عقل آبی | صدّیق قطبی
یادداشتها و شعرها «به خاطر سنگفرشی که مرا به تو میرساند نه به خاطر شاهراههای دوردست» __ احمد شاملو @sedigh_63 ابتدای کانال: https://t.me/sedigh_63/9
نمایش بیشتر📈 تحلیل کانال تلگرام عقل آبی | صدّیق قطبی
کانال عقل آبی | صدّیق قطبی (@sedigh_63) در بخش زبانی فارسی بازیگری فعال است. در حال حاضر جامعه شامل 10 879 مشترک است و جایگاه 3 516 را در دسته کتب و رتبه 29 248 را در منطقه إيران دارد.
📊 شاخصهای مخاطب و پویایی
از زمان ایجاد در невідомо، پروژه رشد سریعی داشته و 10 879 مشترک جذب کرده است.
بر اساس آخرین دادهها در تاریخ 23 ژوئیه, 2026، کانال فعالیت پایداری دارد. در ۳۰ روز گذشته تغییر اعضا برابر -26 و در ۲۴ ساعت گذشته برابر 1 بوده و همچنان دسترسی گستردهای حفظ شده است.
- وضعیت تأیید: تأیید نشده
- نرخ تعامل (ER): میانگین تعامل مخاطب 22.41% است و در ۲۴ ساعت نخست پس از انتشار، محتوا معمولاً 10.23% واکنش نسبت به کل مشترکان کسب میکند.
- دسترسی پستها: هر پست به طور میانگین 2 438 بازدید دریافت میکند. در اولین روز معمولاً 1 113 بازدید جمعآوری میشود.
- واکنشها و تعامل: مخاطبان بهطور فعال حمایت میکنند؛ میانگین واکنش به هر پست 0 است.
📝 توضیح و سیاست محتوایی
نویسنده این فضا را محل بیان دیدگاههای شخصی توصیف میکند:
“یادداشتها و شعرها
«به خاطر سنگفرشی که مرا به تو میرساند
نه به خاطر شاهراههای دوردست»
__ احمد شاملو
@sedigh_63
ابتدای کانال:
https://t.me/sedigh_63/9”
به لطف بهروزرسانیهای پرتکرار (آخرین داده در تاریخ 24 ژوئیه, 2026)، کانال همواره بهروز و دارای دسترسی بالاست. تحلیلها نشان میدهد مخاطبان بهطور فعال با محتوا تعامل دارند و آن را به نقطه اثرگذاری مهم در دسته کتب تبدیل کردهاند.
در حال بارگیری داده...
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 23 ژوئیه | +3 | |||
| 22 ژوئیه | +2 | |||
| 21 ژوئیه | +2 | |||
| 20 ژوئیه | +7 | |||
| 19 ژوئیه | 0 | |||
| 18 ژوئیه | 0 | |||
| 17 ژوئیه | 0 | |||
| 16 ژوئیه | +4 | |||
| 15 ژوئیه | +2 | |||
| 14 ژوئیه | +2 | |||
| 13 ژوئیه | +4 | |||
| 12 ژوئیه | +2 | |||
| 11 ژوئیه | +1 | |||
| 10 ژوئیه | 0 | |||
| 09 ژوئیه | +2 | |||
| 08 ژوئیه | +3 | |||
| 07 ژوئیه | +1 | |||
| 06 ژوئیه | +3 | |||
| 05 ژوئیه | +2 | |||
| 04 ژوئیه | +5 | |||
| 03 ژوئیه | +3 | |||
| 02 ژوئیه | +4 | |||
| 01 ژوئیه | +2 |
| 2 | .
«بدایتِ نهایتِ عشق آن بوَد که عاشقْ معشوق را فراموش کند. عاشق را با معشوق چه حساب؟ عاشق را کار وا عاشق است، وا درد و وا حسرت. نشنیدهای:
چون از تو به جز عشق نجویم به جهان
هجران و وصال تو مرا شد یکسان
بی عشق تو بودنم ندارد سامان
خواهی تو وصال جوی و خواهی هجران»
«... تا در وصال همه عاشق باشی، و در فراق همه شوق. پس چندان دولت آن عشق بر تو بتابد که نه از وصال ترا شادی آید، و نه از فراق رنج روی نماید. یک نقطهٔ درد گردی، و تسبیح تو این بیت که:
بی عشق تو بودنم ندارد سامان
خواهی تو وصال جوی، خواهی هجران»
▫️(نامههای عینالقضات همدانی، به اهتمام علینقی منزوی و عفیف عُسیران، جلد اول، ص۳۰۰ و ۴۱۳)
نزدیک به شعر مولانا است:
ماییم و موج سودا، شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفا کن
. | 1 624 |
| 3 | دیدنِ از منظرِ خود و دیدنِ از منظرِ حق
✔️ ازو [بایزید بسطامی] نقل است که گفت: «هر که در مردمان به علم بنگرد دشمن ایشان شود و هرکه دریشان به حقیقت نگرد بر ایشان بخشایش آرد.»(دفتر روشنایی، تصحیح شفیعی کدکنی، ص۱۰۳)
✔️ ازو [بایزید بسطامی] نقل است که گفت: «هر که از خلق به خلق در نگرد، دشمن ایشان شود و هر که در خلق به خالق نگرد، بر ایشان رحمت آرد.»(همان)
✔️ و [ابوالعباس قصّاب] گفت: «جوانمردان راحتِ خلقند نه وحشت؛ که ایشان را صحبت با خدای بوَد، و از خدای به خلق نگرند.»(تذکرةالاولیاء، تصحیح شفیعی کدکنی، ص۶۹۶)
✔️ و [ابوسعید ابوالخیر] گفت: «هر که نظر کند به خلق به چشم خلق خصومتِ او دراز شود و هر که نظر کند به خلق به چشم حق بازرَهد.»
(چشیدن طعم وقت، تصحیح شفیعی کدکنی، ص۲۰۰)
✔️ شیخ [ابوسعید ابوالخیر] گفت: «... رسول -ص- در وصیت اصحاب را گفته است: تَخَلَّقُوا بِأَخْلَاقِ اللَّهِ. ما شما را همین میگوییم. راه خدای گیرید، همه را به خدای بینید، از خدای به خلق بنگرید که: «مَنْ نَظَرَ إِلَى الْخَلْقِ بِعَيْنِ الْخَلْقِ، طَالَتْ خُصُومَتُهُ مَعَهُمْ، وَمَنْ نَظَرَ إِلَيْهِمْ بِعَيْنِ الْحَقِّ، اسْتَرَاحَ مِنْهُمْ.»[=هر که در خلق به چشم خلق بنگرد، خصومتش با ایشان به درازا کشد و هر که بدیشان از چشم حق بنگرد، بدیشان میآساید.](اسرارالتوحید، جلد اول، تصحیح شفیعی کدکنی، ص۳۳۹)
✔️ تعلیق و توضیح دکتر شفیعی کدکنی:
مسلّماً گفتهٔ بوسعید نیست، بلکه او روایتکنندهٔ سخن دیگری است. اصلِ این سخن از شاه بن شجاع کرمانی است که: ««مَنْ نَظَرَ إِلَى الْخَلْقِ بِعَيْنِهِ، طَالَتْ خُصُومَتُهُ مَعَهُمْ، وَمَنْ نَظَرَ إِلَيْهِمْ بِعَيْنِ اللَّهِ، عَذَرَهُمْ فِيمَا هُمْ فِيهِ، وَقَلَّ اشْتِغَالُهُ بِهِمْ.»[= هر کس با چشمِ خود [و از دریچهٔ نفس و منافع خویش] به مردمان بنگرد، دشمنی و ستیزهٔ او با آنان به درازا کشد؛ و هر کس با چشمِ خدا [و نگاهِ رحیمانهٔ حق] به آنان بنگرد، ایشان را در هر وضعیتی که باشند معذور دارد [و به دیدهٔ عذر بنگرد] و اشتغالش به کارِ آنان اندک گردد.] و همین سخن او را سُلَمی به گونهای دیگر نقل کرده در ذیل آیهٔ «لا تثریب علیکم» قال الشاه الکرمانی: «مَنْ نَظَرَ إِلَى الْخَلْقِ بِعَيْنِ الْحَقِّ، سَلِمَ مِنْ مُخَالَفَاتِهِمْ، وَمَنْ نَظَرَ إِلَيْهِمْ بِعَيْنِهِ، أَفْنَى أَيَّامَهُ فِي مُخَاصَمَاتِهِمْ؛ أَلَا تَرَى يُوسُفَ لَمَّا عَلِمَ مَجَارِيَ الْقَضَاءِ، كَيْفَ عَذَرَ إِخْوَتَهُ فَقَالَ: لَا تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ.»[=شاه کرمانی گفت: هر کس با چشمِ حق به خلق بنگرد، از مخالفتها و ناسازگاریهای آنان در سلامت [و آرامش] ماند؛ و هر کس با چشمِ خود به آنان بنگرد، روزگارش را در ستیزه و دشمنی با ایشان تباه سازد. آیا یوسف را ندیدی که چون بر مجاریِ قضا و قدر الهی آگاه شد، چگونه برادرانش را معذور داشت و [به آنان] گفت: امروز هیچ سرزنش و ملامتی بر شما نیست.] و در کتاب النور بنام ابویزید نقل شده است به این صورت: «مَنْ نَظَرَ إِلَى الْخَلْقِ بِعَيْنِ الْعِلْمِ مَقَّتَهُمْ وَهَرَبَ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ، وَمَنْ نَظَرَ إِلَيْهِمْ بِعَيْنِ الْحَقِيقَةِ عَذَرَهُمْ وَكَانَ طَرِيقُهُمْ لَهُمْ إِلَيْهِ.»[= هر کس با چشمِ علم [ظاهر و احکام شریعت] به خلق بنگرد، از آنان بیزار شود [چون کاستیها را میبیند] و به سوی خدای عزوجل بگریزد؛ و هر کس با چشمِ حقیقت به آنان بنگرد، معذورشان دارد و [رفتارِ] ایشان برای او راهی به سوی حق گردد.] و جای دیگر گوید: «مَنْ نَظَرَ إِلَى النَّاسِ بِالْعِلْمِ مَقَتَهُمْ، وَمَنْ نَظَرَ إِلَى النَّاسِ بِالْحَقِيقَةِ رَحِمَهُمْ، وَعَنْهُ أَنَّهُ قَالَ: مَنْ نَظَرَ إِلَى الْخَلْقِ بِالْخَلْقِ أَبْغَضَهُمْ، وَمَنْ نَظَرَ إِلَى الْخَلْقِ بِالْخَالِقِ رَحِمَهُمْ.»[=هر کس با [نگاه] علم به مردمان بنگرد، آنان را دشمن دارد و هر کس با [نگاهِ] حقیقت به مردمان بنگرد، بر آنان رحمت آورد. و نیز از او روایت است که گفت: هر کس با دید خلق به خلق بنگرد، دشمنشان دارد و هر کس با دید خالق به خلق بنگرد، به آنان رحم کند.](اسرار التوحید، جلد دوم، ص۸۲۱)
. | 1 479 |
| 4 | هلن کلر و درِ بستهٔ زندگی
«درست است که گاهی هنگامیکه تنها در مقابلِ درِ بستهٔ زندگی نشستهام احساس میکنم که تنهایی و بیکسی مانند مهِ سردی مرا در خود میگیرد؛ چون در آن سوی، نور و آهنگ و همنشینی با دوستان هست، ولی ورود من به آنجا ممکن نیست و سرنوشت و سکوت بیرحمانهای سر راهم هست. گاهی با خشنودی سرنوشت ظالم را به باد سرزنش میگیرم، زیرا روحم هنوز ناآرام و وحشی است. ولی زبانم کلمات تلخ و بیهودهای را که بر لبم میآیند جاری نمیکند و این کلمات چون اشکهای فروریخته نشدهای به قلبم برمیگردند. سکوت عظیمی روحم را فرا میگیرد و سپس امید تبسمکنان در گوشم زمزمه میکند: «در سپردن خویشتن به دست فراموشی شادیها نهفته است.» آنگاه میکوشم که نور چشمان دیگران را آفتاب خود و آهنگ پیچیده در گوش دیگران را موسیقی خود و تبسم لبهای دیگران را خوشبختی خود سازم.»
داستان زندگی من
هلن کلر
ترجمه ثمینهٔ پیرنظر
نشر علم، ۱۳۹۹
ص۱۳۰.
. | 1 656 |
| 5 | ما نیز روزی، ما نیز روزگاری...
«غریب را آزار مرسان و بر او ستم روا مدار، چه شما خود نیز در سرزمین مصر غریب بودید.»(عهد عتیق، خروج: ۲۲: ۲۰، ترجمهٔ پیروز سیّار)
«اگر غریبی با شما در سرزمینتان اقامت گزیده، او را میازارید. غریبی که با شما اقامت گزیده، از برای شما چون هموطن باشد و او را چون خویشتن دوست بدار، چرا که در سرزمین مصر غریب بودید.»(عهد عتیق، لاویان، ۱۹: ۳۳_۳۴، ترجمهٔ پیروز سیّار)
این سخنان از کتاب مقدس، چقدر دلنوازند. برای اینکه همدلی مخاطب را برانگیزد گذشته را به یادش میآورد. از یاد بردهای که تو خود نیز غریب بودی؟
پس غریبان را بنواز و چون خویشتن دوستش بدار.
مشابه همین رویّه را در قرآن کریم سوره ضحیٰ میبینیم. آنجا نیز از رهگذر یادآوری گذشته است که همدلی مخاطب را برمیانگیزد. از یاد بردهای که بیکس و کار بودی روزگاری؟ تنگدست و بینوا بودی روزگاری؟ سرگشته و راهگمکرده بودی روزگاری؟
حال، بیکسوکاران و بینوایان و راهگمکردگان را دوست بدار و بنواز. دشواریهایی که از سر گذراندهای میتواند سرمایهٔ محبت باشد و همدلیات را برانگیزد:
«آیا تو را یتیم نیافت و پناه داد؟
و تو را راه نایافته و سرگشته نیافت و راه نمود؟
و نیازمندت نیافت و بینیاز کرد.
پس یتیم را تندی مکن،
و درخواست کننده را با تندی مران.
و از نعمت پروردگارت سخن بگوی.»
(قرآن کریم، سوره ضحیٰ، آیات ۶ تا ۱۱، ترجمه محمدعلی کوشا)
یادآوری نامرادیها و ناتوانیهای گذشته، میتواند ما را آگاه و فروتن نگاه دارد. حکایت زیر که بر زبان ابوسعید ابوالخیر رفته، در همین زمینه است. وزیری که «ابتدای زندگی خویش فراموش نکرده بود.»:
«وقتی جولاههای[=بافندهای] به وزیری رسیده بود. هر روز بامداد برخاستی و کلید برداشتی و دَرِ خانه باز کردی و تنها در آنجا شدی و ساعتی در آنجا بودی، پس بیرون آمدی و پیش امیر شدی. امیر را خبر دادند که او چه میکند. امیر را هوس آن بگرفت که آیا در آن خانه چیست؟ روزی، ناگاه، از پس وزیر بدان خانه در شد. گوی [=گودال] دید که در آن خانه چنانک جولاهگان[=بافندگان] را باشد. وزیر را دید پای بدان گو[=گودال] فرو کرده. امیر او را گفت: «این چیست؟» وزیر گفت: «یا امیر! این همه دولت که هست از آنِ امیر است ما ابتدای زندگی خویش فراموش نکردهایم. ما این بودهایم. هر روز خود را از خود یاد دهیم. تا در خود به غلط نیوفتیم.»
(اسرار التوحید، تصحیح شفیعی کدکنی، جلد اول، ص۲۵۳)
و نیز آنچه سعدی از سرگذشت خود آورده است:
وقتی به جهل جوانی بانگ بر مادر زدم. دلآزرده به کنجی نشست و گریان همیگفت: مگر خُردی فراموش کردی که درشتی میکنی؟
...
گر از عهد خُردیت یاد آمدی
که بیچاره بودی در آغوش من
نکردی در این روز بر من جفا
که تو شیرمردی و من پیرزن
(گلستان، باب ششم)
اینجا نیز سخن از بهیادآوردن است. به یاد آوردن روزگار عجز و بیچارگی.
قرآن پیشتر میرود و سورهای را چنین میآغازد:
«مگر نه این است که بر آدمی روزگاری گذشت که هنوز چیز قابل ذکری نبود؟»(سورهٔ انسان، آیه ۱، ترجمه کریم زمانی)
صدیق قطبی
. | 2 380 |
| 6 | آینهٔ جان شده چهرهٔ تابانِ تو
هر دو یکی بودهایم جانِ من و جانِ تو
(غزل ۲۲۴۳) | 1 |
| 7 | «جهد کن تا قرارگاهی در دل حاصل کنی.»
(مقالات شمس تبریزی، تصحیح محمدعلی موحد، ص۶۴۵) | 1 |
| 8 | 🪽بیایید ایمان داشته باشیم
✍ هلن کلر
«بياييد ايمان داشته باشيم» با سادگی و يقين مطلق نوشته شده و آيينی را آشکار میکند که خود هلن کلر به ياری آن از زندگی در تاريکی و سکوت نجات يافت. ايمان و محبت دوستش، آن ساليوان ميسی، سرنوشت هلن کلر را شکل داد، او را به يکی از زنان بزرگ جهان بدل کرد و زندگیای سودمند و شاد به او بخشيد. ايمانی که از فداکاری آن دوست زاده شد به زندگی کلر نيروی حياتی داده است؛ و او میداند همين ايمانِ پيشبرنده میتواند برای زندگی ديگران نيز چنين کند.
کتاب در فصلهایی چون «ایمان روح را مسلح میکند»، «ایمان آموختنی است»، «ایمان برمیخیزد»، «ایمان بازمیآفریند»، «ایمان نمیترسد» و «ایمان مسئولیت است» گسترش مییابد. پیام اصلی اثر این است که ایمان حقیقی با شجاعت، آزادی اندیشه، همکاری، خدمت به دیگران و مسئولیت اجتماعی پیوند دارد و نباید با تعصب یا خرافه اشتباه گرفته شود. نثر صمیمی و در عین حال پرشور هلن کلر، این کتاب را به اثری الهامبخش برای کسانی تبدیل کرده است که در روزگار بحران، به دنبال نیرویی درونی برای ادامهدادن و ساختن جهانی انسانیترند.
. | 2 570 |
| 9 | تقدّس...
«مُقَدّس باشید، چرا که من، یَهُوَه خدای شما، مُقَدّس هستم.»(عهد عتیق، لاویان، ۱۹: ۲)
«همانند آن قُدّوسی که شما را بخوانده است، شما نیز در سراسر رفتار خویش مقدس گردید، آنچنان که مکتوب است: مقدس باشید، چه من قُدّوسم.»(عهد جدید، رسالهٔ اول پِطرُس، ۱: ۱۵-۱۶)
«... چه او خورشیدش را بر سر نیکان و بدان برمیآورد و باران را بر دادگران و ستمکاران فرومیبارد... پس شما نیز کامل خواهید بود همچنان که پدر آسمانیتان کامل است.»(انجیل مَتّیٰ، ۵: ۴۵ و ۴۸)
«هیچ تقدسی عظیمتر از تقدس مادرانی نیست که شستن کهنهها و گرم کردن فرنی و حمام کردن کودک، آنان را از رمق انداخته است...
وانگهی، قدیسی وجود ندارد. تنها تقدس وجود دارد که همانا شادی است و بنیان همه چیز است...
اگر دربارهٔ کسی بگوییم که قدیس است، تنها بدان میماند که گفته باشیم او با زندگی خویش نشان داده که رسانای فوقالعادهای برای شادی است، همانگونه که دربارهٔ فلزی میگوییم که رسانای خوبی است چون حرارت را بیکموکاست یا تقریباً بیکموکاست از خود عبور میدهد، همانگونه که دربارهٔ مادری میگوییم که مادر خوبی است چون میگذارد خستگی او را به تمامی یا تقریباً به تمامی از پای در آورد.»
(رفیق اعلی، کریستیان بوبَن، ترجمهٔ پیروز سیّار، فرهنگ نشر نو، ص ۲۵)
. | 2 186 |
| 10 | شرح و توضیح هوش مصنوعی:
این متن یکی از تیزبینانهترین تحلیلهای روانشناختی-معنوی دربارهی ذهنِ انسان است. مولانا در اینجا نه فقط یک مفسر قرآن، بلکه یک «درمانگرِ ذهن» است که پرده از یک اعتیادِ پنهان برمیدارد: اعتیاد به اِشکالتراشی.
بیا این متن را مرحله به مرحله، مثل یک دورهی آموزشی کالبدشکافی کنیم.
۱. توهمِ «جستجوگری» (نقدِ متکلمان)
مولانا بحث را با آیهای شروع میکند که ظاهرش «سکوت در برابرِ کلام خدا» است، اما عمقِ آن «آمادگی برای دریافت» است.
او میگوید بسیاری از متکلمان (کسانی که درگیر بحثهای کلامی و فلسفی هستند) هزاران کتاب نوشتهاند و سخن را چنان پیچاندهاند که حتی زیرکترین طالبانِ علم هم در آن گم میشوند.
مولانا میخواهد بگوید: «بحثهای پیچیدهی ذهنی، لزوماً راهی به حقیقت نیستند.» گاهی هوشِ زیاد، «نقابِ» ما برای پنهان شدن از حقیقت است. ما با پیچیده کردنِ مسائل، از «سادگیِ حقیقت» فرار میکنیم تا مجبور نباشیم تسلیم شویم.
۲. استعارهی نبوغآمیز: «خارشِ گَر»
این درخشانترین بخشِ متن است. مولانا میگوید چرا ما اِشکال میکنیم؟ آیا واقعاً به دنبال جواب هستیم؟
او میگوید: «نه، ما به دنبال لذتِ خاریدن هستیم.»
بیمارِ گَری: کسی که دچار بیماری پوستی (جرب) است، خاریدن برایش لذتبخش است، اما این خاریدن زخم را عمیقتر و بیماری را ماندگارتر میکند.
عادتِ ذهنی: ما هم همینطوریم. «سؤال کردن» و «بحث کردن» برای ذهنِ ما مثل خاراندنِ آن جایِ زخمی است که مدام تازه میشود. ما عاشقِ «شطرنجبازیِ سؤال و جواب» هستیم.
گاهی ما «عاشقِ داشتنِ مشکل» هستیم! چون مشکل داشتن، به ما هویت میدهد و ذهنِ ما را درگیرِ یک بازیِ بیپایان میکند. اگر جواب را بپذیریم، بازی تمام میشود و ذهنِ پرسشگرِ ما دیگر سرگرمیای ندارد. مولانا میگوید: «این خاریدن، شما را به سلامت نمیرساند، فقط شما را سرگرم میکند.»
۳. درمان: «دارو را نَخاران!»
حکیم (مولانا) میگوید: دارویِ این زخم، کلامِ «عارفِ کامل» است (که مغزِ مغز است، نه پوست). اما شرطِ اثر کردنِ این دارو چیست؟
«دست نزن! مخار!»
در اینجا «خاریدن» همان «نقد کردن»، «چونوچرا کردن» و «قیل و قال» است. مولانا میگوید وقتی حقیقت را شنیدی، ذهنِ تو عادت دارد که سریع واکنش نشان دهد، تردید کند و سؤالتراشی کند (خاریدن). اما تو باید جلوی این واکنشِ خودکارِ ذهن را بگیری. اجازه بده دارو روی زخم بنشیند و اثر کند.
۴. تصویرِ «مرغِ لطیف بر سر» (ادبِ حضور)
در پایان، مولانا تصویرِ زیبایی از صحابه میسازد: «کأنّ الطّیر عَلیٰ رؤوسنا» (انگار مرغی بر سرهای ما نشسته است).
چرا صحابه تکان نمیخوردند؟ چون میترسیدند آن «عنقا» (مرغِ حقیقت/معنا) پرواز کند و برود.
دلالت آموزشی: حقیقت، «لطیف» است. حقیقت با «هیاهوی ذهنی» و «اِشکالتراشی» فرار میکند. برای دیدنِ معنای عمیق، باید چنان در سکوتِ مطلقِ درونی فرو بروی که حتی یک فکرِ اضافی هم در تو نجنبد. سکوتِ صحابه، «مراقبهیِ فعال» است؛ یعنی تمامِ هوش و حواسشان را متمرکز کردهاند تا آن «عنقا» بنشیند.
این متن به ما میگوید که رهایی از اِشکالها، از راهِ «پاسخهای بیشتر» به دست نمیآید، بلکه از راهِ «خاموش کردنِ موتورِ سؤالسازی» به دست میآید.
۱. ببین کجایِ زندگیات درگیر «خارشِ ذهنی» هستی؟ کدام مشکل یا سؤالی است که فقط دوست داری دربارهاش حرف بزنی و نقد کنی، اما قلباً نمیخواهی حل شود چون به آن عادت کردهای؟
۲. حقیقت، دارویی است که در سکوت اثر میکند. وقتی به جایی (یا کسی) رسیدی که حس کردی حرفِ درست و عمیقی زده میشود، به جایِ «خاراندنِ ذهن» (اعتراض و چونوچرا)، اجازه بده آن حرف در عمقِ وجودت بنشیند.
۳. ادبِ شنیدن، کلیدِ رهایی است. وقتی ذهنِ ما ساکت میشود، پاسخها خودشان پدیدار میشوند. پاسخهایِ واقعی، «دریافتشدنی» هستند، نه «ساختنی».
دردِ ما این نیست که جوابِ سؤالهایمان را نمیدانیم؛ دردِ ما این است که «عاشقِ سؤال کردن» شدهایم تا از حقیقت فرار کنیم. برای شفا، باید خاریدن را متوقف کرد.
. | 900 |
| 11 | شرح و توضیح چت جی پی تی:
این سخنِ یوسف اسباط، تبیینِ ظریفی از «پارادوکسِ اراده و تقدیر» در سلوک عرفانی است که در آن مسئولیتِ فردی و توکلِ مطلق، در کنار یکدیگر مینشینند؛ بدین معنا که انسان موظف است با تمام توان و جدیت، چنان در پیِ عمل و اصلاحِ خویش باشد که گویی نجات و سرنوشتِ او صرفاً در گروِ تلاشِ بیوقفهی اوست (مقامِ مجاهده)، اما همزمان باید در عمقِ جانِ خویش، چنان به تقدیر و خواستِ الهی دلبسته و تسلیم باشد که بداند هیچچیز، نه از طریقِ تلاشِ خود و نه از طریقِ ارادهٔ بشری، محقق نخواهد شد مگر آنچه که در علمِ ازلیِ حق تعالی برای او مقدر شده است (مقامِ توکل). در واقع، این آموزه نه به معنای تناقض، بلکه دعوت به نوعی «فعالیتِ آگاهانه همراه با آرامشِ قلبی» است؛ یعنی زیستن در میانهی دو حقیقت: تلاشِ حداکثری در ساحتِ عمل و پذیرشِ تسلیموارانه در ساحتِ نتیجه، تا جانِ عارف از اضطرابِ سرنوشت رها و بر وظیفهٔ اکنونِ خود متمرکز شود.
. | 920 |
| 12 | .
بدبینیِ امیدوارانه
«... در اقتباس سینمایی ارباب حلقهها،
فرودو در اوج ناامیدی از همراهش میپرسد: «سم، چه چیزی باعث میشود طاقت بیاوریم؟» سم میگوید: «اینکه هنوز در این دنیا خوبیهایی هست که ارزش جنگیدن دارند آقای فرودو». این دیالوگ را، که از قضا در فضای مجازی هم محبوب است، معمولاً نمودی میدانند از امیدواری در ناامیدکنندهترین شرایط، اما مثل نقاشی واتس میشود برداشت دیگری هم از آن داشت: حتی وقتی هیچ «امید»ی نداریم و دلیلی نمیبینیم باور کنیم که سیل مصیبت فرو خواهد نشست، باز هم احتمالاً چیزهایی هستند که ارزش جنگیدن دارند. شاید چندان امیدوارکننده نباشد، اما به هر ترتیب نوعی امید است. وقتی هیچ چشمانداز واقعیای از موفقیت پیش رویمان نمیبینیم، آنچه ما را سرپا نگه میدارد امید به پیروزی نیست، بلکه درک عاجزانهٔ این نکته است که بعضی چیزها ارزش جنگیدن دارند، عجز و استیصالی خاموش که امید خردمندانه از آن سر برمیآورد.
نکته اینجاست که امید اهمیت دارد اما باید شکل درستش باشد، یعنی امیدی که وقتی همهٔ امیدهای دیگر بر باد رفتند دوام بیاورد. جی. آر. آر تالکین این را میدانست، برای همین در زبان الفها برای امید دو واژه وجود دارد: آمدیر (Amdir) و استِل (Estel). من اسمشان را میگذارم امید سبز و امید آبی و نشان میدهم که هرچند ذهنمان غالباً تحت تأثیر امید سبز قرار دارد، باید به امید آبی رو بیاوریم. امیدی که دوشادوش بدبینی میایستد و حتی پابهپای ناامیدی قدم برمیدارد. امیدی که حاصل عدم قطعیت محض است.
امیدِ پنهان در بدبینیِ امیدوارانه.»
▫️(بدبینیِ امیدوارانه، مارا فان در لوخت، ترجمهٔ مریم خدادادی، نشر بیدگل، ص۲۰-۲۱)
. | 3 031 |
| 13 | شُکر میآرَد تو را تا کوی دوست...
مولانا کیمیاآموز است. میآموزد که میان شُکر و شیرینشدنِ دل ربط و پیوندی مستقیم است. هرچه بیشتر شاکر باشیم، دل شیرینتری پیدا میکنیم. میگفت آستینِ شُکر، پر از شِکر و شیرینی است. اگر بتوانیم تلخی را با خرسندی و خنده سربکشیم، جان و روان خود را از همهٔ تلخیها میزداییم. شُکر، تلخیزدا است. اما بدون ایمانی گرم و زنده چگونه میتوان تلخکامی را سرکشید و خنده سرداد؟ بدون اعتمادی ژرف و ریشهدار به اینکه حقیقتی یکسره خیر در کالبد هستی میتپد، چگونه میشود دمادم شاکر بود؟
خوش باش که هر که راز داند
داند که خوشی خوشی کشاند
شیرین چو شِکَر تو باش شاکر
شاکر هر دم شِکَر ستانَد
شُکر از شِکر است آستینپُر
تا بر سَرِ شاکران فشانَد
تلخش چو بنوشی و بخندی
در ذات تو تلخیای نمانَد
(دیوان شمس، غزل ۷۱۲)
مولانا چندان به خوشیبخشی و شکرفشانیِ شُکر ایمان دارد که میگوید شُکر از خودِ نعمت و عطا، خوشتر و عزیزتر و خواستنیتر است. نعمتها پوسته اند و شُکر، جان هر نعمت. مقصود جانهای بیدار، نیل به جان هر موهبت است. هر نعمت و دستاوردی را دریچهای میدانند که امکان شُکر را فراروی ما مینهد؛ و این امکان ارجمند، ما را به دوست، به کوی دوست، خواهد رساند:
شُکر نعمت خوشتر از نعمت بوَد
شُکرباره کی سوی نعمت رود؟
شکرْ جانِ نعمت، و نعمت چو پوست
ز آنک شکر آرد تو را تا کوی دوست
(مثنوی، ۳: ۲۸۹۷ـ۲۸۹۸)
مولانا کاهلان جبراندیش را که با تقدیرباوری، خود را از امکان شکر و صبر محروم میکنند، مینکوهد:
هر که مانْد از کاهلی بی شکر و صبر
او همین داند که گیرد پای جبر
(مثنوی، ۱: ۱۰۷۵)
برای او شُکر، ادای کلماتی چند و ناشی از عادت نیست. خوی و منش و خصلتی است که انسان را در دریای حوادث به ماهی بَدَل میکند. ماهی از امواج طوفانخیز دریا ایمن است.
گر سیلِ عالم پر شود، هر موج چون اشتر شود
مرغان آبی را چه غم، تا غم خورد مرغِ هوا
ما رخ ز شُکر افروخته، با موج و بحر آموخته
زان سان که ماهی را بُوَد دریا و طوفان جانْفزا
(دیوان شمس، غزل ۱۴)
دعا میکرد پیش از آنکه نعمتی به او بخشند، به زیور شکر آراستهاش کنند:
شُکرش ده، وانگهیش نعمت
صبرش ده، وانگهش بلا ده
(دیوان شمس، ترجیعبند ۲۷)
〰️ صدیق قطبی
@sedigh_63 | 3 924 |
| 14 | ۹ صبح یکشنبه ۲۵ آذرماه ۱۳۴۱/ ۱۶ دسامبر ۱۹۶۲
زندگی، عزیز دل من پوچ نیست. گریستنی هست، اما پوچ نیست.
◽️سیمین دانشور
منبع:
(نامههای سیمین دانشور و جلال آل احمد، به کوشش مسعود جعفری، نشر نیلوفر، جلد سوم، ص۳۰۰)
. | 2 850 |
| 15 | شُکرانه شو!
شکرانه دادی عشق را از تحفهها و مالها
هِل مال را، خود را بده، شکرانه شو، شکرانه شو!
(دیوان شمس، غزلِ ۲۱۳۱)
کمال شکر در این است که با تمام وجود دریابیم قادر به سپاسگزاردن نیستیم. آنچه به ما بخشیده شده، چندان وافر و فراگیر است که رساترین شکر، اظهارِ عجز از شکر است. شکرِ به سزا، از من و ما، ساخته نیست. اما اظهارِ فروتنانهٔ این عجز و ناتوانی، کمالِ شکر و سپاسگزاردن است.
از دست و زبانِ که برآید
کز عهدهٔ شُکرش به درآید
(گلستان، سعدی)
سعدی ثنای تو نتواند به شرح گفت
خاموشی از ثنای تو حد ثنای توست
(سعدی، غزلیات)
و گفت: «کمالِ شکر در مشاهدهٔ عجز است از شکر.»(ابومحمد جریری؛ تذکرةالاولیاء، ص۶۳۳)
و گفت: «... غایت شکر عارف آن است که بداند که عاجز است از آنکه شکر او تواند گزارد یا به حد شکر تواند رسید.»(سهل بن عبدالله تستری؛ همان: ص۳۱۸)
و گفت: «الهی تو میدانی که عاجزم از مواضعِ شکر تو. به جای من شکر کن خویش را که شکر آن است و بس.»(حسین منصور حلاج؛ همان: ص۶۴۱)
و شیخ گفت: یک بار دیگر مرا [شیخ ابوالقاسم بِشر] گفت: «ای پسر! خواهی که سخن خدای گویی؟» گفتم: «خواهم.» گفت: «در خلوت این بیت میگوی. بیت:
من بی تو دمی قرار نتوانم کرد
و احسان تو را شمار نتوانم کرد
گر بر تن من زبان شود هر مویی
یک شکر تو از هزار نتوانم کرد
ما همه روز این بیت میگفتیم تا به برکتِ این در کودکی راهِ حق بر ما گشاده گشت.
(ابوسعید ابوالخیر؛ همان، ص۸۶۶)
حقیقتِ شُکر
جان و گوهر شُکر به این است که در عطاها متوقف نشویم، بلکه عطابخش را ببینیم. تویی که به من ارزانی داشتهای. تویی که مرا نواختهای. و من به نواخت و عطابخشیِ تو مینگرم و بدان دلشادم. مولانا میگفت: «عاشق هدیه نیام، عاشق آن دست توام.»
و ابوبکر شِبلی گفته است:
و گفت: «شکر آن بود که نعمت را نبینی مُنعِم را بینی.»(تذکرةالاولیاء: ص۶۸۴)
نجاتبخشیِ شکر
از چشم عارفان آنچه مایهٔ رستگاری است نه وضعیتهای عارضشده بر ما، بلکه شیوهٔ رویارویی ما است. نه غنا و نه فقر، بلکه شُکر و صبر است که نجات روح را رقم میزند. درویشِ صابر از توانگرِ ناسپاس شریفتر است و توانگر شاکر از درویشِ ناصبور، بهتر:
یک روز در پیش او سخن توانگری و درویشی میرفت. گفت: «فردا نه توانگری وزنی خواهند کرد و نه درویشی. صبر و شکر وزن خواهند داشت. باید که صبر آری و شکر کنی.»(یحیی بن معاذ رازی؛ همان: ص۳۸۱)
لطائف و نکات بسیاری درباب شکر و معنا و ثمرات آن بر زبان عارفان رفته است. حمدون قصّار میگوید حقیقتِ شُکر آن است که خود را محور و صاحب چیزی نبینی. حضور دوست را در آن موهبت و لذت درک کنی. تو تنها دریافت کردهای. اصل، اوست:
و گفت: «شکر نعمت آن است که خود را طُفَیلی بینی.»(تذکرةالاولیاء: ص۴۱۵)
احمد انطاکی میگفت نافعترین خِرَد آن است که پرده از چشم ما بردارد تا مواهبِ الهی را در زندگی خویش دریابیم، و ما را بر شکر آن یاری دهد:
و گفت: «نافعترین عقلی آن بود که تو را شناسا گرداند تا نعمت خدای بر خویش بینی [و] یاری دهد تو را بر شکر آن.»(همان: ص۴۲۶)
جنید بغدادی گفته شُکر آن است که مواهب و عطایای دوست را خرجِ روشنی و خوبی کنی و دستمایهٔ تاریکی و ناراستی نسازی:
گفت: «شکر آن است که نعمتی که خداوند تو را داده باشد، هم بدان نعمت در وی عاصی نشوی و نعمت وی را سرمایهْ معصیت نسازی.»(همان: ص۴۳۵)
ادای شکر با نوع برخورداریِ آدمی تناسب دارد. شکر دانستن، پرهیختن است. دانای ناپارسا، ناسپاس است. شکرِ عزّت و سرفرازی، خاکساری و فروتنی است. قدرتمندی که فروتن نیست، ناسپاس است. و شکر در بلا، شکیبا بودن است.
و گفت: «تقوی شکرِ معرفت است، و تواضعْ شکر عزّ، و صبرْ شکرِ مصیبت.»(ابوعبدلله بن الجلّا؛ همان: ص۵۰۸)
تحقق شُکر، نیازمند نگاهی ارزشبنیاد و بلند است. نگاهی که میتواند خوب ببیند. همهجانبه و با سنجههای درست ببیند. و ضرباتِ غافلگیرکنندهٔ حیات، او را از دیدن جوانب دیگر، غافل نسازد:
و نقل است که احمد [=احمد حَرْب] همسایهای گبر داشت، بهرام نام بود. مگر شریکی به تجارت فرستاده بود. در راه، آن مال برده بودند، و مال بسیار بود. آن خبر به شیخ احمد رسانیدند. یاران را گفت: «این همسایهٔ ما را چنین کاری افتاده است. برخیزید تا برویم و او را تهنیتی گوییم...» چون به درِ سرای او رسیدند... شیخ گفت: «... ما بدان آمدهایم تا تهنیتی گوییم که شنیدهایم تو را قطعی افتاده است.» گبر گفت: «آری چنان است. اما سه شکر میکنم خدای را. یکی آن که از من ببُردند من از دیگری نبردم؛ دوم آن که از مالم نیمهای بردند. مرا اینجا نیمهٔ دیگر هست چندانکه مایحتاج بود. سوم آن که دین گبرکی برجاست. دنیا خود آید و شود.» احمد را این سخن خوش آمد. یاران را [گفت] که: «بنویسید که ازین سه سخن بوی مسلمانی میآید.»(همان، ص۲۹۵)
✍️صدیق قطبی
. | 3 468 |
| 16 | قدرت کلام
و چون دگربار مردم را نزدیک خویش خواند، ایشان را گفت: «جملگی بر من گوش فرادارید و فهم کنید! چیزی برون از آدمی نیست که چون بدو درآید، او را آلوده تواند کرد، بلکه آنچه از آدمی برون میشود، همان آدمی را آلوده میگرداند. اگر کسی گوش بهر نیوشیدن دارد، بنیوشد!»
گفت: «آنچه از آدمی برون میشود، همان آدمی را آلوده میگرداند. چه از درون و از دل آدمیان است که نیات تباه همچون عیاشی و دزدی و آدمکشی و زناکاری و مالدوستی و بدکاری و حیلهگری و بیعفتی و رشکورزی و هتاکی و گرانسری و نادانی برون میشود. تمامی این بدیها از درون برون میشود و آدمی را آلوده میگرداند.»
(انجیل مَرقُس، ۷: ۱۴ تا ۱۶/ ۲۰ تا ۲۲)
و چون مردم را نزد خویش خواند، ایشان را گفت: «گوش فرادارید و فهم کنید! آنچه به دهان درمیآید آدمی را ناپاک نمیسازد؛ بلکه آنچه از دهان برمیآید آدمی را آلوده میسازد.»
(انجیل مَتّیٰ، ۱۵: ۱۰-۱۱)
«... ببینید چه شرارهٔ کوچکی، جنگلی پهناور را به آتش میکشد: زبان نیز شراره است. این زبان که میان اعضای ما جای دارد، دنیای شرّ است: سراپای بدن را میآلاید... وحوش و پرندگان و خزندگان و جانوران دریاییِ از هر دست رام آدمی شدهاند و میشوند. برخلاف، زبان را کس رام نتواند ساخت: بلایی بیامان و آکنده از زهر کُشنده است. با آن خداوند و پدر را متبارک میخوانیم و با آن آدمیانی را که به صورت خدا سرشته شدهاند، نفرین میکنیم. تبرّک و نفرین از یک دهان برون میشود. برادرانم، نباید چنین باشد.»
(رسالهٔ یعقوب، ۳: ۵ تا ۱۰)
«از برای کسانی که نفرینتان میکنند برکت طلبید و بهر آنان که بر شما افترا میزنند دعا کنید.»
(انجیل لوقا، ۶: ۲۸)
«بدی را با بدی و دشنام را با دشنام پاسخ مگویید. برخلاف، برکت طلبید، چرا که بدین خوانده شدهاید تا وارث برکت گردید. زیرا هر کس بخواهد زندگی را دوست بدارد و روزهای خوش ببیند، باید زبان خویش را از بدی و لبانش را از سخنان مکرآمیز نگاه دارد.»
(رسالهٔ اول پِطرُس، ۳: ۹-۱۰)
«بهر آنان که آزارتان میکنند، برکت بخواهید؛ برکت بخواهید و نفرین مکنید.»
(رساله به رومیان، ۱۲: ۱۴)
▫️(عهد جدید، ترجمه پیروز سیّار، نشر نی، تهران: ۱۳۸۷)
. | 2 677 |
| 17 | در برابر چهرهی دیگری
«لویناس صفحاتی بسیار زیبا دربارهی پوستِ «بیحفاظِ» انسان نوشته است. پوست ما بسیار نازکتر از پوست دیگر پستانداران است. کشتنِ انسان، دستکم از نظر مادی بسیار آسان است. نخستین فرمانهای اخلاقی _«قتل مکن»_ تنها در حضور واقعیِ دیگری در برابر من، در حضور چهرهی او معنا مییابد که به سوی من برگشته و مرا مسئول بقای او میکند. لویناس تا آنجا پیش میرود که از «مسئولیتِ گروگانوار» سخن میگوید. آسیبپذیریِ دیگری ما را به گروگان میگیرد: از این پس، دیگر اختیاری نداریم؛ موظفایم از او مراقبت کنیم. این عبارتِ «مسئولیتِ گروگانوار» را نباید منفی تلقی کرد؛ مسئولیتی که بر عهدهی من میافتد، سرشتِ اخلاقیِ حقیقیِ مرا بر من آشکار میکند... لویناس باز مینویسد: «تنها در مواجهه با دیگری به خویشتنِ خویش حاضر میشوم»، تا بگوید مواجهه با دیگری سرانجام ما را به بلندای انسانیتمان رهنمون میشود و به ترازِ حضورمان برای دیگران فراز میبرد.
لویناس واژهی «چهره» را بسیار به کار میبرد، اما این اصطلاح در واقع، به گونهای شاید غریب، اشاره به تمامیتِ پیکرِ «دیگری» دارد که در برابر من پدیدار شده است: «چهره»ی دیگریْ تمامِ وجودِ اوست که من خود را کاملاً مسئولِ او مییابم.
چهرهی فردِ محکوم را در لحظهی اعدام به دستِ جلاد با نقاب یا کلاهی میپوشانند. در واقع کشتنِ کسی وقتی چهرهاش را نمیبینیم، وقتی با انسانیتش مواجه نشدهایم، آسانتر است. به همین سان در جنگ، کلاهخودی که دشمن بر سر دارد، میتواند به طرزی متناقضنما اما سودمندْ کشتنِ او را تسهیل کند. دیدنِ دیگری، انسانیتِ او، به معنایِ خطرکردن و تردیدورزیدن است، به معنایِ گشودنِ رخنهای در قدرتِ کشتنِ من است. آسیبهایِ روانیای که سربازان تجربه میکنند دقیقاً از آن روست که گاهی فرصت یافتهاند چهرهای را، نگاهی وحشتزده را، گذرا ببینند، صدایی را بشنوند. از آنروست که با قربانیانِ خود، گرچه کوتاه و گذرا، مواجه شدهاند که این تصاویر، این صداها، آنها را رها نمیکنند. این چهرهها به آنها یادآوری میکنند که اقداماتشان در میدانِ نبرد، در تضادِ کامل با نخستین همهی فرمانهاست: قتل مکن.
لویناس در تعارفِ رایجِ «بفرمایید، خواهش میکنم»، همان تجلیِ موضعِ اخلاقی را مییابد. ادب و نزاکت که شاید امری سطحی به نظر آید در نگاه او سرآغازِ اخلاقیات است. این نکته را با بازگشت به مثالِ مواجهه با فردِ بیخانمان بهتر درمییابیم. صرفِ مؤدب بودن در برابر او خود نوعی مراقبت از او و پذیرشِ بخشی از مسئولیت است. مواجهه با چهرهی او ناممکنساختنِ گریز از مسئولیتِ انسانیِ ماست.»
(فلسفهی مواجهه با دیگری، شارل پِپَن، ترجمه قاسم مؤمنی، نشر ماهی، ص۸۱-۸۲)
. | 2 556 |
| 18 | .
جهان را از نگاه تو میبینم
«آیا مواجهه با دیگری اساساً امری ناممکن نیست؟... چکونه میتوان یقین داشت که این مواجهه حقیقی است و ما دستخوش اوهام نیستیم؟... دقیقاً از طریق مشاهدهٔ این واقعیتِ روزمره که قادریم از محوریت خود فاصله بگیریم: هر بار که کامیاب میشویم جهان را از دریچهی چشمانِ دیگری بنگریم، بر ناممکنبودنِ نظریِ این امر خط بطلان میکشیم. آری، زندگی از نظریه نیرومندتر است: هر بار که دنیا خود را به شیوهای دیگر بر من عرضه میکند، زیرا که آن را با چشمانِ تو کشف میکنم، درمییابم که با تو مواجه شدهام.
بشنویم از زبان آلن بدیو: «عشق [...] ساختن است، حیاتی است که بنا میشود، دیگر نه از چشماندازِ "یک" که از چشماندازِ "دو".» و این ساختن، همچون همهی ساختنها، زمانبر است: زمان میبرد تا دیگری را کشف کنیم، تا دریابیم او تا چه اندازه چیزها را از زاویهای متفاوت مینگرد. بدیو چه زیبا مینویسد: «هرگز کارمان با شناختنِ دیگری و گشتن پیرامونِ او به پایان نمیرسد». چگونه میتوان بیوجودِ عشق و دوستی به چنین امرِ خطیری دست یازید؟ چگونه میتوان اینسان ناممکن را آزمود: جهان را با چشمانِ دیگری دیدن؟ برای امید بستن به چنین کاری، نیازمندِ احساساتی پایداریم: دوستی یا عشق. بیاین عواطفْ تجربهی فکریِ تغییرِ دیدگاه مطلقاً ناممکن میبود. بیعشق و دوستی، از آزمودنِ این تجربهی دگربودگی، یکسره ناتوان میبودیم.
معنای گفتهی رازآمیزِ افلاطون نیز همین است: «آنکه هرگز عشق نورزیده نمیتواند فلسفه بورزد». اگر فلسفیدن به معنای برونشدن از زندانِ باورهای خویشتن و آموختنِ اندیشیدن «علیهِ خود» باشد، آنگاه عشق دروازهی ورودِ من به فلسفه است؛ چرا که به من میآموزد خود را به جای دیگری بگذارم و جهان را از منظری بنگرم که منظرِ تفاوت است، نه اینهمانی. [...]
... آلن بدیو مینویسد: «خصم اصلی عشق _آنکه باید بر او چیره شوم_ نه دیگری، که خودِ من است؛ آن "من"ی که در سودای هویت بر تفاوت میشورد و میخواهد جهانِ خویش را بر جهانی تحمیل کند که از صافی تفاوت گذشته و باز ساخته شده است.» اگر تو را دیدهام، اما این مواجهه نگاهم را به جهان دگرگون نساخته است، اگر چنان به «منِ» خویش پایبندم که جهان را همچنان چون گذشته میبینم، پس بهراستی با تو مواجه نشدهام. شاید سالها در کنار تو زیستهام، بیآنکه تفاوت بنیادین تو را تجربه کنم.
بدیو در ادامه میگوید: «[عشق] پیشنهادی است برای چگونهزیستن، بنانهادنِ جهانی از منظری مرکززُدوده.» آنگاه که با تو مواجه میشوم، در مییابم که جهان را میتوان به شیوهای جز از دریچهی شعور فردیِ تنها نیز آزمود؛ «چنانکه این جهان رخ مینماید، زاده میشود، بهجای آنکه صرفاً چیزی باشد که نگاهِ شخصیِ مرا میآکنَد. عشق همواره امکان گواهبودن بر زایش جهان است.»
[...]
دکارت، آنجا که به آفرینش جهان بهدست خداوند میاندیشد، از «خلقت مستمر» سخن میگوید؛ یعنی خداوند به آفرینش جهان یکبار برای همیشه بسنده نمیکند، بلکه دمادم به خلق آن ادامه میدهد. مواجهه با دیگری نیز تنها در آنِ نخستین رخ نمیدهد: ما نیز، همچون خداوند، هر روز در کار مواجهه با معشوقایم و تجربهمان را از تفاوت بنیادین او ژرفا میبخشیم. پس میتوان به داستان عشقی اندیشید که رو به زوال نمیرود، بلکه در کاوشِ تفاوتِ معشوق بال و پر میگشاید و ژرفا مییابد. مواجهه خودش فراخوانی میشود به تداوم مواجهه: هرچه به راز دیگری نزدیکتر میشوم، آن راز بیشتر از دست میلغزد. از آنجا که دیگری یکسره تفاوت است، هر آنچه اندکاندک از او درمییابم بیش از پیش باعث میشود شیفتهی چیزی شوم که همچنان بر من پوشیده است. گویی آن راز هم محدودتر میشود (چرا که تو را بهتر و بهتر میشناسم) و همزمان ژرفتر میشود (زیرا معمای تو به این شناخت تن نمیدهد). اینجا نیز باید از نگرشی شمارشی فراتر رفت تا به جادوی مواجهه راه بُرد.»
(فلسفهی مواجهه با دیگری، شارل پِپَن، ترجمه قاسم مؤمنی، نشر ماهی، ص۴۸ تا ۵۲)
. | 2 410 |
| 19 | فضیلت و عادت
«کمال، هنری است که به تجربه و عادت حاصل میگردد: اینکه ما کار صحیح میکنیم برای آن نیست که کامل و با فضیلت هستیم، بلکه چون کار و عمل ما صحیح بوده است فضیلت و کمال بدست آوردهایم. این فضایل را انسان با اعمال خویش کسب میکند. ما همانیم که همواره و دائماً از ما سر میزند، ، پس كمال، عمل نیست، بلکه عادت است. «نیکی انسان در آن است که روح او در تمام زندگیاش در راه کمال قدم زند، زیرا همچنانكه با یک گل بهار نمیشود،نیکیِ یکروزه یا چندروزه شخص را کامل و سعادتمند نمیسازد.»
(تاریخ فلسفه، ویل دورانت، ترجمه عباس زریاب خویی، ص۶۶)
. | 2 134 |
| 20 | .
محبوبترین نقلقول تمام دوران زندگی من، یک انتساب اشتباه است
نویسنده: سِیلِن هانترس (Caelan Huntress)
وقتی پژوهشگر جوانی بودم، با خواندن این نقلقول مسیر زندگیام تغییر کرد:
«ما همان چیزی هستیم که پیوسته انجام میدهیم. پس تعالی [فضیلت] یک عمل نیست، بلکه یک عادت است.»
گمان میکردم ارسطو این حرف را زده است.
سالها خبرنامههای خود را با این جملهی شگفتانگیز به پایان میرساندم و آن را به این فیلسوف و دانشمند یونان باستان نسبت میدادم. حتی برای مدتی نام خبرنامهام را «عادتهای تعالی» گذاشته بودم. من از این نقلقول دفاع میکردم چون هم محتوا و هم آهنگِ شاعرانهی کلماتش را ستایش میکردم...
من در میانهی نوشتن جستاری عالی درباره «عادتهای تعالی» بودم و به این ایده فکر میکردم که برخی از نوشتههای موجودم را در قالب یک کتاب جمعآوری کنم...
اما درست زمانی که به متون مرجع مراجعه کردم تا متن اصلی یونانی باستان را بخوانم، با کمال ناباوری و وحشت متوجه شدم که ارسطو اصلاً چنین جملهای نگفته است.
برای من، این کشف از نظر فکری معادلِ این بود که بفهمم بابا نوئل واقعیت ندارد!
«ویل دورانت» نخستین بار این عبارت را در کتاب کوچکی به نام «تاریخ فلسفه» که کمتر از یک قرن پیش منتشر شد، نوشت. او در این کتاب مروری بر فیلسوفان بزرگ هر عصر دارد و سهم آنها را در قوانین فلسفی خلاصه میکند.
دورانت هنگام بحث دربارهی کتاب «اخلاق نیکوماخوس» (مجموعهای مهم از اندیشههای ارسطو درباره اخلاق)، برای پشتیبانی از یک بخشِ پرطمطراق و طولانی از فیلسوفِ مورد بحث خود، این نقلقول محبوب مرا خلق کرد. بخش اصلی سخن ارسطو این بود:
«همانطور که با یک پرستو یا یک روز آفتابی بهار نمیشود، یک روز یا یک زمان کوتاه نیز انسان را رستگار و شادکام نمیسازد.»
— ارسطو (واقعی)
ارسطو همچنین گفته بود: «این فضیلتها با انجام کارهای درست در انسان شکل میگیرند.» دورانت برای پیوند دادن این دو بخش به یکدیگر، با بیان جملهی زیر، ارتباط آنها را به شکلی زیبا روشن کرد:
«ما همان چیزی هستیم که پیوسته انجام میدهیم. پس تعالی یک عمل نیست، بلکه یک عادت است.»
...
اگر در زمان جهل و نادانیام این نقلقول را به اشتراک میگذاشتم و حالا پس از آگاهی، به خاطر جهلِ گذشتهام دیگر آن را به اشتراک نگذارم، شایستهی مفهوم «تعالی» نخواهم بود.
«رالف کیز» زمانی نوشته بود: «جملات هوشمندانه معمولاً از دهان افراد گمنام سفر میکنند تا به نام افراد سرشناس ثبت شوند.»
دستکم فکر میکنم او این را گفته باشد؛ من این را از «فرانک هرون» شنیدم که بسیار از او سپاسگزارم که ماجرای انتساب اشتباه این جمله به ارسطو را برایم توضیح داد.
...
به هر حال، پایبندیِ روشن و دقیق به حقیقت عادتی است که اگر میخواهم تعالی خود را حفظ کنم، باید مدام تمرینش کنم. چرا که شما تعالی را یکبار به دست نمیآورید تا برای همیشه پیش خود نگه دارید.
«ما همان چیزی هستیم که پیوسته انجام میدهیم. پس تعالی یک عمل نیست، بلکه یک عادت است.»
— ویل دورانت
منبع:
https://medium.com/the-mission/my-favourite-quote-of-all-time-is-a-misattribution-66356f22843d
ترجمهٔ هوش مصنوعی
. | 2 123 |
