fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید 👈

تناقض‌های دل

تناقض‌های دل

رفتن به کانال در Telegram

نوشتن برای من همواره در حکم راه و التیام است. در حین نوشتن احساس می‌‌کنم در حال احیای چیزی هستم. کریستیان بوبن ارتباط با ادمین: @eslaminasab

نمایش بیشتر
إيران98 477دسته بندی مشخص نشده است
1 143
مشترکین
-124 ساعت
+47 روز
+1030 روز
جذب مشترکین
اکتبر '26
اکتبر '26
+8
در 0 کانال‌ها
سپتامبر '26
+25
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '26
+13
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '26
+11
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '26
+7
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '26
+5
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '260
در 1 کانال‌ها
Get PRO
مارس '26
+4
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '26
+6
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '26
+6
در 1 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '25
+13
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '25
+8
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '25
+9
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '25
+7
در 1 کانال‌ها
Get PRO
اوت '25
+15
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '25
+9
در 2 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '25
+14
در 1 کانال‌ها
Get PRO
مه '25
+14
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '25
+11
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '25
+12
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '25
+57
در 2 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '25
+27
در 1 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '24
+35
در 1 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '24
+22
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '24
+19
در 1 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '24
+12
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '24
+18
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '24
+23
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '24
+30
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '24
+24
در 1 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '24
+28
در 4 کانال‌ها
Get PRO
مارس '24
+34
در 3 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '24
+27
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '24
+31
در 1 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '23
+54
در 6 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '23
+17
در 1 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '23
+15
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '23
+28
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '23
+15
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '23
+31
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '23
+11
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '23
+17
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '23
+21
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '23
+31
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '23
+24
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '23
+26
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '22
+22
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '22
+23
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '22
+25
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '22
+53
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '22
+100
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '22
+72
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '22
+48
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '22
+20
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '22
+39
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '22
+39
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '22
+10
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '22
+17
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '21
+29
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '21
+23
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '21
+29
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '21
+28
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '21
+22
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '21
+34
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '21
+23
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '21
+19
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '21
+67
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '21
+19
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '21
+46
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '21
+17
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '20
+1 171
در 0 کانال‌ها
تاریخ
رشد مشترکین
اشارات
کانال‌ها
08 اکتبر0
07 اکتبر0
06 اکتبر+1
05 اکتبر+2
04 اکتبر+1
03 اکتبر+1
02 اکتبر+2
01 اکتبر+1
پست‌های کانال
دیشب بر حسب تصادف و بعد از دیدن ویدیویی درباره شاهرخ مسکوب در یوتیوب، رسیدم به چند ویدیو از مهشید امیرشاهی. همین‌طور که حرف می‌زد، در دل گفتم این زن هم زنی است به غایت برای من جذاب: ترکیبی از زیبایی و اقتدار و خرد زنانه؛ ترکیبی که در چشم من می‌شود سوسن تسلیمی، مژده شمسایی و حالا مهشید امیرشاهی… افسوس که در این چند دهه چنان صدای متفکرین کوتوله با گرایشات سیاسی خاص بلند بود که کمتر صدای متفکرین جدی را شنیدیم!

2
سال‌ها پای منبر این استاد و آن یکی نشستم. یکی از صلح گاندی گفت و دیگری از معنادرمانی ویکتور فرانکل. یکی از رندی حافظ گفت و آن‌یکی از طرب بی‌پایان مولانا. یکی از تردیدهای خیام گفت و دیگری از جهان‌دیدگی سعدی…یکی از شور کریستیان بوبن گفت و دیگری از خدای اسپینوزا…هرآنچه که می‌شد در توشه نهاد برای فراهم‌ نمودن ذخیره‌ای برای روزگار سختی، گرد‌آوردم که نهایت همت ما، نه «زندگی» ، بلکه «تاب‌آوری» شد… اما چون عمرم به اذان صبح نحسی سیزدهم مهرماه چهارصدوپنج می‌رسد، توشه‌ام خالی است…از مولانا تا سهراب…از استاد الف تا استاد ی …هیچ‌کس‌ آه در بساط ندارد که بگوید: این سحرگاه تاریک را با توسل به فلان حکمت تاب بیاور…. هیچ… هیچ… هیچ…
316
3
خوشا دردی که درمانش تو باشی خوشا راهی که پایانش تو باشی… چاره‌ای جز مهرورزیدن به زیبایی و زندگی نداریم…این روزها هم می‌گذره و
خوشا دردی که درمانش تو باشی خوشا راهی که پایانش تو باشی… چاره‌ای جز مهرورزیدن به زیبایی و زندگی نداریم…این روزها هم می‌گذره و ما به روزهایی می‌رسیم که توانایی دوست داشتن در ما فزونی می‌گیره…بی‌تردید!
453
4
رشته کن از بی‌شکلی، گذران از مروارید زمان و‌ مکان…باشد که به‌هم پیوندد همه‌چیز… عزیزترین عارفی که در هوایش دم زدم:سهراب!
رشته کن از بی‌شکلی، گذران از مروارید زمان و‌ مکان…باشد که به‌هم پیوندد همه‌چیز… عزیزترین عارفی که در هوایش دم زدم:سهراب!
589
5
ما هسته پنهان تماشاییم…ز تجلی ابری کن بفرست، که ببارد بر سر ما، باشد که به شوری بشکافیم، باشد که ببالیم و به خورشید تو پیوندی
ما هسته پنهان تماشاییم…ز تجلی ابری کن بفرست، که ببارد بر سر ما، باشد که به شوری بشکافیم، باشد که ببالیم و به خورشید تو پیوندیم…باشد که فراگیرد هستی ما را و دگر نقشی ننشیند در ما…باشد که به هم پیوندد همه چیز…باشد که نماند مرز، باشد که نماند ما…ای دور از دست، پر تنهایی خسته است، گه‌گاه شوری بوزان، باشد که شیار پریدن در تو شود خاموش…
542
6
⬇️ دانلود موزیک در آهنگیفای
583
7
🔥 آهنگیفای: دانلود موزیک
522
8
می‌خوام بگم معنای «عشق به مکان» برای من ارتباطی با کلیشه زندگی در غربت نداره. چون بلدم چطور با مکان‌های متعدد، رابطه‌های معنادار بسازم…اما داستان دلتنگی برای خونه حکایت دیگه‌ای داره….چیزی از جنس همونی که میلان کوندرا می‌گفت«خونه دیگه خونه‌ای نیست که ترکش کردیم.» حکایتی که از جنگ بر سر «تن» شروع می‌شه و به جنگ بر سر «وطن» ختم می‌شه. بدین معنا همه ما دلتنگ ایرانیم. چه در شیراز باشیم و چه دوازده هزارکیلومتر دورتر…دلتنگ مکان…که «زمان» را از دست داده…زمانی که خوشبخت بودیم و نمی‌دانستیم. از پای تلویزیون بلند می‌شم.ده بار پشت سرهم آهنگ رو گوش می‌دم:«من اگر یک‌بار، فقط یک‌بار ببینم روی تو، نفسم یک‌بار، فقط یک‌بار بگیره بوی تو…»و می‌رقصم…بعد از هشت ماه انگار می‌تونم برقصم. و در تموم مدت رقص، خیابان‌های خانه چنان پیش چشمم جان‌‌داره که حتی صدای عبور موتورسیکلت‌ها و بوق‌ها رو هم می‌شنوم. رقص جانانه‌ای می‌کنم و در تمام مدت پیش چشمم، لبخند مسعود ذات‌پرور‌ه…پیش چشمم محسن شریف کاظمی قر می‌‌ده و برق چشم‌های امیر موحدی رهام نمی‌کنه…بذار کسانی که سخت مشغول تولید محتوا هستند تا خدمتی به «فراموشی» به‌جا بیارند، کار خودشون رو بکنند. در این سو، از میان ما نیز، فیلم‌سازمون باید تا صدهاسال از آن دوشب فیلم بسازه. نویسنده‌مون باید هزاران روایت بشنوه و هزاران قصه بنویسه…آهنگسازمون باید صدها نسخه از ویولن Toneloom رو با تنظیم جدید منتشر کنه…و من! من مادربزرگی خواهم شد که برای تمام بچه‌های ایران از دو شبی خواهم گفت که تاریکی در ایران‌زمین به اوج رسید…و از مردمی که پرمعناترین صحنه‌های وفاداری به شرافت رو خلق کردند…مردمی که وقتی در خیابونای خونه جان می‌دادند، دلتنگ خونه بودند…دلتنگ «لطیف نازنین،عشق من زیباترین…روی تو تنها جواب…» بودند…
551
9
نشسته‌ام پای مصاحبه مارتیک. در هفتادوهفت سالگی، با همون خوش‌رویی همیشگی، با اشاره به هویت لری و ارمنی تبارش،از دلتنگی‌ بی‌اندازه‌اش برای ایران می‌گه. مجری می‌پرسه: «دوست داری برای گردش به ایران بری یا برای اجرا؟» مارتیک پاسخ می‌ده که بعیده که تو ایران بتونه اجرایی داشته‌باشه. نه به لحاظ نظام سیاسی که داره این روزها برای همه دون می‌پاشه برگردن تا نیمچه مشروعیتی برای وجود نحسش دست‌وپا کنه…نه! به لحاظ احساسی. توضیح می‌ده تصور اینکه بتونه روی خاک ایران بخونه«ای لطیف نازنین، عشق من زیباترین..» بسیار دوره، چون به محض اینکه دهان باز کنه «ای لطیف…» بغض چنان گلوش رو پر می‌کنه که وجودش می‌شه غلیان اشک در سکوت صدا. مارتیک ادامه می‌ده که متن این ترانه رو زویا نه برای یک معشوق انسانی، بلکه برای «ایران» نوشته. ویگن بهش پیشنهاد داده به جای «من اگه یک‌بار، فقط یک بار…»،بخونه« من اگه یکبار دیگه ببینم روی تو»، مارتیک اما عبارت «دیگه» رو به شعر اضافه نکرده، چون از بار تاکیدش روی «فقط یک‌بار» کم می‌کرده. من در حالی که به پهنای صورت اشک می‌ریزم، ناگهان احساس می‌کنم «عشق به مکان» باشکوه‌تر و غنی‌تر از «عشق به انسان»ه. اگرچه «ایران» در ذهن کسانی که نمی‌شناسندش، فقط یک مکانه، اما در حقیقت ترکیبیه از عینیت مکان و پیچیده‌ترین معنا و انتزاع…گرچه حق با میلان کوندراست که می‌گه «ما هیچ‌کدوم به خانه‌ای‌ که ترک کردیم، برنمی‌گردیم. چون خانه فقط مکان نیست، حافظه و زمان هم هست.» و گرچه پروست به‌ظاهر در جستجوی زمان از دست‌رفته است و نه مکان دورازدسترس، اما به تعبیر شایگان، همو نظریه‌پرداز تجزیه‌ناپذیری زمان و مکان است که در سلوک خود،«زمان» را در «مکان» می‌جوید…و بله …مکان با همه انباشت احساسات و معنا، چنان ظرفیت‌ مهرورزی داره که مارتیک نمی‌تونه در اون مکان بخونه «ای لطیف نازنین…» راست می‌گه کوندرا که مکان هم به پویایی زمانه و وقتی ترکش می‌کنیم، منجمد نمی‌شه تا ما بهش برگردیم. پس ما در صورت بازگشت، به مکان تازه‌ای برمی‌گردیم، نه همونی که ترکش کردیم. حالا فکر کن این مکان، ایرانی باشه که سرعت تحولاتش اون‌قدر بالاست که حتی دو روز هم معنای «خونه» توش ثابت نمی‌مونه. باید اعتراف کنم در این سه سال و اندی، هرگز در اینجا احساس غربت نکردم. اما در تمام این چهل‌و‌دوسال، بارها احساس غربت کرده‌ام و همه‌ اون احساس‌ غربت‌ها، ناشی از درک این درد بوده که هیات حاکم بر ایران، بین من و بدیهی‌ترین حقم، یعنی حق من بر سرزمینم، مانع شده. از وقتی که با دیدن یکی از بیلبوردهای تبلیغاتی بزرگراه همت که شعار مزخرفی درباره «ملت ایران» نوشته بود، نتونستم رانندگی کنم و کنار کشیدم و سرم رو گذاشتم روی فرمون و زار زدم تا وقتی که در ژانویه تاریک بیست‌وشش، گابریل ازم پرسید: «واقعا توی دو شب تو ایران اون همه آدم کشتند؟ » و‌ سوزنش گیر کرد روی عبارت«مگه می‌شه؟ مگه ممکنه؟ در سال بیست،بیست و شش؟» غربت و دلتنگی توی تموم این سال‌ها ، داستان دلتنگی برای ایران حکایت همون مصراع سایه بوده که «من چه گویم که غریب است دلم در وطنم؟»
459
10
چندین هزاران سال شد….تا من به گفتار آمدم. البته که مولانا این تجربه گنگ‌شدگی را در مقام ذوق و حیرت از سر گذرانده و من و ما این تجربه «بیچارگی و لال‌شدگی» را در انتهای سوگ و اندوه و خشم از سر گذرانده و می‌گذرانیم. و البته که مولانا هرگز نمی‌توانست بپندارد روزی مخاطبانش در بوم پارس چنان «دردی» از سربگذرانند که نه چون او از شدت ذوق و شادی، بلکه از شدت احساس درماندگی، زبان در کام کشند. «فلج‌شدن» اصیل‌ترین حسی بود که از دی ماه بدان درافتادم و این فلج‌شدگی همراه بود با دوندگی و تلاش فراوان در اوج ناپویایی،همراه بود با فریاد بسیار در اوج ناگویایی…و همراه بود با آرزوی بسیار در اوج نارسیدن… در ماه‌های گذشته، ساعت‌ها به چروک‌های صورت بابا که روی تخت بیمارستان دراز کشیده‌بود، خیره شدم. ساعت‌ها در زلالی مهرورزی و پرستاری مامان در حقش درنگ کردم…ساعت‌ها پای صحبت پسرک نشستم تا از او درباره ایران یاد بگیرم…ساعت‌ها خودم را به بلندای تپه کشاندم تا فریاد بکشم…ساعت‌های طولانی در دل جنگل و بی‌هراس از خرس راه رفتم..،ساعت‌ها در برابر روایت‌های «عادی‌ساز» ایستادم …ساعت‌ها درنگ کردم تا دریابم موفقیتم در جامعه همراه شده با احساس رضایت ژرف از خویشتن…اما با همه این‌ها…آنچه گم‌شده بود، دمی و فقط دمی «دلخوشی» بود .در تمام آن ساعت‌ها که می‌دویدم، فلج بودم و در تمام ساعت‌هایی که فریاد می‌کشیدم، لال بودم و در همه روزهایی که اشک‌ می‌ریختم، چشمانم خشک بود و آنچه بود و بود و بود، هیچ نبود مگر حس درماندگی، که اگر خشم و خواهش، چاشنی‌اش نمی‌شد، لابد تا الان صد بار مرده بودم…و در تمام این ساعت‌ها پناهی نبود، مگر «ایران»! مدت‌هاست که می‌اندیشم آنچه ایران را در دلم گرامی‌ داشته_ مقصودم چیزی ورای آن مهری است که در خون همه ماست_،درک این نکته است که ایران‌زمین مرکز پدیدآمدن معنا و نیز پایداری معنا بوده در جهانی بی‌معنا…در همه این سال‌های کهن، آنچه ایران را سرپا نگاه داشته، نبردی بی‌پایان برای «خلق معنا» در برابر «پوچی سرد تاریخ بودن آدمی‌زاد» است. از دی ماه اما…که باور دارم باید قرن‌ها از آن گفت و نوشت و خاطره‌اش را در جان گرامی داشت…از دی ماه اما-که هرکه چیزی می‌گوید و چیزی می‌نویسد، بی‌آنکه به هولناکی آن واقعه اشاره‌ای گذرا کند، سخت پیش چشمم بی‌اعتبار شده-…از دی ماه که به درک تازه‌ای از آدم‌ها و خویش‌کاری‌شان در زندگی و در برابر ایران رسیده‌ام…از دی ماه اما…دریافته‌ام که آنچه ایران را در همه این سال‌ها سرپا نگاه داشته، آن راز بزرگ که عرفان‌پژوهان باید قرن‌ها از آن بگویند…آن کلید پایداری ایران…در یک کلام، «توانایی‌اش برای آفریدن معنا» بوده، بسان نبوغش در یافتن آب و حفر قنات در سرزمینی خشک و کم‌آب…و باور دارم در این پوچ‌ترین روزگار نیز، ایران از پس زایش معنایی نوین برمی‌آید. هرچند که این روزها فقط درد زایمان است که در رگ‌هایش می‌پیچد. و بیم‌و‌امید نوزادی که از پس این درد، به‌جهان می‌آید، آرام و قرار همه‌ما را ستانده…هرچند که شدت تباهی آن‌چنان است که با هیچ معنای فرعی نمی‌شود بزکش کرد و هرچه «شغالان در خم‌رفته و طاووس‌ علین‌شده» می‌کوشند با ریختن «د‌‌ُر معنویت دَری» به پای خوکان روزگار، نور را خرج تاریکی کنند، هرچه «دروغ‌زنان عادی‌ساز» می‌کوشند با تولید محتوا کمافی‌سابق، نشان دهند که در این خاک، فاجعه خاصی هم رخ نداده…هرچه ارتش اهریمن در آرایش‌های متفاوت در خدمت سیاهی می‌کوشد…اما چهارستون اخلاق و شهود معنوی و نیروی داوری جامعه ایران چنان برقرار است که در این‌ وانفسای فاجعه نیز می‌توان چشم‌به‌راه ققنوسی نشست که از خاکستر این روزگار تباه برمی‌خیزد…. نوشتن عجیب سخت است…که اگر از گل‌وبلبل و عشق و عاشقی قلم بزنی،بی‌آنکه از خون‌‌ زیباترین‌های این سرزمین سخن گفته‌باشی، گنجینه معنای پارسی را خرج ابتذال شر کرده‌ای….و اگر همچنان از این رنج پوچ‌ بگویی، در گوش مردمان از چیزی می‌خوانی که در آن زندگی‌ می‌کنند و شاید چندان نیازی به یادآوری‌اش نداشته باشند…کوتاه سخن اینکه…«هرچه می‌نویسم پنداری دلم خوش نیست»…اما در این دل‌ناخوشی هم از زایندگان معنا در ایران‌زمین نومید نیستم…امید و مهر به مردمانی که نسل‌اندرنسل در حفر قنات و بیرون کشیدن آب از خشک‌ترین خاک‌ها ورزیده‌شده‌اند…این فصل تاریک دفتر ایران نیز ورق خواهد خورد…این بزرگ‌ترین نبرد ایرانیان با دروغ نیز به راستی سرانجام خواهد یافت…. و ما در گوش نوه‌هایمان از تاب‌آوری خواهیم گفت….از زندگی که عمری برایش جنگیدیم….و از «ایران» که در «خلق معنا در روزگار پوچی»دیرپاست و ماندگار… باید همچنان گفت و نوشت…گرچه دور و گرچه دیر…باید همچنان از خشم گفت و از مهر…از عشق گفت و از نفرت… از خستگی گفت و از امید….باید همچنان نوشت و‌ همچنان ماند…. #پریشان‌گویی‌های_گنگ_خوابدیده
496
11
سلام بر عزیزان ایران‌زمین❤️ دست دراز اهریمنان از سر شما کوتاه باد بریده باد دستانی که بر شما اینترنت و آب و دارو بسته‌اند بریده‌باد نفس آنان که شما را گروگان گرفته‌اند زیر خاک بپوسند آنان که شما را آزاد نتوانند دید…
419
12
و‌ اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند! دل من گرد جهان گشت و نیابید مثالش به‌ که ماند؟ به که
و‌ اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند! دل من گرد جهان گشت و نیابید مثالش به‌ که ماند؟ به که ماند؟ به که ماند؟ …. هله نومید نباشی….❤️
250
13
بدون متن...
292
14
بدون متن...
282
15
عزیزان دلم❤️❤️❤️❤️ آنچه ایران‌زمین را در گذر از سده‌ها، تهاجم‌ها ، خشکسالی‌ها، اهریمنان نگاه داشته، یک باور مرکزی بوده که در جان ایران و ایرانی نهادینه گشته: نور بر تاریکی پیروز است! نوروز پیروز!
336
16
سرانجام از میان ما کسانی زنده خواهند ماند و نسل ایرانی را ادامه خواهند داد و در گوش و فرزندان و نوه‌هایشان قصه‌هایی خواهند گفت که همه آن‌ها، همه آن‌ها این‌گونه آغاز می‌شود: یکی بود، یکی نبود یک «ایران» بود ، دستکم برای دوهزاروپانصد سال یک ایران بود تا اینکه جمهوری نکبت اسلامی از راه رسید…. و …….
350
17
‍ گویند در جریان قیام کاوه آهنگر علیه ضحاک، کاوه پیش‌بند چرمی آهنگری‌اش را بر نیزه‌‌ای استوار کرد و مردم را گرد خود جمع کرد تا در برابر ضحاک بشورند. از آن چرم کآهنگران ‌پشت پای بپوشند هنگام زخم درای همان کاوه آن بر سر نیزه کرد همان گه ز بازار برخاست گرد خروشان همی رفت نیزه به دست که‌ای نامداران یزدان‌پرست کسی کو هوای فریدون کند دل از بند ضحاک بیرون کند… گویند سال‌ها بعد فریدون بر درفش کاویان گوهر افزود و این درفش سال‌ها پرچم اسطوره‌ای و حقیقی ایران ماند. بیاراست آن‌ را به دیبای روم ز گوهر بر و پیکر از زر بوم فروهشت از او سرخ و زرد و بنفش همی خواندش کاویانی درفش… ظاهرا چرم آهنگری هیچ معنای خاصی ندارد، هیچ معنایی جز کردار آن‌که چرم را بر تن خود می‌بسته. کردار آن‌که زندگی و آزادی را پاس داشته و مغز سر هجدهمین پسر خود را در کاسه خورش آز بی‌پایان ضحاک نخواسته. سده‌ها بعد و بعدتر… وقتی ایرانیان فجیع‌ترین کشتار تاریخ خود را در زمان صلح تجربه کردند، آن‌گاه که اهریمنی‌‌ترین تباهی جهان،به زور اسلحه کمر به نابودی ایران و ایرانی بست، ایرانیان یک ترانه ساده را در دست گرفتند، همان ترانه‌ای که عزیزانشان پیش از هجدهم دی بارها با آن رقصیده‌بودند، آن ترانه را بر سر گذاشتند و بر این مزار و آن مزار با چشمانی گریان، با فریاد دادخواهی، با آن آهنگ ساده مازندرانی رقصیدند! ما …ما… ما…اگر ملت هم نبودیم، در برابر وقاحت شما، با مازندران و کردستان و بلوچستان، با مرودشت و ممسنی و روستای چنار، با نجف‌آباد و آبدانان و مشهد و هشتگرد و لردگان و تهران و ملک‌شاهی و رامهرمز و شازند و دزفول و کرمانشاه و زنجان و …وجب‌به‌وجب این خاک، ملت می‌ساختیم؛ چه برسد به حالا که ملتی هستیم، که جخ امروز از مادر زاده نشدیم ودر اساطیرمان خوانده‌ایم، پیش‌ از سپردن ایرانشهر به ایرج، پیش از آغاز جنگ‌های ایران، آهنگری بود که با یک چرم بر سر نیزه، حکومتی هزارساله را برانداخت! ما اگر ملت هم نبودیم، در برابر تلاش تباه شما در نابودی‌ ایران طی چهل‌وهفت سال ملت می‌شدیم! چه‌ برسد حالا که شما تنها چهل‌وهفت سال از عمر نحوستتان می‌گذرد، حال آنکه ما شگفت‌ترین ملت جهانیم؛ نه فقط برای آنکه در انبان معنایمان، از سنج‌ودمام تا دف داریم، نه فقط برای آنکه زنانمان بلدند سر مزار کل بکشند، پدرانمان بلدند با قامتی استوارتر از فردوسی، بر مزار پسرشان از دادخواهی برای ایرانشهر بگویند تا شگفت‌ترین سوگ دادخواهانه را برپا کنیم، نه فقط برای آن درازپایی در تاریخ و‌ معنا، بلکه برای آنکه جوان‌ترینمان نیز…آنان که پشت نیمکت‌های آموزش و پرورش سیاه شما درس خواندند، حالا در ونکور و تورنتو و ملبورن، درفش بنفش کاویانی بر دوش با ترانه جاوید «دل دیگه، تنگ بونه» می‌رقصند! برای آنکه‌ جوان‌ترین‌هایمان هم خوب بلدند ، چه بسا بهتر از ما، از ساده‌ترین ترانه‌ها، درفش کاویانی بسازند و بر چشم شما فروکنند! ما اگر ملت هم‌ نبودیم، در دشمنی با شما، ملت می‌شدیم؛ چه‌برسد به حالا که شما فقط چهل وهفت سال دارید و ما ملتی چنان دیرپا که برای زدودن نام شما از ایران، دستمان پر است و دلمان استوار…. بله! ما ملتی هستیم استوار، اگرچه دلی تنگ داریم… دله دیگه…تنگ بونه!
437
18
بدون متن...
538
19
چهارم: از آن‌ اولین‌ روزهای دی‌ماه که اندام برومندتان را در برابر دوربین پیچ وتاب می‌دادید و با طعنه می‌گفتید در این هوای سرد، باید صورت را پوشاند و به خیابان رفت، از آن‌ روزگار همه بند کفش بستن با سمفونی خرمشهر، و قفنوس پراکندن در اینستاگرام تا امروز که مادرانتان بر مزارتان می‌رقصند و پدرانتان در عروسی‌تان با «ایران» کف می‌زنند، من دوزانو نشسته‌ام و تماشایتان کردم. شما مردم ایران! انبان معنایتان چه پر است که برای رویارویی با چنین رنجی، کم نیاورده‌اید. شما که حماسه و غزلتان را درهم آمیخته! شما که هستید آخر؟ آدورنو خیال می‌کرد بعد از آشوتیس شعر سرودن ممکن نیست. شما مردم ایران که هستید که در آستانه آشویتس شعر می‌سرایید، در میانه دی ماه حماسه می‌سازید و هنوز آشویتس به‌پایان نرسیده، ایستاده می‌رقصید؟! چندسالی است که سیروسلوک برای یافتن معنا، مرا کشانده به غوطه‌خوردن در فرهنگ و اسطوره و تاریخ و هنر ایران. شروین می‌گفت ایران خلاصه جهان است، مرکز صدور معنا، زادگاه مفاهیم مینوی، اخلاق و هرآنچه به کار زندگی می‌آید. راست می‌گفت. در این دوماه که چشم‌هایم کفاف تماشاگری و گریستن نمی‌دهد، دریافتم که همه آنچه روزی می‌پنداشتم، اغراق است در باب ایران، حالا دارد در رئال‌ترین صحنه‌های ممکن، پیش چشمانم جان می‌گیرد. ما در بزنگاهی تاریخی هستیم. تا هزارسال دیگر از این روزها خواهند گفت و درباره‌اش شعرها خواهند سرود. آن‌که این هنگامه را «سیاسی» می‌بیند، آن‌که از موضع کبر و تنزه‌طلبی به این رستاخیز می‌نگرد، بسا چیزها…بسا چیزها که از دست می‌دهد! آخر: آقای مراد ویسی! مرا هنوز زود است برپاایستادن! باید دوزانو بنشینم در پیشگاه ملت ایران، ببینم، بشنوم، حیرت کنم و بیاموزم! #راضیه_اسلامی‌نسب
514
20
یکم: مراد ویسی می‌گوید: وقتی نام جاویدنامان انقلاب ملی شیروخورشید را می‌خوانم، اگر برایتان مقدور است، به احترامشان بایستید. نمی‌دانم چند روز است دارم این جمله را می‌شنوم و چندبار تلاش کردم که ایستاده به‌ بلندترین نام‌های جهان گوش دهم، اما نتوانستم. هربار که گفت «فرزند ایران و جان‌فدای میهن» من در خودم لرزیدم، مچاله شدم، کز کردم و اشک ریختم. حس کردم هنوز پای استواری ندارم که بایستم و نام‌هایشان را بشنوم. طبیعی‌ترین واکنش بدن من به این ذکر که می‌شود تا ابد آن را زمزمه کرد:«فرزند ایران و جان‌فدای میهن»…بله! طبیعی‌ترین واکنش من ، پیشانی بر زمین گذاشتن است و نه ایستادن. من دوزانو می‌نشینم و به چهره‌ها خیره می‌شوم. چه حجمی از زیبایی، ملاحت، شرافت، اخلاق، فراروی از مرزهای خود و چه حجمی از زندگی… در این گربه ‌زخم‌خورده پنهان بود و حالا هویدا شده. دوزانو در برابر نام‌ها می‌نشینم و تلاش می‌کنم خود را بسپارم به حسی که از ورای چشم‌های درخشانشان به من می‌رسد. دوم: در طول عمرم، پای سخنرانی‌های زیادی نشسته‌ام. در جستجوی حقیقتی برای زندگی، به این سو و آن سو سرک کشیده‌ام. گوشم پر است از همه آنچه فیلسوفان و معناپردازان جهان گفته‌اند. اما بی‌تردید، همه آنچه در این سال‌ها شنیده‌ام، در برابر سخن‌سرایی بازماندگان کشته‌شدگان دی ماه چهارصدوچهار، هیچ است! دوزانو نشسته‌ام و به تصاویر سوگوار‌ی‌ها خیره شده‌ام. به سخنان پدران بر مزار فرزندان گوش می‌دهم. به کل کشیدن مادران و به دست‌افشانی خواهران نگاه می‌کنم. زیر بار حرارت بوسه‌های عاشقانه در خود ذوب می‌شوم‌. شما مردم ایران، شما مردم ایران، شما مردم ایران! که هستید؟ در آن‌ دی‌ماه به غایت سیاه، وقتی اینترنت ایران قطع بود و تصاویری بریده از کشتار بیرون می‌آمد، من خیال می‌کردم تا سال‌های سال با جامعه‌ای ساکت، مواجه خواهیم بود. از خود می‌پرسیدم اگر ایرانیان از پس حمله اعراب، دو قرن سکوت کردند( که ظاهرا بسیار زودتر از این‌ها به روایت درآمدند)، از پس فجیع‌ترین کشتار تاریخشان به دست جمهوری ننگین اسلامی، چند قرن سکوت خواهند کرد؟ کی برپا خواهند ایستاد؟ وقتی پیکرها آرام‌آرام تحویل خانواده‌ها شد، وقتی رقص همسر حسین اکرمی را با «دل دیگه تنگ بونه،بی‌هوا دیوانه بونه، جنگ بونه» تماشا کردم، وقتی کف‌زدن‌ها را دیدم، حجله بردن‌ها، دف‌زدن‌ها…سخنرانی‌های پدران و دست‌افشانی مادران و استواری سوگواران را دیدم، دانستم همه آنچه در این سال‌ها پای منبر این و آن آموخته‌ام، به اندازه یک سخنرانی حقیقی ایستاده بر مزار در دی‌ماه و بهمن ماه چهارصدوچهار ژرفا ندارد. شما که هستید مردم ایران؟ شما که هستید مردم ایران؟ که پسرانتان با بازوی ستبر در اینستا عکس می‌گذارند، صدایشان را ضبط می‌کنند که «اگر برنگشتم، بر مزارم شادی کنید و د‌ر روز آزادی، مرا یاد آرید» و دختران پری‌رویتان وصیتنامه می‌نویسند و به نبرد تاریک‌ترین شر جهان می‌روند؟ شما که هستید؟ چند شاعر بین شماست که برنج‌پاشان برپا می‌کنید؟ چند آرش اسطوره‌ای میان شما زنده‌است که تا آخرین نفس در به روی دشمن نگاه می‌دارید و زخمی‌هایتان را بر دوش حمل می‌کنید؟ چند فردوسی در میان شماست که ایستاده بر مزار فرزندتان، حماسه می‌سرایید؟ چند مولانا در میان شماست که فرزندانتان چنان مرزهای مرگ‌آگاهی را گسترش می‌دهند و شما، از دل سوگواری‌هایتان چنان معنای عظیمی از زندگی می‌آفرینید؟! شما که هستید مردم ایران؟ در تمام روزهای فلج‌شدگی و درخودماندگی، کلام هیچ روانشناسی و معناپردازی نتوانست ما را به اندازه تماشای زندگی و مرگ و سوگ شما سرپا نگاه دارد. شما که هستید؟ سوم: آدورنو باور داشت بعد از آشوتیس دیگر شعر نمی‌توان سرود. این گزاره در روزهایی که خبرهای قطره‌چکانی از ایران، نشان از وقوع جنایت علیه بشریت داشت، بارها و بارها در ذهنم پیچید. خیال می‌کردم سال‌ها ساکت خواهیم شد. اما زهی خیال باطل! شما مردم ایران، این سکوت نکردن، این روایتگری ،این رقص سوگ را شما از که آموخته‌اید؟ این دف زدن بر مزار عرفان بزرگی‌ و نام‌جاوید وطن خواندن را از کجا آورده‌اید؟ به کدام نیروی غیبی پیوند دارید که چنین از پیکرهای پاره‌پاره‌ عزیزانتان معنا می‌آفرینید؟ گام‌های استواری که از پس تابوت‌ها، راه می‌روند و شعار می‌دهند را بر کدام خودآگاهی شگرف برپا داشته‌اید؟ شما مردم ایران که هستید که این روزها، ورای خشم و سوگ‌ و بیم و امید، قامتتان را به آفرینش معنا استوار داشته‌اید؟ شما که هستید مردم ایران؟
523