عقل آبی | صدّیق قطبی
یادداشتها و شعرها «به خاطر سنگفرشی که مرا به تو میرساند نه به خاطر شاهراههای دوردست» __ احمد شاملو @sedigh_63 ابتدای کانال: https://t.me/sedigh_63/9
نمایش بیشتر📈 تحلیل کانال تلگرام عقل آبی | صدّیق قطبی
کانال عقل آبی | صدّیق قطبی (@sedigh_63) در بخش زبانی فارسی بازیگری فعال است. در حال حاضر جامعه شامل 10 910 مشترک است و جایگاه 3 524 را در دسته کتب و رتبه 28 824 را در منطقه إيران دارد.
📊 شاخصهای مخاطب و پویایی
از زمان ایجاد در невідомо، پروژه رشد سریعی داشته و 10 910 مشترک جذب کرده است.
بر اساس آخرین دادهها در تاریخ 04 سپتامبر, 2026، کانال فعالیت پایداری دارد. در ۳۰ روز گذشته تغییر اعضا برابر 12 و در ۲۴ ساعت گذشته برابر 0 بوده و همچنان دسترسی گستردهای حفظ شده است.
- وضعیت تأیید: تأیید نشده
- نرخ تعامل (ER): میانگین تعامل مخاطب 19.55% است و در ۲۴ ساعت نخست پس از انتشار، محتوا معمولاً 8.23% واکنش نسبت به کل مشترکان کسب میکند.
- دسترسی پستها: هر پست به طور میانگین 2 133 بازدید دریافت میکند. در اولین روز معمولاً 898 بازدید جمعآوری میشود.
- واکنشها و تعامل: مخاطبان بهطور فعال حمایت میکنند؛ میانگین واکنش به هر پست 0 است.
📝 توضیح و سیاست محتوایی
نویسنده این فضا را محل بیان دیدگاههای شخصی توصیف میکند:
“یادداشتها و شعرها
«به خاطر سنگفرشی که مرا به تو میرساند
نه به خاطر شاهراههای دوردست»
__ احمد شاملو
@sedigh_63
ابتدای کانال:
https://t.me/sedigh_63/9”
به لطف بهروزرسانیهای پرتکرار (آخرین داده در تاریخ 05 سپتامبر, 2026)، کانال همواره بهروز و دارای دسترسی بالاست. تحلیلها نشان میدهد مخاطبان بهطور فعال با محتوا تعامل دارند و آن را به نقطه اثرگذاری مهم در دسته کتب تبدیل کردهاند.
در حال بارگیری داده...
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 05 سپتامبر | 0 | |||
| 04 سپتامبر | +3 | |||
| 03 سپتامبر | 0 | |||
| 02 سپتامبر | +5 | |||
| 01 سپتامبر | +1 |
| 2 | نوشیدن شعر...
«من از راه شعر به دنیا آمدهام
و از راه شعر از دنیا خواهم رفت
از راه شعر است
که به گلها و مردمان
باز میگردم
و همچنان که رودخانه
در بستر خود
به سوی دریا پیش میرود
من نیز از راه شعر است
که به سوی
ابدیت میروم»
▫️
«کاش تمام میشد جهان
در کلمهای
و دوباره میشکفت
در کلامی
کاش
جهان
با شعر
خاموش و روشن میشد»
▫️
«وقتی واقعیتی ناگفتنی بود
یا باید سکوت کرد
یا باید شعر گفت»
▫️
«نوشیدن شعر
بر کرانهٔ جهان
چون مسافری
که از راه دوری آمده
و در کنارهٔ آبادی
چشمه را یافته است»
(بیژن جلالی)
@sedigh_63 | 1 310 |
| 3 | .
«به ذکر گفتههایی از اکهارت در این رابطه بسنده میکنیم: «لحظۀ حالی که خداوند در آن نخستین انسان را آفرید و لحظهٔ حالی که در آن آخرین انسان ناپدید خواهد شد و لحظهٔ حالی که من در آن صحبت میکنم همه با خداوند یکی است، با خدایی که هماکنون یکی است، کسی که با نور خداوند میزید، از گذشت زمان و از آنچه که پیشِ روی اوست، آگاهی ندارد. بلکه فقط نسبت به یک ابدیت، خودآگاه است... لذا او نه از آینده چیز نوئی نصیبش میشود و نه از شانس و اقبال، چراکه او در «اکنون» زندگی میکند، اکنونِ ابدی که هر لحظهاش مشحون از سرسبزی حیات است»(ص۱۳۳)
«ما به راستی خواستار تداوم نیستیم بلکه خواهان تجربهٔ فوری یک شادمانی تمام عیار هستیم. فکر طلب تداوم یک چنین تجربهای نتیجه خودآگاهی نسبت به تجربه و متقابلاً «عدم هشیاری کامل» نسبت به آن است. مادامی که «منی» وجود دارد که «در حال این تجربه» است، لحظه «جامع» نیست. زندگی ابدی زمانی متحقق میشود که آخرین حد و مرز بین «من» و «اکنون» ناپدید شود. یعنی زمانیکه فقط «اکنون» هست و نه چیزی دیگر. برعکس جهنم یا «دور باطل لعن و نفرین»، تداوم و جاودانگی همیشگی زمان لایتناهی نیست، بلکه جهنم، دایرهای بسته، تداوم و حرمانی است که در اثر سرگردانی در تعقیب چیزی است که هرگز نمیتوان به آن نائل شد.
جهنم، بیخردی است، جهنم ناممکنی جاودانه است، تداوم خودشیفتگی، خودمحوری و خودتسخیری است. جهنم یعنی تلاش برای دیدن چشممان، یعنی تلاش برای شنیدن گوشهامان و بوسیدن لبهایمان.»(ص۱۳۴-۱۳۵)
«گوته» همین حقیقت را به زبانی بیان میکند که ممکن است برای ذهن امروزین سادهتر باشد: «والاترینی که انسان میتواند به آن نائل شود حیرانی است و اگر پدیدهٔ ابتدائی او را دچار حیرانی کند، بگذار خشنود باشد. آن رخداد هیچ چیز والاتری نمیتواند به او ببخشد. او نباید برای رفتن به ماورای آن جستجو کند. حد همین جا است»(ص۱۳۹)
(حکمت بیقراری، آلن واتس، ترجمهٔ مرسده لسانی، نشر بهنام، ۱۳۷۸)
. | 1 401 |
| 4 | انگار
از روزگار دیگری
به امروز
تبعید شدهام
غم
بیرونم میکشد
به باغ میبَرَدم
به تماشای ماه
که لبخندش، انگار
متعلق به روزگاری دیگر است
من و تو،
لبخند ماه،
و تمام کلماتی که دوستشان دارم
به زمانی دور
به زمانهای دیگر
تعلق داریم
تو را در کجای زمان جا گذاشتهام؟
مرا در کدام برگهٔ تقویم
رها کردهای؟
سوسوی کدام ستاره
ما را به هلهلهٔ فرشتگان در برف
به اشتیاق دستهای زنده
و زمانهای که به راستی از آنِ ما است
بازخواهد گرداند؟
چه هنگام مهتاب
با چشمهای من و تو
ساعت خود را
تنظیم خواهد کرد؟
۶ شهریور ۱۳۰۵ | 1 663 |
| 5 | جان ماهی آب باشد...
«آیا دوستات را هوایِ پاک و خلوت و نان و دارو هستی؟»
(چنین گفت زرتشت، نیچه، ترجمه داریوش آشوری، ص۷۰)
ماهیان را نقد شد از عین آب
نان و آب و جامه و دارو و خواب
(مثنوی، ۶: ۴۰۸۳)
مانند ماهی که آب، نان و آب اوست. مانند ماهی که آب، پیراهن اوست. مانند ماهی که آب، دارو و شفای اوست. و مانند ماهی که آب، مأمن و خوابگاه اوست. آب، خوراک اوست و نوشاک او، جامهای است که او را میپوشاند و دارویی است که شفا میبخشد. در آب میآرامد و به خواب میرود. آب، مادر و دایهٔ اوست. خانه و لباس اوست. همهٔ اسباب عیش و خرّمی اوست. مولانا میگفت خدا یا عشق، برای عارف سالک، چنین است. غذا است، دارو است، پوشش است، مایهٔ آرمیدن و سُکنی است.
و دوستی راستین نیز، چنانکه نیچه میگفت هوای پاک است. بازیافتن خلوت است. خلوتی برای دیدار با خویشتن. نان و دارو است. غذای روح و مرهم جراحت است.
هوای پاک؟ وقتی نفستنگی میگیریم. خلوت؟ وقتی در ازدحام جهان، خود را گم میکنیم. و نان و دارو، وقتی جان، نحیف و بیمار میشود.
ماهی چه نسبتی با آب دارد؟ آب، همهٔ مایحتاج او نیست؟ آب، خانه و لباس و غذا و داروی او نیست؟
اهل خدا و اهل دوستی، چنیناند. هوای پاک به یکدیگر میبخشند. خلوتی روشن و دلخواه میبخشند. برای عریانیِ بیحفاظ و آسیبپذیر هم، روپوش و جامهاند. و فضایی امن برای آرمیدن و به خواب رفتن.
نان و آب و جامه و دارو و خواب. هوای پاک و خلوت.
آب، خلوت ماهی را برهم نمیزند. دوست، فضایی میسازد تا ما با خویشتنمان خلوت کنیم. تا در پرتو دیدار او، به دیدار خویش برویم. تا در او، خود را بازیابیم. و مولانا از زبان خدا میگفت:
تو را هر کس به سوی خویش خوانَد
تو را من جز به سوی تو نخوانم
پنجره باش. هوای تازه و پاکیزه باش. آب و نان و دارو باش. جامه و خانه باش. برای ماهیِ تنها، دریا باش. در من نفس بکش. مثل صبح، که یکپارچه تنفّس است. صبحِ دل باش. دل را از صبح، از نفسهای تازهٔ صبح، بارور کن.
نیایش دلسوختگان چنین است.
ای دل من در هوایت همچو آب و ماهیان
ماهی جانم بمیرد گر بگردی یک زمان
ماهیان را صبر نبوَد یک زمان بیرونِ آب
عاشقان را صبر نبوَد در فراق دلستان
جانِ ماهی آب باشد، صبر بیجان چون بوَد؟
چونک بیجان صبر نبوَد چون بوَد بیجانِ جان؟
(مولانا)
ماهی در آب، سیراب از سکوت است. مستغنی از کلمات است. آب، همهٔ پاسخهاست. سعدی که میگفت: «دیدار تو حلّ مشکلات است»، تکهای از مکالمهٔ ماهی و دریا را روایت میکرد. خود را به من نشان بده؟ نه. کی بودهای نهفته که پیدا کنم تو را؟ غبار از نگاهم برگیر. پنجرهام را بگشا. تا تو را در یک لحظهٔ فروتنِ کوچک، به نظاره بنشینم. سرگشتگی آدمی را نه ازدحام دانشها، که خلوت ملاقات، چاره است. نیکبخت آنکه جهان را مجالی برای ملاقات میبیند.
. | 2 964 |
| 6 | تمنای دیدار
گر زندهجانی یابَمی من دامنش برتابمی
ای کاشکی در خوابمی، در خواب بنمودی لقا
(مولانا)
آه اگر وقتی چو گل در بوستان یا چون سمن
در گلستان یا چو نیلوفر در آبت دیدمی
ور چو خورشیدت نبینم کاشکی همچون هلال
اندکی پیدا و دیگر در نقابت دیدمی
این تمنایم به بیداری میسر کی شود
کاشکی خوابم گرفتی تا به خوابت دیدمی
(سعدی)
سحر کرشمهٔ چشمت به خواب میدیدم
زهی مراتب خوابی که به ز بیداری است
(حافظ)
. | 1 668 |
| 7 | «من عاشقام؟» – «آری، چون انتظار میکشم.
(سخن عاشق، رولان بارت، ترجمه پیام یزدانجو، نشر مرکز، ص۵۸)
«من با چشمانی که به آسمان پاک خیره شده بود، کنار پنجره میایستادم و چیزی یا کسی را انتظار میکشیدم. وقتی از من میپرسیدند که به چه فکر میکنم، با حالتی رؤیازده پاسخ میدادم: «به هیچ چیز»(اسیر گهواره، کریستیان بوبن، ترجمه مهوش قویمی، نشر آشیان، ص۳۳) | 1 471 |
| 8 | .
«با بچه باید همان رفتاری را داشت که خداوند با خود ما دارد، و خداوند بیش از همه وقتی خوشبختمان میکند که ما را به غفلتهای خوشمان وامیگذارد.»(رنجهای ورتر جوان، ص۵۲)
«من از زمانی که او دوستم دارد، در چشم خودم ارجمند میآیم.»(ص۵۵)
«با معیارهایی که دارم، عمیقاً فهمیدهام که مردم هر آدم فوق معمولی را که به کاری بزرگ و یا در ظاهر ناممکن دست زده، از قدیم و ندیم با انگ مستی یا دیوانگی بدنام کردهاند.»(ص۶۷)
«در جهان هیچ شادیای عمیقتر و واقعیتر از این نیست که مردی بزرگ و فهیم را با خود صمیمی ببینی.»(ص۸۹)
«.. برای عقل و استعداد من ارزش بیشتری از قلبم قائل است، قلبی که تنها مایهٔ غرور من، و یگانه سرچشمهٔ همه چیز است: سرچشمهٔ نیرو، شادابی، و نیز همهٔ شوربختیها. آخ، هر آن دانشی که من دارم، برای هر کس دیگر هم آموختنی است. ولی قلبم مال خودم تنهاست.»(ص۱۰۷)
«آه ای خدای آسمان، آیا سرنوشتی که نصیب انسان کردهای این است که روی خوشبختی را نبیند، مگر وقتی که هنوز به عقل نرسیده، و یا وقتی که همین عقل را از کف داده است!»(ص۱۳۰)
▪️(رنجهای ورتر جوان، یوهان ولفگانگ فون گوته، ترجمه محمودحدادی، نشر ماهی، ۱۳۸۹)
. | 1 403 |
| 9 | برای خاطرِ دیدار...
کسی که مثل مولانا و حافظ میاندیشد، دین را ترک نمیکند، بلکه دستمایهٔ عشق میسازد. دریچهای رو به دیدار. دینورزی او رو به غایت عشق دارد. رو به مقصد دیدار. و این عشق است که او را از دینپرستی بازمیدارد و از محدودماندن در مرزبندیهای مسجد و کلیسا [=محراب و چلیپا] میرهاند.
بحمدِاللَّه به عشق او بِجَستیم
از این تنگی که محراب و چلیپاست!
(مولانا، غزل ۳۵۵)
دیگر معیار او برای ارزیابی اهل خدا، گزارههای اعتقادی یا تواناییهای نامتعارف یا دانش بسیار نیست. او اهل خدا را با تواناییشان در عشقورزیدن میسنجد:
نشان اهل خدا عاشقی است، با خود دار
که در مشایخ شهر این نشان نمیبینم
(حافظ)
نگاهی که به بیدینان دارد نیز متفاوت است. کسی که عاشقانه میزید در نگاه او حقیقت و گوهر دین را دریافته است:
هر آن کافر که او قربانِ عشق است
به کیش ما مسلمان مینَهندَش
(خواجوی کرمانی)
دین میورزد، اما به آموزگاری عشق، در قید و بندِ مذهبپرستی نمیماند:
مرا از قیدِ مذهبها برون آورد عشقِ او
که چون خورشید طالع شد نهان گردند کوکبها
(صائب)
مآلِ کفر و ایمان را نمیدانم، همیدانم
که هر کس عشق ورزد عاقبت محمود میباشد
(صائب)
چرا نماز میگزارد؟ چرا ذکر میکند؟ پاسخ میدهد به خاطر نور. به خاطر کسب نور. به خاطر گشودن پنجرهای رو به دوست:
دوزخ است آن خانه کآن بیروزن لست
اصلِ دین، ای بنده، روزن کردن است
تیشهٔ هر بیشهای کم زن، بیا
تیشه زن در کندنِ روزن، هلا
(مثنوی، ۳: ۲۴۰۶_۲۴۰۷)
هین دریچه سوی یوسف باز من
وز شکافش فُرجهای آغاز کن
عشقورزی آن دریچه کردن است
کز جمالِ دوست سینه روشن است
(مثنوی، د۶: ۳۱۲۶-۳۱۲۷)
و خوب میداند که زندگی بدون دیدار، چقدر تاریک، چقدر کممایه است. ایمان و عشق، به او تجربهٔ دیدار میبخشند، و دیدار، به چشمهای او روشنی:
جهان، روشن ز ماه و آفتاب است
جهانِ ما به دیدارِ تو روشن
(سعدی)
و به لطف دیدار، دیدار از رهگذر ایمان، دیدار از معبر عشق، فراتر از جهان میایستد. فراتر از اندوه جهان:
همه غمهای جهان هیچ اثر مینکند
در من از بس که به دیدار عزیزت شادم
(سعدی)
آیا عشق، آیا ایمان، آیا دین، میتواند به من، به ما، تجربهٔ دیدار ببخشد؟
@sedigh_63 | 1 580 |
| 10 | .
«دین برای عاشقان است، برای مردان و زنان پرشور، برای مردمانی واقعی که ورای سود و منفعت به چیز دیگری شور میورزند، برای انسانهایی که به چیزی معتقدند، که دیوانهوار به چیزی امید بستهاند و با عشقی ورای ادراک، به چیزی عشق میورزند. بنا به گفتهٔ یک حواریِ نامدار: «و الحال این سه چیز باقی است، یعنی ایمان و امید و محبت. اما بزرگتر از اینها محبت است.»(اول قرنتیان، ۱۳:۱۳)...
نقطهٔ مقابل شخص دینی، انسان تهی از عشق است. «و کسی که محبت نمینماید، خدا را نمیشناسد زیرا خدا محبت است.»(اول یوحنا، ۴: ۸)...
بسیاری از انسانهای ظاهراً غیر دینی، دیوانهوار به چیزی عشق میورزند در حالی که بسیاری از افراد ظاهراً دینی به هیچ چیز بیش از این عشق نمیورزند که هر چه خود میخواهند، بکنند و دیگران را نیز ''به نام خدا'' به پیروی از خواستهشان وادارند...
بدین ترتیب متضاد واقعی فرد دینی؛ انسان خودخواه و بداخلاقِ ترسوست. ابلهی تهی از عشق که لذتی بالاتر از سیر رخسار خویش نمیشناسد. مردکی حقیر که توان عشقورزی به هیچ چیز ندارد، الا به شرکت سرمایهگذاری خویش...
حالا بیایید از عشق سخن بگوییم. عشقورزی به یک چیز، چه معنایی دارد؟... یکی از مفاهیمی که در پسِ پشت عشق نهفته است این است که عشق، مظهر یک بخشش بیحدوحصر و یک سرسپردگی بیقیدوشرط است. این همان علامت مشخصهٔ عشق یعنی افراط آشکار است. پزشکان به ما توصیه میکنند که به میزان متعادل تناول کرده و به تمرینهای ورزشی بپردازیم. نه افراط کنیم و نه دچار تفریط شویم. اما معتدلانه، یعنی به میزان مشخصی عشقورزیدن، در حالی که همه در پی بهترینند، امتیازی محسوب نمیشود... عشق یک معامله نیست، بخششی بیقیدوشرط است. یک سرمایهگذاری نیست، سرسپردگی است، تسلیم شدن است به هر آنچه که پیش میآید. عاشقان مردمانیاند که پای از تکلیف خویش فراتر مینهند، کسانی که پیوسته در پی راههایی هستند که کاری بیش از آنچه از آنها انتظار میرود، انجام میدهند... جهان بدون عشق، جهانی است که پیمانهای خشک و تکالیف محتوم بر آن حکم میرانند. جهانی که در آن، پناه بر خدا! حقوقدانان اعتبار هر چیزی را تعیین میکنند. علامت عشقورزی به کسی یا چیزی، بیقیدوشرط بودن و افراط است، تعهد و سرسپردگی، آتش و شوریدگی. و نقطهٔ مقابلش مردکی میانمایه است، او نه سرد است و نه گرم، فروکاسته تا حدّ میانمایگی. نه ارزش رهاییبخشی دارد و نه مایهای از نمک...
عشقورزیدن به کسی که قابل عشقورزیدن نیست، ارزشعشقورزی دارد. عشقورزیدن به کسی که قابلیت عشقورزی دارد، عاشق شدن بر دوستانمان و کسانی که ما را بینظیر میخوانند، شاهکاری نیست. بلکه عشق ورزیدن به کسی که قابل عشقورزی نیست، کسی که به ما عشق نمیورزد، کسی که دشمن ماست، عشق راستین است... بدین ترتیب، زندگیِ پریشانِ همراه با عشق و ایمان و امید، بسیار ملیحتر، پرشورتر و باارزشتر از زندگیِ انسانِ محتاطِ درستمدارِ ارسطوست که به سهولت به جلو و عقب تاب خورده و طوری این کار را میکند که آسان به نظر میآید....
مفهوم دینی زندگی هنگامی برانگیخته میشود که ما گیج و سرگردان شده، امیال و احساسات خود را کنترل نکنیم، هنگامی که خویشتن را در مواجهه با چیزی ببینیم که از حدّ قدرتهای ما فراتر رفته، بر ما غالب آمده و محورهایمان را از کار میاندازد، چیزی که در مقایسه با توانمندیهای محدود ما غیرممکن است. مفهوم دینی زندگی هنگامی مؤثر و قابل اجراست که صداهای غیرممکن و رخدادپذیریهای غیرممکن، که آیندهای مطلق و پیشبینیناپذیر ایجادشان میکند، ما را به خود فرامیخوانند. اینجا قلمرویی است که چیزها در مقابل دانش ما یا ارادهٔ ما سر فرود نمیآورند و ما صاحب هیچگونه اختیاری نیستیم...
در مفهومِ دینیِ زندگی، ما با شور و حرارتِ تمام به چیزی عشق میورزیم که در مقابل هرگونه تبیین نهایی مقاومت میکند و از اینکه به شکلی مشخص و محدود خلاصه شود، امتناع میورزد...
این ادعای انحصارطلبان که خدای قادر متعال، منحصراً بر مردمی ویژه، در زمانی ویژه، مکانی ویژه و زبانی ویژه تجلی مییابد، ریشهٔ بسیاری از خشونتهایی است که دین به نام خدا مرتکب شده است. نامی که قرار بود نامِ عشق باشد، نه جنگ....
دین حقیقی، دینداریِ ناب، به معنی عشق ورزیدن به خداست، که به معنیِ بیقراری برای واقعیتی است که جان شما را به خطر میافکند، این عشقورزی به معنیِ خدمت به بیوهزنان، یتیمان، و بیگانههاست در بدترین خیابانهای خطرناکترین محلهها_ بدون اینکه در دام این ادعا گرفتار آییم که تجلیِ خاصِ الوهی، منحصر به ادیان ویژهای است: «خدا محبت است و هر که در محبت ساکن است در خدا ساکن است و خدا در وی»(اول یوحنا، ۴: ۱۶)
(اینک دین: سرشت ایمان در عصر مدرن، جان دی. کپیوتو، ترجمه مرضیه سلیمانی، نشر علم، ۱۳۸۸)
@sedigh_63 | 1 694 |
| 11 | قوی دریاها شب رحیل.mp3 | 1 995 |
| 12 | «لبخندت را روشن کن!»، گزیدهای از هفت دفتر شعرِ صدیق قطبی است در چهار بخش: شعرهای کوتاه سپید(۱۲۰شعر)، شعرهای بلندِ سپید (۸۵ شعر)، شعرهای نیمایی(۱۳ شعر)، شعرهای کلاسیک(۲۰ شعر)
لینک خرید:
https://ketabehsan.com/?p=53290
. | 2 171 |
| 13 | «همهٔ پنجرهها به دریا میرسند»، هفتمین دفتر شعر صدیق قطبی است که حاوی هشتادونه شعر سپید و هفت غزل است.
لینک خرید:
https://ketabehsan.com/?p=53289
. | 1 898 |
| 14 | کوششی برای نامیدنِ خداوند
خداوندا
شکرگزاری به جای تو
رفتن در همین راه است
و شکرِ دوستیِ تو
گام برداشتن در سایهٔ درختهای دنیاست
▫️
خداوندا
تو چون دوستی مرا در قلب خود
جا دادهای
ولی من چون پریشانی
سر به بیابان نهادهام
خداوندا
تو چون نسیمی
در روح من روان هستی
ولی من چون ماتمزدهای
در خرابهها گام برمیدارم
خداوندا
تو چون چراغی
در دل من میدرخشی
و من چون نابینایی
به عصای غفلت و فراموشی
تکیه کردهام
▫️
خداوندا
وقتی تو میروی
شب میشود
و قلب من پرپر میشود
و ناامید میشوم
و حقیر میشوم
چون خاکی میشوم
که بر آن نسیمی نمیوزد
و بارانی نمیبارد
و در آن گلی نمیروید
و بر سرش ستارهای نمیدرخشد
تو میروی
و من تنهایِ تنها میمانم
تو میروی
و من در غم خود خاک میشوم
▫️
خداوندا
دیری است که دنیا به پایان رسیده
خورشید خوابیده است و گیاهان خفتهاند
روزی نیست و شبی نیست و کسی نیست
خداوندا دیری است که دنیا در تو به پایان رسیده
و ما عقبماندگانی هستیم در پی تو
در تهی گام برمیداریم و وحشت قلبهای ما را فروگرفته
امید صخرهای شده است ناهموار
و آرزومندی دیو زشتی شده است
خداوندا از پایان دنیا بیرون آی
تا گلها دوباره عطرآگین شوند
تا یکروز دیگر آبها سرود شادی سر دهند
و درختان در نسیم به جنبش درآیند
و اشکهای ما بارور شوند
▫️
خدایا
هر شب سفری است به ابدیت
هر روز
هر لحظه از روز
سفری است به ابدیت
▫️
خداوندا دل من
محل برخوردِ
شفقت بیپایان تو
و شقاوت بیحد دنیاست
خداوندا دل من
محل برخوردِ
ابدیت تو
و زودگذری دنیاست
خداوندا دل من
محل برخوردِ
هستی تو
و تهیِ دنیا است
خداوندا دل من
محل برخوردِ
امید ازلی
و ناامیدی ابدی است
▫️
خداوندا
شفقت خاک
بینهایتِ خاک
و تاریکیِ خاک
مرا فرو میگیرد
خداوندا من چون جویبار صافی هستم
که به اعماق شفقت بینهایت و تاریکی خاک
فرو میروم
خداوندا من چون امیدی هستم
که ریشههای خود را به درون خاک میفرستم
آیا قبل از پوسیدن ریشهها
گلی خواهد شکفت؟
آیا قبل از دوران سکوت و فراموشی
صدای این جویبار
با صدای برگ سپیدارها خواهد آمیخت؟
آیا قبل از اینکه خاک
در سراشیبیِ بیکران واژگون شود
لحظه ای در پیشگاه رحمت تو
چون ستارهای
خواهد درخشید؟
▫️
خداوندا در این شب بزرگ
به زبان ستارگان، دریاها و آسمان سخن میگویی
به زبان من نیز سخن بگوی
به من بیاموز درخشیدن ستارگان را
به من بیاموز خروشیدن دریا را
به من بلندیِ آسمان را بیاموز
خداوندا سخن تو از نسیم لطیفتر است
خداوندا سخن تو از شب تواناتر است
خداوندا سخن تو از سکوت عظیمتر است
نام تو چون کودکی مرا در آغوش گرفته
تو را نام میبرم
و ستارهها و دریاها و آسمان با من سخن میگویند
خداوندا
تو به زبان خاک، آب و ستارگان
با من سخن میگویی
و من سخنان تو را میشنوم
و به گوش میسپارم
و سخنان تو سهمگین است
و قلب من در ابدیت
چون گلی میشکفد
▫️
خداوندا من در این جهان خواهم مُرد
ولی تو در این جهان خواهی ماند
من در تو به سفر بیپایانی خواهم آمد
ولی تو در جهان هستی خواهی ماند
من با چشمان تو به این جهان خواهم نگریست
و از شفقت و عشق بیانتها
گریه خواهم کرد
▫️
خداوندا اگر میتوانستم
از عمر خود
و از روح خود
گُلی وحشی بسازم
نظیر یکی از گلهای تو
به مُنتهای سعادت
دست مییافتم
و جهان
مال من میشد
▫️
خدایا من این دنیای تو را دیدم
و این آشنایی را هرگز
نه تو
و نه من
فراموش نخواهیم کرد
▫️
بگذار تا پیش از مرگ
تو را نامیده باشم
و نام تو چون گلی
بر خاک این دل
رُسته باشد
▫️
آنقدر هست
خداوندا
که از تو نامی هست
و همین
مرا بس است
▫️
خداوندا شُکر
هزاربار
هزاران بار
و صدهزاران بار
که روز دیگر آمد
و تو آمدی
و جهان آمد
و من آمدم
و دست در دست یکدیگر
تو را ستایش میکنیم
▫️
آنگاه که دستی
این کتاب را بگشاید
و دیدهای
بر این کلمات افتد
تو پیام خود را
در گوشی زمزمه کردهای
و دلی از نور تو روشن شده است
▫️(روزها، بیژن جلالی، انتشارات رَز، ۱۳۴۱)
«روزها» نخستین کتاب شعر بیژن جلالی است که در ۱۳۴۱ شمسی منتشر شد. کتاب چهار فصل دارد:
➖کوششی برای نامیدن خداوند
➖کوششی برای نامیدن امید
➖کوششی برای نامیدن غم
➖مجموعهای از قطعات مختلف
شعرهای نیایشواری که در این فرسته آمده، گزیدهای است از بخش اول کتاب: کوششی برای نامیدن خداوند.
در این شعرها، هنر و نیایش، یگانهاند.
@sedigh_63 | 2 727 |
| 15 | ریلکهٔ خیلی عزیز (۲)
«آقای کاپوس عزیز، لطفاً اگر غمی وجودتان را فرامیگیرد، چنان عظیم که هیچگاه مانند آن را تجربه نکردهاید، و اگر تشویش، همانند بازی نور و سایهٔ ابرها بر دستانتان و بر تمام کارهایی که انجام میدهید سایه میافکند، نهراسید. باید فکر کنید که چیزی دارد در شما رخ میدهد، که زندگی شما را فراموش نکرده، که در دستان تو هستید و رهایتان نخواهد کرد. چرا میخواهید هرگونه نگرانی، غم یا افسردگی را از زندگیتان حذف کنید، در حالیکه نمیدانید این حالات چه تأثیری بر شما میگذارند؟... اگر برخی از این احساساتْ بیمارگونه به نظر میرسند، به این فکر کنید که بیماری وسیلهای است که هر موجودی برای رهایی از آنچه بیگانه است، به آن نیاز دارد؛ در اینباره، آدم فقط باید کمک کند که بیمار بماند، که بیماری خود را تمام و کمال بیرون بریزد، زیرا این برایش پیشرفت است. آقای کاپوس عزیز، اکنون در درون شما چیزهای زیادی در حال رخدادن است، باید مانند یک بیمار صبور باشید و مانند بهبودیافتگان امیدوار. چون شاید شما هر دو نقش را دارید و حتی بیشتر از آن: شما پزشک خودتان هم هستید و باید مراقب خود باشید. اما در هر بیماری، روزهایی هست که پزشک نمیتواند کاری جز صبرکردن انجام دهد. و این همان کاری است که شما باید در جایگاهِ پزشک خود، و بیش از هر کار دیگری، انجام دهید.
اینهمه به خود نپردازید. از آنچه برایتان اتفاق میافتد نتیجهگیری سریع نکنید.؛ بگذارید ابن اتفاقات رخ دهند... در کل، باید دربارهٔ نامگذاریها بسیار محتاط بود. اغلب این جُرمانگاری است که سبب ازهمپاشیدنِ زندگی میشود، نه عمل فرد.»(ص۱۰۶ تا ۱۰۸)
«چیز دیگری که میخواهم به شما بگویم این است: باور نکنید کسی که میکوشد به شما تسلّی دهد، بدون گذر از رنجها در سایهٔ کلمات سادهای زندگی میکند که گاهی به شما آرامش میدهد. زندگی او نیز پُر از رنج و اندوه است و از زندگی شما بسیار عقبتر. اما اگر وضعیت متفاوتی میداشت، هرگز قادر به پیداکردن این کلمات نمیبود.»(ص۱۰۹)
نامههایی به شاعر جوان
راینر ماریا ریلکه
ترجمه فرشته کرمانی
نشر وال، چاپ اول: ۱۴۰۵
@sedigh_63 | 2 119 |
| 16 | ریلکه، ریلکهٔ خیلی دوستداشتنی (۱)
«برای نامه نوشتن به چیزی بیشتر از قلم و دوات نیاز دارم: سکوت، تنهایی و زمانی که چندان غریب نباشد.»(ص۶۹)
«اگر زندگی روزمرهتان به نظرتان حقیر میآید، آن را ملامت نکنید، خودتان را سرزنش کنید. به خود بگویید که به آن اندازه شاعر نیستید تا غنای نهفتهٔ این زندگی را آشکار کنید. چرا که برای انسان خلاق هیچ امر لامحالی یا هیچ مکانِ بیاهمیتی وجود ندارد. حتی اگر در زندانی میبودید که دیوارهایش هیچ صدایی از جهانِ بیرون به گوش جان شما نمیرسانْد، آیا هنوز کودکیِ خود را نداشتید؟ این گنجینهٔ گرانبها، این ثروت شاهانه، این خزانهٔ خاطرات را؟ توجهتان را به آن معطوف کنید. تلاش کنید تا حسهای گمشدهٔ آن گذشتهٔ دور را دوباره زنده کنید. شخصیت شما آنقدر استوار و تنهاییتان چنان مطلق میشود تا به خانهای آرام بدل شود بهدور از هر هیاهویی.»(ص۳۷)
«هنرمندبودن یعنی حسابوکتاب نکردن؛ به بلوغ رسیدن و بارور شدن، بهسان درختی که شیرهاش را بهزور به جلو نمیراند. هنرمند قاطعانه و با صلابت میتواند تلاطمهای بهاری را تاب آورد، بدون هراس از اینکه شاید تابستانی در کار نباشد. تابستان میآید، اما فقط برای بردباران، برای آنان که بهگونهای میزیند انگار ابدیت پیش رویشان است؛ بیدغدغه، آرام و بیکران. من این را هر روز میآموزم، با دردهایی که شادمانه پذیرایم. بردباری همه چیز است.»(ص۵۱)
«باید به طبیعت باور داشته باشید، حتی به سادهترین نمودهای آن، پدیدههای کوچکی که کمتر کسی میبیند، اما میتوانند دور از نظر ما به چیزی باعظمت و بیکرانه بدل گردند. اگر این عشق به پدیدههای کوچک را در خود بپرورید و چون خادمی بیپیرایه اعتماد کنید به آنچه در نگاه اول بیارزش به نظر میرسد، در آن صورت همهچیز در نظر شما ساده و یکپارچه خواهد بود.»(ص۵۹)
«در چند هفتهٔ آینده قصد دارم به اتاقی ساده و آرام نقلمکان کنم، به بالاخانهای قدیمی، گمشده در دل یک پارک بزرگ، دور از شهر و هیاهوی آن. این تغییر مکان را فرصتی میبینم برای یافتن سکوت بیشتر و فاصلهگرفتن از شلوغیهای محیط کنونی. تمام زمستان را آنجا خواهم گذراند. به خاطر این سکوت سنگین خوشحالم و انتظارم این است که ساعات خوب و پُرباری را به من هدیه دهد تا وقت بیشتری برای تفکر و درک معانی ژرفتر زندگی پیدا کنم.»(ص۷۲)
«تنهایی، یک تنهاییِ درونی بیکران. به درون خود رفتن و ساعتها بدون مواجهه با کسی بودن. آدم باید بتواند به آن دست یابد: به تنها بودن، آنچنان که در کودکیمان تنها بودیم، وقتیکه بزرگترها در حال تقلّا و مشغول کارهایی بودند که مهم و بزرگ به نظر میرسید. تنها بودیم، چون بزرگترها خیلی گرفتار به نظر میرسیدند و آدم چیزی از کارشان نمیفهمید.
و اگر آدم روزی متوجه شود که مشغولیتهای بزرگسالان حقیر است و شغلهاشان بیتحرک و خالی از حیات، پس چرا نتواند همچون کودکی از درون دنیای خود به همهچیز بنگرد، از عمق تنهاییاش که خودش کار و مشغولیتی است و پایگاهی دارد، و آن را مهمتر از هرچیز دیگری بداند؟ چرا باید نافهمیِ خردمندانهٔ کودکی را با واکنش دفاعی و تحقیر بزرگسالی معاوضه کنیم؟ در حالی که نفهمیدنْ همان تنهایی است، و مقابله و تحقیر، یعنی مشارکت در آن چیزی که آدم میخواهد با این روشها از آن جدا شود.»(ص۷۶-۷۷)
«چرا فکر نمیکنید که خدا آمدنی است، اوست که از ابدیت میآید و پیش رو میایستد، او آینده است. میوهٔ نهایی درختی است که برگهایش ماییم؟»(ص۸۱)
«شاید همین روزهای گذرای شما زمانی باشند که همهچیز در درونتان به سوی او ره میسپارد، همانطور که در کودکی شیداوار به سوی او آغوش میگشودید. صبور باشید و بدون نارضایتی به این فکر کنید که کمترین چیزی که میتوانیم انجام دهیم این است که وقتی او قصد آمدن دارد، حلول را برایش سختتر از آن نکنیم که زمین برای بهار میکند.»(ص۸۲)
«تنهابودن خوب است چون دشوار است، این سختی باید انگیزهای باشد برای تنها ماندن.
دوست داشتن هم خوب است، چرا که عشق دشوار است. دوست داشتنِ انسانی دیگر شاید سختترین کاری باشد که به ما محوّل شده. عشق، نهایت دشواری است، آخرین آزمون و آن کاری است که همهٔ کارهای دیگر فقط آمادگی برای آن است.»(ص۸۵)
«اگر میتوانستیم از دانستهها و توان پیشبینی خود فراتر برویم، شاید میتوانستیم به غمهامان هم بیشتر اعتماد کنیم تا شادیهامان، چرا که غمها دَمهاییاند که از آنها چیزی جدید به درون ما پا میگذارد، چیزی ناشناخته. در این دَمها، احساسات ما گنگ میشود و در بُهتی فروتنانه، همه چیز در درون ما عقب مینشینند؛ سکوتی پدید میآید، و آن چیز جدید و ناشناخته در مرکز این سکوت قرار میگیرد و خاموش میماند.»(ص۹۸)
نامههایی به شاعر جوان
راینر ماریا ریلکه
ترجمه فرشته کرمانی
نشر وال
. | 2 128 |
| 17 | روبهروی شما نشستهام. روبهروی شما بهارنارنجها. بهارنارنجهای اردیبهشت. اما روبهرو نشستن ناتمام است. دل را حاضر باید کرد. مبارزهٔ نفسگیری است نگاهبانی دل. کنار زدن پردهها و دودهای غلیظ و خیساندن روح در حضور سپیدتان. اقامت در اقلیم شما به هیچ مجوّزی احتیاج ندارد. ورود به آن از رهگذر سادگی و سکوت امکانپذیر است. نادیده گرفتن زمان، غفلت از فردا، از فرداها. غفلت از تقویمها، ساعتها، دقیقهها، ثانیهها. و خانه کردن در لحظه. لحظهای که همتراز ابدیت است.
بهارنارنجها، بهارنارنجهای سخاوتمند، که طعم رستگاری را به درختان پرتقال میچشانید، روبهروی شما نشستن، کوچک نیست. انگار این مواجهه را قرنها پیش از زاده شدن دیده باشم. انگار تکهای هستید از رؤیای کودکی خردسال که خواب را به لبخندی ژرف گره میزند.
چه کسی مرا بوسیده است؟ این پرسش کودکانهای است که در لحظاتی نادر از گوشهٔ قلبی زخمخورده میتراود. قلبی زخمخورده که به لطف موهبتی عظیم توانسته است دقائقی کوتاه در برابر دعوت شما سپر بیندازد و خود را وانهد. خود را وانهد و نظارهگر جهانی باشد که در صلح بیهیاهوی شما به وجد آمده است. و راستی، حقیقت زندگی جز لحظههای کمیابِ به وجد آمدن، چه میتواند باشد؟
اما اینجا، در حضور بخشنده و نوازشگر شما، چیزهای بسیاری نیز هست. کافی است در این جهان چراغی روشن باشد، تا همهٔ چیزهای لازم، شفافیت خود را بازیابند. و چراغ شما اکنون روشن است. زیر نور پهناور و بیمانند این چراغ، سکوت است که صیقل میخورد و کلمه است که به رقص درمیآید. اینجا، در حضور تابناک شما، خستگی قرنها و آلودگی صداها شفا مییابند. در شماست که دستهای خدا گشودهاند و گرمای تنفس مهتاب، احساس میشود. در سفرهٔ ساده و معطرتان، هر لحظه و هر خاطره، درخششی ناب یافتهاند. تازهتر از آنچه بودند.
سبزههای پای درختان، هماهنگ با منطق باد زندگی میکنند. وزش ناپیدایی سرنوشتشان را شکل میدهد و در کش و قوس نرمشان ترانهای سبز زبانه میکشد. شما و علفهای خرامندهٔ خوشبخت، واقعیت را به وهم بدل میکنید. شما؟ نه، تلاقی نگاه من با شماست که به فراسوی واقعیت راه میبَرَد. به قلمروِ وهم، رؤیا، شعر، و شاید عشق.
به شما نگاه میکنم و میگذارم از دریچهٔ نگاه، قلبم را فتح کنید. و این شکست خوردن باشکوه است.
به شما نگاه میکنم که سرتاسر باغ از عطر حضورتان آبستن است. چه میخواهم؟ چه کسی هستم؟ به کدام سو باید برم؟ و چرا سهم من از سعادت بسیط شما، چنین اندک است؟
چیزی نمیگویید. پاسخی نمیدهید. سبکبارتر و رهاتر از آناید که به واژهای آلوده شوید. پاسختان به آوایی بیکلام میماند. آوایی که تنها افسون میکند و خلوص میبخشد. آوایی که همهٔ بارانها را در خود دارد. از اعتمادی ژرف آب خورده است و به اعتمادی ژرفتر رهسپار است. اعتمادی که از مرگ، نیرومندتر است. و من در کلمات، افسون آن آوای گمشده را جستوجو کردهام. آوایی که اینجا، در حضور ناب شما، به گوش میرسد.
شما تنها نیستید. اینجا، نگاه کودکانهٔ من است و اندوهی که رام و دستآموز میشود. اینجا، پاکیزهترین رویاهای من حاضرند. در کنار شما، یا نه، در جشن حضور شما لبخندها جان میگیرند. سالیان رفته بازمیگردند. و صداهایی میشنوم که گمان میکردم از یاد رفتهاند. اینجا، پنهانیِ خدا چه اندازه لطیف و لمسشدنی است. عزیزانم چه اندازه زیبا و خرسندند. اینجا، تو، در تماشای آسمان آبی و آفتابیات از بیخویشی لبالبی. در ذوق بالیدنِ گلهای باغچهات، از شبهای پرستاره سرشارتری. در این لحظهٔ اعتماد و حضور، ای همدم دیرینهٔ روح، در نزدیکترین فاصله به من خنده سردادهای.
میبینید بهارنارنجها؟ شما تنها نیستید.
روبهروی شما مینشینم بهارنارنجها، و آزادی را جشن میگیرم. روبهروی شما مینشینم، و انعطاف سبز علف را نظاره میکنم. در حد فاصل نگاه من و خوشبختی شما، مسیری به درازای ابد کشیدهاند. مسیری آغشته به اشک و لبخند، و تنیده در مه و نوری شکننده. چه چیز مرا به ادامهٔ سفر دلگرم میکند؟ چه چیز جز آوایی دور که پیوسته به گوش میرسد؟ آوایی که طنین آن را در لحظههای صلح و اعتماد، میشنوم. در جان خویش، و در هنگامهٔ حضور شما، بهارنارنجها.
۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵ | 1 808 |
| 18 | قوی بودن؟
قوی بودن جرأتِ زیستن، گُل دادن، و دوست داشتن در دنیایی است که در معرض بادهای خانهکَن است.
قوی بودن، متعهد ماندن به لبخند است حتی در بستر احتضار. لبخندی که وامدار اشکها است و پذیرای آنها.
قوی بودن آمادگی برای شنیدن «نه» است. دوستی ورزیدن و برای حفظ دوستیها باج ندادن است. باج دادن؟ بله، وقتی که بیمناکِ از کف دادن دوستیها، به خود اصیلات پشت کنی.
قوی بودن توانایی تحمل ابهام و تردید هم هست. موکول نکردن تصمیمها و اقدامها به حصول قطعیت و یقین. چرا که آنوقت زندگی دچار رکود و رخوت میشود. گاهی شنیدن بویی و به تعبیر حافظ «بانگ جرسی» کافی است که قدم به راه بگذاری.
قوی بودن، پذیرفتن شکست و ضعف هم هست. آدمی در این جهان شکست میخورد. کم میآورد. به بنبست میرسد. و همهٔ اینها میتوانند به کار آن فضیلت یگانه بیایند: فروتنی!
در این مواقع، قوی بودن سرسختی لجوجانه نیست، پذیرش است و جستوجوی امکانهای دیگر. انعطاف است.
درخت قوی، درختی نیست که کژ و مژ نمیشود. درختی است که کَنده نمیشود. قوّت درخت به انعطافی است که در برابر باد و باران و بهار دارد.
قوی بودن در رهایی از اسارت عادتها است. مواجههٔ انتقادی با خویشتن، و باور به اینکه ایجاد رویهها و روالهای جدید از ما آدم دیگری میسازد. و بعد، مقاومت و استقامت. رهایی از اسارت عادتهای خودساخته، شاید سختترین باشد. و باز حافظ میگفت که کامیابی در گرو «خلافآمدِ عادت» است. عادتها، آشنااند و حسی از امنیت القا میکنند. اما ثروت درونی ما در گروِ خروج از دایرههای امنِ عادت است. ویتگنشتاین میگفت: «انقلابی کسی است که میتواند در خود انقلاب کند.»
قوی بودن، توانایی دست شستن و بخشیدن است. باختن و واگذاشتن و پیشکش کردن. پاکبازی کار پُردلان و نیرومندان است. ما به قدر ظرفیت و توانمان در بخشیدن است که توانا و نیرومندیم.
قوی بودن توان یاریگرفتن بدون شرم از دیگران هم هست. آدمی به آدمی نیازمند است. اذعان به واقعیت و پذیرش آن شجاعت میخواهد. من خودبسنده نیستم. به دوستی تو، حضور تو، همدلی و غمگساری تو محتاجم. من در تنهایی خود کافی نیستم. برای بازیافتن خویش، برای کمال بخشیدن به روح خویش به دیگرانی نیازمندم. و سربلند و آگاه، به پیشواز ارتباطهای یاریگرانه میروم. این بینش و روش، تصدیق واقعیت است. و سرپوش نهادن بر آن و تظاهر به خلاف آن، نشانهٔ ناتوانی است.
قوی بودن در نفوذپذیر بودن هم هست. وقتی بگذاری زیبایی در تو رخنه کند. بویی و منظرهای دیوانهات کند. سخنی به وجدت آورد. بگذاری چون کودکان و دیوانگان از تشویش کم و بیش و سود و زیان فارغ باشی. مجذوب شدن توانایی کوچکی نیست. مجذوب شدن، تجربهٔ گمشدنِ خودخواسته است. و نیازمند آنکه از این میل سرکش که مهار هر چیز در دست تو باشد، فراتر بیایی.
قوی بودن در دوست داشتن، به رغم همهٔ ناکامیها و بییقینیها است.
قوی بودن، توانایی دوست داشتن است. و همزمان رها بودن از ترس مرگ.
~ صدیق قطبی
. | 2 015 |
| 19 | .
«دعوای من و جهان
به پایان رسیده
زیرا از ما دو تا
فقط جهان مانده است.»
(بیژن جلالی)
«در مواجههٔ خودت با جهان، همیشه، جانبِ جهان را بگیر!»
(پندهای سورائو، کافکا)
. | 2 536 |
| 20 | .
«لیک آن کس که با جملهٔ زندگان پیوند دارد،
از برای او امید هست.»
(عهد عتیق، کتابِ جامعه، ۹: ۴، ترجمه پیروز سیار، نشر نی)
به گمانم از بهترین سخنان دربارهٔ امید است. امید، سهم کسانی است که خود را در پیوند و متصل با جملهٔ زندگان نگه میدارند. کسانی که رابطهای زنده با هر چه زندگی است دارند. کسانی که جهان را مصرف نمیکنند، از جهان کناره نمیگیرند، با جهان پیوند برقرار میکنند. و این نگاه، تکهای از شعر سیاوش کسرایی را که در ستایش درخت گفته، به یاد میآورد:
«چون با هزار رشته تو با جان خاکیان
پیوند میکنی
پروا مکن ز رعد
پروا مکن ز برق که بر جایی ای درخت!»
درخت عزیز، امیدواری، چرا که متصلی. با هزار رشته متصلی. پروایت نباشد، چرا که بودنت در گرو پیوندها است. ریشههایت با خاک، شاخههایت با آفتاب و آسمان. و قلب پنهانت با همهٔ بهاران رفته و نامده.
. | 2 542 |
