1 538
المشتركون
-124 ساعات
+27 أيام
+430 أيام
جارٍ تحميل البيانات
القنوات المماثلة
سحابة العلامات
الإشارات الواردة والصادرة
---
---
---
---
---
---
جذب المشتركين
أكتوبر '26أكتوبر '26
أكتوبر '26
+85
في 0 قنوات
سبتمبر '260
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '260
في 0 قنوات
Get PRO
يوليو '260
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '260
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '26
+11
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '26
+11
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '26
+8
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '26
+59
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '26
+38
في 0 قنوات
Get PRO
ديسمبر '25
+82
في 0 قنوات
Get PRO
نوفمبر '25
+92
في 0 قنوات
Get PRO
أكتوبر '25
+52
في 0 قنوات
Get PRO
سبتمبر '25
+58
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '25
+57
في 0 قنوات
Get PRO
يوليو '25
+87
في 1 قنوات
Get PRO
يونيو '25
+69
في 1 قنوات
Get PRO
مايو '25
+73
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '25
+86
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '25
+69
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '25
+62
في 1 قنوات
Get PRO
يناير '25
+77
في 3 قنوات
Get PRO
ديسمبر '24
+116
في 1 قنوات
Get PRO
نوفمبر '24
+81
في 2 قنوات
Get PRO
أكتوبر '24
+69
في 2 قنوات
Get PRO
سبتمبر '24
+32
في 1 قنوات
Get PRO
أغسطس '24
+50
في 0 قنوات
Get PRO
يوليو '24
+80
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '24
+69
في 3 قنوات
Get PRO
مايو '24
+69
في 3 قنوات
Get PRO
أبريل '24
+63
في 1 قنوات
Get PRO
مارس '24
+51
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '24
+31
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '24
+43
في 1 قنوات
Get PRO
ديسمبر '23
+36
في 2 قنوات
Get PRO
نوفمبر '23
+61
في 3 قنوات
Get PRO
أكتوبر '23
+75
في 0 قنوات
Get PRO
سبتمبر '23
+105
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '23
+49
في 0 قنوات
Get PRO
يوليو '23
+67
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '23
+62
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '23
+37
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '23
+47
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '23
+12
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '23
+2
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '23
+12
في 0 قنوات
Get PRO
ديسمبر '22
+24
في 0 قنوات
Get PRO
نوفمبر '22
+22
في 0 قنوات
Get PRO
أكتوبر '22
+15
في 0 قنوات
Get PRO
سبتمبر '22
+17
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '22
+32
في 0 قنوات
Get PRO
يوليو '22
+18
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '22
+18
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '22
+24
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '22
+5
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '22
+8
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '22
+12
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '22
+16
في 0 قنوات
Get PRO
ديسمبر '21
+14
في 0 قنوات
Get PRO
نوفمبر '21
+8
في 0 قنوات
Get PRO
أكتوبر '21
+4
في 0 قنوات
Get PRO
سبتمبر '21
+3
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '21
+5
في 0 قنوات
Get PRO
يوليو '21
+7
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '21
+14
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '21
+16
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '21
+27
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '21
+18
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '21
+16
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '21
+25
في 0 قنوات
Get PRO
ديسمبر '20
+2 637
في 0 قنوات
| التاريخ | نمو المشتركين | الإشارات | القنوات | |
| 31 أكتوبر | +1 | |||
| 30 أكتوبر | 0 | |||
| 29 أكتوبر | +1 | |||
| 28 أكتوبر | +3 | |||
| 27 أكتوبر | +2 | |||
| 26 أكتوبر | +1 | |||
| 25 أكتوبر | +2 | |||
| 24 أكتوبر | +3 | |||
| 23 أكتوبر | +2 | |||
| 22 أكتوبر | +2 | |||
| 21 أكتوبر | +4 | |||
| 20 أكتوبر | +1 | |||
| 19 أكتوبر | 0 | |||
| 18 أكتوبر | +1 | |||
| 17 أكتوبر | 0 | |||
| 16 أكتوبر | +1 | |||
| 15 أكتوبر | 0 | |||
| 14 أكتوبر | +1 | |||
| 13 أكتوبر | +3 |
منشورات القناة
| 2 | #شوق_زندگی (۳۰)
"شوق زندگی" گنجینه ای چشم نواز از آیین و رسم زندگی، طبیعت زیبا و میراث فرهنگی سرزمین کهن ایران همراه با انتخاب هوشمندانه تک نوازیها و قطعات به یادماندنی موسیقی است.
قسمت سی ام: کاشی هفت رنگ #فارس
#سلام ، صبح بخیر و شادی
. | 9 |
| 3 | #ما_خوبیم
شب بخیر | 33 |
| 4 | من نجات پیدا میکنم(1978)
خواننده: گلوریا گی نور
شب بخیر
. | 6 |
| 5 | وقت پنبهچینی بود و خدا را شکر، میشد کار کرد. توی راه به پدرم گفتم: «باوگه، دیدی خدا چقدر بزرگ است. خودش ما را پناه داد و کار هم جور شد.»
پدرم لبخندی زد و مثل همیشه گفت: «براگمی، فرنگیس!»
شروع کردیم به پنبهچینی. از صبح توی مزرعهها پنبه میچیدیم تا غروب، خسته و کوفته، با بچهها دور هم جمع میشدیم. لقمهای نان میخوردیم و به فکر بازگشت به روستامان بودیم. وقتی مشغول چیدن پنبه بودم، یادم میرفت کجا هستم. فکرم میرفت به روستای گورسفید و مزرعههای آنجا. وقتی به خودم میآمدم، میفهمیدم ساعتهاست کار میکنم، اما فکرم جای دیگری بوده.
یک روز که مشغول کار بودیم، ماشینی را دیدم که پیرمرد و پیرزنی را به ده آورد. پیرمرد و پیرزن گریه و ناله میکردند. دورشان را گرفتیم. پدرم پرسید: «چرا گریه میکنید؟ چی شده؟»
پیرزن دائم میگفت: «چرا ما را به حال خودمان نگذاشتید تا بمیریم.»
با خنده پرسیدم: «چرا؟! مگر چه شده؟ چرا بمیرید؟»
پیرمرد گفت: «ما را از روستامان به اینجا آوردند. ما نمیخواستیم بیاییم. کاش همانجا توی خانۀ خودم مرده بودم.»
اشکهای پیرمرد، اشک تمام مردم را درآورد.
رانندهای که آنها را آورده بود، گفت: «پدر جان، چطور میگذاشتم زیر بمباران بمیرید؟»
توی مزرعۀ پنبه، رفتم و گوشهای نشستم. مردم سرگرم پیرمرد و زنش بودند. توی پنبهها نشستم و سیر گریه کردم. نالیدم. کاش مرده بودم، اما توی خانۀ خودم. فقط من بودم که حرفهای پیرمرد را میفهمیدم.
کمی که آرام شدم، به سمت پیرمرد رفتم. هنوز ناراحت بود و گریه میکرد. گفتم: «براگم، ناراحت نباش. این فرار نیست، عقبنشینی است تا وقت خودش. به امید خدا، برمیگردیم و نابودشان میکنیم.»
وقتی این حرفها را به پیرمرد زدم، انگار دلش آرام گرفت.
مدتی که گذشت، به پدرم گفتم کاش برویم دیره. منزل عمویم خیدان پرون نزدیک دیره بود و آنجا راحتتر بودیم. چون ماندنمان در کفراور داشت طولانی میشد، همگی قبول کردند. با نوخاص و خانوادهاش خداحافظی کردیم، بار و بنهمان را کول گرفتیم و راه افتادیم.
دیره به کفراور نزدیک است. با پای پیاده، از کفراور به طرف دیره حرکت کردیم. درختهای بلوط و ونوش سر راهمان بود. برای توی راه، نان با خودمان برده بودیم. هر وقت گرسنه میشدیم، از نانها میخوردیم. از نصفههای راه، ماشینی ایستاد و ما را سوار کرد. | 47 |
| 6 | ما وسط این توپها بودیم. هم بمبهای ایران و هم بمبهای عراق از روی سر ما رد میشد. چارهای نبود. هیچ کس حاضر نبود از آنجا تکان بخورد.
شب، هوا توی چادر گرم بود و جلوی درِ چادر دراز کشیده بودیم. وقتی به خواهرها و برادرهای کوچکم نگاه میکردم، دلم به درد میآمد. خوابشان نمیبرد. لیلا و جبار و ستار و سیما، با ناراحتی روی سنگها میغلتیدند و این پهلو و آن پهلو میشدند. برای اینکه با آنها شوخی کنم، گفتم: «بالش کدامتان نرمتر است؟!»
از حرفم تعجب کردند. با خنده گفتم: «اگر بدانید بالش من چقدر نرم است!»
یکدفعه صدای خندهشان بلند شد؛ چون سنگ بزرگی زیر سرم بود. بعد آنها را کنار خودم جمع کردم و بنا کردم برایشان حرف زدن. لیلا پرسید: «کی برمیگردیم خانه؟»
گفتم: «هر وقت نیروهای خودمان آنها را نابود کنند.»
بعد ادامه دادم: «لیلا، دیدی دلت برای آن سرباز دشمن میسوخت؟ همان دشمن ما را از خانهمان بیرون کرد.»
لیلا چیزی نگفت و با ناراحتی به ستارهها نگاه کرد. توی کوه و آخرهای شب، ستارهها خیلی به زمین نزدیک بودند.
یاد وقتی افتادم که تابستان بود و بچه بودم و از کنارۀ چادر به ستارهها نگاه میکردم. چقدر خوب بود! اصلاً نگران چیزی نبودم. اما وقتی به خواهرها و برادرهای کوچکم و آن همه آدم که توی کوه بودند، نگاه میکردم، گریهام میگرفت. آرامآرام بنا کردم به گریه کردن. توی تاریکی شب، یک دل سیر گریه کردم.
صبح، پسرعمویم سید محمد رستمی رو به من کرد و گفت: «فرنگیس، فایده ندارد. بچهها تلف میشوند اینجا. باید برویم کمی عقبتر. حداقل جایی باشیم که بتوانیم زندگی کنیم. دور نمیرویم؛ فقط جای امنی پیدا کنیم.»
نمیشد آنجا ماند. دوباره بلند شدیم و به طرف کفراور حرکت کردیم. نزدیک پلیس راه، پر بود از سپاهی و ارتشی و نیروهای مردمی. با ماشینهای نظامی، مردم را عقب میبردند. ما و بچهها را که دیدند، جلوی یکی از ماشینها را گرفتند. وانت بود. به راننده گفتند که ما را از آنجا دور کند. راننده پرسید: «میخواهید کدام سمت بروید؟»
با عجله گفتم: «به کفراور میرویم.»
کفراور نزدیک بود. خانۀ یکی از فامیلهامان به اسم نوخاص پرورش آنجا بود. او از اقوام پدرم بود. خانهاش بزرگ بود. به سختی به روستا رسیدیم. بیست نفر میشدیم. من و شوهرم و خانوادۀ من. جمعیت زیادی بودیم.
صاحبخانه بسیار میهماننواز بود. وقتی خسته و نالان به آنجا رسیدیم، نوخاص و اهل و عیالش، با شادی به استقبال آمدند. صورتمان را میبوسیدند و ما را به داخل خانه راهنمایی کردند.
کمی که خستگی در کردیم، نوخاص گوسفندی سر برید. با صدای بلند گفت:
«جانم فدای میهمانان عزیزم. مگر من مرده باشم و به شما سخت بگذرد.»
بچهها با شادی دور گوسفند جمع شدند. من هم توی حیاط نشستم. نوخاص با مهارت شروع به پوست کندن گوسفند کرد. از خون گوسفند، به پیشانی بچهها میزد. بچهها میخندیدند و میگفتند: «خوشگل شدیم؟!»
نگاهی به سیما و لیلا کردم و گفتم: «خیلی قشنگ شدهاید!»
جبار و ستار کنارم نشستند و گفتند: «چرا عمو نوخاص به پیشانی همه خون میزند؟»
لبخندی زدم و گفتم: «برای اینکه چشم نخورید.» | 41 |
| 7 | شب، هوا توی چادر گرم بود و جلوی درِ چادر دراز کشیده بودیم. وقتی به خواهرها و برادرهای کوچکم نگاه میکردم، دلم به درد میآمد. خوابشان نمیبرد. لیلا و جبار و ستار و سیما، با ناراحتی روی سنگها میغلتیدند و این پهلو و آن پهلو میشدند. برای اینکه با آنها شوخی کنم، گفتم: «بالش کدامتان نرمتر است؟!»
از حرفم تعجب کردند. با خنده گفتم: «اگر بدانید بالش من چقدر نرم است!»
یکدفعه صدای خندهشان بلند شد؛ چون سنگ بزرگی زیر سرم بود. بعد آنها را کنار خودم جمع کردم و بنا کردم برایشان حرف زدن. لیلا پرسید: «کی برمیگردیم خانه؟»
گفتم: «هر وقت نیروهای خودمان آنها را نابود کنند.»
بعد ادامه دادم: «لیلا، دیدی دلت برای آن سرباز دشمن میسوخت؟ همان دشمن ما را از خانهمان بیرون کرد.»
لیلا چیزی نگفت و با ناراحتی به ستارهها نگاه کرد. توی کوه و آخرهای شب، ستارهها خیلی به زمین نزدیک بودند. | 1 |
| 8 | «خوش به حالتان! اینقدر اینجا میمانید تا تکهتکه شوید. کاش میشد من هم مثل شما اینجا بمانم.»
از پایم خون میآمد، اما اهمیت نمیدادم. برادرها و خواهرهایم را نوبتی کول میکردم. خسته شده بودند و ناله میکردند. توی راه، سعی میکردم برایشان حرف بزنم تا حواسشان پرت شود.
مرتب به مادرم میگفتم زودتر، تندتر. سعی میکردم کاری کنم سریعتر حرکت کنند. میدانستم خطر پشت سرمان است. صدای بمبها و توپها یک لحظه قطع نمیشد.
بچهها دیگر حالی نداشتند. از دور، تانکها و نیروهای دشمن و خودی را میدیدیم. انگار در قلب جنگ بودیم و باید از زیر باران گلولۀ توپ و تانک فرار میکردیم. صبح از آوهزین حرکت کردیم و غروب به گیلانغرب رسیدیم؛ با پای زخمی و دل پردرد.
آنچه آنجا دیدیم، خیلی بد بود. شهری که قبلاً پر از شادی و صفا بود، حالا مثل یک خانۀ غمگین شده بود. مردم میدویدند و این طرف و آن طرف میرفتند. همه نگران و وحشتزده بودند. مردها همه تفنگ داشتند و مشغول ساختن سنگر بودند. شهر پر از نظامیهای خودمان بود. بعضیها سوار بر ماشین، این طرف و آن طرف میرفتند. توی هر ماشین، میدیدی که شش هفت جوان گیلانغربی، با اسلحه و مهمات نشستهاند و به سمت جادۀ گورسفید میروند. کسی به آنها دستور نداده بود. خودشان خودشان را هدایت میکردند.
خودمان را به خانۀ یکی از فامیلها به نام مشهدی فتاح رستمی رساندیم. زنِ خانه، تا ما را دید، به سینه کوبید. تندی به پیشواز آمد و بچهها را از کولمان پایین آورد. همانجا، دم در خانه، نزدیک بود از هوش برویم. توی خانه، دست و صورت و پاها را شستیم. خانه پر از آوارهها بود. زنِ فامیل، سریع دستههای نان کُردی را روی سفره چید و کاسهای ماست وسط سفره گذاشت.
بچهها به طرف نان و ماست هجوم بردند. نان و آبی خوردیم و بعد شروع به صحبت کردیم.
تا صبح دست به زانو گرفتم و غمگین و عزادار، زیرلبی برای شهدایمان گریه کردم. زن فامیلمان گفت که عراقیها تا گیلانغرب هم آمده بودند، اما نیروهای خودی و مردم آنها را عقب راندند. من هم از ماجراهایی که به چشم دیده بودم،گفتم. زن فامیلمان فهمید که دلم خون است. گفت: «بیا استراحت کن، بعداً تصمیم میگیری که چه کار کنی.»
آن شب تا صبح گریه کردم. بزرگترها همهاش در این مورد حرف میزدند که چه باید بکنیم. مادرم میگفت کاش برویم یکی از شهرهای دورتر. مردها هم هر کدام حرفی میزدند. پدرم و علیمردان هم هر کدام نظری داشتند. وقتی این حرفها را شنیدم، برگشتم و گفتم: «محال است من به شهر دیگری بروم. اگر جای دور بروم، دستم از خانهام کوتاه میشود. ما باید برگردیم. مگر اینها قرار است تا کی بمانند؟»
مردها هم گفتند: «اگر بمیریم، بهتر از این است که از اینجا خیلی دور بشویم. شما زنها هم باید همین نزدیکیها باشید. اگر نزدیک باشید، ما هم میتوانیم به شما سر بزنیم.»
فتاح رستمی گفت: «مردم گیلانغرب دسته دسته شدهاند و گروه تشکیل دادهاند؛ گروه عسگر بهبود، گروه صفر خوشروان و...»
هر دسته یک فرمانده داشت. سردستهها رفته بودند از سپاه اسلحه و مهمات گرفته بودند. رو به مرد فامیل گفتم: «پس کاکه، بدان که ما به روستامان برمیگردیم. نباید به شهر دورتر برویم. اگر بمانیم، همه با هم میتوانیم آنها را عقب برانیم. نظامیهای ایرانی این منطقه را خوب بلد نیستند، ولی ما همۀ راهها را میشناسیم.» | 28 |
| 9 | .
🔸 فرنگیس
🔹 قسمت دوازدهم
برادرم ابراهیم آمد تا از وضع و اوضاعمان خبر بگیرد. وقتی خستگی در کرد، پرسید: «فرنگ، به چیزی احتیاج ندارید؟»
زنها گفتند: «آب نداریم.»
ابراهیم دبۀ آب را دست گرفت و با چند تا از مردها، رفتند که از آوهزین آب بیاورند. چند بار صدای تیراندازی و انفجار آمد که نگرانمان کرد. وقتی برگشتند، میخندیدند. پرسیدم: «چی شده؟ این همه صدای بمب از چه بود؟»
ابراهیم خندید و گفت: «وقتی نزدیک روستا رسیدیم، یکی را نگهبان گذاشتیم گفتیم مواظب باشد و بقیه رفتیم توی ده. داخل روستا، داشتیم توی انبارها به گندمها نگاه میکردیم. پسرعمهام از گوشۀ در که نگاه میکرد، گفت دو تا عراقی آمدند توی رودخانه و چهار تا دبه دستشان است. از بغل دیوار نگاه کردیم. دو تا از بیست لیتریها را پر کردند و با خودشان بردند و دو تا را همانجا گذاشتند تا برگردند و آنها را ببرند. من هم یواشکی رفتم و آب دبهها را خالی کردم. دو تا عراقی وقتی برگشتند و دبههای خالی را دیدند، فهمیدند کسی توی روستاست. برای همین هم روستا را زیر آتش گرفتند و انبار گندم آتش گرفت.»
با ناراحتی گفتم: «نترسیدید؟ آخر این چه کاری بود که کردید؟»
ابراهیم با خنده گفت: «باور کن اگر به دستم میافتادند، همهشان را به درک میفرستادم.»
یک روز دیگر، چند پاسدار را دیدیم که به سمت ما میآیند. بلند شدیم و سلام دادیم. به آنها آب و نان تعارف کردیم. آمده بودند به مردم اعلام کنند از آنجا دور شوند، زیرا دیگر آن منطقه امنیت ندارد.
وقتی این را شنیدم، تمام وجودم آتش گرفت. پرسیدم: «مگر نگفتید ما زود به خانههامان برمیگردیم؟»
یکیشان که فرماندهشان بود، گفت: «فعلاً باید بروید. شما زن هستید و ماندنتان به صلاح نیست.»
وقتی از روی کوه به روستا نگاه میکردم، باورم نمیشد روستای به آن قشنگی، حالا خط مقدم شده و عراقیها صاحبِ خانه و زندگی ما شدهاند. روز آخر، روی کوه و تختهسنگها نشستم و دستم را به زانویم گرفتم. پدرم آمد کنارم نشست و گفت: «فرنگیس، دوازده روز است اینجا نشستهایم. نشستنمان فایده ندارد. بهتر است برویم دورتر. خواهر و برادرهایت دارند از گرسنگی میمیرند.»
همه جمع شدیم و هر کس حرفی زد. من هم گفتم: «اگر اینجا بمیریم، بهتر از این است که خانهمان را ول کنیم برای عراقیها.»
داشتیم بحث میکردیم که ارتشیها هم آمدند. چند سرباز، با یک ارشد بودند. مردی که ارشد سربازها بود، گفت«شما هنوز اینجایید؟! اینجا محل جنگ است، نه ماندن زنها و بچهها. دیگر فایده ندارد، بروید.»
وقتی نیروهای خودی این حرف را زدند، مردهامان هم گفتند: «راست میگویند، باید بروید. ما اینجا هستیم، میمانیم و میجنگیم. شماها بروید کمی دورتر تا ببینیم بالاخره چه میشود.»
به سیما و لیلا و جبار و ستار که نگاه کردم، دلم سوخت. مادرم با چشمهایش از من پرسید که چه کنیم؟ دیگر اصرار نکردم. بلند شدم، لباسم را تکان دادم و رو به مادرم و بچهها گفتم: «حرکت میکنیم.»
همه آمادۀ رفتن شدند. به جبار گفتم: «جبار، بیا روی کول من.»
جبار و سیما شش سالشان بود. لیلا دوازده سال داشت و ستار ده سال. روی زمین نشستم. جبار دستش را از پشت به گردنم حلقه کرد و من چادری را که روی لباسم داشتم، گره زدم. مادرم هم سیما را به پشتش بست. وقتی بچهها را روی پشتمان محکم کردیم، بلند شدم و رو به لیلا و جمعه و ستار گفتم: «شما هم باید با پای خودتان راه بیفتید.»
آنها را جلو انداختم. بقیۀ زنها هم که مرا دیدند، بلند شدند و دست بچههاشان را گرفتند. توی خار و خاشاک و توی آن هوای گرم، با دلی پر از درد و غم و با پای پیاده، به راه افتادیم.
وقت حرکت، برگشتم و برای آخرین بار به آوهزین نگاه کردم. قلبم درد گرفته بود. با خودم گفتم: «چول بریمن بیابان و جی.» | 32 |
| 10 | 🔴 توجه:
در توضیحات فایل های صوتی، اولین سطر، یعنی؛
📙 کتاب: فرنگیس
رنگش آبی است؛ یعنی لینک است. لینک pdf کتاب. در انتهای کتاب، عکس هایی از اماکن و شخصیت های ذکر شده در داستان موجود است. ببینید. ⬅️ اینجا | 33 |
| 11 | 📙 کتاب: فرنگیس
✍🏻 نویسنده: مهناز فتاحی
🔄 خاطرات: فرنگیس حیدرپور
🎙 راوی: افسانه محمدی
📋 قسمت: دوازدهم (27/12)
⬆️ قبل
کتابخانه سیب 🍎📚
@ketabsib | 35 |
| 12 | #سماع
«رقص کلاسیک»
#رقص و تنافشانی: شیدا دبیر
موسیقی متن:
قطعهی بیکلام «طرقه» اثر کیهان کلهر
«طرقه» چنان که در افسانههای قدیمی خراسان آمده است، نام پرندهی کوچکی است که قصد پرواز و رسیدن به خورشید را داشت و برای این کار باید هزار اسم خدا را حفظ میکرد تا از سوختن در گرمای خورشید در امان باشد. بنابراین تمام اسمها را حفظ و در حال بالا رفتن ذکر میکند ولی در نزدیکی خورشید اسم هزارم را فراموش میکند و میسوزد. | 38 |
| 13 | 4_5947326710390196798.mp3 | 44 |
| 14 | سفره #ظهر_جمعه با گله و شکایت از فقر و گرانی و #تورم | 42 |
| 15 | درسگفتار:
📚 عوامل پنهان در تصمیمات ما
🎤 آذرخش مکری | 47 |
| 16 | بررسی کتاب :
📚 محتوم/تعیین شده
✍ رابرت ساپولسکی
🎤 آذرخش مکری
🔸 قسمت چهارم (4/4) | 55 |
| 17 | 📙 کتاب: مسخ
✍🏻 نویسنده: فرانتس کافکا
🔄 ترجمه: صادق هدایت
🎙 راوی: آرمان سلطان زاده
📋 قسمت: چهارم 6/4
⬆️ قبل
کتابخانه سیب 🍎📚
@ketabsib | 63 |
| 18 | #لب_دریا
آخر هفته خوبی داشته باشید با #رقص و #ورزش
#سلام ، صبح بخیر و شادی | 63 |
| 19 | تخت جمشید، تجسّم روحِ فرمانروایی است. اینکه این فرمانروایی چه مقدار همراه با «داد» بوده است، تاریخ باید جواب آن را بدهد. تا آنجا که از خلال منابع تراوش میکند، کوروش یک نوآوریِ بینظیر کرد، و آن تساهل نسبت به اعتقاد و آیینِ دیگران بود، گواهیاَش در فتح بابِل و شکرگزاریِ یهودیان دیده میشود. این، نوعی آزاداندیشی بوده که هنوز هم پس از گذشتِ بیست و پنج قرن، دنیا در نیازِ آن به سر میبرد.
کوروش و داریوش خوب میدانستند که چگونه «قدرت را با مدارا» همراه کنند؛ جمع کردنِ این دو متضاد، کارِ کوچکی نبوده، که این دو سردار به جهان آموختند.
دکتر محمّدعلی اسلامی نُدوشن
شب بخیر | 68 |
| 20 | .
#مستند #کوروش_کبیر
🔸 مستند کوروش کبیر
🔹مردی که تاریخ را تغییر داد
🔹روایات هرودوت، گرنفون و کتزیاس تورات | 66 |
