1 536
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+57 روز
+230 روز
در حال بارگذاری دادهها
کانالهای مشابه
ابر برچسبها
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
اکتبر '26اکتبر '26
اکتبر '26
+80
در 0 کانالها
سپتامبر '260
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '260
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '260
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '260
در 0 کانالها
Get PRO
مه '26
+11
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '26
+11
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '26
+8
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '26
+59
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '26
+38
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '25
+82
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '25
+92
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '25
+52
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '25
+58
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '25
+57
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '25
+87
در 1 کانالها
Get PRO
ژوئن '25
+69
در 1 کانالها
Get PRO
مه '25
+73
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '25
+86
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '25
+69
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '25
+62
در 1 کانالها
Get PRO
ژانویه '25
+77
در 3 کانالها
Get PRO
دسامبر '24
+116
در 1 کانالها
Get PRO
نوامبر '24
+81
در 2 کانالها
Get PRO
اکتبر '24
+69
در 2 کانالها
Get PRO
سپتامبر '24
+32
در 1 کانالها
Get PRO
اوت '24
+50
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '24
+80
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '24
+69
در 3 کانالها
Get PRO
مه '24
+69
در 3 کانالها
Get PRO
آوریل '24
+63
در 1 کانالها
Get PRO
مارس '24
+51
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '24
+31
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '24
+43
در 1 کانالها
Get PRO
دسامبر '23
+36
در 2 کانالها
Get PRO
نوامبر '23
+61
در 3 کانالها
Get PRO
اکتبر '23
+75
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '23
+105
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '23
+49
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '23
+67
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '23
+62
در 0 کانالها
Get PRO
مه '23
+37
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '23
+47
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '23
+12
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '23
+2
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '23
+12
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '22
+24
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '22
+22
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '22
+15
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '22
+17
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '22
+32
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '22
+18
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '22
+18
در 0 کانالها
Get PRO
مه '22
+24
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '22
+5
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '22
+8
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '22
+12
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '22
+16
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '21
+14
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '21
+8
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '21
+4
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '21
+3
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '21
+5
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '21
+7
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '21
+14
در 0 کانالها
Get PRO
مه '21
+16
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '21
+27
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '21
+18
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '21
+16
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '21
+25
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '20
+2 637
در 0 کانالها
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 27 اکتبر | +2 | |||
| 26 اکتبر | +1 | |||
| 25 اکتبر | +2 | |||
| 24 اکتبر | +3 | |||
| 23 اکتبر | +2 | |||
| 22 اکتبر | +2 | |||
| 21 اکتبر | +4 | |||
| 20 اکتبر | +1 | |||
| 19 اکتبر | 0 | |||
| 18 اکتبر | +1 | |||
| 17 اکتبر | 0 | |||
| 16 اکتبر | +1 | |||
| 15 اکتبر | 0 | |||
| 14 اکتبر | +1 | |||
| 13 اکتبر | +3 |
پستهای کانال
| 2 | . | 41 |
| 3 | زنعمویی داشتم که رو به مردم کرد و گفت: «خدا را شکر. چرا میترسید؟ فرنگیس کار خوبی کرده. از چه میترسید؟ به جای اینکه فرنگیس را روی سر بگیرید، این حرفها را به او میزنید؟ بس کنید. ببندید دهنتان را.»
پدرم، که هنوز ناراحت بود، رو به زنعمویم گفت: «چه میگویی تو؟ ما گناهبار شدهایم. فقط این نیست که! فرنگیس یک نفر را هم کشته. بدبخت شدیم رفت! جنازهاش توی چشمه افتاده.»
هر چه پدر و مادرم گفتند، اهمیت ندادم. از ناراحتی داشتم منفجر میشدم. با عصبانیت گفتم: «به خدا اگر بتوانم، همهشان را میکشم. اینها عزیزان ما را کشتند. اینها ریختهاند توی خانههای ما. همینها ما را بدبخت کردهاند. اگر من اینها را نمیکشتم، میدانید چه بر سر ما میآوردند؟»
همه دور و بر من و سرباز اسیر ایستاده بودند. با فریاد ادامه دادم: «حواستان باشد؛ این اسیر من است. مسئولیتش با خودم است. پس همهتان آرام باشید و نترسید. هر کاری که لازم باشد، انجام میدهم. فهمیدید؟» | 52 |
| 4 | سریع به سرباز دیگر نگاه کردم. وحشت کرده بود. به طرفم آمد. من هم ترسیده بودم. به اطرافم نگاه کردم. تبرم توی فرق سر سرباز عراقی جا مانده بود. پدرم هیچ حرکتی نمیکرد. خشک شده بود؛ مثل یک مجسمه.
چشمم به سنگهای کنار چشمه افتاد. تصمیم خودم را گرفتم. نباید اسیر میشدم. اگر به دستشان میافتادم کارم تمام بود. یک لحظه یاد حرفهای پدرم افتادم: «تو هاو پشتمی.»
سرباز عراقی، هولهولکی تفنگش را از رو شانه برداشت. سریع خم شدم و سنگ تیزی برداشتم. سنگ را توی دستم گرفتم و با تمام قدرت پرت کردم. سنگ به سر سرباز خورد. دو قدم عقب رفت و خون از سرش بیرون زد. دستش را به طرف سرش برد و از درد فریاد کشید. بیمعطلی بر سرش فریاد زدم و دویدم. فقط نعره میزدم و جیغ میکشیدم. نعرهام توی دشت و تپههای آوهزین پیچیده بود.
مرد دست به سرش کشید و بعد به دست خونآلودش نگاه کرد. مشتش پر از خون شده بود. ترسیده بود.
پدرم انگار تازه به خودش آمده بود. فریاد زد: «چه کار میکنی؟ ولشان کن، فرنگیس.»
سرباز اول توی آب افتاده بود و سرباز دوم روبهرویم بود. تفنگ هنوز توی دستش بود. تمام صورتش پر از خون بود. پریدم جلو و مچش را گرفتم و پیچاندم و از پشت گرفتم. دستش به اندازۀ دست من بزرگ نبود. طوری دستهایش را گرفته بودم که دست خودم هم درد گرفته بود. یک لحظه از درد ناله کرد و فریاد کشید: «امان... امان.»
مچش را طوری پیچاندم و فشار دادم که روی زمین نشست. احساس کردم دارم استخوان مچش را میشکنم. سرباز بیچاره، از اینکه من آنقدر زور داشتم، تعجب کرده بود. میلرزید. من هم میلرزیدم! ترسیده بودم، اما تلاش میکردم مچش را ول نکنم. باید میایستادم. یاد داییام و مردهای ده که افتادم، نیرو گرفتم.
پدرم، با دهان باز نگاهم میکرد. دستهای سرباز را که از پشت گرفتم، دیگر هیچ حرکتی نکرد. فقط یکبند مینالید و میگفت: «امان، امان.»
میدانستم امان یعنی اینکه تسلیم شده است. رو به پدرم فریاد زدم: «تفنگها و تبر را بردار» | 50 |
| 5 | چشمم به سنگهای کنار چشمه افتاد. تصمیم خودم را گرفتم. نباید اسیر میشدم. اگر به دستشان میافتادم کارم تمام بود. یک لحظه یاد حرفهای پدرم افتادم: «تو هاو پشتمی.»
سرباز عراقی، هولهولکی تفنگش را از رو شانه برداشت. سریع خم شدم و سنگ تیزی برداشتم. سنگ را توی دستم گرفتم و با تمام قدرت پرت کردم. سنگ به سر سرباز خورد. دو قدم عقب رفت و خون از سرش بیرون زد. دستش را به طرف سرش برد و از درد فریاد کشید. بیمعطلی بر سرش فریاد زدم و دویدم. فقط نعره میزدم و جیغ میکشیدم. نعرهام توی دشت و تپههای آوهزین پیچیده بود.
مرد دست به سرش کشید و بعد به دست خونآلودش نگاه کرد. مشتش پر از خون شده بود. ترسیده بود.
پدرم انگار تازه به خودش آمده بود. فریاد زد: «چه کار میکنی؟ ولشان کن، فرنگیس.»
سرباز اول توی آب افتاده بود و سرباز دوم روبهرویم بود. تفنگ هنوز توی دستش بود. تمام صورتش پر از خون بود. پریدم جلو و مچش را گرفتم و پیچاندم و از پشت گرفتم. دستش به اندازۀ دست من بزرگ نبود. طوری دستهایش را گرفته بودم که دست خودم هم درد گرفته بود. یک لحظه از درد ناله کرد و فریاد کشید: «امان.. | 1 |
| 6 | میدانستم با هر آتش، ممکن است یک نفر کشته شود. روی سنگها نشستم تا صبح شد.
با طلوع خورشید، دوباره بمباندازیها شدت گرفت. هواپیماهای ایرانی و عراقی، میآمدند و میرفتند. از صبح، بچهها بهانۀ نان میگرفتند. همه گرسنه بودند، ولی کسی بر زبان نمیآورد. فقط بچهها که تحملشان تاق شده بود، حرف از نان و غذا میزدند. چند ساعتی با همان وضع طی کردیم. سیما و لیلا هم به گریه افتادند. مرتب نق میزدند و به مادرم میگفتند که گرسنهشان است. کمکم صدای زنها هم درآمد.
همه خسته و گرسنه بودند. پدرم کنار ما بود. پا شد و به طرفم آمد. طوری نگاهم کرد که فهمیدم حرفی دارد. نشست روبهرویم، صدایش را صاف کرد و آرام گفت: «روله، میآیی برویم خانه کمی وسیله بیاوریم؟»
سرم را تکان دادم و محکم گفتم: «برویم! من آمادهام.»
پدرم میدانست نمیترسم. زنها همه با تعجب نگاهم میکردند. خندیدم و گفتم: «نترسید. قول میدهم با آذوقه برگردم. فقط شما مواظب خودتان باشید.»
معطل نکردم. با پدرم، دو تایی راه افتادیم. از پشت تپهها، آرامآرام به روستا نزدیک شدیم. باید از کنار رود رد میشدیم. خمیدهخمیده میرفتیم، مبادا ما را ببینند. همه جا ساکت بود. خبری از سربازهای عراقی نبود. صدای پرندهها از توی مزرعه میآمد. به چپ و راست نگاه میکردیم و قدم به قدم پیش میرفتیم. گاهی کنار تختهسنگی میایستادیم و جلو را نگاه میکردیم.
به اولین خانههای آوهزین رسیدیم. روستا ساکت و بیسروصدا بود. انگار عراقیها توی روستا نبودند. کمی به اطراف نگاه کردم. روستا مثل قبرستان ساکت و آرام بود. توی همان یکی دو روز، همه چیز عوض شده بود. تشت لباس زنهای همسایه، هنوز کنار چشمه بود. چند تا لنگه کفش لاستیکی هم دور و اطراف افتاده بود. صدای قورباغهها گوشم را آزار میداد. فقط صدای آنها میآمد.
خانهمان را که دیدم، توی سرم زدم. انگار گرد مرگ روی همه چیز پاشیده بودند. با حسرت به آن نگاه کردم و با خودم گفتم: «بیصاحب شده، خانۀ عزیزمان.»
شروع کردم زیرلبی خواندن. اشکی را که گوشۀ چشمم جمع شده بود، پاک کردم. درِ خانه، چهار تاق باز بود. رفتیم تو. کمی آرد و برنج و نمک و روغن برداشتم تا بتوانیم غذایی درست کنیم. همه را توی کیسه گذاشتم و روی کول انداختم. دوباره توی خانه چرخی زدم و مشغول نگاه کردن دیوارها و اتاقها شدم. پدرم که دید دارم دور خودم میچرخم، گفت: «فرنگ، بس است. زود باش. میترسم الآن سر برسند. چه کار داری میکنی تو، روله؟» | 33 |
| 7 | .
🔸 فرنگیس
🔹 قسمت دهم
نیمهشب بود که از دور سایۀ مردی را دیدم که به طرفمان میآید. به مادرم گفتم: «نگاه کن، یکی دارد این طرفی میآید. تفنگ هم دارد.»
مادرم توی تاریکی چشمهایش را ریز کرد و با یک دنیا دلهره گفت: «به نظرت ایرانی است یا عراقی؟»
رو به زنها، آرام و یواشکی گفتم: «همه بروید کنار صخرهها.»
یک سنگ تیز دست گرفتم و پشت سنگها قایم شدم. همه سنگر گرفتند. یکدفعه آن کسی که میآمد، بلند گفت: «آهای نترسید... منم ابراهیم.»
صدای ابراهیم را شناختم. از خوشحالی داشتم پر در میآوردم. برادرم بود که به طرف ما میآمد.
مادرم بلند شد و توی تاریکی دستش را رو به آسمان گرفت و فریاد زد: «خدایا شکرت! خدایا شکرت، پسرم برگشته.»
زنها با شادی به مادرم میگفتند: «چشمت روشن.»
نفس راحتی کشیدیم. ابراهیم برگشته بود!
وقتی نزدیک رسید، دیدم توی دستش نان و قابلمۀ غذاست. در حالی که میخندید، فریاد زد: «عدسی میخورید؟!»
میخندید و میآمد. قابلمۀ غذایی را که مادرم جا گذاشته بود، با خودش آورده بود. همه دورش را گرفتیم و بر سرش ریختیم. قابلمه را از دستش گرفتند و زمین گذاشتند. مادرم، ابراهیم را میبوسید و گریه میکرد. بعد من بغلش کردم. فقط میگفتم: «براگم... براگم ابراهیم.»
بعد نوبت پدرم بود که دو تا چشمهای ابراهیم را ببوسد و اشک بریزد.
ابراهیم میخندید. مادرم او را ول نمیکرد. فقط میبوسیدش و قربان صدقهاش میرفت. آخرش ابراهیم مادرم را روی زمین نشاند، کنار او نشست و گفت: «مرا کشتی، دالگه! بس است... بیا، حالا کنارت هستم.»
بعد هم او شروع کرد به بوسیدن مادر! میبوسید و میگفت: «دالگه، حلالم کن. ببخش که نگران شدی.»
پرسیدم: «ابراهیم، تا حالا کجا بودی؟ به خدا همه نگران بودند. دلمان هزار راه رفت. پس رحیم کجاست؟»
اسم رحیم که آمد، ابراهیم گفت: «وقتی عراقیها حمله کردند، همه از هم جدا شدیم و به سمت عقب برگشتیم. حالش خوب است. خبرش را دارم. بقیه او را دیدهاند.»
مادرم نفس راحتی کشید و دو تا دستها را بالا برد و از ته دل گفت: «خدایا، همۀ جوانها را به خانوادههاشان برگردان.»
ابراهیم دستش را روی شکمش گذاشت و گفت: «چند روز است چیزی نخوردهام. مثلاً قابلمۀ غذا را آوردم تا دلی از عزا درآوریم ها! بیاوریدش، با هم چیزی بخوریم.»
تازه آن وقت بود که همه خندیدیم. قابلمه را وسط گذاشتم و نانی را که آورده بود، تقسیم کردیم. ابراهیم با خنده گفت: «چرا غذاتان را جا گذاشتهاید؟!»
بعد نفسی کشید و با شوخی گفت: «ترسوها، چه بر سرتان آمده؟! حالا از ترس غذاتان را هم جا میگذارید؟»
با اخم گفتم: «بس کن، ابراهیم. تو هم اگر جای ما بودی، همین کار را میکردی.»
ابراهیم گفت: «وقتی به آوهزین رسیدم، دیدم کسی توی خانه نیست. رفتم تو. دیدم قابلمۀ غذا یک گوشه است و نانها هم همان وسط بود. قابلمه و نانها را برداشتم و راه افتادم.»
سر و رویش خاکی بود. ریشش دراز شده بود. لباسهایش کثیف و پاره بودند. | 36 |
| 8 | 📙 کتاب: فرنگیس
✍🏻 نویسنده: مهناز فتاحی
🔄 خاطرات: فرنگیس حیدرپور
🎙 راوی: افسانه محمدی
📋 قسمت: دهم (27/10)
⬆️ قبل
کتابخانه سیب 🍎📚
@ketabsib | 39 |
| 9 | #رقص_ایرانی
رقص کلاسیکِ ایرانیِ "سفر عشق"
اجرا توسط "میریام پرز "
در فستیوال رقص در بروکسل
سال ۲۰۱۰ ،
آهنگ از حسین_علیزاده و صدای پریسا و محمدرضا شجریان | 47 |
| 10 | 4_5980847194968694530.mp3 | 51 |
| 11 | . | 52 |
| 12 | بررسی کتاب :
📚 محتوم/تعیین شده
✍ رابرت ساپولسکی
🎤 آذرخش مکری
🔸 قسمت دوم (4/2) | 51 |
| 13 | .
#فیزیک
#جیمز_وب
سخنان قابل تامل پروفسور میچیو کاکو فیزیکدان و اخترشناس معاصر در تبیین جهان، ابعاد آن و ذهن خدا
❓🔍 فیزیک میگوید جهان نمیتواند بیش از ۱۱ بُعد داشته باشد؛ ابعاد بالاتر ناپایدارند و فرو میریزند. در همین ۱۱ بُعد، حبابهایی وجود دارند؛ برینهایی با ابعاد مختلف که مثل جهانهای شناور در فرافضا حرکت میکنند.
🌫 هر برین میلرزد و این لرزشها «موسیقی» میسازند؛ نتهای این موسیقی همان ذرات زیراتمیاند. هر ذره، یک ارتعاش است روی رشتهها و غشاهای کیهانی.
🌌 اگر این تصویر درست باشد، «ذهن خدا» چیزی نیست جز موسیقی کیهانی که در سراسر فرافضای ۱۱ بُعدی طنینانداز است؛ جهان، یک ساز است و ماده، فقط نتهایش.
ScienceExplained less
پن:
علم، جهانی را پیش روی ما می گذارد که با عینک #مدلهای ذهنی نخبگان فیزیک و شیمی و زیست دیده شده و توسط مدلهای ریاضی در دسترس تثبیت گشته و توانسته است #تبیین بهتری از آنچه می بیند و ادعا می کند ارائه دهد.
روزی #بطلمیوس وار، زمین را مرکز عالم می بیند و جهان را در چند فلک و ۷ آسمان
روزی با #نیوتون همراه می شود و جهان را در اجزایی بزرگ و سنگین مدل می کند که جرم ثابت دارند و سرعت محدود و گرانشی که همه را بهم متصل کرده است.
روزی #انیشتین در ذهن خود جهانی را متصور می شود که نه جرم ثابت است و نه انرژی، و سرعت است که جهان را بین این دو در نوسان و رفت و آمد می کند و گرانش نیوتونی واقعیتی است در خمیدگی فضا.
و همزمان جهان کوانتومی از چرخش الکترونها در مداراتی مشخص حول هسته اتمها به عدم قطعیت رسید و امروزه از جهان ذرات به جهان ریسمانهای در حال ارتعاش کوچ کرده است.
و روزی دیگر بیگ بنگ، جهان را با عمری ۱۴ میلیارد ساله می بیند که از هیچ پدید آمده
و امروز چندین نظریه دیگر مدلهایی را در ذهن دانشمندان متصور کرده اند که شاید جهان بیگ بنگی ما فقط یکی از هزاران انفجارهایی است که در پهنه هستی با ابعادی غیر قابل تصور اتفاق افتاده و لذا چه بسا جهانهایی که در موازات جهان ما وجود داشته و کرمچاله ها تونلهایی واسطه آنها و چه بسا حتی جهان ما که ابعاد بیش از ۳ بعد قابل مشاهده ما داشته باشد و ..
و در کل، نه علم تجربی واقع نمای ازلی ابدی و قطعی است و نه مدلهایی که ارایه می شود با هستی اینهمانی دارد، بلکه ما فقط آنچه را دانشمندان توانسته اند با ابزارهای در دسترس خود مشاهده و مدلسازی کنند در اختیار داریم و لذا باید مراقب باشیم آنرا به یک #ایدئولوژی تبدیل نکرده و یا جای دیگر ساحات اندیشه و عینکهای دیدن مثل فلسفه، عرفان و دین ننشانیم که هر کدام از زاویه دید خود جهان را می نمایانند و همه آنها همچون ضلعی از یک منشورند که بخشی از بودن را با تصویر سازی خود نمایان می کنند.
و این تکرار ادامه خواهد یافت تا زمانیکه انسان در ساحت هستی وجود خواهد داشت و قطعا زمانی خواهد آمد که بشر به این سخن ابن سینا معترف خواهد گشت:
تا بدان جا رسید دانش من که بدانم همی که نادانم | 61 |
| 14 | 📙 کتاب: گلهای معرفت
✍🏻 نویسنده: اریک امانوئل اشمیت
🔄 ترجمه: سروش حبیبی
🎙 راوی: آرمان سلطان زاده
📋 قسمت: 13/13
⬆️ قبل
کتابخانه سیب 🍎📚
@ketabsib | 63 |
| 15 | بوی چای زغالی،
فرشهای رنگی،
دستهایی که نان را گرم میکرد…
و لبخندی که هنوز،
در دلِ خاطرهها قلقل میکند...
#سلام ، صبح بخیر و شادی | 67 |
| 16 | . | 83 |
| 17 | .
#یارسان
آئین یارسان در ایران
پیروان آئین یارسان در ایران ساکن استان کرمانشاه هستند و زبانشان کوردی است.
متنهای مقدس آنان هم به زبان کوردی است.
رهبران آئین یارسان پس از گسترش اسلام در ایران برای حفظ آئین شان، خود را پیرو حضرت علی خوانده و اهل حق خوانده شدند.
در واقع باورهای آنان به عقیده پیروان زرتشت نزدیکتر است و نقش اهورامزدا در خانههای مردم یارسان در کوردستان سوریه زیاد است.
پیروان این آیین در ترکیه کنونی هم زندگی می کنند و مراسم خود را در جمخانه انجام میدهند.
در عراق هم پیروان آئین یارسان زندگی میکنند و در عبادت گاههای آنان نمادهایی از دین زرتشتی خود نمایی میکند.
پیروان این آیین در عراق ایزدی خوانده میشوند و زیارتگاه آنان در انتهای درەای در لالش (نزدیک موصل) قرار گرفته است، درەای که در آن زمان دست نیافتنی بوده است.
پیر و رهبر ایزدیها برای فرار از دست سپاهیان مسلمانان در آن غار مخفی شده است و همانجا در گذشته است.
متأسفانه در دوران حکومت سلطان های عثمانی بارها این مردم قتل عام شدند و از جایگاه خود رانده شدند.
برای اطلاعات بیشتر به ویکیپدیا مراجعه کنید. | 77 |
| 18 | #جشن #خاونکار
مراسم عید خاوەنکار
عید خاونکار بر پیروان آیین یارسان گرامی باد
عید خاونکار از مهمترین مناسبتهای پیروان آیین یارسان است.
آیینی که با روزهداری، نیایش، نواختن تنبور و گردهمایی یاران، جلوهای از همبستگی این جامعه را به نمایش میگذارد.
۳۰ مهرماه سال ۱۴۰۵ | 62 |
| 19 | ■ فصل پنجم
شب آرامآرام از راه میرسید. همه کنار هم، پشت صخرهها کز کرده بودیم. کسی نای حرف زدن نداشت. نمیدانستیم قرار است چه بلایی سرمان بیاید. علیمردان، داییام، پدرم و تعدادی از مردها هنوز با ما بودند. آنها هم آرام و قرار نداشتند. میخواستند برگردند ده. عدهای از زنها نگذاشتند. با یک دنیا ترس میگفتند: «اقلکم شما بمانید. ما اینجا تنها هستیم. اگر یکهو عراقیها تا اینجا جلو بیایند، دستتنها چه کنیم؟»
در دل شب، صدای زنجیر تانکها و انفجار توپ و خمپاره لحظهای قطع نمیشد. از سمت گیلانغرب هم نیروهای خودمان به طرف گورسفید توپ و بمب پرتاب میکردند. آوهزین و گورسفید، شده بود خط مقدم جبهه!
توی تاریکی شب، بچهها وحشتزده به آتش گلولهها نگاه میکردند و میلرزیدند. زنهای روستا، کمکم یک جا جمع شدیم. کنار هم نشسته بودیم که یکی از زنها گریهکنان گفت: «این چه بلایی بود سرمان آمد؟ چه گناهی کردهایم که باید تقاصش را پس بدهیم؟»
با ناراحتی برگشتم طرفش و گفتم: «این حرفها چیه؟ مگر قرار است گناهی کرده باشیم؟ یک خدانشناس به ما حمله کرده. جنگ است، جنگ. باید مقاومت کنیم تا پیروز بشویم.»
زن، با دستمال روی سرش، اشکهایش را پاک کرد و گفت: «با دست خالی؟ با این همه توپ و تانک که دارند، کی میتوانیم جلوشان را بگیریم؟»
به زنها که نگاه کردم، دیدم همهشان ناامید و ناراحتاند. آخر شب، مردها طاقتشان تمام شد. بلند شدند و گفتند: «ما میرویم!»
زنها هول کردند. چند تاشان داد و بیداد کردند و گفتند «نروید؛ شما بروید، ما چه کار کنیم؟»
مردها تصمیمشان را گرفته بودند. فقط پیرمردها ماندند و بقیه راه افتادند. وقت رفتن، داییاحمد دست روی شانهام گذاشت و گفت: «فرنگیس، تو غیرت مردها را داری. حواست به بقیه باشد.»
دلم لرزید. داییاحمد و علیمردان و بقیه، خداحافظی مختصری کردند و با هم رفتند پایین.
تا نزدیک صبح، چشم روی چشم نگذاشتیم. نزدیک صبح، دیدم که تانکها و سربازها رو به گورسفید برمیگردند. همهاش از خودمان میپرسیدیم چه شده؟ چه اتفاقی افتاده؟ خبری هم از نیروهای خودمان نبود. مدتی که گذشت، داییحشمت را دیدم که از تپههای سمت گیلانغرب بالا میآید. وقتی رسید، در حالی که نفسنفس میزد، دستش را به زانویش گرفت و تفنگش را زمین گذاشت. همه دورش جمع شدیم و منتظر بودیم کلامی بگوید. داییحشمت وقتی قیافههای منتظر ما را دید، خندید و گفت: «مردم جلوی ارتش عراق را گرفتند و نگذاشتند وارد گیلانغرب بشوند. اِهکی، عراق گفته بود میخواهد بیست روزه برسد تهران. ندانسته بودند با کی طرف هستند! مگر ما مرده باشیم. فعلاً که توی گورسفید فلج شدهاند.»
یکی با تعجب پرسید: «چطور؟ چطوری عراقیها را عقب زدند؟»
دایی با حوصلۀ تمام نشست روی یک تختهسنگ و انگار که بخواهد حرفش را تمام و کمال بفهمیم، کمی طول داد و بعد گفت: «با ماشته و دستمال!»
همه به هم نگاه کردیم. با تعجب پرسیدم: «با ماشته؟!»
اصرار کردیم تعریف کند که چه شده. گفت: «جاتان خالی. مردم گیلانغرب، زن و مرد کنار رودخانه گورسفید جمع شدند و عراقیها را زنها با روسریهاشان عقب راندند.»
با تعجب پرسیدم: «با روسری؟! چطور میشود؟»
دایی پایش را روی پایش گذاشت و ادامه داد: «اول گونیهایی را که داشتند، پر از خاک کردند و جلوی رودخانه گذاشتند. بعد زنها رفتند و از خانههاشان، هر چی روسری داشتند، آوردند و پر از خاک کردند و جلوی آب رودخانه گذاشتند. به خاطر روسریهای پر از خاک، مسیر رودخانه عوض شد و آب به طرف عراقیها برگشت. تمام زمینهای کشاورزی، پر شد از آب! همه جا گِل شد. تانکها و ماشینهاشان که میآمدند از زمینهای کشاورزی رد شوند، در گل میماندند. | 54 |
| 20 | توی راه، به سیما و لیلا فکر میکردم. وای اگر سربازهای دشمن به آنها دست درازی میکردند. باید میرسیدم و نجاتشان میدادم.
به خانۀ پدرم که رسیدم، دیدم مادرم مشغول نان پختن است. توی خانه، پر بود از بوی عدسی. فریاد کشیدم: «دالگه... باید فرار کنیم. عراقیها توی ده هستند.»
پدرم از توی اتاق بیرون آمد و با تعجب به من خیره شد. مادرم بلند شد و با ناباوری پرسید: «راست میگویی؟ کجا؟ کی؟»
گفتم: «عجله کن، زود باشید. باید برویم سمت کوه. الآن به آوهزین میرسند. سربازهاشان توی گورسفید هستند. باید فرار کنیم.»
مادرم این دست و آن دست میکرد. گفت: «شما بروید. بچهها را بردار و برو. من نمیآیم.» | 51 |
