ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅

شب پر

شب پر

前往频道在 Telegram

🌹تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران🌹 ⛔کپی کردن رمان ممنوع است ⛔ جهت رفاه حال کاربران محترم کانال شب پر بدون تبادل های آزار دهنده است ... لطفا کانال را ترک نکنید و از مطالب لذت ببرید😍

显示更多
4 204
订阅者
-224 小时
-147 天
-1430 天
吸引订阅者
10月 '26
十月 '26
+1
在0个频道中
九月 '260
在0个频道中
Get PRO
八月 '260
在0个频道中
Get PRO
七月 '260
在0个频道中
Get PRO
六月 '260
在0个频道中
Get PRO
五月 '260
在0个频道中
Get PRO
四月 '26
+2
在0个频道中
Get PRO
三月 '26
+1
在0个频道中
Get PRO
二月 '26
+11
在0个频道中
Get PRO
一月 '26
+12
在0个频道中
Get PRO
十二月 '25
+8
在0个频道中
Get PRO
十一月 '25
+4
在0个频道中
Get PRO
十月 '25
+7
在0个频道中
Get PRO
九月 '25
+9
在0个频道中
Get PRO
八月 '25
+30
在1个频道中
Get PRO
七月 '25
+11
在0个频道中
Get PRO
六月 '25
+21
在0个频道中
Get PRO
五月 '25
+17
在0个频道中
Get PRO
四月 '25
+20
在0个频道中
Get PRO
三月 '25
+7
在0个频道中
Get PRO
二月 '25
+13
在0个频道中
Get PRO
一月 '25
+26
在0个频道中
Get PRO
十二月 '24
+11
在0个频道中
Get PRO
十一月 '24
+31
在0个频道中
Get PRO
十月 '24
+17
在0个频道中
Get PRO
九月 '24
+16
在0个频道中
Get PRO
八月 '24
+25
在0个频道中
Get PRO
七月 '24
+27
在0个频道中
Get PRO
六月 '24
+9
在0个频道中
Get PRO
五月 '24
+12
在0个频道中
Get PRO
四月 '24
+6
在0个频道中
Get PRO
三月 '24
+421
在0个频道中
Get PRO
二月 '24
+23 057
在1个频道中
Get PRO
一月 '24
+9
在0个频道中
Get PRO
十二月 '23
+15
在0个频道中
Get PRO
十一月 '23
+5
在0个频道中
Get PRO
十月 '23
+9
在0个频道中
Get PRO
九月 '23
+13
在0个频道中
Get PRO
八月 '23
+10
在0个频道中
Get PRO
七月 '23
+6
在0个频道中
Get PRO
六月 '23
+602
在0个频道中
Get PRO
五月 '23
+219
在0个频道中
Get PRO
四月 '23
+4
在0个频道中
Get PRO
三月 '23
+636
在0个频道中
Get PRO
二月 '23
+968
在0个频道中
Get PRO
一月 '23
+827
在0个频道中
Get PRO
十二月 '22
+1 177
在0个频道中
Get PRO
十一月 '22
+951
在0个频道中
Get PRO
十月 '22
+1 066
在0个频道中
Get PRO
九月 '22
+645
在0个频道中
Get PRO
八月 '22
+2
在0个频道中
Get PRO
七月 '22
+7 613
在0个频道中
Get PRO
六月 '22
+415
在0个频道中
Get PRO
五月 '22
+656
在0个频道中
Get PRO
四月 '22
+1 110
在0个频道中
Get PRO
三月 '22
+10 819
在0个频道中
Get PRO
二月 '22
+2 608
在0个频道中
Get PRO
一月 '22
+830
在0个频道中
Get PRO
十二月 '21
+354
在0个频道中
Get PRO
十一月 '21
+2 131
在0个频道中
Get PRO
十月 '21
+10 150
在0个频道中
Get PRO
九月 '21
+140
在0个频道中
Get PRO
八月 '21
+33
在0个频道中
Get PRO
七月 '21
+5 300
在0个频道中
Get PRO
六月 '21
+837
在0个频道中
Get PRO
五月 '21
+17
在0个频道中
Get PRO
四月 '21
+5 883
在0个频道中
Get PRO
三月 '21
+99
在0个频道中
Get PRO
二月 '21
+1 708
在0个频道中
Get PRO
一月 '21
+7 252
在0个频道中
Get PRO
十二月 '20
+10 480
在0个频道中
日期
订阅者增长
提及
频道
20 十月0
19 十月0
18 十月0
17 十月0
16 十月0
15 十月0
14 十月0
13 十月+1
频道帖子
به جای لایک برای شادی روح جان فدایان وطن و آرامش خانواده هاشون صلوات بفرستین.

2
#پارت_۳۹۱ ♡دشمن‌های عاشق♡ با حرفم نگاهش غمگین شد. چند ثانیه زل زد به چشمام. در آخر نفس پر دردی کشید و گفت: _چیکار کنم اون شب از خاطرت پاک بشه؟ داشت چیزی رو ازم میپرسید که خودمم جوابی براش نداشتم! شاید بهتر بود منم میرفتم پیش دکتر و اقدامی برای راحت شدن ذهنم میکردم. اینجوری ادامه دادن دیگه برای خودمم سخت بود! شاهین که دید سکوت کردم بحث رو ادامه نداد. در عوض به سمت آشپزخونه اشاره کرد و گفت: _بیا بریم یه چیزی بخوریم. از اونجایی که بعد چند ساعت وسیله جمع کردن واقعا گرسنم شده بود بدون مخالفت گفتم: _باشه بریم. وارد آشپزخونه که شدیم شاهین با صدای نسبتا بلندی گفت: _ملیحه؟ یه لحظه بیا آشپزخونه. آروم روی صندلیم نشستم و رو به شاهین گفتم: _اون داره اتاق رو آماده میکنه میخوای خودمون یه چیزی برداریم بخوریم؟ زحمتش زیاد نشه گناه داره. شاهین کنارم نشست و گفت: _باشه اگه غذای شام نمونده بود تخم مرغ نیمرو میکنیم. با سر حرفش رو تایید کردم. منتظر شدم تا ببینم نتیجه چی میشه. چند لحظه که گذشت ملیحه به سمت آشپزخونه اومد و با نگاه سوالی رو به شاهین گفت: _جانم آقا شاهین؟ شاهین رو به ملیحه گفت: _چیزی برای خوردن از شام مونده؟ ملیحه لحظه ای مکث کرد و گفت: _اره. عدسی درست کرده بودم الان گرمش میکنم. شاهین رو به من پرسید: _عدسی میخوری؟ تکیه داده به پشتی صندلی و گفتم: _اره میخورم. مشکلی نیست. با تایید من ملیحه مشغول گرم کردن غذا شد. همین که بساط شام رو برامون آماده میکرد شاهین یهویی از ملیحه پرسید: _ملیحه آوا کو؟ ملیحه با سوال شاهین نگاهی به سمت حشمت کرد. انگار میخواست مطمئن شه که حشمت حواسش به ما نیست. بعد طوری که فقط خودمون بشنویم گفت: _داره سرویس بهداشتی و حمام رو میشوره. البته شستن که چه عرض کنم. بهنوش خانوم میگه یه نفر باید پشت سرش بره باز دوباره بشوره تا تمیز بشه. میدونستم که آوا اهل کار کردن نیست. تمام این کارا نمایشی بیش نیست. شاهین سرشو تکون داد و گفت: _از کی داره تو کار خونه کمک میکنه؟ ملیحه از توی آبچکون دو تا لیوان برداشت و گذاشت روی میز. بعد در جواب شاهین گفت: _شما که رفتین آوا به آقا حشمت گفت: _عمو چرا شاهین رو بیرون کردی من دلم براش تنگ میشه. شوهرمه و از این حرفا. آقا حشمت هم عصبی داد زد تو اگه شوهر دوست بودی حرفی که زد رو اجرا میکردی. اوا هم واسه خالی نبودن عریضه سریع گفت انجام میدم. من به خاطر شاهین همه کاری میکنم. از همون روز شروع کرد به کار کردن. ولی گفتم که چون بلد نیست بیشتر بهم ریخته میکنه تا تمیز کردن. هر کجارو که تمیز میکنه بهنوش خانم پشت سرش میره دوباره کاری میکنه. ابروهام از حرفاش بالا پرید. چه دنیای عجیبی داشتن این عمو و برادرزاده. شاهین در جواب ملیحه گفت: _غذا اگه گرم شد بیارش. زیاد داغش نکن. ملیحه چشمی گفت و بقیه ی میز رو چید. مشغول خوردن بودیم که دیدم آوا از در سرویس بهداشتی اومد بیرون. حالت بهم ریختگی موهاش نشون میداد انگار با کسی کشتی گرفته. در حالی که با پشت دستش موهاش رو میداد کنار نفس رو به حالت خستگی در کردن بیرون فرستاد. هم من و هم شاهین نگاهش میکردیم. وقتی چشمش به ما کشیده شده و شاهین رو دید برای لحظه ای مات شد. اما سریع قیافه ی خوشحال به خودش گرفت و با حالت دو به سمت شاهین اومد. _وای شاهین جونم اومدی دلم برات یه ذره شده بود! شاهین وقتی دید آوا با اون ظاهرش داره بهش نزدیک میشد دستش رو به علام ایست آورد بالا و گفت: _برو عقب آوا. همه لباسات خیسه. آوا به حرف شاهین توجهی نکرد. چسبید به شاهین شروع کرد به بوسیدنش. نمیدونم به بوی آوا ویار داشتم یا چی! به محض اینکه بوی تنش پیچید زیر دماغم دلم پیچید بهم و حالم بهم خورد. سریع از پشت میز بلند شدم سمت دستشویی رفتم. هر چی که خورده بودم رو خالی کردم. داشتم با خودم کلنجار میرفتم که صدای شاهین و بهنوش خانوم از پشت در اومد. _سمیرا سمیرا خوبی؟ چیشدی یهو؟ _دخترم خوبی؟ چیزی لازم نداری؟ صورتم رو با اب شستم و بعد به آرومی درو باز کردم. آروم گفتم: _خوبم یهو یه بویی پیچید زیر دماغم حالم بد شد. شاهین قدمی اومد جلو همین که خواست حرف بزنه. بوی تن که نشسته بود روی تنش به دماغم خورد. با دست دماغم رو گرفتم و گفتم: _برو عقب بو میدی. درو بستم و رفتم سمت روشویی. چند باری عق زدم دوباره با آب سرد صورتم رو شستم. شنیدم که شاهین با تشر به آوا میگه. "بهت نگفتم نیا سمت من لباسات خیسه؟ حتما باید با اون سر و وضع کر و کثیف منو بغل میکردی؟ کی باهات آشتی کرده بودم خودم خبر نداشتم؟!" با دستمال صورتم رو خشک کردم. در دستشویی رو باز کردم. رو به شاهین گفتم: _شاهین برو عقب. کار به کسی نداشته باش. دعوا میشه حوصله ی سر و صدا ندارم. آوا غمگین گفت: _دلم برات تنگ شده بود! شاهین عصبی دو قدم به سمت عقب رفت. و رو به من گفت: _میرم دوش بگیرم. بعدش برات غذا سفارش میدم.
141
3
به جای لایک برای شادی روح جان فدایان وطن و آرامش خانواده هاشون صلوات بفرستین.
353
4
#پارت_۳۹۰ ♡دشمن‌های عاشق♡ در حالیکه شاهین مشغول گپ زدن با مادرش بود سرم رو به طرف نشیمن چرخوندم. حشمت مثل همیشه جلوی تلویزیون نشسته بود. ظاهرا مشغول تماشای اخبار بود اما من شک نداشتم که همه حواسش پی من و شاهینه. چشم ازش برداشتم کمی اون طرف تر شایان روی ویلچرش نشسته بود مشغول بگو بخند با شیوا بود. اولین بار بود که این دو خواهر برادر رو انقدر صمیمی می دیدم. نگاهی به دور بر کردم جز ملیحه که توی اشپزخونه مشغول کاراش بود اثری از آوا ندیدم. نفس راحتی کشیدم و چرخیدم سمت شاهین. انگار حرفاش با مادرش تمام شده بود با لبخند به سمت من اومد و گفت: _عزیزم ببخشید سرپا موندی. نگاهی به صورتش کردم. بر خلاف اون روزای تلخ، گرمی و محبت از صورتش پیدا بود. متقابلا لبخند زدم و گفتم: _عیب نداره چیزی نیست. شاهین اومد دست انداخت زیر بازوم و منو با خودش همراه کرد. در حالیکه به سمت نشیمن میرفتیم گفت: _دیگه بچه داره وزن میگیره حواست باید باشه خودتو خسته نکنی. هم برای خودت خوب نیست هم بچه. آروم طوری که فقط خودش بشنوه گفتم: _ترجیحم این بود که خسته بشم تا اینکه تنهایی برم تو میدون مین. شاهین که با حرفم تازه دوزاریش جا افتاده بود خندید و گفت: _حق داری. حالا دیگه رسیده بودیم به نشیمن. شاهین رو به پدرش کرد و خیلی خشک سلام داد. حشمت نگاهش رو از تلویزیون برداشت به سمت ما چرخید. نگاهش روی من بود. بعد مکثی کوتاه در جواب شاهین گفت: _سلام. لب باز کرد چیزی بگه که در لحظه پشیمون شد. چون بهنوش خانوم از کنارمون رد شد و با نگاهش به حشمت خیره شده بود. حشمت نچی کرد و چرخید سمت تلویزیون. میدونستم برای آدمی مثل اون خیلی سخته که نیش و کنایه نزنه. آروم روی مبلی که پشت سرم بود نشستم. شیوا پشت ویلچر شایان قرار گرفت. اونو به سمت من هدایت کرد. وقتی به من رسید با خجالت خیره شد به چشمام و گفت: _سلام سمیرا جون. خوشحالم که برگشتی. چهره ش انگار اون طراوت قبل رو نداشت. انگار اتفاقات این چند وقت چند سال بزرگترش کرده بود! لبخند کم جونی زدم و گفتم: _سلام مرسی. شایان که با دیدنم ذوق زده شده بود با شعف خاصی گفت: _سسسسس....میییی....راااااا. لبخندم رو واضح تر کردم و گفتم: _جانم؟ شایان ابروهاش رو حالت اخم در آورد و گفت: _دیییییی....گه......ننننننننن.....رو. دستمو گذاشتم روی دستش و گفتم: _اگه بذارن چشم. شایان با حرفم لبخند عمیقی زد و گفت: _مرررررر....سی. به شیوا نگاه کردم و با دست به کنارم اشاره کردم و گفتم: _بشین شیوا. شیوا که کنارم نشست، آروم ازش پرسیدم: _اوضاع و احوالت چطوره؟ شیوا سرش رو پایین انداخت و گفت: _خوبم. میگذره. کلاس موسیقی حالم رو بهتر کرده. نگاهی به چهره ش کردم. انگار پخته تر شده بود. داشتم فکر میکردم چی در جوابش بگم که بهش انگیزه بده که صدای شاهین حواسم رو پرت کرد. _ملیحه اتاق منو آماده کن. وسایل آوا رو جمع کن کلا. سمیرا میاد بالا تو اتاق من. با حرفش تعجب کردم. تو تمام مدتی که شاهین تو خونه اجاره ای پیش من بود تو هال میخوابید. اینکه چیشد الان به این فکر رسید و خواست عملیش کنه رو درک نکردم. اما برای اینکه کار از کار نگذره و دیر نشه سریع گفتم: _نه من تو اون اتاق نمیام. از حرفم حشمت پوزخند واضحی زد. بهش توجه نکردم. شاهین اما از کار پدرش عصبی شد. با این حال دندون رو جیگر گذاشت و چیزی نگفت. نگاهش رو من داد و پرسید: _پس کجا میخوای بخوابی؟ آوا تو اتاق قبلیه ت میمونه. تو بیا بالا دیگه! از جام بلند شدم و به سمتش رفتم. با صدایی که به گوش حشمت برسه گفتم: _من تو اتاقی که یه روز مال دشمنم بوده نمیمونم. شاهین کلافه نگاهم کرد. بهنوش خانوم که دید تو تصمیمم قاطع هستم اومد به سمتم و گفت: _تو اتاق مهمون راحتی؟ اونجا رو برات آماده کنیم. بارداری برات بهترم هست این همه پله رو بالا و پایین نمیکنی. با اینکه از اون اتاقم خاطره ی خوش نداشتم ترجیح دادم اونجا بمونم. برای همین در جواب بهنوش خانوم گفتم: _اره خوبه. ممنون دستتون درد نکنه. با تایید من بهنوش خانوم به سمت ملیحه رفت و مشغول حرف زدن شد. تو این فاصله شاهین به من نزدیک شد. سرش رو سمت صورتم خم کرد. جوری که فقط خودم بشنوم گفت: _انتظار داشتم اینجا جلوی بابام حفظ ظاهر کنی. نگاهی به چشماش که نشون میداد ناراحته کردم و گفتم: _نمیتونم. من از اون اتاق متنفرم. شاهین تای ابروش رو داد بالا و پرسید: _ مشکل فقط اتاقه؟ من بیام تو اتاق مهمون مشکلی نداری؟ خیره نگاهش کردم و گفتم: _نه. ما قرارمون این نبود! شاهین انگشت اشاره ش رو بلند کرد به سمت صورتم آورد. بعد اینکه آروم گونه م رو لمس کرد گفت: _ما که تو این مدت خیلی باهم خوب بودیم. کار بدی کردم یا رفتاری دیدی که احساس نا امنی میکنی؟ نفس کوتاهی کشیدم و در جوابش گفتم: _بیرون نه مشکلی نداشتیم اما داخلش چرا! حس میکنم تمام خاطرات اون شب برام تکرار میشه!
444
5
به جای لایک برای شادی روح جان فدایان وطن و آرامش خانواده هاشون صلوات بفرستین.
752
6
#پارت_۳۸۹ ♡دشمن‌های عاشق♡ وقتی اصرارش رو دیدم دیگه مخالفتی نکردم. پاهام رو تو شکمم جمع کردم و غذایی که میخواستم رو بهش گفتم. شاهین گوشیش رو در اورد مشغول سفارش دادن غذا شد. از شبی که شاهین اومد پیشم و حشمت بیرونش کرد، یک هفته ای گذشت. تو تمام این مدت با من مثل پرنسس ها برخورد میکرد. اصلا اجازه نمیداد که کاری رو انجام بدم. همش در حال استراحت بودم. شاهین برام صبحانه، ناهار و شام حاضر میکرد. من فقط میخوردم و میخوابیدم. هر چقدر که تو اون چند ماهی که خونه شون کار میکردم بهم سخت گذشته بود، تو این چند روز برام خوش و راحت گذشت. عصر مشغول خوردن چایی که شاهین دم کرده بودیم که تلفنش به صدا در اومد. از اونجایی که گوشیش روی میز بود دیدم که اسم مامان روی صفحه افتاد. شاهین بدون اینکه گوشی رو برداره، دکمه ی اتصال رو زد و گذاشت رو حالت بلندگو. بعد آروم گفت: _جونم مامان؟ صدای ناراحت بهنوش خانوم تو گوشی پیچید. _سلام پسرم. خوبی؟ سمیرا چطوره؟ اوضاع و احوال خودش و بچه خوبه؟ شاهین لیوان چاییش رو گذاشت روی میز و گوشی رو از روی میز برداشت. بعد با حالت متعجب گفت: _ما همه خوبیم. چیشده چرا ناراحتی مامان؟ بهنوش خانوم نفسش رو اه مانند بیرون فرستاد و گفت: _الهی شکر که خوبین. خیالم راحت شد. شایان دلتنگتونه. دو روزه درست و حسابی غذا نمیخوره! همش یا‌ میگه شاهین یا میگه سمیرا. این بچه هر دوتونو خیلی دوست داره. اول که سمیرا رفت بعد هم تو. کاش میشد برگردین. با حرف های بهنوش خانوم قیافه ی شاهین هم پکر شد. بعد چند ثانیه مکث، شاهین در جواب مادرش گفت: _خب مامان خودت شاهدی بابا چیکار کرد. سمیرا که بعد اون ماجراهای من و آوا و شیوا از اونجا فراری شد. منم که شوهرت بیرونم کرد. من نمیدونم بچه ی من دختر یا پسر بشه چه دخلی به اون داره! تکیه دادم به صندلی با خودم فکر کردم حماقت های یک نفر همیشه دامن خودش رو نمیگیره بلکه ممکنه زندگی چندین نفر رو جهنم کنه. بهنوش خانوم در جواب شاهین گفت: _میدونم مادر. خودم شاهد بودم. من دیگه به کارای حشمت عادت کردم. اما الان تنها چیزی که برام مهمه سلامت بچه هامه. شیوا که اونجوری خودشو نابود کرد.شایان که حال و اوضاعش از اولش بد بود الان بدتر شد. تو هم که اونجوری الاخون والاخون شدی. کاش برمیگشتین حداقل دلم یکم به این زندگی گرم میشد. شاهین سریع گفت: _بیایم اونجا بابا سمیرا رو اذیت میکنه. یا شایدم آوا اذیتش کنه. من نمیخوام بلایی سر سمیرا و بچه مون بیاد. دیگه حوصله ی جنگ اعصاب رو ندارم. با حرف شاهین بغض بهنوش خانوم ترکید. شاهین ناراحت از گریه مادرش گفت: _گریه نکن دورت بگردم. گریه نکن. چند ثانیه ای که گذشت بهنوش خانوم کمی آروم گرفت. با صدای گرفته از گریه گفت: _میرم با پدرت اتمام حجت میکنم. میگم شاهین و سمیرا رو اذیت کنی ازت جدا میشم. یه بار برای همیشه این مشکل رو حل میکنم. شما برگردین اگه گوش نکرد دوباره برین خونه ی خودتون. شاهین نگاهی به من کرد و بعد در جواب مادرش گفت: _بذار با سمیرا مشورت کنم مامان. نتیجه ش رو بهت میگم. بهنوش خانوم ناامید باشه ای گفت و بعد خداحافظی کرد. شاهین گوشی رو گذاشت روی میز و تکیه داد به صندلیش. نفسش رو توی سینه حبس کرد و بعد بیرون فرستاد. انگار سردرگم شده بود. شایدم مشغول حلاجی کردن رفتار پدرش بود! کمی که گذشت لب باز کرد و گفت: _من میدونم پدرم تغییر پدرم تغییر پذیر نیست. اصلا مجبور نیستی برگردی به خونه ی بابام. اگه بگی نه مثل قبل تو میمونی اینجا من تتهایی میرم. در طول روز بهت سر میزنم. دقیقا درست گفته بود. حشمت مثل سنگی بود که هیچ وقت نمیشد تغییرش داد. از طرفی دلم نمیخواست بهنوش خانوم ناراحت و غمگین باشه. لیوان چاییم رو گذاشتم رو میز و گفتم: _میام تا جایی که بابات اذیت نکنه هستم. شاهین که از حرفم هم متعجب شده بود و هم خوشحال، با لبخند گفت: _ایول دمت گرم. خب پس بیا چایی بخوریم بعدش بریم وسایلی که احتیاج داری جمع کنیم. متقابلا لبخندی زدم و گفتم: _باشه. بعد از اینکه چای رو خوردیم من به سمت اتاقم اومدم و شاهین مشغول تمیز کردن میز شد. حدود دو ساعتی طول کشید تا آماده بشیم. این بار چون ماشین حشمت نبود شاهین تاکسی تلفنی گرفت. وقتی رسیدیم به خونه ی حشمت کمی استرس گرفتم. شاهین جلوتر از من از ماشین پیاده شد. در سمت عقب رو باز کرد کمک کرد تا پیاده بشم. بعد ساک وسایل رو برداشت و با راننده خداحافظی کرد. آیفون رو که زد بعد چند ثانیه در حیاط باز شد. دوشادوش هم از حیاط عبور کردیم و سمت در ورودی ساختمون رفتیم. همین که وارد شدیم با چهره ی خوشحال بهنوش خانوم رو به رو شدیم. _وای اومدی مادر؟ خدا خیرت بده دخترم. بیا تو سر پا نمون. آروم به سمت بهنوش خانوم رفتم و سلام دادم. بعد از من شاهین به سمت مادرش رفت. شنیدم که پرسید: _با بابا حرف زدی؟ بهنوش خانوم نگاه گرمی به پسرش کرد و گفت: _اره خیالت راحت.
720
7
قسطای اسنپ پی رو یک روز عقب میندازی سریع پیام میده که اموالتو توقیف می‌کنیم ، من اگه مالی داشتم شومیزو قسطی می خریدم کوسکش؟ 😢🤣🤣 @shaab_par
611
8
بفرست واسش🤣 @shaab_par
بفرست واسش🤣 @shaab_par
586
9
دختره رفته با یه شتر عکس بگیره که شتره هم همچین شاهکاری رو خلق میکنه :😁 @shaab_par
دختره رفته با یه شتر عکس بگیره که شتره هم همچین شاهکاری رو خلق میکنه :😁 @shaab_par
422
10
مرسی دایی جان😂 @shaab_par
مرسی دایی جان😂 @shaab_par
353
11
رامین ضایع شد 😂😂😂 @shaab_par
رامین ضایع شد 😂😂😂 @shaab_par
474
12
نمیدونم چرﺍ حیوﻭنا از آپشناشوﻥ درست استفاده نمیکنن من اگه زرﺍفه بودﻡ همش ﺍز بالا تف میکرﺩم رﻭ سر بقیه هر هر میخندیدم😂 @shaab_par
354
13
پشت پرده فیلمهای پورن 😂😂 @shaab_par
پشت پرده فیلمهای پورن 😂😂 @shaab_par
351
14
هوش مصنوعی و از ایرانی ها بگیرید 😂 @shaab_par
هوش مصنوعی و از ایرانی ها بگیرید 😂 @shaab_par
383
15
یه خانمه داشت از حس و حالِ ناراحت پسرش تو روز اول مهر فیلم می‌گرفت؛ که یهو یه مرده اومد و این شاهکار رو گفت: 🤣🤣 @shaab_par
یه خانمه داشت از حس و حالِ ناراحت پسرش تو روز اول مهر فیلم می‌گرفت؛ که یهو یه مرده اومد و این شاهکار رو گفت: 🤣🤣 @shaab_par
381
16
یه پسر این عکسو منتشر کرده و نوشته: از یه دختره خوشم اومد پیشنهاد دادم و قرار شد آشنا شیم. ۵ دقیقه بعد آشنایی: 🤣 @shaab_par
یه پسر این عکسو منتشر کرده و نوشته: از یه دختره خوشم اومد پیشنهاد دادم و قرار شد آشنا شیم. ۵ دقیقه بعد آشنایی: 🤣 @shaab_par
418
17
به جای لایک برای شادی روح جان فدایان وطن و آرامش خانواده هاشون صلوات بفرستین.
618
18
#پارت_۳۸۸ ♡دشمن‌های عاشق♡ شاهین با دیدن وضعیتم دستپاچه شد. منو بغل کرد. با صدای آروم در گوشم گفت: _هیش. آروم باش. تموم شد. با دست اونقدر سرم رو نوازش کرد که آروم شدم. وقتی دید حالم کمی بهتره منو به سمت پله ها هدایت کرد. به همراه هم از پله ها بالا رفتیم. کمک کرد تا روی اولین مبل بشینم. بعد اینکه یه لیوان آب از آشپزخونه آورد کنارم نشست و با صدای آرومی پرسید: _پدرم بهت دقیقا چی گفت؟ نگاهی به چشمای غمدارش کردم و حرفایی که حشمت گفته بود رو براش تکرار کردم. با تموم شدن حرفم نفسش رو فوت مانند بیرون داد و با حرص گفت: _من برم خونه مون. با پدرم کار دارم. تو برو استراحت کن. خیلی عصبی به نظر میرسید. قبل از اینکه بلند بشه دستم رو رسوندم به بند شلوارش. چرخید به سمتم و سوالی نگاهم کرد. سریع در جواب نگاهش گفتم: _چیزی نگو وگرنه مغازه رو ازت میگیره. با حرفم شاهین نگاه گرمی بهم کرد و گفت: _فدای سرت. اهمیتی نداره برام. الان تنها چیزی که برام مهمه تو و بچه ی توراهمونه. مغازه برام مهم نیست. با اینکه برام خیلی دلگرم کننده بود اما بازم دوست نداشتم بعد این همه مدت حشمت به خاطر من شاهین رو اذیت کنه. برای همین در جوابش گفتم: _من بر میگردم خونه ی بابات. باهاش در نیوفت. این بار شاهین از حرفم تعجب کرد. کاملا رو به روم قرار گرفت. بعد کمی مکث گفت: _برگردی اونجا که بابام بیشتر اذیتت میکنه. من دوست ندارم این اتفاق بیوفته. مخصوصا با این حالت. حرفش فکرمو مشغول کرده بود. شاهین وقتی دید سکوت کردم گفت: _من برم آخر شب میام بهت سر میزنم. در حالی که ساکت بودم از جام بلند شدم، شاهین رو تا بالای پله ها همراهی کردم. شاهین که رفت من به سمت اتاقم برگشتم. اصلا اشتهایی برای خوردن شام نداشتم. توی تختم دراز کشیدم پاهام رو توی شکمم جمع کردم. اون قدر با خودم فکر کردم که به خواب رفتم. تو عالم خواب بودم که با صدای گوشیم از خواب بلند شدم. وقتی از روی پاتختی گوشیم رو گرفتم شماره خونمون رو دیدم. گلویی صاف کردم بعد دکمه ی اتصال رو زدم. همین که سلام جانم گفتم صدای مامان تو گوشی پیچید. مامان از حال و احوالم پرسید. منم از خودش و بچه ها پرس و جو کردم. خیلی سعی کردم حفظ ظاهر کنم اما تو طول مدتی که حرف میزدیم مامان متوجه گرفتگی صدام شد. وقتی علتش رو پرسید در جوابش فقط بهانه ای سرهم کردم. دلم نمیخواست اونم از دست حشمت ناراحت بشه. همین که صحبت هام با مامان تموم شد صدای در خونه به گوش رسید. بلافاصله بعدش صدای گرمش تو خونه پیچید. _سمیرا؟ منم نترسیا. لبخند کم جونی زدم و به در خیره شدم. بعد چند ثانیه شاهین تو چهارچوب در ظاهر شد. چهره ش خسته تر از قبل به نظر می رسید. از همونجایی که ایستاده بود سلام داد. آروم تو جام نشستم و گفتم: _سلام. انگار جدال سختی داشتی. شاهین نفس عمیقی کشید و اومد جلوتر. تو یک قدمیم که قرار گرفت گفت: _اره ولی اول تو بگو حال خودت و دخترم چطوره؟ تونستی استراحت کنی؟ تکیه دادم به تاج تخت و گفتم: _خوبیم ما. اره خواب بودم تازه بیدار شدم. شاهین نگاهی به ساعت کرد و گفت: _شام نخوردی پس! چیزی برای خوردن داری اصلا؟ حس میکردم که میخواد بحث رو عوض کنه. اما من آدم تسلیم شدن نبودم برای همین صراحتا پرسیدم: _بابات چی گفته که اینجوری طفره میری؟ بگو من به حرفاش عادت دارم. شاهین با حرفم لبخند معنا داری زد و نشست لبه ی تخت. بعد چرخید به سمتم و گفت: _حرف جدیدی نگفته. برگشته گفته حالا که آوا اومده داره به کارای خونه میرسه سمیرا هم باید برگرده به اون خونه. منم سوییچ مغازه رو انداختم جلوش و گفتم اینم کلید مغازت. دیگه نمیتونی تهدیدم کنی. اونم نه گذاشت و نه برداشت. با داد و بیداد از خونه بیرونم کرد! لبخند عمیق تری زد و گفت: _الان که اینجام بی خانمانم. منو به سرپرستی میگیری؟ از چیزی که گفته بود مات مونده بودم. شاهین اما با لبخند خیره شده بود بهم. اخم کردم و گفتم: _این جوریش رو دیگه ندیده بودم. مگه میشه یه پدر این مدلی باشه؟ اصلا مگه میشه؟ شاهین گلویی صاف کرد و در جوابم گفت: _حتما میشه که پدرم کرده. حالا تو بهش فکر نکن من یه کاریش می کنم. یه جایی برام پیدا میشه تو فقط به بچه فکر کن. تکیه از تاج برداشتم و گفتم: _همینجا بمون. شاهین ذوق زده نگاهم و گفت: _واقعا؟ نفس کوتاهی کشیدم و در جوابش گفتم: _میتونی روی مبل بخوابی. فکر و خیال خام به سرت نزنه. فکر میکردم بهش بر بخوره اما با خوشی گفت: _حتما. چشم. حالا پاشو لباس بپوش ببرمت یه رستوران شام برات سفارش بدم. نمیشه با گرسنگی بخوابی. پتوم رو کمی بالاتر کشیدم و گفتم: _حس بیرون رفتن ندارم. الان اشتها ندارم هر وقت گشنم شد یه چیزی میخورم. شاهین نچی کرد و گفت: _اصلا حرفشم نزن. اینجوری نمیشه. صبر کن برات سفارش میدم بیارن. منم گشنمه نشد شام بخورم. همش درگیر بحث با پدرم بودم. تو ففط بگو چی میخوری نگران چیزی نباش.
641
19
به جای لایک برای شادی روح جان فدایان وطن و آرامش خانواده هاشون صلوات بفرستین.
777
20
#پارت_۳۸۷ ♡دشمن‌های عاشق♡ چند ثانیه که گذشت نفس عمیقی از بوی تنش کشیدم، بعد دست هام از پهلوم بالا آوردم با گذاشتنشون روی سینه ی شاهین، خودم رو از تو بغلش در آوردم. آروم و آهسته گفتم: _قرار نبود بدون اجازه حرکتی بزنی! شاهین نگاه گرمی به صورتم کرد و گفت: _باشه باشه الان میرم. وقتی به راه افتاد در حین راه رفتن گفت: _برو استراحت کن صبح میام بریم برای آزمایش. چند قدمی رو برای بدرقه پشت سرش رفتم. به بالای پله ها که رسیدم ایستادم. به پایین پله ها که رسید چرخید به سمتم با محبت نگاهم کرد. با لبخند گفت: _خیلی دوست دارم. فعلا خداحافظ. با اینکه ازش دلخور بودم اما محبتاش خاص خودش بود. دلم رو گرم میکرد. آروم در جوابش گفتم: _خداحافظ. بعد رفتن شاهین کارای قبل خواب رو انجام دادم و بعد به سمت تختم رفتم. بعد یه روز شلوغ خواب بهترین چیز برام بود. صبح وقتی از خواب بیدار شدم برای خودم چای دم دادم. صبحونه رو که خوردم سر و کله ی شاهین پیدا شد. بر خلاف روز قبل انگار کمی گرفته بود. سوار ماشین که شدیم ازش پرسیدم: _چیزی شده؟ شاهین وقتی دید من متوجه حالش شدم لبخندی زد و گفت: _نه هیچی. با اینکه انکار کرده بود من نامیزون بودن احوالش رو کاملا حس میکردم. بعد اینکه آزمایش رو دادم منو تا خونه رسوند. بعد خداحافظی رفت تا به کارش برسه. شونه ای بالا انداختم و به داخل خونه اومدم. چند روزی از اون روز گذشت. شاهین تو این مدت بهم سر میزد اما هر روز انگار چهره ش گرفته تر میشد. هر چی که اصرار میکردم اون انکار میکرد. بهم میگفت مثل همیشه س و تغییری نکرد. یه روز عصر وقتی زنگ خونه به صدا در اومد به سمت در ورودی خونه رفتم. از اونجایی که شاهین زنگ نمیزد و با کلید درو باز میکرد شک کردم که خودش نیست. برای اینکه مطمئن شم با گوشیم بهش زنگ زدم. وقتی گفت: "جون دلم عزیزم" سریع در جوابش گفتم: "کجایی؟!" شاهین متعجب در جوابم گفت: "مغازه م. جونم چیزی شده؟" نگاهی به در هال کردم و گفتم: "یکی داره زنگ خونه رو میزنه گفتم شاید تو باشی" شاهین با هول و بلا گفت: "نه من نیستم. باز نکن." نگاهی به در واحد کردم. کسی که پشت در بود انگار خیلی عجله داشت. چون پشت سر هم زنگ رو فشار میداد. شاهین که از پشت خط صدای آیفون رو میگرفت گفت: "گوشی رو قطع نکن برو درو باز کن ببین کیه؟" باشه ای گفتم، آروم به سمت در رفتم. همین که بازش کردم با چهره ی اخموی حشمت رو به رو شدم. _کجا موندی که این در وامونده رو باز نمیکنی؟ با تعجب به صورتش نگاه کردم و گفتم: _مگه قرار هر کسی در زد من باز کنم؟ شاهین که پشت خط بود با صدای عصبی گفت: "بابامه؟اوووفی! الان خودمو میرسونم." گفت و قطع کرد. حشمت قدمی به جلو گذاشت و گفت: _داشتی به مادرت گزارش میدادی؟ اخم کردم و گفتم: _مگه چیز قابل تعریفی هم وجود داره که من بخوام برای مادرم تعریف کنم؟ در جوابم پوزخندی زد و گفت: _اره مثلا میگفتی دخترزایی برات اسفند دود میکرد. با این حرفش ناخواسته روی ترش کردم. انگار حرفش برام خیلی تلخ بود. حس کردم دلیل برخورد شاهین رو هم متوجه شدم. حتما حشمت از دختر شدن بچه ناراحت بود! _میدونستم عرضه ی پسر زاییدن رو نداری. الکی دل خوش کرده بودم. با اخم نگاهش کردم و گفتم: _دختر و پسر فرقش چیه؟ مثلا الان شاهین و شایان پسرن چه گلی به سرشون زدی که بخوای برای نوه ی پسر بزنی؟ خیلی عصبی شده بودم. نفس پر حرصی کشیدم تا کمی آروم بشم. حشمت تابی به سیبیلش داد و گفت: _از نظر من دختر بود و نبودش فرق نداره. بچه ت دختره این همه ناز و ادات برای چیه؟ به شاهین میگی بار و بندیلت رو جمع میکنی بر میگردی همون اتاق خودت. الکی خرج اضافه رو دست شاهین نذار. اون پسره خنگه دل رحمه تو هم خوب بلدی ازش سواری بگیری. قرار بود طلب عباس رو صاف کنی نه اینکه چند برابر اون برات هزینه بکنیم. حرفاش یه جوری بود که حس میکردم دلم رو سوزوند! بغضی که تو گلوم جمع شده بود باعث شد در جوابش سکوت کنم. ولی حشمت کم نیاورد و در ادامه گفت: _به مادرت بگو به فکر خونه باشه. باز بعد بدنیا اومدن بچه ننه من غریبم بازی در نیاره! تو هم بهتره برگردی خونه ی خودم اگه تا یه هفته ی دیگه نیای شاهین باید مغازه م رو تخلیه کنه بره یه جای دیگه! حالا که پول داره خرج چرت و پرت کنه برای مغازه هم حتما داره. با نفرت نگاهش میکردم. دلم میخواست سر به تنش نباشه. نمیدونم چی تو چهره م دید که لبخند رضایت بخشی زد و بعد از خونه خارج شد. درو که بست نشستم روی اولین پله. انگار تمام انرژیم ته کشیده بود. اونقدر حرفاش تلخ بود که با صدای بلندی بغضم شکست. مشغول گریه کردن بودم که در خونه با کلید باز شد. شاهین با دیدن وضعیتم خیلی تعجب کرد. با شتاب درو پشت سرش بست. به سمتم اومد. با دست اشکام رو پاک کرد و گفت: _چی گفته که به این روز افتادی؟ منی که با دیدن شاهین انگار یه حامی پیدا کرده بودم به هق هق افتادم...
837
شب پر - Telegram 频道 @shaab_par 的统计与分析