌ای دولت داشته باشد و توان جبران این شکاف را نداشته باشد. به همین دلیل، تصور می‌کنم تفاوت اصلی دیدگاه من با جنابعالی در این نیست که آیا دولت تاکنون توانسته فشارها را به جامعه منتقل کند یا خیر؛ در این موضوع با شما موافقم. اختلاف در این است که آیا این ظرفیت همچنان وجود دارد یا نه. برداشت من این است که این امکان تا حد زیادی به پایان رسیده است و دیگر نمی‌توان همان سیاست‌ها را با همان آثار گذشته تکرار کرد. اگر این ظرفیت از بین رفته باشد، در حالی که کسری بودجه همچنان پابرجاست، احتمال اتکای بیشتر به خلق پول و تشدید تورم افزایش می‌یابد. در نهایت، معتقدم کشور اکنون در نقطه‌ای حساس‌تر قرار گرفته است. مردم طی سال‌های گذشته بار سنگینی از تورم، کاهش قدرت خرید و افت رفاه را تحمل کرده‌اند و ظرفیت اجتماعی برای انتقال فشارهای بیشتر محدود شده است. از سوی دیگر، کشور هزینه‌های بزرگی در عرصه‌ی اقتصادی و امنیتی پرداخته و شهادت‌ها و فداکاری‌های ارزشمندی نیز صورت گرفته است. اگر مسئولان بتوانند از این شرایط برای رسیدن به نوعی تفاهم پایدار و پایان دادن به چرخه‌ی تخاصم با ایالات متحده استفاده کنند، و تفاهم‌نامه را به سند ترک‌تخاصم حتی ۱۵ تا ۲۰ سال تبدیل کنند، مسیر تحولات اقتصادی تغییر خواهد کرد.
2 047
9
Elegy for the Soldiers of Tir
Elegy for the Soldiers of Tir
2 816
10
مرثیه‌ای برای سربازان تیرماه **لعنت بر جنگ که مادران را داغدار همیشگی می‌کند** جنگ، رؤیاها را می‌سوزاند؛ صلح، زندگی را برمی‌گرداند. جنگ را متوقف کنید. تیرماه است. آفتاب، بی‌رحمانه بر دشت‌های سوزان بمپور می‌تابد؛ همان آفتابی که سال‌هاست خاک جنوب‌شرق را می‌شناسد و هر روز بر چهره‌ی جوانانی می‌تابد که دور از خانه، نگهبان آرامش این سرزمین‌اند. در بمپور، افق آن‌قدر دور است که گویی زمین هرگز به پایان نمی‌رسد؛ جایی که آسمان و خاک در گرمای لرزان ظهر، دست در گردن هم انداخته‌اند. سربازهای آسایشگاه، گاهی از کنار پادگان به همان افق خیره می‌شدند. هر کدام چیزی را در آن سوی افق جا گذاشته بودند؛ مادری که هنگام بدرقه اشک‌هایش را پنهان کرد، پدری که آخرین بار شانه‌های پسرش را محکم فشرد، خواهری که خندید تا گریه‌اش دیده نشود، و دختری که روزهای سربازی را می‌شمرد تا بازگشت او، آغاز زندگی مشترکشان باشد. بسیاری از این جوان‌ها، فرزندان خانواده‌های معمولی این سرزمین بودند؛ نه کسی را داشتند که مسیر خدمتشان را هموار کند و نه دستی که آن‌ها را از سخت‌ترین نقطه‌های مرزی دور نگه دارد. سهمشان از دنیا، پیش از آنکه آغاز زندگی باشد، نگهبانی از دورترین مرزها بود؛ بی‌ادعا، بی‌پناه و گمنام. رؤیاهای سربازها بزرگ نیست؛ رؤیای خانه، نان گرم، بوی برنج دم‌کشیده، صدای مادر، خنده‌ی خواهر، دست‌های پدر و آینده‌ای معمولی. همین سادگی، تمام دارایی آن‌هاست. شب که فرارسید، گرمای روز و خستگی نگهبانی، پلک‌ها را سنگین کرد. آسایشگاه آرام بود. یکی در خواب، کوچه‌ی کودکی‌اش را می‌دید؛ دیگری سفره‌ای را که مادر برای آمدنش می‌انداخت؛ آن یکی خود را در لباس دامادی می‌دید، نه در لباس خاک‌آلود سربازی. خواب‌هایشان، خواب زندگی بود، نه خواب مرگ. اما جنگ، هیچ احترامی برای رؤیاهای ساده‌ی انسان‌ها قائل نیست. سپیده که زد، خواب بسیاری از آن جوانان ناتمام ماند. صدای انفجار، جای صدای خنده را گرفت و آسایشگاه، به جای بیدارباش هر روزه، با آتش و دود از خواب برخاست. چند جوان، دیگر هرگز به خانه بازنخواهند گشت و ده‌ها تن دیگر، با زخم‌هایی بر تن و روح، روزگارشان را از نو آغاز خواهند کرد. صبح، مادرانی بودند که خبر حمله را شنیده بودند و دلشان پیش از هر خبر رسمی، حقیقت را حس کرده بود. با هزار دعا، هزار امید و هزار انکار، جاده‌های منتهی به بمپور را پیمودند؛ هر پیچ جاده را با این آرزو که شاید خبر اشتباه باشد، شاید پسرشان فقط زخمی شده باشد، شاید هنوز بتوانند صدایش را بشنوند. اما جنگ، گاهی حتی فرصت آخرین خداحافظی را هم از مادران می‌گیرد. همان شب، میلیون‌ها نفر در خانه‌هایشان مسابقه‌ی فوتبال را تماشا می‌کردند؛ صدای گزارشگر از تلویزیون‌ها شنیده می‌شد، دوستان برای هم کری می‌خواندند و نود دقیقه، زندگی به روال معمول خود ادامه داشت. اگر آن حمله رخ نداده بود، همین سربازها نیز چند ساعت بعد، کنار هم در آسایشگاه، مسابقه را می‌دیدند، می‌خندیدند، درباره‌ی تیم محبوبشان بحث می‌کردند و از فردا و از روزهای پس از پایان خدمت می‌گفتند. اما جنگ، ساده‌ترین لحظه‌های زندگی را هم از انسان می‌رباید. این جوانان، نه فرمانده جنگ بودند، نه تصمیم‌گیرنده‌ی آن. آنان فقط مشمولانی بودند که روزگار، نگهبانی از مرزهای دوردست را بر دوششان گذاشته بود؛ جوانانی که شاید تنها آرزویشان این بود که چند ماه دیگر به خانه برگردند، کنار خانواده بنشینند و زندگی ساده‌ی خود را از سر بگیرند. امروز جنوب ایران، دوباره داغدار است. خانواده‌هایی چشم‌انتظار مانده‌اند، خانه‌هایی سیاه‌پوش شده‌اند و نام‌های تازه‌ای به فهرست قربانیان جنگ افزوده شده است. در هر حمله، آنچه از میان می‌رود فقط چند ساختمان یا یک پادگان نیست؛ بخشی از آینده‌ی یک ملت، آرزوهای چند خانواده و زندگی جوانانی است که سهمشان از دنیا، تنها فرصت یک زندگی عادی بود. لعنت بر جنگ؛ بر هر جنگی که مادران را داغدار همیشگی می‌کند؛ جنگی که رؤیاهای جوانان را پیش از آنکه به زندگی تبدیل شوند، در خاک دفن می‌کند؛ پدران را خاموش می‌کند، دختران را در انتظار نگه می‌دارد و کودکان را با خاطره‌ی غیبت عزیزانشان بزرگ می‌کند. هیچ پیروزی، هیچ محاسبه‌ی سیاسی و هیچ هدف نظامی،  جای خالی یک جوان را بر سر سفره‌ی خانواده‌اش پر نمی‌کند. امروز، بیش از هر زمان دیگری، پایان این جنگ نه آرزو، که ضرورتی انسانی است؛ زیرا صلح، تنها راهی است که رؤیاهای ناتمام این سرزمین را دوباره به زندگی بازمی‌گرداند.
3 056
11
Elegy for the Soldiers of Tir
Elegy for the Soldiers of Tir
1
12
https://donya-e-eqtesad.com/%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%B3%D8%B1%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87-28/4281894-%D8%A7%D8%AD%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%84-%D8%B1%D8%AA%D9%88%D8%B1%D9%85-%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D9%86-%D9%81%D8%A7%DB%8C%D9%84-%D8%B5%D9%88%D8%AA%DB%8C
2 936
13
https://donya-e-eqtesad.com/%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-68/4281330-%D9%87%D9%88%D8%B4-%D9%85%D8%B5%D9%86%D9%88%D8%B9%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D8%AC%D8%A8%D8%A7%D8%B1
4 186
14
در دو یادداشت پیشین توضیح دادم که هوش مصنوعی چه تغییری در جایگاه لگاریتم و نظریه‌ی مجموعه‌ها ایجاد کرده است. درمورد لگاریتم دیدیم که AI بخش بزرگی از نیاز به تبدیل‌های دستیِ داده، کاهش چولگی و خطی‌سازی روابط را کاهش داده است. در مورد نظریه‌ی مجموعه‌ها نیز اشاره شد که این شاخه اساساً ابزار محاسباتی روزمره نبوده، بلکه زبان و چارچوب ریاضی اقتصاد مدرن برای بیان ساختارها، اثبات قضایا و صورت‌بندی نظریه‌ها بوده است. ازاین‌رو، هوش مصنوعی بیش از آن‌که خود نظریه‌ی مجموعه‌ها را تحت تأثیر قرار دهد، نیاز بسیاری از پژوهشگران به استفاده‌ی مستقیم از آن را کمتر کرده است. فایل بالا را بخوانید.
2 402
15
مثلثات در عصر هوش مصنوعی Trigonometry in the Age of Artificial Intelligence
5 761
16
+1
ادغام، تملک و اصلاح ساختار این کتاب درباره‌ی موفقیت یا شکست ادغام‌ها، تملک‌ها و برنامه‌های اصلاح ساختار شرکت‌ها قضاوت یا تحلیل ارائه نمی‌کند. هدف اصلی کتاب، مستندسازی تجربه‌ی بازار سرمایه‌ی ایران در این حوزه است. به همین دلیل، تقریباً همه‌ی رویدادهایی که در بورس و فرابورس در زمره‌ی ادغام، تملک، تجزیه، واگذاری، اصلاح ساختار یا سایر اشکال بازآرایی شرکتی قابل‌شناسایی بوده را گردآوری و طبقه‌بندی کرده‌است. در هر مورد نیز شرحی کوتاه از ماهیت معامله و شرکت‌های درگیر ارائه شده است تا خواننده تصویری جامع از تجربه‌ی عملی بازار سرمایه‌ی ایران به دست آورد. ارزش این کتاب بیش از آن‌که در ارائه‌ی نظریه یا تحلیل باشد، در فراهم‌آوردن مرجعی تاریخی و داده‌ای نهفته است. پژوهشگران، مدیران، مشاوران، سرمایه‌گذاران و دانشجویان می‌توانند با مراجعه به این مجموعه، به سرعت دریابند که چه شرکت‌هایی، در چه زمانی و با چه سازوکاری وارد فرآیند ادغام، تملک یا اصلاح ساختار شده‌اند. این کتاب در واقع نقشه‌ای از تجربه‌های بازار سرمایه ایران در حوزه‌ی بازآرایی بنگاه‌هاست.
1
17
Mergers, Acquisitions, and Corporate Restructuring
5 134
18
ادغام، تملک و اصلاح ساختار این کتاب درباره‌ی موفقیت یا شکست ادغام‌ها، تملک‌ها و برنامه‌های اصلاح ساختار شرکت‌ها قضاوت یا تحلیل ارائه نمی‌کند. هدف اصلی کتاب، مستندسازی تجربه‌ی بازار سرمایه‌ی ایران در این حوزه است. به همین دلیل، تقریباً همه‌ی رویدادهایی که در بورس و فرابورس در زمره‌ی ادغام، تملک، تجزیه، واگذاری، اصلاح ساختار یا سایر اشکال بازآرایی شرکتی قابل‌شناسایی بوده را گردآوری و طبقه‌بندی کرده‌است. در هر مورد نیز شرحی کوتاه از ماهیت معامله و شرکت‌های درگیر ارائه شده است تا خواننده تصویری جامع از تجربه‌ی عملی بازار سرمایه‌ی ایران به دست آورد. ارزش این کتاب بیش از آن‌که در ارائه‌ی نظریه یا تحلیل باشد، در فراهم‌آوردن مرجعی تاریخی و داده‌ای نهفته است. پژوهشگران، مدیران، مشاوران، سرمایه‌گذاران و دانشجویان می‌توانند با مراجعه به این مجموعه، به سرعت دریابند که چه شرکت‌هایی، در چه زمانی و با چه سازوکاری وارد فرآیند ادغام، تملک یا اصلاح ساختار شده‌اند. این کتاب در واقع نقشه‌ای از تجربه‌های بازار سرمایه ایران در حوزه‌ی بازآرایی بنگاه‌هاست.
5 276
19
داستان را برای دکتر طبیبیان گرامی فرستادم و نوشت: این داستان بار ایرانی‌ها خودش گفتنی است. من آبغوره و شیره‌ی انگور از دهمان می‌آورم آمریکا. آن را در بطری کوکای خانواده می‌ریزم چون پلاستیک قوی است. در دو کیسه‌ی پلاستیک قرار می‌دهم و با نوار چسب از همه طرف می‌پیچم که اگر ترکید هم نم پس ندهد. معمولاً دو بطر آبغوره و دو بطر شیره‌ی انگور می‌آورم. چهار بطری را در یک جعبه‌ی پلاستی دردار محکم قرار می‌دهم؛ بین آن‌ها را حله می‌گذارم. جعبه‌ی پلاستیکی را در کیسه‌ی پلاستیک می‌گذارم و از همه طرف نوار پیچ. این نصف از چمدان من را اشغال می‌کند. تاکنون هر وقت در فرودگاه تهران پرسیده‌اند، می‌گویم شیره و آبغوره می‌فهمند. در فرودگاه مقصد می‌پرسند شراب آورده‌ای توضیح می‌دهم قبول می کنند. کار پرزحمتی است، اما چون عیال سفارش می‌دهد ه… من هم پاسخ دادم: استاد طبیبیان داستان شما نشان می‌دهد ما ایرانی‌ها در حمل «مایعات استراتژیک» به مرحله‌ای رسیده‌ایم که اگر روزی بخواهند رشته‌ای در دانشگاه باز کنند، حتماً باید اسمش را بگذارند: «مهندسی بسته‌بندی آبغوره و ترشی در شرایط تحریم بین‌المللی»! بنده با یک دبه‌ی ترشی این‌همه رنج کشیدم، شما با چهار بطری آبغوره و شیره‌ی انگور نصف چمدان را فتح کرده‌اید؛ انصافاً باید به شما درجه‌ی «فرمانده‌ی لجستیک خانواده» داد. در هر حال، خدا به شما و همه‌ی ما صبر و به این بطری‌ها استقامت عنایت کند؛ چون ظاهراً بار فرهنگی ما از بار فیزیکی‌مان سنگین‌تر است!
3 936
20
در گذر از سالمندی؛ سفر با ترشی صد بار گفتم: «شیرینی‌ها را می‌برم، با ترشی کاری ندارم.» اما هنوز هم نمی‌دانم در مرز وان چگونه عباس‌علی دبه‌ی ترشی را همراهم کرده بود، بی‌آنکه خودم بفهمم. این سفرِ کم‌ماجرای فرار از تهران و قصه‌هایش یک طرف، و حمل این ظرف ترشی یک طرف! عذابی به من داد یادآور عذاب دشمن در آن هفده روز جنگی که در تهران بودم. خدا صد سال به عمر دوست عزیزم، دکتر قزوینی، بیفزاید که به همسر بنده در واتزاپ قول ترشی داده بود و از سر بزرگواری، مبتکر این هدیه‌ی ترکیبیِ «شیرینی و ترشی» شده بود. بنده‌ی خدا چه زحمت‌ها با خانواده‌اش کشیده بود برای بسته‌بندی؛ ظرف از هر جناح نوار و نایلون‌پیچی شده، و سرپوش فلزی را چنان بر سر دبه‌ی شیشه‌ای سفت کرده بودند که انگار قرار بوده تا قیامت باز نشود. بعد هم آن را در نایلون پلاستیک دسته‌دار گذاشته بودند. از گیت گذرنامه‌ی مرز رازی که رد شدم، دیدم کف نایلون نم پس داده است. مشکل این بود که ظرف ترشی درست کف نایلون به‌نشیمن نمی‌نشست؛ هی غلت می‌زد، یک‌بار روی پهلو، یک‌بار به پشت، خلاصه آرام و قرار نداشت. ته دلم امیدوار بودم زیر دستگاه ایکس‌ری در گمرک وان، آن را از من بگیرند و بگویند «ممنوع!» اما در کمال ناباوری، هیچ نگفتند. آخرِ نوار نقاله، کنار کوله و کیفم، نایلون پلاستیکی را دیدم که با آرامش لم داده است! در سالن فرودگاه وان، کیسه‌ای را که خمیردندان و مسواک و قرص‌هایم در آن بود، از کوله‌پشتی کوچکم درآوردم، آن را دور  لایه‌ی نایلون کشیدم و با خیال راحت، با تکیه بر «پوشش دوم»، آن را در کابین بالای سرم در هواپیما گذاشتم و پالتوی خود را هم مثل سد سکندر جلویش چپاندم که تکان نخورد. اما وقتی در فرودگاه استانبول می‌خواستم بردارمش، دیدم طفلکی به همه‌ی اطرافش نم پس داده! از ترس، دیگر پایینش نیاوردم. به هم‌ردیفی‌هام کمک کردم وسایلشان را بردارند و بروند و مدام زیر لب دعا می‌کردم کسی چیزی نگوید. اگر هم می‌گفتند، بنا داشتم انکار کنم: «من؟ کیسه؟ اصلاً ندارم!» وقتی همه پیاده شدند، به ذهنم رسید همان‌جا رهایش کنم و بعد به همسرم و دکتر قزوینی بگویم مأموران امنیت فرودگاه اجازه‌ی حمل دبه‌ی ترشی نداده‌اند. همزمان ترس تازه‌ای به جانم افتاد: نکند مهماندار بیاید و گزارش فاجعه‌ی معطر‌شدن فضا را به کارکنان زمینی پرواز بدهد! سه مسافر در ردیف A تا C بیشتر نبودیم، پیدا کردن مالک ظرف ترشی کاری نداشت. سرآخر به‌خیر گذشت و کیسه را برداشتم، کیف دستی را سپر آن کردم و به‌عنوان آخرین مسافر، وارد کریدور فرودگاه استانبول شدم. اول دنبال سطل زباله می‌گشتم تا خودم را خلاص کنم. یکی بود که بیشتر شبیه زیرسیگاری بود تا سطل؛ دهانه‌اش آن‌قدر کوچک که حتی امید هم از آن رد نمی‌شد، چه برسد به کیسه‌ی حاوی دبه‌ی ترشی! پشیمان شدم و در راهروهای فری‌شاپ به فروشنده‌ای گفتم یک نایلون به من بدهد. گفت: «چهار دلار!» انصاف هم چیز خوبی است! سه و نیم یورو پول خردم را دادم و «پوشش سوم» را هم به تن ظرف پوشاندم. با دیدن تابلوی پروازهای بین‌المللی، ته دلم امید داشتم که این بار در استانبول، دستگاه ایکس‌ری کار خودش را بکند و مرا نجات دهد. از مسیر رفت‌وبرگشت‌های طویل راهروهایِ نوبتِ کنترل اثاث گذشتم، وسایلم را روی نوار نقاله گذاشتم و بعد از عبور، دیدم پلاستیک ترشی، میان کوله و کیفم، دوباره دارد سالم و سرحال نزدیک می‌شود! دیگر داشتم شاخ درمی‌آوردم از این‌همه اصرار تقدیر برای نگه داشتن ترشی! در هواپیمای ایجت تُرک، دیگر جرأت نکردم آن را بالا در کابین بگذارم. زیر پایم، در صندلی وسط، نگهش داشتم. انصافاً بوی اشتهابرانگیزی هم داشت! اضافی نایلون را روی درِ دبه تا زدم و شال گردنم را رویش انداختم. سه ساعت، به نوبت پای چپ و راستم را روی در ظرف فشار می‌دادم که بویش کمتر بیرون بزند. مصیبتی بود وقتی مسافرِ کنار پنجره می‌خواست برود دستشویی؛ دل توی دلم نبود که مبادا پایش به پلاستیک ترشی بخورد. در فرودگاه مقصد، این‌بار برعکس، نگران بودم مأمور گمرک خروجی بعد از این همه زحمت، ظرف را از دستم بگیرد و همه‌ی این رنج‌ها بر باد رود. اما چند لحظه بعد، پیروزمندانه و شاد، همراه با ترشیِ دکتر قزوینی از گمرک خارج شدم. چند لحظه‌ای نگذشت که ذهنم دوباره به سمت جنگ و رنج‌هایش لغزید. با خود گفتم: خدایا، آیا فرجام این جنگ نیز، همچون سرنوشت این دبه‌ی ترشی، سرانجام به خیری آرام و ماندگار ختم خواهد شد؟
3 979