fa
Feedback
یارِ خاکسار

یارِ خاکسار

رفتن به کانال در Telegram

پَس عَدَم گَردَم عَدَم چون اَرغِنون...

نمایش بیشتر
4 001
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+97 روز
-130 روز
آرشیو پست ها
Homayoun Shajarian & Sohrab Poornazeri Mahtab 128.mp35.05 MB

Homayoun Shajarian & Sohrab Poornazeri Mahtab 128.mp35.05 MB

هو عاشقی بود از رفقای این بیچاره کبکی یافت او را بکوهسار برد و در مرغزار خرم بگذاشت و می‌گفت رفتار او برفتار یارم ماند جفا بو
هو عاشقی بود از رفقای این بیچاره کبکی یافت او را بکوهسار برد و در مرغزار خرم بگذاشت و می‌گفت رفتار او برفتار یارم ماند جفا بود با او جفا کردن اما این در بدایت عشق بود و مدخول و معلول بود زیرا که محبوب را شبیهی طلب می‌کند برای سلوت و این از نقصان است واللّه که اگر عاشق را شعور بود بر آنکه کسی بمعشوق او ماند و یا در حسن با او مساوات دارد در عشق ناتمام بود در طلب سوخته نبود خام بود ای درویش آن شوقی که وصال ازو چیزی کم کند ناقص بود وجود شوق نبود تهمت بود و تهمتی کاذبه بود و وصال هیزم آتش شوق است او رادر شعله آرد تا بدان دمار از نهاد عاشق برآرد و این آن حال است که پروانه آتش می‌شود اگرچه لمحۀ بود اما باری بود و این را بزبان آن قوم بیخود اتحاد خوانند اگر میسر شود مقامی در عشق ازوعالیتر نبود: خواهم که زسرّعشق آگاه شوم بیخود بروم بنزد دلخواه شوم گر او شوم ای یگانه بر خلق جهان بیزحمت بیخودی همه شاه شوم لوایح فصل ۸۴ عین القضات همدانی علیه الرحمه

هو ای درویش آنکه معشوق را برای خود خواهد هنوز قدم در ولایت عشق ننهاده است و او مرتدی بود که مراد برای مراد خود خواهد اما آنکه
هو ای درویش آنکه معشوق را برای خود خواهد هنوز قدم در ولایت عشق ننهاده است و او مرتدی بود که مراد برای مراد خود خواهد اما آنکه خود را برای معشوق خواهد از بوستان عشق بوی ریاحین صدق بمشام وقتش رسیده بود اگرچه در بدایت کار بود اما طالب اسرار بود باز چون ببرخاست درخواست از وجود خود زایل کند و سعادت یگانگی حاصل کند در هودج فناء دوم مقر سازد پس از غیرت از خود بیخبر شود چون بی شعور شود و از غیبت بحضور شود در پرتو آن نور شود لاجرم پروانه وار از بقا بفنا راه طلبد و خود را بواسطۀ عشق بر آتش عدم احساس و بطلان قوت متخیله بسوزد که این مقام در تلوین بود نه در تمکین و این معنی در حوصلۀ مرغی خانگی که او را دانش گویند نگنجد و میزان عقلش هم برنسنجد اگر معلوم شود بمثالی شود و آن در رباعی خواجه احمد غزالی گفته است: تا جام جهان نمای در دست منست از روی خرد چرخ برین پست منست تا قبلۀ نیست قبلۀ هست منست هشیارترین خلق جهان مست منست هذا ربی و سبحانی و اناالحّق درین راه پدید آید درویش گوید: چون نور ظهور تو مرا پست کند وز بادۀ عشق مر مرا مست کند برتر شوم از عالم امکان آنگه در عین کمال واجبم هست کند عین القضات همدانی علیه الرحمه

هو ای درویش آنکه معشوق را برای خود خواهد هنوز قدم در ولایت عشق ننهاده است و او مرتدی بود که مراد برای مراد خود خواهد اما آنکه
هو ای درویش آنکه معشوق را برای خود خواهد هنوز قدم در ولایت عشق ننهاده است و او مرتدی بود که مراد برای مراد خود خواهد اما آنکه خود را برای معشوق خواهد از بوستان عشق بوی ریاحین صدق بمشام وقتش رسیده بود اگرچه در بدایت کار بود اما طالب اسرار بود باز چون ببرخاست درخواست از وجود خود زایل کند و سعادت یگانگی حاصل کند در هودج فناء دوم مقر سازد پس از غیرت از خود بیخبر شود چون بی شعور شود و از غیبت بحضور شود در پرتو آن نور شود لاجرم پروانه وار از بقا بفنا راه طلبد و خود را بواسطۀ عشق بر آتش عدم احساس و بطلان قوت متخیله بسوزد که این مقام در تلوین بود نه در تمکین و این معنی در حوصلۀ مرغی خانگی که او را دانش گویند نگنجد و میزان عقلش هم برنسنجد اگر معلوم شود بمثالی شود و آن در رباعی خواجه احمد غزالی گفته است: تا جام جهان نمای در دست منست از روی خرد چرخ برین پست منست تا قبلۀ نیست قبلۀ هست منست هشیارترین خلق جهان مست منست هذا ربی و سبحانی و اناالحّقَ درین راه پدید آید درویش گوید: چون نور ظهور تو مرا پست کند وز بادۀ عشق مر مرا مست کند برتر شوم از عالم امکان آنگه در عین کمال واجبم هست کند لوایح فصل ۷۵ عین القضات همدانی

مناجات پیر هرات خواجه عبدالله انصاری علیه الرحمه

File.mp36.54 MB

هو آنکه دنیا بگذارد زاهد است و آنکه عقبی بگذارد مجاهد است و این هر دو صفت آب و خاکست درویش از این هر دو پاک است گفت (کادالفقر
هو آنکه دنیا بگذارد زاهد است و آنکه عقبی بگذارد مجاهد است و این هر دو صفت آب و خاکست درویش از این هر دو پاک است گفت (کادالفقران یکون کفرا) نه آنکه درویش بی کیش است بلکه درویش بی خویش است درویش باید که هیچ جائی ننشیند و هیچ چیز وی را ننشاند مرد اول تقلید شنود کند پس تقلید نمود کند شنود و نمود در هم بود کند پس بود در بود نابود کند نه خلق ماند ویرانه خویش نه طالب ماند نه مطلوب در پیش اینست صفت درویش اندر دو جهان هر چه ترا آید پیش مقبول نباشد آن ترا ای درویش مقامات خواجه عبدالله انصاری علیه الرحمه

بارد، چه؟ خون، که؟ ديده، چه‌سان؟ روز و شب، چرا؟ از غم، کدام غم؟ غمِ سلطانِ اوليا نامش که بد؟ حسين، ز نژاد که؟ از علی مامش که بود؟ فاطمه، جدش که؟ مصطفی چون شد؟ شهيد شد، به کجا؟ دشت ماريه کی؟ عاشر محرم، پنهان؟ نه بر ملا شب کشته شد؟ نه روز، چه هنگام؟ وقت ظهر شد از گلو بريده سرش؟ نی نی از قفا سيراب کشته شد؟ نه، کس آبش نداد؟ داد که؟ شمر، از چه چشمه؟ ز سرچشمه‌ی فنا مظلوم شد شهيد؟ بلی، جرم داشت؟ نه کارش چه بد؟ هدايت، يارش که بد؟ خدا اين ظلم را که کرد؟ يزيد، اين يزيد کيست؟ ز اولاد هند، از چه کس؟ از نطفه زنا خود کرد اين عمل؟ نه، فرستاد نامه‌ای نزد که؟ نزد زاده مرجانه دغا ابن زياد زاده مرجانه بد؟ نعم از گفته يزيد تخلف نکرد؟ لا اين نابکار کشت حسين را به دست خويش؟ نه، او روانه کرد سپه سوی کربلا مير سپه که بد؟ عمر سعد، او بريد حلق عزيز فاطمه؟ نه، شمر بی حيا خنجر بريد حنجر او را نکرد شرم؟ کرد، از چه پس بريد؟ نپذیرفت ازو قضا بهر چه؟ بهر آنکه شود خلق را شفيع شرط شفاعتش چه بُوَد؟ نوحه و بکا کس کشته شد هم از پسرانش؟ بلی دو تن ديگر که؟ نه برادر ديگر که اقربا ديگر پسر نداشت؟ چرا داشت، آن که بود؟ سجاد، چون بد او به غم و رنج مبتلا ماند او به کربلای پدر؟ نی، به شام رفت باعز و احتشام؟ نه، با ذلت و عنا تنها؟ نه، با زنان حرم، نامشان چه بود؟ زينب سکينه فاطمه کلثومِ بينوا بر تن لباس داشت؟ بلی گَردِ رهگذار بر سر عمامه داشت؟ بلی چوبِ اشقيا بيمار بد؟ بلی، چه دوا داشت؟ اشک چشم بعد از دوا غذاش چه بد؟ خونِ دل غذا کس بود همرهش؟ بلی، اطفالِ بی پدر ديگر که بود؟ تب، که نمی‌گشت ازو جدا از زينب و زنان چه بجا مانده بد؟ دو چيز طوقِ ستم به گردن و خلخالِ غم به پا گبر اين ستم کند؟ نه، يهود و مجوس؟ نه هندو؟ نه، بت پرست؟ نه، فرياد ازين جفا قاآنی است قايل اين شعرها؟ بلی خواهد چه؟ رحمت، از که؟ ز حق، کی؟ صف‌جزا میرزا قاآنی شیرازی علیه الرحمه

بارد، چه؟ خون، که؟ ديده، چه‌سان؟ روز و شب، چرا؟ از غم، کدام غم؟ غمِ سلطانِ اوليا نامش که بد؟ حسين، ز نژاد که؟ از علی مامش که بود؟ فاطمه، جدش که؟ مصطفی چون شد؟ شهيد شد، به کجا؟ دشت ماريه کی؟ عاشر محرم، پنهان؟ نه بر ملا شب کشته شد؟ نه روز، چه هنگام؟ وقت ظهر شد از گلو بريده سرش؟ نی نی از قفا سيراب کشته شد؟ نه، کس آبش نداد؟ داد که؟ شمر، از چه چشمه؟ ز سرچشمه‌ی فنا مظلوم شد شهيد؟ بلی، جرم داشت؟ نه کارش چه بد؟ هدايت، يارش که بد؟ خدا اين ظلم را که کرد؟ يزيد، اين يزيد کيست؟ ز اولاد هند، از چه کس؟ از نطفه زنا خود کرد اين عمل؟ نه، فرستاد نامه‌ای نزد که؟ نزد زاده مرجانه دغا ابن زياد زاده مرجانه بد؟ نعم از گفته يزيد تخلف نکرد؟ لا اين نابکار کشت حسين را به دست خويش؟ نه، او روانه کرد سپه سوی کربلا مير سپه که بد؟ عمر سعد، او بريد حلق عزيز فاطمه؟ نه، شمر بی حيا خنجر بريد حنجر او را نکرد شرم؟ کرد، از چه پس بريد؟ نپذیرفت ازو قضا بهر چه؟ بهر آنکه شود خلق را شفيع شرط شفاعتش چه بُوَد؟ نوحه و بکا کس کشته شد هم از پسرانش؟ بلی دو تن ديگر که؟ نه برادر ديگر که اقربا ديگر پسر نداشت؟ چرا داشت، آن که بود؟ سجاد، چون بد او به غم و رنج مبتلا ماند او به کربلای پدر؟ نی، به شام رفت باعز و احتشام؟ نه، با ذلت و عنا تنها؟ نه، با زنان حرم، نامشان چه بود؟ زينب سکينه فاطمه کلثومِ بينوا بر تن لباس داشت؟ بلی گَردِ رهگذار بر سر عمامه داشت؟ بلی چوبِ اشقيا بيمار بد؟ بلی، چه دوا داشت؟ اشک چشم بعد از دوا غذاش چه بد؟ خونِ دل غذا کس بود همرهش؟ بلی، اطفالِ بی پدر ديگر که بود؟ تب، که نمی‌گشت ازو جدا از زينب و زنان چه بجا مانده بد؟ دو چيز طوقِ ستم به گردن و خلخالِ غم به پا گبر اين ستم کند؟ نه، يهود و مجوس؟ نه هندو؟ نه، بت پرست؟ نه، فرياد ازين جفا قاآنی است قايل اين شعرها؟ بلی خواهد چه؟ رحمت، از که؟ ز حق، کی؟ صف جزا میرزا قاآنی شیرازی علیه الرحمه

بارد، چه؟ خون، که؟ ديده، چه‌سان؟ روز و شب، چرا؟ از غم، کدام غم؟ غمِ سلطانِ اوليا نامش که بد؟ حسين، ز نژاد که؟ از علی مامش که بود؟ فاطمه، جدش که؟ مصطفی چون شد؟ شهيد شد، به کجا؟ دشت ماريه کی؟ عاشر محرم، پنهان؟ نه بر ملا شب کشته شد؟ نه روز، چه هنگام؟ وقت ظهر شد از گلو بريده سرش؟ نی نی از قفا سيراب کشته شد؟ نه، کس آبش نداد؟ داد که؟ شمر، از چه چشمه؟ ز سرچشمه‌ی فنا مظلوم شد شهيد؟ بلی، جرم داشت؟ نه کارش چه بد؟ هدايت، يارش که بد؟ خدا اين ظلم را که کرد؟ يزيد، اين يزيد کيست؟ ز اولاد هند، از چه کس؟ از نطفه زنا خود کرد اين عمل؟ نه، فرستاد نامه‌ای نزد که؟ نزد زاده مرجانه دغا ابن زياد زاده مرجانه بد؟ نعم از گفته يزيد تخلف نکرد؟ لا اين نابکار کشت حسين را به دست خويش؟ نه، او روانه کرد سپه سوی کربلا مير سپه که بد؟ عمر سعد، او بريد حلق عزيز فاطمه؟ نه، شمر بی حيا خنجر بريد حنجر او را نکرد شرم؟ کرد، از چه پس بريد؟ نپذیرفت ازو قضا بهر چه؟ بهر آنکه شود خلق را شفيع شرط شفاعتش چه بُوَد؟ نوحه و بکا کس کشته شد هم از پسرانش؟ بلی دو تن ديگر که؟ نه برادر ديگر که اقربا ديگر پسر نداشت؟ چرا داشت، آن که بود؟ سجاد، چون بد او به غم و رنج مبتلا ماند او به کربلای پدر؟ نی، به شام رفت باعز و احتشام؟ نه، با ذلت و عنا تنها؟ نه، با زنان حرم، نامشان چه بود؟ زينب سکينه فاطمه کلثومِ بينوا بر تن لباس داشت؟ بلی گَردِ رهگذار بر سر عمامه داشت؟ بلی چوبِ اشقيا بيمار بد؟ بلی، چه دوا داشت؟ اشک چشم بعد از دوا غذاش چه بد؟ خونِ دل غذا کس بود همرهش؟ بلی، اطفالِ بی پدر ديگر که بود؟ تب، که نمی‌گشت ازو جدا از زينب و زنان چه بجا مانده بد؟ دو چيز طوقِ ستم به گردن و خلخالِ غم به پا گبر اين ستم کند؟ نه، يهود و مجوس؟ نه هندو؟ نه، بت پرست؟ نه، فرياد ازين جفا قاآنی است قايل اين شعرها؟ بلی خواهد چه؟ رحمت، از که؟ ز حق، کی؟ صف جزا قاآنی...

کاروان کربلا شعر و صدای استاد شهریار علیه الرحمه

هو «یَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ إِنِّي سِلْمٌ لِمَنْ سَالَمَكُمْ وَحَرْبٌ لِمَنْ حَارَبَكُمْ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ» «ای اباع
هو «یَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ إِنِّي سِلْمٌ لِمَنْ سَالَمَكُمْ وَحَرْبٌ لِمَنْ حَارَبَكُمْ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ» «ای اباعبدالله من در صلحم با کسی که با شما در صلح است و در جنگم با هر کس که با شما در جنگ است تا روز قیامت» زیارت عاشورا مصباح المتهجد حضرت امام محمد باقر علیه السلام

هو درویشی بود در نشابور و او را عظیم میلی بدنیا بود و برجمع ادخار عظیم رغبت نمودی. یک شب دزد در خانۀ او راه یافت و هرچ بود بر
هو درویشی بود در نشابور و او را عظیم میلی بدنیا بود و برجمع ادخار عظیم رغبت نمودی. یک شب دزد در خانۀ او راه یافت و هرچ بود برداشت، مگر مرقعی که نقدوی در آنجا بود بماند. دیگر روز درویش عظیم مهجور و شکسته به مجلس شیخ آمد و با کس نگفت. شیخ در میان سخن روی بدان درویش کرد و گفت ای درویش: آری جانا دوش ببامت بودم گفتی دزدست دز نَبُد من بودم درویش فریاد درگرفت و به خدمت شیخ آمد و آن نقد کی مانده بود در میان آورد. شیخ گفت چنین باید کی همه در میان باشد. اسرار التوحید ابوسعید ابوالخیر علیه الرحمه

جایی که جان نباشد، جانان چکار دارد..

هو همت عاشق در عشق ورای همت معشوق است زیرا که عاشق همت آن دارد که در عالم معشوق بار یابد پس منتهای همت او را باشد. ای درویش م
هو همت عاشق در عشق ورای همت معشوق است زیرا که عاشق همت آن دارد که در عالم معشوق بار یابد پس منتهای همت او را باشد. ای درویش منتهای همت عاشق هستی معشوق است تا باشد که پرتو انوار آن هستی بر وی تابد و او را بخود قائم کند و منتهای همت معشوق نیستی عاشق است تا هستی وی را مسلم ماند و زحمت او از راه او برخیزد چون بعین بصیرت بنگری بدانی که درین مقام همت عاشق بلندتر است وَذلِکَ سِرُّ عَزیزٌ لِمَنْ فَهِمَ: او را که ز تو مراد هستی باشد او را نه مراد خودپرستی باشد عالی بودش همت وطرز همه کس گرچه نظرش ز سوی پستی باشد لوایح فصل ۱۲۹ عین القضات همدانی

سخی لعل شهبار قلندر علیه الرحمه

سخی شهبار قلندر علیه الرحمه

هو لعل شهباز قلندر پس از بازگشت از مولتان در محله فحشا جایی که اکنون جزو بخش داد و از ایالت سند پاکستان است اقامت گزید و از ا
+1
هو لعل شهباز قلندر پس از بازگشت از مولتان در محله فحشا جایی که اکنون جزو بخش داد و از ایالت سند پاکستان است اقامت گزید و از اینکه به خاطر این کار مورد نکوهش قرار می‌گرفت، نهراسید و او مردی بود پرهیزگار و با ایمان و معتقد بود که بهترین محل برای انجام مأموریت دینی و مذهبی و بالا بردن سطح اخلاقی و هدایت گناهکاران به راه راست، جایی است که در آن گناه و معصیت بیش از هر جایی وجود داشته باشد. شخصیت روحانی قوی او، مراحم الهی را شامل حال مردم این محله کرد و آنان را به ترک اعمال گذشته و گرویدن به راه راست واداشت و اهالی منطقه از آن پس در زمره مریدان او قرار گرفتند. در این منابع در مورد محل سکونت لعل شهباز چنین نوشته شده: اتفاقاً بقعة زمین که درو آسوده‌اند، مسکن زنان گنهکار بوده، به قدوم شیخ، شب هر که بر زنان آمد، قادر نشد. صبحی همه زنان، ورود شیخ را مطلع شده آمدند، توبه کردند. خزینة الاصفیاء غلام سرور لاهوری علیه الرحمه

سخی شهبار قلندر علیه الرحمه