544
مشترکین
-124 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
-530 روز
آرشیو پست ها
544
...
در آستانهٔ «مات» شدن!
زمانی را در بازی شطرنج تصور کنید که یکی از دو شطرنجباز، تمامی مهرههای کلیدی و کارآمد خودش را از دست داده است و فقط شاه و چندتایی سرباز برایش باقیمانده. شطرنجباز مقابل اما همچنان وزیر، رخ، فیل و اسبانش را در اختیار دارد و بیعجله، مملوی از صبر و با کمترین هزینه، بازیاش را بهپیش میبرد.
در چنین حالتی شطرنجباز اول امید دارد که با همین اندک مهرههای باقیمانده بتواند پیروز میدان شود؛ او با جابهجاییهای کوچک از کیشهای مداوم حریف جاخالی میدهد و بازی حقیر و کسالت بارش را کش میدهد و در عین حال رجز میخواند که چون هنوز مات نشده، پس پیروز است!
گاهی سیگنال نفتکشهایش را روشن میکند، گاهی دست به دامان مجاهدین و تجزیهطلبان میشود و پروژه راهمیاندازد، گاهی با شرمالشیخ ور میرود، گاهی بورس را سبز میکند و دلار تزریق میکند و قس علیهذا.
با گذشت زمان و از دست رفتن امکانهای باقیمانده، مانورهای شطرنجباز اول مدام کماثرتر، مضحکتر و کسالتبارتر میشود. تا جایی که با هر کیش حریف، فقط یک خانه میگریزد و منتظر فرارسیدن کیش بعدی میماند.
چنین تمثیلی شباهت تامی به اوضاع کنونی جمهوری اسلامی دارد و وضع شگفتآور و چندان پنهانی هم به حساب نمیآید.
شگفتی اما آنجاست که طبقهٔ رانتی وابسته به جمهوری اسلامی، هنوز تصویر روشن مواجهه با شکست قریبالوقوع را نمیبیند و با سفاهتی عجیب، به دنبال معجزهای است تا این شطرنجباز ابله به مددش بتواند از وضعیت فلاکتبار خویش بگریزد و پیروز شود.
بله جمهوری اسلامی فعلاً از «کیشها» میگریزد، ولی در صفحهٔ شطرنجی که برایش چیدهاند، «مات» شدن، سرنوشت محتوم اوست.
544
...
آن زمان...
آن زمان که به طور فلهای به همه دخترخالهها و پسرخالههای حکومتی مجوز تاسیس بانک میدادند،
آن زمان که هر موسسه قرضالحسنه را با نام بانک در سطح شهر و کشور افتتاح میکردند،
آن زمان که محفلهای سنتی نزول پول را با نام بانک نوسازی میکردند،
آن زمان که بانکها سرمایههای خود را به خودشان، به فک و فامیلشان و به حکومتیها وام میدادند تا بیرون از بانکها بروند خانه، زمین، آپارتمان، برج، دلار و سکه بخرند و فیلمفارسی برفوش ! بسازند،
آن زمان که بانکها به ویژه بانکهای قلابی در قبال دریافت اسناد قلابی یا تضمینهای صوری وامهای میلیاردی برگشتناپذیر میدادند،
آن زمان که منتقدان و روزنامهنگارانی که فساد درون بانکها و بین بانکها را افشا میکردند، به جای فاسدان، دستگیر و به زندان میانداختند،
میشد امروز را پیشبینی کرد، امروزی را که یک بانک با تمام سرمایهها و مجوزهایش ورشکسته شده و در بانک ورشکسته دیگری ترکیب میشود.
و هیچکس هم نپرسید در کشوری که تولید ندارد نه تولید علم، نه تولید پژوهش، نه تولید صنعت، نه تولید کشاورزی، نه تولید هنر ، چگونه میتواند این همه بانک داشته باشد؟
بانک محصول طبیعی و سیستمایک ساختار تولید است، نه یک قلک برای جمع کردن پول، بالا کشیدن آن و سپس اعلام ورشکستگی.
کشوری که در آن هیچ تولیدی انجام نمیشود و همه چیزش وارداتی ست و پولکی، کدام بانک؟ کدام سرمایه؟
در کشوری که در آن جز زباله تولید نمیشود، چگونه در خیابانهایش، یک مغازه در میان، یک بانک وجود دارد؟
پاسخ واضح است:
برای تولید انواع بابک زنجانیها، برای تولید فرزند شمخانیها، برای کمک به جهاد، حزب الله، حماس، سوریه، برای تولید انواع کانالهای تهوع آور تلویزیونی با برنامه های تهوع آورتر. و برای تولید انواع زباله های تصویری ...
@simar50
544
...
اقتصاد سیاسی ریا در جمهوری اسلامی!؟
#حمید_آصفی
جمهوری اسلامی، در ظاهر، نظامی ضداشرافی است، اما در عمل، به اشرافیترین الیگارشی مذهبی منطقه بدل شده است. ساختاری که با شعار «مستضعفان» آغاز شد، امروز در برجهای شمال تهران، با خودروهای ضدگلوله و سفرههای چندمیلیاردی ادامه دارد. این نه فقط تغییر نسل قدرت است، بلکه تغییر ذات آن: از انقلاب تهیدستان به حکومت نانخوران رانت !
اگر کسی هنوز شک دارد که عدالت در ایران از معنا تهی شده، کافی است قیمت منوی شام عروسی دختر شمخانی را با خط فقر مقایسه کند. همان شام ۵ میلیونی برای هر نفر، معادل نان و پنیر یک ماه کارگر است. توماس پیکتی در کتاب سرمایه در قرن بیستویکم مینویسد که وقتی بازده سرمایه از رشد تولید بیشتر شود، نابرابری به انفجار اجتماعی میانجامد. ایران امروز، تصویری عریان از همین فرمول است.
سرمایه در ایران، نه از تولید، که از نزدیکی به قدرت زاده میشود. داوید هاروی به این سازوکار میگوید «انباشت از راه سلب مالکیت». یعنی ثروت یک گروه با گرفتن حق زندگی از دیگران ساخته میشود. در جمهوری اسلامی، این سلب مالکیت از جیب کارگر و بازنشسته و معلم اتفاق میافتد، تا سفرههای حکومتی پر شود. عروسی شمخانی فقط یک جشن نبود؛ نماد یک مکانیسم اقتصادی بود:
مکیدن خون مردم در جام زرین قدرت!
اسلاوی ژیژک میگوید: «وقتی قدرت از تو میخواهد چشم ببندی، نگاه کردن تبدیل به یک عمل سیاسی میشود.» افشای چنین واقعیتهایی هیچ ربطی به حریم خصوصی ندارد و با هر انگیزهای که انجام شود، ضد اخلاق و ضد حقوق خصوصی نیست، زیرا نظام و مسئولان میتوانند حریم خصوصی مردم را مهندسی کنند، اما خود ۱۸۰ درجه خلاف آن عمل میکنند.
وقتی دولت به مردم میگوید «تحمل کنید»، اما خود در اشرافیت غلت میزند، دیگر مشروعیتش نه از خدا که از ماشین تبلیغات تأمین میشود. اما تبلیغات هم، در برابر تصویر واقعی زندگی مقامات، فرو میریزد. آنچه در اسپیناس رخ داد، از صدها بیانیه رسمی گویاتر بود: نظامی که از مردم انتظار تقوا دارد، اما خود به شهوت قدرت و ثروت آلوده است.
آنتونیو گرامشی باور داشت که قدرت، تنها با سرکوب دوام نمیآورد؛ بلکه با ساختن «رضایت» در ذهن مردم پایدار میشود. جمهوری اسلامی سالها با شعار مقاومت، همین رضایت را تولید کرد، اما وقتی نان مردم خشک شد و لنگ ولایتی دیگر معنایی نداشت، آن رضایت فروپاشید. عروسی اسپیناس فقط شکوه یک شب نبود، زوال یک روایت بود.
جامعهای که در آن فقیر باید حجاب بپوشد و غنی میتواند بیحجاب برقصد، دیگر جامعهی دینی نیست؛ جامعهی طبقاتی است. تناقض از این آشکارتر نمیشود: در پایینترین طبقات، جرم بیحجابی حبس دارد، در بالاترین طبقات، بیحجابی در سایهی لوسترهای طلایی مجاز است. اینجا قانون فقط برای بیقدرتان نوشته میشود.
آنچه در اسپیناس دیدیم، تنها عروسی یک دختر نبود، بلکه «عروسی ریا و قدرت» بود. همان قدرتی که دههها با زبان دین و اخلاق بر جامعه سلطه داشت، حالا چهرهی عریانش را در آینهی اشرافیت میبیند. از اینجا به بعد، دیگر با نصیحت و خطبه نمیتوان مردم را آرام کرد. خشم، آرام اما دقیق، در حال انباشت است.
تاریخ نشان داده که هیچ نظامی در برابر این حجم از نابرابری پایدار نمیماند. از فرانسه پیش از انقلاب گرفته تا روسیه تزاری، اشراف همیشه گمان میکردند که مردم فقط تماشا میکنند. اما روزی میرسد که همان تماشا، به خیزش بدل میشود. ایران هم از این قانون مستثنی نیست.
شاید شمخانی و امثال او خیال کنند که با چند جملهی توجیهی میتوانند از زیر بار خشم مردم شانه خالی کنند، اما حافظهی جامعه از عکس و فیلم پر است، نه از سخنرانی. آنها دیگر نمیتوانند مردم را «دعوت به صبر» کنند، چون صبر، در صف نان جا مانده است.
جمهوری اسلامی روزی با شعار «نه شرقی، نه غربی» آغاز شد، اما امروز در غربیترین تالار تهران، با منوی فرانسوی و نورپردازی ایتالیایی، خود را به نمایش گذاشت. این نه عروسی یک خانواده، بلکه عزای اخلاق عمومی بود.
و با نگاه ژیژک باید گفت: وقتی مردم چشم نمیبندند و نگاه میکنند، خودِ آن نگاه نوعی اقدام سیاسی است. مردم ایران، در شرایطی سخت اما بیدار زندگی میکنند. این بیداری، دیر یا زود، آن سفرههای زرین را خواهد بست.
@simar50
544
...
حرامزادهها من هنوز زندهام
انقلاب اسلامی قرار بود انسان تراز نوینی را خلق کند که مسلح به سلاح ایمان است. مدیرانش لباس خاکی میپوشیدند و بوی عرق و گلاب میدادند. ریش انبوه نامرتب داشتند و در یک کلام، به زخارف دنیوی بیاعتنا بودند! اندک اندک، این خلوص متصلب انقلابی، جای خود را به «مانور تجمل» داد و ایدئولوژی انقلابی از درون پوسید.
در ابتدای انقلاب حتی از به کار بردن واژه «مقامات» پرهیز میشد. جمهوری اسلامی «مقام» نداشت، «مسئول» داشت. قرار بود «کلکم راع و کلکم مسئول عن رعیته» باشند. قرار بود در نظام اسلامی، «ریاست» بی معنا باشد. کسانی که در راس امور بودند، «پاسخگو»هایی بودند که بنا بر «تکلیف شرعی»، پذیرفته بودند «نوکر مردم» باشند.
به تدریج ورق برگشت. «پاسخگو»ها، ادعای برتری ژنتیکی پیدا کردند. نوابغی شدند که منت بر سر مردم گذاشته و مدیریت جامعه را عهدهدار شده اند. جمهوری اسلامی تبدیل به شرکت سهامی خاصی شد که در آن، تنها خواص انقلاب به سطوح بالای ثروت و قدرت دسترسی دارند.
با مرگ ایدئولوژی، موتور محرک نظام خاموش شد.. «پاسخگو»هایی که بنا بر «تکلیف شرعی»، «مسئولیت» پذیرفته و وامدار انقلاب بودند، تبدیل شدند به «مدیرانی» که باید بار نظام را بر دوش بکشند: تحریم را دور بزنند، و شبکههای رانت را زنده نگه دارند تا ساختار فرونپاشد. به این ترتیب رابطه حاکم و کارگزار وارونه شد: امروز بقای حکومت، نه محصول ستونهای ایمان، که گروگانِ نسلِ مدیرانی است که تا مغز استخوان فاسدند.
مدیران فعلی جمهوری اسلامی با معیارهای اول انقلاب، همگی «حرامخوار» اند. نسلی از حرامخواران میلیارد دلاری که از بطن همین انقلاب زاده شده اند.
@simar50
#عوام_و_خواص
#خودی_و_نخودی
#سفره_انقلاب
#رانت
#فساد_سیستماتیک
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
