Jiddu Krishnamurti
رفتن به کانال در Telegram
گزیدههایی از آثار جیدو کریشنامورتی به فارسی و انگلیسی ادمین: @PanevisAdmin صفحهٔ اینستاگرام: https://www.instagram.com/krishnamurti.persian نقل مطالب با ذکر منبع بلامانع است. کانال محمدجعفر مصفا: @Mossaffadotcom نیکول لپرا: @NicoleLePera
نمایش بیشتر7 131
مشترکین
-424 ساعت
+37 روز
-830 روز
آرشیو پست ها
7 132
درک و شناخت "من" به عنوان یک پدیدهٔ دروغ، و آگاهیِ لحظه به لحظه نسبت به این حقیقت که "من" یا "خود" چیزی بیشتر از یک عادتِ ذهنی نیست؛ که فقط شکلی از اندیشیدن است؛ بزرگترین راه و کلیدِ رهایی است.
کتاب «سکون و حرکت»
اثر جیدو کریشنامورتی
به ترجمۀ محمدجعفر مصفا
نشر «قطره»
@Krishnamurti
7 132
Yoga has now become a business affair like everything else. There are teachers of yoga all over the world, and they are coining money, as usual. Yet yoga, at one time, was only taught to the very, very few. Yoga does not mean merely to keep your body healthy, normal, active and intelligent; yoga also means, in Sanskrit, ‘join together’ – joining the higher and the lower. That is the tradition. There are various forms of yoga, of which the highest is called raja yoga – the king of yogas. That way of living was concerned not merely with physical wellbeing but also, and much more, with the psyche. There was no discipline, no system, nothing to be repeated day after day. It was to have a brain that was in order, that was all the time active, but not chattering: active. It was to have a very deeply ordered moral, ethical and disciplined life, not based on the taking of vows. Thereby, although the body was kept healthy, it was not of primary importance. What was of primary importance was to have a brain, a mind, a state of well-being that was clear and active; not active in the sense of physical movement, but a brain in itself active, alive, full of vitality. But now yoga has become rather shallow, a source of profit, mediocre.
Jiddu Krishnamurti
From Meeting Life
یوگا اکنون، مانند هر چیزِ دیگری، به یک کسبوکار تبدیل شده است. در سراسرِ جهان آموزگارانِ یوگا هستند و، مثل همیشه، از این راه پول درمیآورند. بااینحال، زمانی یوگا فقط به جمع معدودِ کسانی آموزش داده میشد.
یوگا صرفاً به این معنا نیست که بدنِ خود را سالم، طبیعی، فعال و هوشمند نگه دارید؛ یوگا در زبانِ سانسکریت به معنای «به هم پیوستن» نیز هست ــ پیوندِ امرِ برتر با امرِ فروتر. این، سنّتِ آن است.
اشکالِ گوناگونی از یوگا وجود دارد که عالیترینِ آنها «راجا یوگا» نامیده میشود ــ شاهِ یوگاها. آن شیوۀ زندگی صرفاً به سلامتِ جسمانی مربوط نبود، بلکه، و بسیار بیشتر از آن، با روان نیز سروکار داشت.
در آنجا هیچ انضباطِ تحمیلی، هیچ نظامی و هیچ چیزی که روزبهروز تکرار شود وجود نداشت. مسئله این بود که مغزی داشته باشید که مرتب و منظم باشد؛ مغزی که همواره فعال باشد، اما نه در حالِ وِراجی و نشخوارِ ذهنی؛ فعال باشد.
مسئله این بود که زندگیِ اخلاقی، معنوی و منضبطی داشته باشید که در ژرفترین سطح، نظمیافته باشد؛ نه زندگیای که بر اساسِ نذر و عهد و پیمان بنا شده باشد.
از اینرو، اگرچه بدن سالم نگه داشته میشد، سلامتِ بدن اهمیتِ درجهاول نداشت. آنچه اهمیتِ درجهاول داشت، داشتنِ مغز، ذهن و حالتی از بهزیستی بود که روشن و فعال باشد؛ نه فعال به معنای حرکتِ جسمانی، بلکه مغزی که در خودِ خویش فعال، زنده و سرشار از نیروی حیات باشد.
اما اکنون یوگا به چیزی نسبتاً سطحی تبدیل شده است؛ به منبعی برای سودجویی، چیزی متوسط و مبتذل.
جیدو کریشنامورتی
از کتابِ «ملاقات با زندگی»
@Krishnamurti
7 132
رابطه آینه است
خودشناسی بر طبقِ هیچ فرمولی نیست. ممکن است شما بهمنظورِ یافتنِ اطلاعاتی دربارۀ خودتان نزدِ روانشناس یا روانکاو بروید، اما این خودشناسی نیست. خودشناسی زمانی به وجود میآید که ما در رابطه، که آنچه را که ما لحظهبهلحظه هستیم نشان میدهد، نسبت به خودمان آگاه هستیم. رابطه آینهای است که در آن خودمان را آنگونه که واقعاً هستیم ببینیم. اما اکثرِ ما، هنگامی که در رابطهایم، قادر به نگاه کردن به خود، آنچنانکه هستیم، نیستیم، چرا که بلافاصله شروع به محکوم کردن یا توجیه کردنِ آنچه میبینیم میکنیم. قضاوت میکنیم، مقایسه میکنیم، رد یا قبول میکنیم، اما هرگز واقعاً آنچه هست را مشاهده نمیکنیم، و این برای بیشترِ مردم سختترین کار برای انجام دادن به نظر میرسد؛ با این وجود این بهتنهایی آغازِ خودشناسی است. اگر فرد قادر به دیدنِ خودش آنچنانکه هست در این آینۀ خارقالعادۀ رابطه، که تحریف نمیشود، باشد، اگر فرد بتواند با توجهِ کامل فقط به این آینه نگاه کند و واقعیتِ آنچه هست را ببیند، بدونِ محکوم کردن، بدونِ قضاوت، بدونِ سنجش، به آن آگاه باشد - و فرد هنگامی این کار را میکند که علاقهای جدی و صادقانه وجود دارد - آنگاه فرد درخواهدیافت که ذهن قادر به آزاد کردنِ خود از تمامِ شرطیشدگیهاست؛ و تنها آن موقع است که ذهن آزاد است تا آنچه که در ورایِ محدودۀ فکر قرار گرفته را کشف کند.
گذشته از اینها، ذهن هر قدر فاضل یا هر قدر کوچک باشد، آگاهانه یا ناآگاهانه محدود است، شرطیشده است، و هر گونه گسترشِ این شرطیشدگی همچنان در محدودۀ فکر است. بنابراین آزادی چیزی بهطورِ کلّی متفاوت است.
از کتابِ «کتابِ زندگی»
جیدو کریشنامورتی
@Krishnamurti
7 132
آیا من میتوانم با تمام قلبم به غروب خورشید نگاه کنم و با همان قلب خالی از آن دور شوم؟ خالی: یک قلب کاملاً معصوم. آیا میتوانم آن را انجام دهم؟ از من تملق میشود. من به آن گوش میکنم. آیا میتوانم بدون اینکه آن تملق اثری بر جای بگذارد، دور شوم؟
جیدو کریشنامورتی
@Krishnamurti
7 132
وابستگی، نشاندهندهٔ نبودِ رابطه است من از تو برای آسودگی یا ارضای نیازهای خودم استفاده میکنم، بنابراین باید تو را مالک شوم.
آیا این رابطه است؟
جیدو کریشنامورتی
@Krishnamurti
7 132
ذهنی که آزاد گشته و به ورای احساس رنج و اندوه رفته از هر گونه آزار و ضربه دیدن مصون خواهد ماند و در هیچ شرایطی هیچ ضربهای نمیتواند بر او وارد بشود و اثر بگذارد.
بر چنان هستیِ آزاد و فارغی نه مداهنه و تملق اثر میگذارد و نه نیش و ضربه؛ هیچ چیز نمیتواند بر آن ذهن اثرگذار باشد و البته این بدان معنا نیست که چنان ذهنی یک دیوار دفاعی به دور خود کشیده است، بلکه برعکس است؛ آن ذهن فوق العاده حساس، انعطاف پذیر، نرم و دریافتکننده است.
در آن صورت است که شما کشف خواهید کرد عشق چیست.
جیدو کریشنامورتی
کتاب «عشق و تنهایی»
@Krishnamurti
7 132
ذهنی که آزاد گشته و به ورای احساس رنج و اندوه رفته از هر گونه آزار و ضربه دیدن مصون خواهد ماند و در هیچ شرایطی هیچ ضربه ای نمی تواند بر او وارد بشود و اثر بگذارد. بر چنان هستی آزاد و فارغی نه مداهنه و تملق اثر می گذارد و نه نیش و ضربه؛ هیچ چیز نمی تواند بر آن ذهن اثر گذار باشد و البته این بدان معنا نیست که چنان ذهنی یک دیوار دفاعی به دور خود کشیده است٬ بلکه برعکس است؛ آن ذهن فوق العاده حساس٬ انعطاف پذیر٬ نرم و دریافت کننده است.
در آن صورت است که شما کشف خواهید کرد عشق چیست.
جیدو کریشنامورتی
کتاب «عشق و تنهایی»
@Krishnamurti
7 132
Repost from سایت پانویس
سلام به دوستان و اوقاتتان به خیر،
یکی از موضوعاتی که گاهی میان خوانندگان آثار کریشنامورتی مطرح میشود، این است که بعضی از باورها و برداشتهایی که خودِ خوانندگان، معتبر و درست میدانند، با آنچه کریشنامورتی صراحتاً دربارهشان گفته است، تفاوت دارد.
برای مثال، دربارهٔ موضوعاتی مانند یوگا، مصرف مواد روانگردان، یا ادعای «رسیدن به حقیقت» از طریق روشها و شیوههای خاص، یا موضوعاتی مانند مذهب، کریشنامورتی در آثار و گفتوگوهایش مواضع روشنی دارد.
گاهی بعضیها تصور میکنند اگر ما عبارتی را از آثار او نقل میکنیم که با عقاید و تصورات این افراد در مورد نگاهِ کریشنامورتی به این موضوعات تفاوت و بلکه تخالف دارد، حتماً برداشت شخصی خودمان را إعمال کردهایم! یا حتی ممکن است فکر کنند آن جمله را به کریشنامورتی نسبت دادهایم، یا سخن او را تحریف کردهایم. حال آنکه اینها دقیقاً سخنان اوست و از آثار وی أخذ شده است.
به نظرم راه درست برای این عزیزان این است که در چنین مواردی، بهجای اینکه ببینیم «من چه چیزی را درست میدانم»، ابتدا ببینیم خودِ کریشنامورتی دقیقاً چه گفته است؛ سپس میتوانیم دربارهٔ آن، نظر موافق یا مخالف داشته باشیم. لزومی ندارد سخنان او را وحیِ مُنزَل بدانیم اما به عنوان یک صاحبنظر نیز وزنهای برای آن قائل هستیم.
وحی منزل دانستن سخن او(یا سخن هر کس) به دلیل تمایل ما به تکیهگاه روانی داشتن است. دلیل اصلی اتوریتهسازی همین است.
اگر قرار است با رویکردی آزاد آثار کریشنامورتی(و اساساً آثار هر کسی) را بخوانیم، اجازه بدهیم خودِ او نیز ما را، باورها و دگمهای ما را، به چالش بکشد؛ مخصوصاً در جاهایی که حرفهایش با باورها و برداشتهای ما سازگار نیست.
@PanevisDotCom
7 132
کلینگری
شما چطور به یک درخت نگاه میکنید؟ آیا درخت را تمام و کمال میبینید؟ اگر آن را بصورت کل نمیبینید، اصلاً درخت را نمیبینید. شما ممکن است از کنار درخت عبور کنید و بگویید: "اینجا یک درخت است، چه زیباست!" یا بگویید: "این یک درخت انبه است،" یا "نمیدانم آنها درختان چه هستند؛ ممکن است درختان تمبر هندی باشند." اما وقتی که میایستید و نگاه میکنید - دارم میگویم واقعی، حقیقی - شما هرگز کلیت درخت را نمیبینید؛ و اگر کلیت درخت را نمیبینید، درخت را نمیبینید.
در مورد آگاهی هم به همین ترتیب است. اگر شما عملکرد ذهنتان را به آن معنا تمام و کمال - همانطور که درخت را میبینید - نمیبینید، شما آگاه نیستید. درخت از ریشه ساخته شده است، از تنه، شاخهها، شاخههای بزرگ و شاخههای کوچک و آن شاخههای بسیار ظریف که بسمت بالا میروند، و برگ، برگ مرده، برگ خشک شده و برگ سبز، برگی که خورده میشود، برگی که زشت است، برگی که دارد میافتد، میوه، گل - شما همۀ اینها را بصورت کل میبینید وقتی که درخت را میبینید. به همین صورت، در آن حالت از تماشای عملکرد ذهن، در آن حالت از آگاهی، احساس محکوم کردن، تصویب، انکار، کشمکش، بینظمی، نومیدی، امیدواری، محرومیت، وجود دارد؛ آگاهی تمام اینها را پوشش میدهد، نه فقط یک بخش را.
بنابراین، آیا شما از ذهنتان به این معنی ساده، همچون دیدین تمام و کمال یک نقاشی - نه فقط دیدن یک گوشه از نقاشی و گفتن: "چه کسی این نقاشی را کشیده است"، آگاه هستید؟
جیدو کریشنامورتی
«کتاب زندگی»
Seeing the whole
How do you look at a tree? Do you see the whole of the tree? If you don’t see it as a whole, you don’t see the tree at all. You may pass it by and say, “There is a tree, how nice it is!” or say, “It is a mango tree,” or “I do not know what those trees are; they may be tamarind trees.” But when you stand and look—I am talking actually, factually—you never see the totality of it; and if you don’t see the totality of the tree, you do not see the tree. In the same way is awareness. If you don’t see the operations of your mind totally in that sense—as you see the tree—you are not aware. The tree is made up of the roots, the trunk, the branches, the big ones and the little ones and the very delicate one that goes up there; and the leaf, the dead leaf, the withered leaf and the green leaf, the leaf that is eaten, the leaf that is ugly, the leaf that is dropping, the fruit, the flower—all that you see as a whole when you see the tree. In the same way, in that state of seeing the operations of your mind, in that state of awareness, there is your sense of condemnation, approval, denial, struggle, futility, the despair, the hope, the frustration; awareness covers all that, not just one part. So, are you aware of your mind in that very simple sense, as seeing a whole picture—not one corner of the picture and saying, “Who painted that picture?”
Jiddu Krishnamurti
The Book of Life
@Krishnamurti
7 132
هنگامی که همگونی و وابستگی به دیگری وجود نداشته باشد، آیا این بمعنای پایان عاطفه، پایان محبت، پایان عشق است؟
جیدو کریشنامورتی
@Krishnamurti
7 132
خودشناسی
صحیح فکر کردن به همراه خودشناسی میآید. شما بدون درک کردن خود، هیچ مبنایی برای فکر کردن ندارید؛ بدون شناخت خود، آنچه فکر میکنید صحیح نیست.
شما و دنیا دو موجود متفاوت با مسائل مجزا نیستید؛ شما و دنیا یکی هستید. مسئلۀ شما مسئلۀ دنیا است. ممکن است شما نتیجۀ تمایلات خاصی باشید، نتیجۀ تأثیرات محیطی باشید، اما از اساس از دیگری جدا نیستید. ما از نظر درونی بسیار شبیه هم هستیم؛ همۀ ما بوسیلۀ طمع، خصومت، ترس، جاهطلبی، و چنین چیزهایی راه برده میشویم. اعتقادات ما، امیدها و آرزوهای ما، اساس مشترکی دارد. ما یکی هستیم؛ ما یک نوع بشر هستیم، اگرچه مرزهای ساختگی اقتصادی و سیاسی و تعصب ما را جدا کردهاند. اگر دیگری را بکُشید، دارید خودتان را نابود میکنید. شما مرکز کلّ هستید، و بدون درک کردن خود، نمیتوانید حقیقت را درک کنید.
ما دانشی فکری از این وحدت داریم، اما دانش و احساس را در محفظههای متفاوت نگه میداریم و به همین سبب هرگز وحدت خارقالعادۀ انسان را تجربه نمیکنیم.
کتاب «کتاب زندگی»
جیدو کریشنامورتی
@Krishnamurti
7 132
سیر مطالعاتی
دوستان دربارهٔ روش مطالعهٔ آثار جیدو کریشنامورتی سئوال میکنند.
این سیر مطالعاتی توصیه میشود:
۱. سهگانهها:
حضور در هستی
شادمانی خلاق
شرح زندگی
۲. نگاه در سکوت
۳. فراسوی خشونت
۴. عشق و تنهایی
۵. شعلهٔ حضور و مدیتیشن
@Krishnamurti
7 132
خواستن و اسارت
ما همه میخواهیم آدم معروفی باشیم - و لحظهای که میخواهیم چیزی باشیم، دیگر آزاد نیستیم.
جیدو کریشنامورتی
«به این چیزها فکر کنید»
@Krishnamurti
7 132
The man who is caught in ritual, perpetually repeating, calling on the name of God, and doing so-called good, is not a simple man. Then what is simplicity? The simple mind is the mind that transforms itself; the simple mind is the result of transformation. The mind that says, ‘I must be simple,’ is a stupid mind, but the mind that is aware of the extensiveness of its own deceptions, its own anxieties, its own illusions, aspirations and all the turmoil of desires, such a mind is simple. Being totally aware of all that, as one is aware of a tree or the heavens, there comes this extraordinary simplicity.
Jiddu Krishnamurti
From Collected Works, Vol. 11
آن مردی که گرفتارِ آیین و مناسک است، مدام آنها را تکرار میکند، نامِ خدا را بر زبان میآورد و کارهایی را که «نیک» نامیده میشوند انجام میدهد، آدمِ سادهای نیست.
پس سادگی چیست؟
ذهنِ ساده، ذهنی است که خود را دگرگون میکند؛ ذهنِ ساده، حاصلِ دگرگونی است. ذهنی که میگوید: «من باید ساده باشم»، ذهنی ابله است. امّا ذهنی که از گستردگیِ فریبهایِ خویش، اضطرابهایِ خویش، توهّماتِ خویش، آرمانها و بلندپروازیهایِ خویش، و از تمامِ آشوبِ خواستههایِ خویش آگاه است، چنین ذهنی ساده است.
وقتی انسان از تمامِ اینها بهکلی آگاه باشد، همانگونه که از یک درخت یا از آسمان آگاه است، آنگاه چیزی پدیدار میشود که سادگیای شگفتانگیز است.
جیدو کریشنامورتی
از «مجموعهٔ آثار»، جلدِ یازدهم
@Krishnamurti
7 132
On television, there is endless entertainment from morning until late at night, except for one or two programmes which are very brief and not too serious. The commercials sustain the feeling that you are being entertained, and this is happening all over the world. The children are entertained, but what will be the future of these children? There is the entertainment of sport – thousands of people watching a few people in the arena and shouting themselves hoarse. Or you go and watch a ceremony being performed in a great cathedral, some ritual, and that too is a form of entertainment – only you call that holy, religious. But it is still an entertainment, a sentimental, romantic experience, a sensation of religiosity. Watching all this, watching the mind being occupied with amusement, entertainment and sport, one must inevitably ask, if one is in any way concerned: what is the future? More of the same in different forms, a variety of amusements?
Jiddu Krishnamurti
From "Krishnamurti to Himself"
در تلویزیون، از صبح تا دیروقتِ شب، سرگرمیِ بیپایانی وجود دارد؛ بهجز یکی دو برنامه که بسیار کوتاهاند و چندان جدّی نیستند. آگهیهایِ بازرگانی نیز این احساس را در شما زنده نگه میدارند که دارید سرگرم میشوید؛ و این در سراسرِ جهان در جریان است.
کودکان سرگرم میشوند؛ امّا آیندهٔ این کودکان چه خواهد بود؟
سرگرمیِ دیگری هم هست: ورزش ــ هزاران نفر که چند نفر را در میدان تماشا میکنند و از فریاد زدن، صدایشان میگیرد. یا میروید و مراسمی را که در یک کلیسایِ جامعِ باشکوه برگزار میشود تماشا میکنید؛ نوعی آیین و مناسک؛ و آن هم شکلی از سرگرمی است ــ فقط شما آن را مقدّس و مذهبی مینامید.
امّا همچنان سرگرمی است؛ تجربهای احساسی و رمانتیک، نوعی احساسِ مذهبیبودن.
وقتی همۀ اینها را میبینید، وقتی میبینید ذهن چگونه خود را با تفریح، سرگرمی و ورزش مشغول میکند، اگر بههرنحوی دغدغهای داشته باشید، ناگزیر باید بپرسید: آینده چه خواهد بود؟
همین چیزها، فقط در شکلهایی متفاوت؟ گونههایِ گوناگونی از سرگرمی و تفریح؟
جیدو کریشنامورتی
از «کریشنامورتی با خودش»
@Krishnamurti
