شب پر
رفتن به کانال در Telegram
🌹تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران🌹 ⛔کپی کردن رمان ممنوع است ⛔ جهت رفاه حال کاربران محترم کانال شب پر بدون تبادل های آزار دهنده است ... لطفا کانال را ترک نکنید و از مطالب لذت ببرید😍
نمایش بیشتر4 381
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-67 روز
-2230 روز
در حال بارگیری داده...
کانالهای مشابه
ابر برچسبها
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
مه '26
مه '260
در 0 کانالها
آوریل '26
+2
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '26
+1
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '26
+11
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '26
+12
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '25
+8
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '25
+4
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '25
+7
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '25
+9
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '25
+30
در 1 کانالها
Get PRO
ژوئیه '25
+11
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '25
+21
در 0 کانالها
Get PRO
مه '25
+17
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '25
+20
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '25
+7
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '25
+13
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '25
+26
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '24
+11
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '24
+31
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '24
+17
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '24
+16
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '24
+25
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '24
+27
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '24
+9
در 0 کانالها
Get PRO
مه '24
+12
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '24
+6
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '24
+421
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '24
+23 057
در 1 کانالها
Get PRO
ژانویه '24
+9
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '23
+15
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '23
+5
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '23
+9
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '23
+13
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '23
+10
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '23
+6
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '23
+602
در 0 کانالها
Get PRO
مه '23
+219
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '23
+4
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '23
+636
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '23
+968
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '23
+827
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '22
+1 177
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '22
+951
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '22
+1 066
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '22
+645
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '22
+2
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '22
+7 613
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '22
+415
در 0 کانالها
Get PRO
مه '22
+656
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '22
+1 110
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '22
+10 819
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '22
+2 608
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '22
+830
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '21
+354
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '21
+2 131
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '21
+10 150
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '21
+140
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '21
+33
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '21
+5 300
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '21
+837
در 0 کانالها
Get PRO
مه '21
+17
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '21
+5 883
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '21
+99
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '21
+1 708
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '21
+7 252
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '20
+10 480
در 0 کانالها
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 26 مه | 0 | |||
| 25 مه | 0 | |||
| 24 مه | 0 | |||
| 23 مه | 0 | |||
| 22 مه | 0 | |||
| 21 مه | 0 | |||
| 20 مه | 0 | |||
| 19 مه | 0 | |||
| 18 مه | 0 | |||
| 17 مه | 0 | |||
| 16 مه | 0 | |||
| 15 مه | 0 | |||
| 14 مه | 0 | |||
| 13 مه | 0 | |||
| 12 مه | 0 | |||
| 11 مه | 0 | |||
| 10 مه | 0 | |||
| 09 مه | 0 | |||
| 08 مه | 0 | |||
| 07 مه | 0 | |||
| 06 مه | 0 | |||
| 05 مه | 0 | |||
| 04 مه | 0 | |||
| 03 مه | 0 | |||
| 02 مه | 0 | |||
| 01 مه | 0 |
پستهای کانال
| 2 | #پارت_۳۵۶
♡دشمن های عاشق♡
مامان هم مثل من محکم بغلم کرد. انگار که بعد سالها همو دیده باشیم.
کمی که گذشت ساره با خنده گفت:
_بسه دیگه. من داره حسودیم میشه.
با حرف ساره مامان آروم منو از خودش جدا کرد. با دست اشکامو پاک کرد و گفت:
_خوش اومدی مادر. برو دست و صورتت رو بشور، لباساتو عوض کن. سعید برگرده غذا میخوریم.
سر تکون دادم و گفتم:
_باشه چشم.
به سمت دستشویی حرکت کردم. شنیدم که مامان خطاب به ساره گفت:
_بیا مادر. بریم بساط شامو جمع و جور کنیم.
وارد دستشویی شدم. بعد اینکه دست و صورتم رو شستم اومدم بیرون. به سمت تنها اتاق خواب خونه مون رفتم.
لباس های تنم رو با یه تیشرت و شلوار خونگی عوض کردم. موهام رو شونه کردم پشت سرم دم اسبی بستم. وقتی از اتاق زدم بیرون همزمان سعید هم از در هال وارد راهرو شد.
_سلام مرد خونه برگشت.
لبخندی زدم و گفتم:
_خوش اومدی مرد خونه. پس چرا انقدر طولش دادی؟
سعید سطل ماست تو دستش رو محکم تر تو دستش گرفت و گفت:
_دم در قبل رفتن داشتم با همکارت حرف میزدم. تو چرا زود رفتی تو. خواستم تعارفش بزنم با اون حرکتت دیگه قلافش کردم.
سطل رو از دستش گرفتم و گفتم:
_خسته بودم. میخواستم زودتر بیام تو استراحت کنم. حالا ولش کن اونو. بدو سفره رو بیار شام بخوریم که خیلی گشنمه.
سعید دستشو به علامت اطلاعت روی چشمش گذاشت و بعد با صدای بلند رو به آشپزخونه گفت:
_ساره؟ سااااره؟ چیشد اون غذات. بیار گشنمونه. دست بجنبون دیگه.
با تعجب بهش خیره شدم. وقتی برگشت قیافه ی منو دید سریع گفت:
_تو برو بشین آبجی. الان ردیف میشه.
تای ابروم رو دادم بالا و گفتم:
_سعید ساره ازت کلی بزرگتره تو باز به اون دستور میدی؟
سعید بادی به غبغب انداخت و گفت:
_به سن و سال نیست آبجی. نا سلامتی من مرد خونه م.
دست آزادمو به سمت سرشونه بردم. لباسش رو چنگ زدم. با خودم به سمت آشپزخونه بردمش.
_بیا بریم ببینم. واسه من قلدر نشو.
سعید با خنده گفت:
_آبجی نکن تروخدا روش زیاد میشه ها.
بدون اینکه جوابش رو بدم با خودم تا آشپزخونه بردمش.
بعد آروم لباسش رو ول کردم و گفتم:
_سفره اونجاست سعید. بدو.
سعید به سمت سفره رفت و گفت:
_چشم. هر چی تو بگی آبجی.
ظرف ماست رو به ساره دادم. بعد برداشتن بشقاب ها به هال برگشتم.
شام رو کنار هم در آرامش و شوخی و خنده خوردیم. مدت ها بود که دلم برای این جمع ساده و صمیمی مون تنگ شده بود. تنها چیزی که تو خونه ی حشمت پیدا نمیشد همین صمیمی بودن بود.
بعد شام ساره و سعید مشغول جمع کردن سفره شدن.
منم به اصرار مامان تکیه به بالش پشت سرم دادم.
وقتی بچه ها از اتاق زدن بیرون مامان رو بهم پرسید.
_چیشد ولت کردن؟ خبر تازه ای شده؟
نفس کوتاهی کشیدم و گفتم:
_خبر زیاده بریم تو اتاق زیر زمین برات تعریف کنم. اینجا بچه ها یهو میان میشنون.
مامان که خیلی مشتاق به نظر میرسید سریع از جاش بلند شد و گفت:
_باشه بریم.
بعد هم به سمت میز تلویزیون رفت. کشوش رو باز کرد یه کاغذی مثل پاکت رو برداشت و به راه افتاد.
به تابعیت از مامان منم از جام بلند شدم و پشت سرش رفتم.
وقتی رسیدیم به زیرزمین، مامان سریع درو بست و گفت:
_خب بگو ببینم چه خبر.
نشستم کنج دیوار و شروع کردم تعریف کردن کل ماجرا. حدود بیست دقیقه ای من حرف زدم و مامان فقط گوش کرد. وقتی حرفم تمام شد مامان با حالت ناراحتی گفت:
_این دختره چقدر پست و رذله که به دخترعموشم رحم نکرد. اونو تو همچین چاهی انداخت! آدم نمک نشناس همینه. تا خرخره عسل تو خیکش بریزی باز زهرشو میریزه! حتما بهنوش خیلی ناراحته نه؟
سرم رو به آرومی تکون دادم و گفتم:
_خیلی خیلی زیاد.
مامان پوفی کرد و گفت:
_مرده شور حشمت رو ببرن که با هوسش زندگی یه جماعتو تباه کرد. حالا خودت خوبی؟ خیلی حالت تهوع داری؟
با خودم فکر کردم حال من که داغون تر از اونیه که بخوام وصفش کنم. اما برای اینکه مامان بیشتر از این اذیت نشه گفتم:
_خوبم. فقط بعضی وقتا یه بوهایی باعث میشه حالم بهم بخوره.
مامان نگاه نگرانی بهم کرد و گفت:
_دیگه کی باید بری دکتر؟
شونه ای بالا دادم و گفتم:
_نمیدونم. مگه چند بار بچه دار شدم که بدونم!
مامان دست به کمر نیم دوری چرخید و بعد گفت:
_فردا میرم از مامای روستا میپرسم. نمیشه همینجوری بگذرونی که!
کمی مکث کردم و گفتم:
_شاید نخوام باشه.
مامان متعجب گفت:
_چی؟
با تردید گفتم:
_اون بچه به دنیا بیاد قطعا بختش مثل من سیاه میشه. پس بهتره که...
دیدم که مامان با حرفم خیره شد بهم. سکوت کرده بود.
در ادامه حرفم حرفایی که شاهین لحظه ی آخر گفته بود رو تکرار کردم.
و در انتها گفتم:
_من از اون خانواده خیری ندیدم. دلم نمیخواد بچه ای رو به دنیا بیارم که بخوان همون بلاهارو به سرش بیارن.
مامان که انگار مات شده بود بازم سکوت کرده بود. بعد چند ثانیه با صدای آرومی گفتم:
_مامان؟
مامان در حالیکه هنوز خیره بود بهم گفت:
_خودت چی؟ | 392 |
| 3 | به جای لایک برای شادی روح جان فدایان وطن و آرامش خانواده هاشون صلوات بفرستین. | 454 |
| 4 | #پارت_۳۵۵
♡دشمن های عاشق♡
شاهین چند ثانیه به چشمام خیره شد. بعد خیلی آروم گفت:
_اره بچه ی من!
نفسی از سر حرص کشیدم و گفتم:
_بچه ای که تا دیروز حرومزاده به ناف خودش می بستین و هرزه بودنو به ناف مادرش، الان شد بچه ی تو؟ اونم به زور آزمایش و فیلم دوربین که باعث شد روسیاهیش برای خودتون بمونه؟!
خیلی وقیحی جناب افشار.
منو برسون خونه مادرم بیشتر از این کفر منو در نیار!
شاهین نفس کلافه ای کشید و گفت:
_چرا من هر چی من سعی میکنم بهترش کنم تو بدترش میکنی سمیرا؟! متاسفم برای تمام اتفاقاتی که افتاده. بگو من چه غلطی بکنم که اوضاع درست بشه؟
این بار دیگه کنترلم رو از دست دادم با پرخاش و عصبانیت گفتم:
_چون روتون زیاده. هم تو هم اون پدرت! من نمیخوام اوضاع بینمون درست بشه. نفرت من به تو تا ابد تو دلم میمونه. چون من بهت میگم دار و ندارم رو به فحش کشیدی. منو تا سر حد مرگ با کمربندت سیاه و کبود کردی. بهم تجاوز کردی به بدترین روش! جوریکه که وسطش بیهوش شدم. بعد میخوای با یه معذرت خواهی ببخشمت! نه نمی بخشم. فهمیدی؟ ولم کن دست از سرم بردار.
با حرفایی که زدم غم رو تو چهره ش حس کردم. اما بازم اهمیت نداشت.
سرم رو به سمت پنجره چرخوندم. چند بار نفس عمیق کشیدم تا حالم بیاد سر جاش.
شنیدم که در ماشین باز شد. انگار از ماشین پیاده شده بود.
زیر چشمی به جلو نگاه کردم متوجه شدم شیرموز دستش رو به یه پسربچه ی کنار خیابون داده.
بعد سر به زیر اومد سمت ماشین و سوار شد.
وقتی به راه افتاد دیگه تا رسیدن به خونه ی مادرم هیچ حرفی نزد.
وقتی رسیدیم آروم درو باز کردم. خواستم پیاده شم که شروع کرد به حرف زدن.
یه هفته دیگه میام دنبالت. دنبال طلاق گرفتن و این برنامه ها نرو که طلاقت نمیدم.
به سمتش چرخیدم. نگاهش به صورتم بود. چند ثانیه مکث کرد و گفت:
_ازت یه خواهشی دارم. اونم اینه که مواظب بچه باشی. من خر بودم نفهمیدم کار اشتباه زیاد کردم. خریت منو پای اون ننویس. من اگه کاری کردم منو تنبیه و مجازات کن ولی اون بچه رو نه. من ده سال سرکوفت شنیدم. دوست داشتم با عشق ازت بچه دار بشم. نشد! حالا که به وجود اومده داغشو به دلم نذار. صدای ضربان قلبش هنوز تو گوشمه! ازت خواهش میکنم که بلایی به سرش نیاری.
بغضی که کرده بود مانع ی ادامه حرف زدنش شد. چند ثانیه به صورتش خیره شدم بی اینکه چیزی بگم از ماشین پیاده شدم.
نفس عمیقی از سر درد کشیدم. بعد آروم به سمت در حیاط رفتم. کلید رو از توی کیفم در آوردم. خواستم درو باز کنم که در خودش باز شد.
سر بلند کردم. سعید تو قاب در نمایان شد.
_یا خدا. آبجی تویی؟ خواب نیستم یعنی؟
لبخند کم جونی زدم و گفتم:
_اره منم. نه چرا خواب باشی؟
سعید قدمی اومد جلوتر و گفت:
_آبجی میدونی کی تا حالا به ما سر نزدی؟ همه ش به مامان میگفتم تو مارو فراموش کردی.
دستم رو به سمت سرش بردم. موهاش رو کمی بهم ریختم و گفتم:
_مگه میشه من شماهارو فراموش کنم؟
یه مدت کارام زیاد شده بود. نتونستم بهتون سر بزنم. حالا کجا داشتی میرفتی؟
سعید با لبخند موهاش رو مرتب کرد و گفت:
_نکن آبجی دو ساعت مرتبش کردم. دارم میرم ماست بگیرم. سارا ته چین درست کرده. خدا بخیر کنه البته.
صداشو آروم تر کرد و گفت:
_هنوزم یا کال میپزه یا شفته. ولی یه کمی دستپخش بهتر شده. بهش نگی من گفتما. روش زیاد میشه.
خنده ی آرومی کردم و گفتم:
_بیا برو روتو کم کن. کی خونه س؟
سعید لبخند کش داری زد و گفت:
_مامان و ساره خونه ن. باشه الان میام.
همین که از کنارش گذشتم تا بیام داخل و درو ببندم شنیدم که سعید گفت:
_عه همکارتم که اینجاست.
سر بلند کردم. دیدمکه شاهین دست راستش رو گذاشته پشت صندلی شاگرد و به ما نگاه میکنه. قبل از اینکه سعید بخواد حرفی بزنه اومدم داخل درو پشت سرم بستم.
آروم و پیوسته به سمت در هال حرکت کردم. انگار دیگه مثل قبل جون نداشتم. آروم کفشامو در آوردم و در هالو باز کردم.
شنیدم که ساره غر زنان گفت:
_سعید تو چرا نرفته برگشتی؟! نگو که مغازه بسته بود.
درو آروم بستم و گفتم:
_منم ساره. سعید رفته.
ساره با شنیدن صدام، جیغ آروم کشید و گفت:
_وای آبجی سمیرا تو اومدی. باورم نمیشه.
صداش از توی اتاق خواب میومد. هنوز جمله ش تمام نشده بود که در اتاق با شتاب باز شد.
لبخندی زدم و گفتم:
_اره منم.
ساره پرید تو بغلم و با صدای بلند گفت:
_آبجی خیلی دلم برات تنگ شده بود. مامااان ماااا مااان بیا آبجی سمیرا اومده.
با خنده کوبیدم به پشتش و گفتم:
_هیس آروم تر. کل محل رو خبردار کردی.
با حرفم ساره با شوق و ذوق گفت:
_بذاز بفهمن مهم نیست.
_اومدی مادر؟
مامان بود که از کنار در آشپزخونه به سمتم حرکت میکرد. صورتش نشون میداد هنوز نگرانمه. ساره آروم از تو بغلم بیرون رفت.
چرخیدم به سمت مامان و به سمتش حرکت کردم. بهتر بودم بگم پرواز کردم. همین که تو بغلش فرو رفتم اشکام سرازیر شد.
_اره اومدم. سلام مامان... | 462 |
| 5 | مثل بعضی ترانه ها که می توان بارها و بارها گوش داد. بعضی انسانها را می توان بارها و بارها دوست داشت. | 404 |
| 6 | ما روزهایی را گذراندیم که اگر کتاب شود آدمهای زیادی را به گریه می اندازد 🖤🕊 | 516 |
| 7 | به جای لایک برای شادی روح جان فدایان وطن و آرامش خانواده هاشون صلوات بفرستین. | 571 |
| 8 | #پارت_۳۵۴
♡دشمن های عاشق♡
همین که چرخیدم برم، حشمت از جاش بلند شد اومد سد راهم شد. با حرص گفت:
_تو نمیتونی نصفه نیمه بزنی زیر همه چیز!
ابرومو بالا دادم و خیره نگاهش کردم. انگار کفری شده بود اون همه نقشه کشید و ثمری نداشت براش! من از این حالش خوشحال بودم. چون دیگه نمیتونست بهم زور بگه. لب باز کردم جوابش رو بدم که صدای شاهین تو فضا پیچید.
_کاری به کارش نداشته باش.
حشمت عصبی چرخید سمت شاهین و گفت:
_هیچ معلوم هست چه خبره؟ کجا میخواد بره؟ من این همه اعصاب خوردی و دردسر نکشیدم که آخرش برسم سر خونه ی اولم.
شاهین اخم کرد رو به پدرش گفت:
_مگه من به تو گفتم بشین نقشه بکش؟ اونی که دست به یکی کردی تو زرد از آب در اومد. از این به بعد حق نداری سر سوزنی تو کار کسی دخالت کنی. دخالت کردن تو مساویه با بدبخت کردن آدما!
حشمت با حرف شاهین حسابی عصبی شد. چنان اخم غلیظی کرد که حس کردم در حال انفجاره. شاهین اما به پدرش مجال نداد. رو به سمت من کرد وگفت:
_بریم.
نفس عمیقی کشیدم. بعد دور زدن حشمت از کنارش گذشتم. شنیدم که حشمت با صدای رسایی گفت:
_حواست باشه بلایی سر اون بچه نیاد. وگرنه میشم بدتر از اون چیزی که تو این مدت شناختی.
تو دلم به حرفش پوزخندی زدم. یاد حرف بهنوش خانوم افتادم که میگفت زمان بده جبران کنیم. از نظر من آدما چه یه روز چه هزاران سال اون چیزی رو نشون میدن که توی ذاتشونه! از در خونه که خارج شدیم شاهین در جلوی ماشین رو برام باز کرد. نگاهی از سر تعجب بهش کردم. بازم داشت ادای آدمای مهربون رو در می آورد.
به خودم قول دادم این بار دیگه خام رفتاراش نشم.
بی اهمیت به کاری که کرد سوار ماشین شدم. خیره شدم به فضای جلوم. شاهین آروم درو بست و بعد از دور زدن ماشین پشت فرمون نشست.
بر خلاف همیشه این بار با احتیاط رانندگی میکرد. از اینکه آدمایی که یه روزی در حقم اون همه ظلم کردن و بعد روشن شدن ماجرا صدو هشتاد درجه تغییر رفتار میدادن بیزار بودم.
سرم رو تکیه دادم به صندلی و به شیشه ی سمت خودم خیره شدم. خودم رو با دیدن درختا و مغازه های کنار خیابون سرگرم کردم.
کمی که گذشت شاهین پرسید:
_گرمته؟ کولر روشن کنم؟
بدون اینکه سرم رو به طرفش بچرخونم گفتم:
_نه خوبه.
سرعتش رو کمتر کرد و گفت:
_چرا به من نگاه نمیکنی؟ میخوای جبران کنی؟
پوف آرومی کردم و چرخیدم به سمتش. به با لحن تمسخر آمیزی گفتم:
_نه نفرمایید. اون همه ظلم رو مگه میشه من یه تنه جبران کنم؟ بخوامم نمیتونم مثل شماها باشم.
شاهین نگاه از جاده گرفت. عمیق و معنادار نگاهم کرد. بعد اینکه دنده رو عوض کرد به جلو نگاه کرد. این بار آروم تر از قبل پرسید:
_چیکار کنم دلت آروم بگیره؟ بگو نامردم اگه انجام ندم.
خیلی سریع در جوابش گفتم:
_طلاقم بده. بعدشم دست از سرمون بردارین.
با حرفم انگار که خلقش تنگ شده باشه با حرص گفت:
_من طلاقت نمیدم. این پنبه رو از گوشت در بیار. من منظورم برای بهتر شدن رابطه مون بود نه تموم شدنش.
دیگه حوصله ی بحث و کل کل نداشتم. ترجیح دادم سکوت کنم. دوباره به همون موضعی که داشتم برگشتم. به نظرم تکرار کردن حرف ها فایده ای نداشت.
حدود پنج دقیقه ای که رفت سرعتش رو کم کرد. کنار جاده پارک کرد. با تعجب به دور و اطراف نگاه کردم. نزدیک خروجی شهر بودیم. بدون اینکه چیزی بگم منتظر شدم تا خودش به حرف بیاد.
بر خلاف تصورم شاهینم چیزی نگفت. از ماشین پیاده شد. فضولیم نمیذاشت بی تفاوت باشم. چرخیدم به سمتش. دیدم که به سمت طرف مقابل خیابون میره. به اون طرف خط که رسید وارد آبمیوه فروشی شد.
پوفی کردم و چشم ازش برداشتم. چاره ای نداشتم باید به سازش میرقصیدم تا منو برسونه خونه ی خودمون.
بعد چند دقیقه در ماشین باز شد. شاهین سوار ماشین شد. منتظر بودم حرکت کنه که این بار لیوان بلندی رو جلوم گرفت. خیره شدم به لیوان. محتویاتش مثل شیرموز بود.
با حالت سوالی بهش نگاه کردم که لب باز کرد و گفت:
_برات شیرموز گرفتم. بخور هم خنک میشی هم برات خوبه.
اصلا نمیتونستم با این مهربونیاش کنار بیام. بی اینکه بهش مجال بدم گفتم:
_نمیخورم.
شاهین که همچنان خیره بود به صورتم گفت:
_لج نکن با من سمیرا. من هر غلطی کردم ازت معذرت خواستم بازم معذرت میخوام. انقدر کینه ای نباش. هم خودت اذیت میشی هم...
به اینجای حرفش که رسید حرفش رو تاتمام گذاشت. خیلی جدی و محکم گفتم:
_کلا عادت دارین آدمو مجبور کنین هر حرفو چندین بار تکرار کنم نه؟ میگم نمیخوام. نه اینی که الان خریدیو و نه هیچ چیز دیگه ای رو! کینه؟ اتفاقا اصلا کینه ای و اهل انتقام نیستم. فقط عادت دارم آدمایی که از چشمم میوفتن رو از زندگیم حذف کنم.
حرفم کاملا عصبیش کرد. با حالتی که مشخص بود درمونده شده با صدای بلند گفت:
_من دلم نمیخواد تو حذفم کنی. اصلا نمیتونی حذفم کنی. بچه ی من تو شکمته. ما بهم وصلیم.
با حرفش با پوزخند نگاهش کردم و گفتم:
_ها ها ها. بچه ی تو؟ | 529 |
| 9 | به جای لایک برای شادی روح جان فدایان وطن و آرامش خانواده هاشون صلوات بفرستین. | 683 |
| 10 | #پارت_۳۵۳
♡دشمن های عاشق♡
با نفرت نگاهش کردم و گفتم:
_نه دیگه نشد. تو یه چیزایی رو یادت رفته پسر خوشگله! بذار من دوباره برات یادآوریش کنم.
اون شب که اومدی سراغم بهم گفتی تو خیلی لجنی، خیلی کثافتی. تو یه حرومزاده ی کثیفی که بستنت به ریش من. تو یه هرزه ی تمام عیاری! بهم گفتی جند&ه م. مار هفت خط و خالم. گفتی زنیکه نجس. شما خاندانتون نجسه. گفتی از اون پدر قمار بازت همچین دختری بعید نیست! اینارو یادت میاد؟ بهم گفتی هفته ای چند بار با یاسر میخوابم؟ گفتی آوا سگش شرف داره به من. بهم گفتی بابا پفیوزت از بابام پول قرض کرد و نداد. بهم میگفتی شغلمون دزدیه.
یادت نمیاد؟ عیب نداره ولی عوضش من همه رو یادمه. تمام اون ضربه هایی که با کمربندت بهم زدی. همه ی اون دردایی که کشیدم یادمه. اینکه اونجوری وحشیانه بهم تجاوز کردی لحظه ای از جلو چشمام کنار نمیره.تازه اینا فقط مال اون شبه که مست بودی مثلا. شکنجه های روزای بعدش بماند که تو هوشیاریت کردی. چه جوری روت میشه جلوم وایسی این همه مزخرف سر هم کنی؟ من الان نسبت تو فقط یه حس دارم اونم فقط تنفره. وقتی میبینمت حالم بهم میخوره. تو فقط ادعا داشتی تو عمل صفر بودی. حالا برو کنار. دیگه هم مزاحمم نشو.
نمیدونم کی اشکام سرازیر شده بود. با دست رد اشکهارو پاک کردم. شاهین تمام مدت با ناراحتی نگاهم میکرد. خواستم از کنج دیوار برم کنار که با چسبوندن دستش به دیوار مانعم شد.
سوالی نگاهش کردم که با نگاه ملتمس آروم گفت:
_به چی قسم بخورم که بهت ثابت بشه من از اون شب لعنتی هیچی یادم نمیاد. حتی یه ثانیه ش. اتفاقای بعدش همکه برات توضیح دادم. تحت تاثیر حرفهای بقیه قرار گرفتم. فکر نمیکردم این همه آدم بهم دروغ بگن.
پوزخندی زدم و گفتم:
_تو حتی در حد مادرتم نبودی! با اینکه بهم اطمینان صد در صد نداشت اما بازم انسانیت به خرج داد. تو چیکار کردی؟ منو تو اون اتاق حبس کردی. به ملیحه دستور دادی بیاد هر چی تو یخچال و کابینت ها هست برداره ببره. حتی یه بار به خودت نگفتی اینی که دارم این همه بهش ظلم میکنم کیه! اگه فیلم اون همسایه نبود شیوا تا ابد به دروغاش ادامه میداد. آوا بازم با اون آدما همکاری میکرد و بر علیه م نقشه میکشید. به احتمال صد درصد تو شکنجه هات بیشتر و بیشتر میشد. پس نتیجه میگیریم الکی خودتو خسته نکن. این رابطه تمام شده س.
کار من دیگه اینجا تمام شده. میرم خونه مادرم. منتظر احضاریه طلاق باش.
جمله م که تمام شد شاهین با بغض و دلخوری گفت:
_طلاق؟ من طلاقت نمیدم. میدونی چقدر دلم برات تنگ شده؟ برای بغل کردنت، بوسیدنت، حرف زدنت ، خندیدنت. دلم برای تموم کارایی که باهم میکردیم تنگ شده.
دیدم که چشماش پر اشک شده اما این تغییر احساساتش ذره ای در من تاثیر نداشت! انگار یه چیزی در من فرو ریخته بود که با این حرف ها درست نمیشد.
_میشه بذاری بغلت کنم؟
اخم کردم. با نفرت نگاهش کردم و گفتم:
_اصلا و ابدا! این خواسته ت رو به گور میبری! این هندی بازی هاتو ببر با آوا.
خواستم از سمتی که دستش نبود خودمو خلاص کنم که دوباره با همون حالش گفت:
_خواهش میکنم. لطفا!
بی توجه به حرفش از کنارش گذشتم.
همین که رسیدم به در دوباره صداش به گوشم رسید.
_سمیرا؟
با صدای خالی از احساس گفتم:
_بله؟
با همون چشمای اشکیش اومد جلو و گفت:
_کجا میری؟
نفس کوتاهی کشیدم و گفتم:
_میرم خونه ی مادرم.
با دست اشکاش رو پاک کرد و گفت:
_بایست جلو در. خودم میرسونمت.
خواستم مخالفت کنم که در ادامه گفت:
_اگه مخالفت کنی اجازه نداری بری.
پوفی کردم و از اتاق زدم بیرون.
نگاهم رو به سمت نشیمن دادم. حشمت کنار بهنوش خانوم نشسته بود مشغول حرف زدن بود.
انگار حرف هایی که میزد خوب نبود! چون صورتش عصبی به نظر میرسید.
گلویی صاف کردم تا متوجه ی حضورم بشن.
وقتی هر دوشون منو دیدن به سمتشون حرکت کردم.
کنار بهنوش خانوم ایستادم و گفتم:
_خب دیگه هر اومدنی یه رفتنی داره. من دیگه از اینجا میرم. ممنونم که در حقم مادری کردین. مثل بقیه ظالم نبودین.
هر کجا بحثش پیش بیاد قطعا حساب شما و حیدربابا رو جدا میکنم. بابت تمام لطف هاتون ممنون.
همین که حرفم تمام شد حشمت از جاش بلند شد و گفت:
_کجا؟ ما باهم قرار داد داریم. تو حامله ای نمیتونی اینجارو ترک کنی.
با حرفایی که از حشمت میشنیدم حرصم در می اومد. اما ترجیح دادم جوابشو ندم. چون هرچیزی که میگفتم تکرار مکررات بود.
بهنوش خانوم غمگین خیره شد به صورتم. بعد چند ثانیه با حالی گرفته گفت:
_ببخشید که خیری ندیدی تو این خونه و با کوله باری از خاطرات تلخ داری میری. اما کاش یه فرصت دیگه به ما میدادی. شاید میتونستیم کمی اوضاع رو سر و سامون بدیم.
به سمتش خم شدم صورتش رو بوسیدم. بعد کمرم رو صاف کردم و گفتم:
_زمان به اندازه ی کافی برای همه بود. همونطور که شما ذات خوب خودتونو نشون دادین بقیه هم از درونیات خودشون به نمایش گذاشتن. با اجازه خدانگهدار. | 671 |
| 11 | خدایا یه کاری کن،
همه با هم بخندیم.
همه با هم بخریم.
همه با هم نو بپوشیم، با هم بگردیم، با هم پیشرفت کنیم.
کسی حسرت نخوره، غصه نخوره که چرا نداره و نتونست.
خدایا یه حال خوب برای همهمون...
حال مردم کشورم خوب نیست دلشون شاد کن 🙏 | 527 |
| 12 | •
جهان انعکاس باورهای توست😇
جهان شما بر اساس باورهایتان شکل میگیرد، باورها افکاری هستند که بارها و بارها تکرار شده و در ضمیر ناخودآگاه شما ثبت شده و به یقین تبدیل شده اند.
اگر باور داری کار پیدا کردن سخت است جهان به تو ثابت میکند کار پیدا کردن سخت است.
اگر باور داری هر روز فرصت ثروتمند شدن بیشتری بدست می آوری جهان به تو ثابت میکند که هر روز راههای زیادی برای ثروتمند شدن ایجاد میشود.
اگر باور داشته باشی که زندگی سخت است جهان به تو ثابت میکند که زندگی واقعا سخت است.
بنابراین جهان انعکاس باورهای ماست و چیزهایی را در دایره تجربیاتمان قرار میدهد که ما آنها را باور داریم. | 606 |
| 13 | به جای لایک برای شادی روح جان فدایان وطن و آرامش خانواده هاشون صلوات بفرستین. | 541 |
| 14 | #پارت_۳۵۲
♡دشمن های عاشق♡
وارد اتاق که شدم دیدم شیوا به حالت جنینی تو خودش مچاله شده. اول فکر کردم شاید خوابش برده ولی وقتی کمی جلوتر رفتم متوجه شدم داره گریه میکنه. کنار تخت ایستادم و رو بهش گفتم:
_گریه کردن هیچ اشتباهی رو جبران نمیکنه. پاشو برو اتاقت دوش بگیر. لباساتو عوض کن.
شیوا کمی مکث کرد بعد با درد گفت:
_من الان دلم میخواد بمیرم. دیگه هیچ کس دوستم نداره حتی مامانم.
نفس عمیقی کشیدم و کنارش روی لبه ی تخت نشستم. به صورت کبود شده ش نگاهی کردم و گفتم:
_از روز اولی که عکسشو بهم نشون دادی بهت هشدار دادم این پسر آدم درستی نیست. بعدش بارها بهت تذکر دادم گفتم خیلی مراقب باش. چیشد که فکر کردی آوا خوبت رو میخواد نمیدونم. اما اگه تا ابد هم اینجا بشینی و گریه کنی زمان به عقب بر نمیگرده. داداشت حتما حساب اون پسره رو میذاره کف دستش. بلند شو مادرت گناه داره.
تا اسم مادرش رو آوردم گریه ش شدت بیشتری گرفت.
دست انداختم زیر بازوش و بلندش کردم. کمک کردم از تخت بیاد پایین.
شیوا رو تا پایین پله ها بردم بعد رو به ملیحه کردم و گفتم:
_ملیحه کمک میدی شیوارو ببری بالا؟
ملیحه که پکر و حیرون تو آشپزخونه مشغول شستن ظرف ها بود سریع گفت:
_اره جان. صبر کن دستمو آب بکشم اومدم.
بعد چند ثانیه ملیحه به سمت جایی که ما ایستاده بودیم اومد. از شیوا جدا شدم و جام رو با ملیحه عوض کردم. اونا که به سمت بالا رفتن، من به سمت اولین مبل رفتم و روش نشستم.
بهنوش خانوم از سرویس که خارج شد به سمت شایان رفت، کنارش نشست.
شروع کرد با شایان صحبت کردن. نگاهم به صورت بهنوش خانوم بود. خیلی سعی میکرد خودش رو شاد نشون بده. با خودم فکر کردم چقدر کاری که الان داره انجام میده سخته!
سرم رو تکیه دادم به مبل و خیره شدم به سقف. خسته شدم بودم. دلم دیگه به اینجا موندن رضا نمیداد. دلم میخواست هر چه زودتر تکلیفم مشخص بشه و برگردم پیش خانواده ی خودم.
تو همون حالتی که نشسته بودم چشمام رو گذاشتم روی هم تا کمی اعصابم آروم بگیره. اما نمیدونم که چیشد چشمام گرم شد و به خواب رفتم.
تو عالم خواب بودم که با تکون دست و صدای کسی آروم لای پلکمو باز کردم.
_سمیرا؟ چرا اینجوری نشسته خوابیدی؟ پاشو ببرمت خونه ی خودمون.
شاهین بود که خم شده بود تو صورتم. چند ثانیه ای گیج و منگ بهش خیره شدم. چی گفته بود؟ حس کردم شاید اشتباه شنیدم.
آروم تکیه از مبل برداشتم و کمی جا به جا شدم تو جام. بعد با تعجب گفتم:
_خونه ی خودمون؟ کدوم خونه؟
شاهین آروم کنارم روی مبل نشست. جوریکه نیمرخش به سمت من بود. نگاهی به صورتم کرد و گفت:
_اره همون که میخواستم ببرمت اونجا. این اتفاقا افتاد نشد که بریم.
با حرفش ابروهام بالا پرید. اخم کردم و گفتم:
_چرا من باید بیام اونجا؟ رو سرم شاخ میبینی یا شایدم گوشام مخملیه و خودم خبر ندارم.
شاهین دلخور از حرفم، کمی مکث کرد. بعد نفس کوتاهی کشید و گفت:
_خودت دیدی و شنیدی کیا چیکار کردن تا رابطه ی مارو خراب کنن. نمیگم مقصر نبودم. منم به اندازه خودم مقصرم. ولی انقدر سرسخت نباش. غلط کردم ببخشید. بهم فرصت بده درستش میکنم.
حرفش اونقدر برام غیر قابل درک بود که فقط تونستم پوزخند بزنم. نفسم رو کلافه فوت کردم و گفتم:
_همین؟ غلط کردم ببخشید؟ تو با خودت چی فکر کردی؟ فکر کردی من اونقدر خرم که با طناب پوسیده ی تو دوباره برم تو چاه؟ نه همچین خبرایی نیست. تو برای من تمام شدی. هم خودت و هم این نطفه ی حرومی که تو دلمه. اگه اینجا موندم صرفا به خاطر اصرار مادرت بود. هوا برت نداره که خبریه.
برنامه ی من همونیه که گفتم. طلاق و انداختن این بچه. پول پدرتم گفتم چه جوری پسش میدم.
با هر جمله ای که میگفتم میدیدم که چهره ش درهم و پر از اخم میشه. اما مگه اهمیت داشت؟ مگه اون تو تموم اون مدتی که بهم ظلم میکرد اهمیت میداد؟ اینجا موندنم دیگه فایده نداشت باید خودم میرفتم خونه ی مادرم.
لباسم رو مرتب کردم و از جام بلند شدم. به سمت در هال حرکت کردم. هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودم که دستم اسیر دستای شاهین شد. با اخم بهش خیره شدم و با تشر گفتم:
_ولم کن.
شاهین بی توجه به حرفم منو به سمت اتاق مهمون کشید.
مثل بچه ای بی اختیار دنبالش کشیده میشدم. وقتی وارد اتاق شدیم. درو پشت سرش بست. منو به چسبوند به دیوار و خودش اومد درست رو به روم قرار گرفت. با چشمای دلخورش زل زد به چشمام و گفت:
_من خر بودم نفهمیدم این همه آدم برام نقشه کشیدن. تو عاقل باش لجبازی نکن. خودتو بذار جای من. یهو از سفر اومدم تو و مادرت اون همه حرف بارم کردین که حتی یه ثانیه ش رو یادم نمی اومد. همه ی شواهد بر علیه ت بود. تو تمام مدت به خودم گفتم ممکنه کار خودم باشه. سمیرا خیانت کار نیست. بهم دروغ نمیگه! اما وقتی اون روز یاسر اومد گفت که باهات بوده و برای صحت حرفش گفت رو سینه و شکمت خال داری دیگه کم آوردم.تو میدونی به من چی گذشت تو این مدت؟به جنون رسیدم. | 629 |
| 15 | امشب شب و فرداشب، چهلم چهل هزار هموطنه. امشب کلی مادر داغش تازه میشه. کلی پدر و خواهر و بردار به عزای عزیزانشون نشستن. تا میتونین برای آرامش بازماندگان صلوات بفرستین. ان شالله مرحمی باشه بر روی غم بزرگشون... | 597 |
| 16 | #پارت_۳۵۱
♡دشمن های عاشق♡
اخم کردم. با عجله خودم رو عقب کشیدم. شاهین که همچنان خیره نگاهم میکرد گفت:
_مواظب باش نزدیک بود بیوفتی.
بی اهمیت به حرفش از کنارش گذشتم. به سمت بهنوش خانوم که روی مبل نشسته بود و مثل ابر بهار اشک میریخت رفتم.
آروم گفتم:
_این همه گریه میکنین حالتون بد میشه. شایان تا الانشم متوجه شده اوضاع خوب نیست. روحیه ش از دست رفته. برای شایانم شده خودتونو کنترل کنین.
بهنوش خانوم با بغض نگاهم کرد و بعد با صدایی که توش حسرت موج میزد گفت:
_اصلا فکرشم نمیکردم شیوا همچین بلایی به سر خودش بیاره. بدتر از اون نمیدونستم آوا تا این حد کینه و دشمنی به خرج بده بخواد شیوا رو بدبخت بکنه. دختره ی نمک به حروم هم پولشو گرفته هم زندگیمونو نابود کرده! حالا نمیدونم برای کی گریه کنم. برای شاهین که اینجوری زندگیش نابود شد، برای شایان که با اون وضعش گرفتار این جریانا شده یا برای شیوای بی عقل که به حرف آوا گوش کرد و اینجوری زندگیش رو سوزونده! حشمت من به تو چی بگم که ما رو به تباهی رسوندی!
حرفش که تموم شد دوباره با صدای بلند زد زیر گریه. طوری صداش بلند بود که حشمت و شاهین به سمت بهنوش خانوم اومدن.
حشمت با ناراحتی به زنش نگاه کرد و گفت:
_بس کن بهنوش. فکر کن این دخترو نداشتی!
بهنوش خانوم عصبی و کفری به سمت حشمت چرخید و گفت:
_کاش تو رو نداشتم! تمام رنج و بدبختی من از گور تو بلند میشه.
تحویل گرفتی؟ هی گفتم آوا به درد شاهین نمیخوره پاتو تو یه کفش کردی که آوا بردارزادمه هم خونمه. می گفتی کارایی که غریبه ها میکنن همخون نمیکنه. دیدی چی به سرمون آورد؟ حالا هی برو ماشین به نامش بزن. اصلا هر چی داری و نداری رو به نام تحفه ی صمد بزن.
حشمت اخم کرد و گفت:
_من آدمیم که هر کسی هر کاری دلش خواست بکنه و بی جواب بمونه؟
یهو بهنوش خانوم جیغ کشید و گفت:
_بسه بسه بسه حشمت. تو زندگی برام نذاشتی. جوابت بخوره تو فرق سر من! این دختره رو بفرست بره دیگه چشم دیدنش رو ندارم.
آروم از جام بلند شدم به سمت آشپزخونه رفتم یه لیوان رو پر از آب کردم و به سمت بهنوش خانوم برگشتم.
_اینو بخورین. انقدر حرص نخورین.
بهنوش خانوم با چشمای گریون به من خیره شد و گفت:
_من با اون بچه که زندگیشو آتیش زده چیکار کنم که دلم آروم بگیره؟ مردن برام واجبه.
واقعا درمونده بودم از دلداری دادن بهنوش خانوم. آروم کنارش نشستم و سکوت کردم.
شاهین عصبی و غمگین اومد جلو. پایین پای مادرش نشست. دستشو گذاشت روی پاش و گفت:
_انقدر خودخوری نکن. من درستش میکنم.
بهنوش خانوم با دلخوری به شاهین نگاه کرد و گفت:
_تو زندگی خودتو نتونستی نگه داری. خام حرفای اینا شدی گند زدی تو رابطه تون. این بچه ای که این همه سرش جار و جنجال شد به جای اینکه تو آرامش رشد کنه تو بدترین شرایط و تنش ها قرار گرفته. چی درست میشه؟ هیچی درست نمیشه.
شاهین غمگین نگاهش رو به چشمای من داد. خیلی سریع رومو ازش برگردوندم. از گوشه چشم دیدم که از جاش بلند شد با حرص به پدرش نگاه کرد و گفت:
_من از کجا میدونستم پدرم تا این حد حقیر شده که پشت سرم نقشه میکشه. یا اون آوای بی شرف و حرومزاده رو از کجا باید میدونستم که نقشه ی به این کثیفی کشیده؟ احمقِ لجن اونقدر پست و رذل بوده که میره خال های تن سمیرا رو به اون پسره ی بیشرف یاسر میگه!
از کجا میدونستم که خواهرم افتاده پی هرزگی و داره اراجیف میبافه؟ یا حمید دیوث به آوا دارو بده به خوردم بده. اون حامد عوضی هم پا به پای آوا کمکش کنه.
من اینارو تو خوابمم نمی دیدم. واقعا این حجم حرومزادگی تو خوابمم نمیدیدم. بعد تو میگی زندگیتو خراب کردی مامان؟
آدم اینارو کنار خودش داشته باشه میتونه زندگی درست کنه؟
بهنوش خانوم با قسمت پایانی حرف شاهین کوبید روی پاش و گفت:
_عه وای خاک بر سرم. حمید و حامد و حانیه م از ماجرا خبر دارن؟ حتما آوا از کار شیوا به اونام گفته. دیگه شرف نموند برامون.
هنوز جمله ش تمام نشده بود که با نفرت به حشمت نگاه کرد و گفت:
_خدا لعنتت کنه حشمت. که همون موقع که در خواست طلاق دادم تا تهش میرفتم و پشیمون نمیشدم!
حشمت نفس کش داری کشید و از جاش بلند شد به سمت اتاق کارش رفت! شاهین هم چند ثانیه مکث کرد. بعد به سمت در خروجی هال حرکت کرد.
حالا فقط من و بهنوش خانوم مونده بودیم.
چند دقیقه سکوت کردم تا کمی آروم تر بشه. کنارش نشسته بودم که در هال باز شد ملیحه به همراه شایان وارد خونه شد.
نگاه شایان که به مادرش افتاد بغض کرد.
آروم رو به بهنوش خانوم گفتم:
_شایان داره نگاهتون میکنه. لطفا اونو دیگه بیشتر از این اذیت نکنیم.
بهنوش خانوم سرش رو به نشونه ی حرفم تکون داد. بعد آروم از جاش بلند شد. با دست اشکاش رو پاک کرد. رو به ملیحه گفت:
_شایان رو ببر جلوی تلویزیون. کارتون مورد علاقه ش رو بذار. من صورتم رو بشورم میام.
بهنوش خانوم که به سمت سرویس رفت به سمت اتاق مهمون رفتم تا به شیوا سر بزنم. | 709 |
| 17 | به جای لایک یه صلوات برای شهدای وطن بفرستین🖤 | 759 |
| 18 | #پارت_۳۵۰
♡دشمن های عاشق♡
_به جون مامان بهنوش راست میگم اینبار. اون شب که بردیا اومده بود آوا اومد بالا مارو دید بعد اون مجبورم کرد هر چی که اون بهم میگه رو تکرار کنم. تمام حرفهایی که راجع به سمیرا زدم رو آوا بهم گفت. من اصلا اون شب هیچ کسو ندیدم. اون عکس یاسرو نشونم داد. تهدیدم کرده بود که اگه نگم لوم میده.
هم شاهین هم حشمت در حد انفجار عصبی شده بودن. شاهین با چشمای سرخ شده از خشم رو به شیوا گفت:
_فرض کن تموم مزخرفاتت رو باور کردم. چرا گوه کاریتو تکرار کردی؟
شیوا با صدای بلند زد زیر گریه. چند دقیقه ای رو نفس نفس زنان گریه کرد. تا اینکه شاهین با مشت کوبید به بازوش و با حرص گفت:
_زود باش حرف بزن و گرنه همینجا میشه مزارت.
شیوا بریده بریده هوا رو به ریه ش برد و بعد چند ثانیه گفت:
_از اون روز به بعد بردیا هی پیام میداد مجبورم کرد باهاش ادامه بدم. هی میگفت میام تو محل آبروتو میبرم. به همه میگم دختر نیستی. من میدونستم مامان اجازه نمیده به آوا میگفتم. اون به مامان میگفت ما باهم میرفتیم بیرون. البته دو بار این مدلی شد بار سوم که داشتم به آوا میگفتم سمیرا حرفامونو شنید. با آوا دعوا کرد. به مامان یه چیزایی گفت اونم دیگه اجازه نداد.
شاهین چند بار از سر حرص نفس عمیق کشید و بعد دوباره رو به شیوا گفت:
_مگه نگفتی اون بی ناموس تهدیدت میکنه پس چطور قانع شد دیگه نری بیرون.
شیوا با دست زخمیش موهای روی صورت رو کنار زد و با درد گفت:
_بهش گفتم خانواده م فهمیدن چه بلایی به سرم آوردی. دیگه برام مهم نیست چه غلطی میکنی. اونم وقتی دید من جدیم باورش شد. منو از همه جا بلاک کرد دیگه پی من نیومد.
حشمت با خشم و حرص به سمت شیوا رفت با لگد محکمی کوبید به شکمش. شیوا از درد فریاد بلند کشید. حشمت از سر درموندگی نالید.
_از امروز دیگه دختر من نیستی. پاشو جور و پلاستو جمع کن هر قبرستونی که میخوای برو.
با اینکه به شدت از دست حرف های شیوا رنجور شده بودم اما توان دیدن اون رو تو این وضع نداشتم. کمی جلوتر رفتم و رو به حشمت گفتم:
_چیه درد داره؟ نقشه کشیدی با عروست منو بی آبرو کنین. خدا نذاشت بی جواب بمونی ظلمت رو همون شب به خودت برگردوند. چیشد الان بد شد؟ ننگ و بی آبرویی واسه غریبه ها خوبه؟ من که یتیم بودم کسی نبود حقمو از شما دو تا ظالم بگیره. حالا که به خودتون رسید به جای اینکه برین حال اون بی شرف رو جا بیارین که یه بچه ی سیزده ساله رو طعمه کرده، زرتی میگی دختر من نیستی؟ تو که پدر بودن رو بلد نبودی مجبور بودی بچه دار بشی؟
با حرفم حشمت با خشم و شرمندگی نگاهم میکرد. کمی که گذشت گفت:
_همین مونده بود تو سرزنشم بکنی! الان خوشحالی؟ دلت خنک شد نه؟
به سمت شیوا رفتم خم شدم روی زمین. دست گذاشتم زیر بازوش و بعد همزمان رو به حشمت گفتم:
_هر بلایی به سر تو، پسرت و عروست بیاد خوشحالم میکنه. اما بقیه نه. درسته شیوا کم در حقم دشمنی نکرده اما چون یه بچه س و به فهم نرسیده از اینکه این بلا به سرش اومده خوشحال که نشدم هیچ، ناراحتم شدم.
با قسمت اول حرفم حس کردم شاهین ناراحت شد اما اهمیت نداشت. شیوا رو به سختی بلند کردم. شیوا با درد و اخ با من همراه شد.
شاهین اومد جلو و گفت:
_کجا میبریش؟
با اخم گفتم:
_هر کجا که شما دوتا نباشین. اولدورم بولدرمتون نباشه. نشنیدی دکتر چی گفت؟ باید آزمایش بده.
شاهین اومد جلو تر و گفت:
_بذار همینجا بمونه.
با حرفش در لحظه ایستادم. حشمت نگاه پر نفرتی به شیوا کرد و از اتاق زد بیرون.
شاهین درست رو به رومون ایستاد و رو به شیوا گفت:
_آدرس و شماره ی اون بی ناموس رو بهم بده.
شیوا که از شدت گریه چشماش پف کرد بود. به سختی ایستاد و گفت:
_باید روی کاغذ بنویسم. شماره رو حفظ نیستم. گوشیمم پیشم نیست.
شاهین سرش رو تکون داد و از اتاق زد بیرون.
شیوا رو به سمت تخت بردم. کمک کردم تا روش بشینه.
کمرم رو که صاف کردم شیوا با گریه گفت:
_تو که از من بدت میاد چرا کمکم میکنی؟
نفس کوتاهی کشیدم و گفتم:
_خودت میدونی که من به تو بدی نکردم. اما جای اینکه بیای با من یا مادرت مشورت کنی رفتی با آوا مشورت کردی. با اینکه میدونستی آوا چه جور آدمیه. با حرف های تو من بارها از داداشت کتک خوردم. اینکه الان کمکت میکنم دلیلش این نیست که بخشیدمت. دلیلش ذات خودمه. هر کس دیگه ای جای تو بود کمکش میکردم.
شیوا که بغض کرده بود شروع به اشک ریختن کرد. بعد گفت:
_کاش به حرف هات گوش میکردم و گول بردیارو نمیخوردم. من نمیدونستم اون چه آدم پلیدیه. فکر میکردم دوستم داره.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_الان گریه فایده نداره. باید ببینیم چیکار میشه کرد.
آروم از اتاق زدم بیرون. همین که چرخیدم سمت آشپزخونه با سر رفتم تو سینه ی کسی. اونقدر که بی هوا این اتفاق افتاده بود که تعادلمو از دست دادم. داشتم سعی میکردم نیوفتم که تو بغل کسی فرو رفتم.
سر بلند کردم شاهین بود که نگران نگاهم میکرد.... | 826 |
| 19 | به جای لایک یه صلوات برای شهدای وطن بفرستین🖤 | 701 |
| 20 | #پارت_۳۴۹
♡دشمن های عاشق♡
پوفی کردم و به سمت یکی از مبل ها رفتم. همین که نشستم شاهین به آیفون رسید.
بعد اینکه گوشی رو برداشت و جواب داد، چرخید به سمت پدر و مادرش گفت:
_دکتره اومد.
تکیه دادم به مبل و منتظر پخش بقیه نمایش شدم. بهنوش خانوم شایان رو به ملیحه سپرد و خودش رو به هال رسوند.
شاهین نفس عمیقی کشید و به سمت در اتاق مهمان رفت. درش رو باز و داخل شد.
چند ثانیه که گذشت دکتر وارد خونه شد.
بهنوش خانوم به سمت دکتر رفت و حرفهایی آروم در گوشش گفت.
دکتر به علامت تایید سرش رو تکون داد و گفت:
_باشه الان کجاست؟
بهنوش خانوم آروم با دست به سمت اتاق اشاره کرد. دکتر که به سمت اتاق حرکت کرد، بهنوش خانوم با استرس روی مبل نشست. حشمت تو تمام این مدت انگار شوک شده بود! شاهین با صورت اخم آلود از اتاق زد بیرون و کنار در اتاق ایستاد.
هر سه نفرشون دل تو دلشون نبود. ده دقیقه ای به همین منوال گذشت. تا اینکه در اتاق باز شد و دکتر از اتاق زد بیرون.
این بار دیگه حشمت هم از جاش بلند شد. دکتر کمی صبر کرد و گفت:
_متاسفانه باید بگم ایشون بکارتشون کاملا از بین رفته. این مسئله هم با یک بار رابطه به وجود نمیاد احتمالا بیشتر از دوبار رابطه داشتن. به نظرم باید زیر نظر پزشک باشن. آزمایش بارداری هم بدن چون سنشون کمه ممکنه شرایط پیشگیری رو رعایت نکرده باشن و ناخواسته باردار بشن.
اگه کار دیگه ای ندارین من رفع زحمت کنم.
با حرف دکتر انگار هم شاهین و هم پدر و مادرش مسخ شدن. دکتر که شرایط رو اینجوری دید آروم خداحافظی کرد و از خونه خارج شد.
بهنوش خانوم با دو دستش به سرش کوبید شروع به گریه کردن با صدای بلند کرد.
_وای شیوا تو خاک به سرمون کردی! رسوای عالممون کردی! وای خدا کاش بمیرم. من تحمل این ننگ رو ندارم.
هی جمله ها رو پشت سر هم میگفت و تو سر خودش میزد. حشمت بالاخره به خودش اومد با خشم به سمت اتاق رفت. شاهین هم نگاه گذرایی بهم کرد و بعد پشت سر پدرش وارد اتاق شد.
از جام بلند شدم به سمت بهنوش خانوم رفتم. حال و اوضاعش خیلی بد بود. آروم دستش رو کشیدم و به سمت مبل بردمش.
_وای سمیرا دیدی چه به روزم اومد؟ دکتره میگه دخترت چند بار این کارو کرده. خاک تو سر من بکنن که دختر سیزده سالم خراب و هرزه شده.
نفس کوتاهی کشیدم و به سمت میز عسلی که روش دستمال کاغذی بود رفتم. چند برگ دستمال کشیدم بیرون و به سمت بهنوش خانوم برگشتم.
با دستمال ها اشکاش رو کمی پاک کردم و بعد گفتم:
_انقدر به خودتون فشار نیارین دوباره حالتون بد میشه.
بهنوش خانوم بغضی و اشک آلود نگاهم میکرد که صدای فریاد های از سر درد شیوا فضای کل خونه رو گرفت.
اون قدر صدا ها واضح میومد که نیاز به دیدن تصویر نبود.
پشت سر هم ضربات رو بهش وارد میکردن. صدای گریه و فریاد های شیوا جوری بود که نشون میداد خیلی دردش میاد. بهنوش خانوم با صدای کم ولی بی قرار به مویه کردنش ادامه میداد.
آروم از بهنوش خانوم فاصله گرفتم و به سمت اتاق مهمان رفتم. همین که درو باز کردم حشمت رو دیده که با لگد های پی در پی به شکم و پای شیوا میکوبید.
نفسی از سر حرص کشیدم. با قدم های تند تر به سمت حشمت رفتم. اونقدر سرگرم کارش بود که متوجه حضورم نشد. با اخم و عصبی با دست هولش دادم عقب. هم شاهین و هم حشمت چشمشون به من افتاد تعجب کردن.
با عصبانیت و حرص گفتم:
_بسه. میخواین حتما بمیره؟ ولش کنین دیگه. شما جز زور و کتک زبون دیگه ای بلد نیستین؟
شاهین که از خشم نفس های تند و پی در پی میکشید با تشر بهم گفت:
_از این بی لیاقت که اون همه دروغ گفته راجع بهت دفاع میکنی؟ همچین موجود کثیفی اصلا ارزش زنده موندن نداره.
بعد اینکه حرفش تمام شد، یه لگد محکم به پهلوی شیوا زد.
شیوا از درد اخ بلندی گفت و بیشتر تو خودش جمع شد. با عصبانیت کمی جلوتر رفتم و گفتم:
_دست از سرش ور دار. نمیبینی مادرت داره بیرون خودشو نابود میکنه؟ حتما باید سکته کنه تا به خودت بیای؟
شاهین نفسش رو به صورت پوف بیرون داد. نشست بالا سر شیوا.
شیوا که کلا حال و روزش بهم ریخته شده بود از رمق افتاده بود. اما با دیدن شاهین کمی خودش رو از سر ترس عقب کشید.
شاهین محکم و قاطع گفت:
_از کی با اون بی ناموس دوستی؟
شیوا کمی مکث کرد و گفت:
_از تولد بنیتا. چهارماهه فکر کنم.
شاهین با مشت کوبید تو شونه ی شیوا و گفت:
_ظرفیتت واسه جنده شدن فقط چهار ماه بود؟ از کی داری این گوهارو میخوری؟
شیوا که حالا اشک تو چشماش جمع شده بود با درد گفت:
_من نمیخواستم همچین کاری بکنم. اون وقتی که شما میخواستین برین مسافرت آوا وقتی داشتم به بردیا پیام میدادم متوجه شد باهاش دوستم. بهم گفت چرا حضوری همو نمی بینین من بهش گفتم میترسم. گفت ما میخوایم بریم مسافرت تو بگو حوصله نداری بمون خونه. خیلی تشویقم کرد بردیارو ببینم.
شاهین یقه ی شیوا رو جمع کرد و گفت:
_باز داری شر و ور تحویل میدی.
شیوا نفس بریده ای کشید و گفت: | 786 |
