fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

آموختن: علوم پایه، اجتماعی، اقتصادی، سیاسی

آموختن: علوم پایه، اجتماعی، اقتصادی، سیاسی

رفتن به کانال در Telegram
731
مشترکین
-224 ساعت
-27 روز
-230 روز
آرشیو پست ها
@amookhtan 🔴 #حافظه_تاريخي 🔴🔶  نسل Z به خیابان آمد؛ جوانان آلمان دیگر منتظر نمی‌مانند جنبشی با نام "نسل Z اداره می‌کند" برای نخستین بار خیابانهای شهرهای بزرگ آلمان را تسخیر کرد. به گفته برنامه ریزان تظاهرات سراسری روز شنبه ۳۱ اکتبر (۹ آبان) ۱۲۰ هزار نفر در سراسر کشور اعتراض خود را به نمایش گذاشتند.  خواسته‌های این جنبش نه انتزاعی است، نه ایدئولوژیک: پول بیشتر برای مدارس، درمان اعتیاد و روان‌درمانی؛ مقابله با گرانی سرسام‌آور مسکن؛ عدالت اجتماعی؛ حمایت جدی‌تر از محیط زیست. و دو "نه" صریح: نه به گسترش دوربین‌های نظارتی دولت و نه به بازگشت خدمت اجباری نظامی. جوانان آلمانی در یکی از ثروتمندترین کشورهای جهان از دردهایی معترضند که برای هر کس در هر گوشه جهان قابل فهم است: نوبت انتظار برای روان‌درمانی در برخی شهرها به بیش از یک سال رسیده، اجاره مسکن در پنج سال گذشته چنان بالا رفته که بسیاری از جوانان دیگر نمی‌توانند مستقل زندگی کنند، و مدارس دولتی زیر فشار کمبود معلم و فرسودگی ساختارها هستند. دولت فدرال به جای سرمایه‌گذاری اجتماعی، روی افزایش بودجه نظامی تمرکز کرده و به همین دلیل با مخالفت گسترده نسل جوان روبرو شده است. در برلین، حدود پنج هزار نفر مقابل دروازه براندنبورگ گرد آمدند. در مونیخ، چهار هزار نفر مقابل دانشگاه لودویگ ماکسیمیلیان راهپیمایی آرامی داشتند. در فرانکفورت، معترضان کنار ساختمان بانک مرکزی اروپا جمع شدند که انتخابی بود نمادین برای اعتراض به نابرابری اقتصادی. در فرایبورگ، ماینتس و لایپزیگ هم صدها و هزاران نفر شرکت کردند. اما در هامبورگ، کلن و فرانکفورت اوضاع متفاوت شد. در هامبورگ، گروهی سیاه‌پوش و نقاب‌زده موانع پلاستیکی خیابانی را از جای کندند و برخی را آتش زدند. پلیس در میدان اشتاین‌تور با اسپری فلفل و خودروی آب‌پاش مداخله کرد. در فرانکفورت وضع جدی‌تر بود: معترضانی با سنگ به پلیس حمله بردند و یک مامور پلیس را زخمی کردند. پلیس هم با آب‌پاش تلاش کرد، تظاهرکنندگان را پراکنده کند. در کلن نیز پلیس پس از استفاده از مواد آتش‌زا و نقض ممنوعیت پوشاندن صورت از جانب معترضان، کل راهپیمایی را منحل اعلام کرد. گروهی تلاش کردند به مرکز شهر برسند که با نیروهای پلیس و دو خودروی آب‌پاش روبرو شدند. در اشتوتگارت، پلیس از بلندگو مدام تکرار می‌کرد: «بلند فریاد بزنید، اما آرام بمانید.» در برلین نیز در اواخر روز تجمع جداگانه‌ای با بیش از سه هزار نفر شکل گرفت که ربطی به «نسل Z اداره می‌کند» نداشت. آنجا هم معترضان با پرتاب مواد آتش‌زا و تخم‌مرغ با پلیس درگیر شدند. @amookhtan

🔶 نسل Z به خیابان آمد؛ جوانان آلمان دیگر منتظر نمی‌مانند جنبشی با نام "نسل Z اداره می‌کند" برای نخستین بار خیابانهای شهرهای بزرگ آلمان را تسخیر کرد. به گفته برنامه ریزان تظاهرات سراسری روز شنبه ۳۱ اکتبر (۹ آبان) ۱۲۰ هزار نفر در سراسر کشور اعتراض خود را به نمایش گذاشتند. خواسته‌های این جنبش نه انتزاعی است، نه ایدئولوژیک: پول بیشتر برای مدارس، درمان اعتیاد و روان‌درمانی؛ مقابله با گرانی سرسام‌آور مسکن؛ عدالت اجتماعی؛ حمایت جدی‌تر از محیط زیست. و دو "نه" صریح: نه به گسترش دوربین‌های نظارتی دولت و نه به بازگشت خدمت اجباری نظامی. جوانان آلمانی در یکی از ثروتمندترین کشورهای جهان از دردهایی معترضند که برای هر کس در هر گوشه جهان قابل فهم است: نوبت انتظار برای روان‌درمانی در برخی شهرها به بیش از یک سال رسیده، اجاره مسکن در پنج سال گذشته چنان بالا رفته که بسیاری از جوانان دیگر نمی‌توانند مستقل زندگی کنند، و مدارس دولتی زیر فشار کمبود معلم و فرسودگی ساختارها هستند. دولت فدرال به جای سرمایه‌گذاری اجتماعی، روی افزایش بودجه نظامی تمرکز کرده و به همین دلیل با مخالفت گسترده نسل جوان روبرو شده است. در برلین، حدود پنج هزار نفر مقابل دروازه براندنبورگ گرد آمدند. در مونیخ، چهار هزار نفر مقابل دانشگاه لودویگ ماکسیمیلیان راهپیمایی آرامی داشتند. در فرانکفورت، معترضان کنار ساختمان بانک مرکزی اروپا جمع شدند که انتخابی بود نمادین برای اعتراض به نابرابری اقتصادی. در فرایبورگ، ماینتس و لایپزیگ هم صدها و هزاران نفر شرکت کردند. اما در هامبورگ، کلن و فرانکفورت اوضاع متفاوت شد. در هامبورگ، گروهی سیاه‌پوش و نقاب‌زده موانع پلاستیکی خیابانی را از جای کندند و برخی را آتش زدند. پلیس در میدان اشتاین‌تور با اسپری فلفل و خودروی آب‌پاش مداخله کرد. در فرانکفورت وضع جدی‌تر بود: معترضانی با سنگ به پلیس حمله بردند و یک مامور پلیس را زخمی کردند. پلیس هم با آب‌پاش تلاش کرد، تظاهرکنندگان را پراکنده کند. در کلن نیز پلیس پس از استفاده از مواد آتش‌زا و نقض ممنوعیت پوشاندن صورت از جانب معترضان، کل راهپیمایی را منحل اعلام کرد. گروهی تلاش کردند به مرکز شهر برسند که با نیروهای پلیس و دو خودروی آب‌پاش روبرو شدند. در اشتوتگارت، پلیس از بلندگو مدام تکرار می‌کرد: «بلند فریاد بزنید، اما آرام بمانید.» در برلین نیز در اواخر روز تجمع جداگانه‌ای با بیش از سه هزار نفر شکل گرفت که ربطی به «نسل Z اداره می‌کند» نداشت. آنجا هم معترضان با پرتاب مواد آتش‌زا و تخم‌مرغ با پلیس درگیر شدند. @dw_farsi

@amookhtan 🔴 #حافظه_تاريخي 🔴از متن: در واقع، آنچه مارکس در «مانیفست کمونیست» «ادبیات جهانی» نامیده بود، عرصه‌ای است که از محدودیت های ملی و طبقاتی جامعه‌ی بورژوایی رها شده باشد. بازتولید شکل هنریِ عصر باستان که به «دوران کودکی» انسان مربوط می‌شود، ناممکن است. تا زمانی‌که در سودای احیای همان صورت‌بندی‌های هنری کهن باشیم، راه را بر زایش شکل‌های نوین هنری در جامعه‌ی آینده بسته‌ایم؛ جامعه‌ای که به باور مارکس یک فرد به‌طور انحصاری نقاش، مجسمه‌ساز و غیره نیست. با فراروی از تقسیم کار اجتماعی، دیگر«نقاش وجود ندارد؛ بلکه انسان‌هایی که به‌همراه سایر کارهایی که انجام می‌دهند، نقاشی هم می‌کنند.» («ایدئولوژی آلمانی») بدین‌سان، در مرحله‌ی عالی‌تر تکامل اجتماعی، آن فرد کامل و چندبعدی دوران پیشین که فرد مطلوب رمانتیک‌ها است، بازتولید می‌شود، اما به‌عنوان فردیتی اجتماعی‌شده. @amookhtan

در سپهر اندیشه‌ی مارکس مفهومی نهفته است که شاید بتوان برای آن نام «رهایی هنر» را برگزید. ریشه‌ی این مفهوم را باید در فراروی ا
در سپهر اندیشه‌ی مارکس مفهومی نهفته است که شاید بتوان برای آن نام «رهایی هنر» را برگزید. ریشه‌ی این مفهوم را باید در فراروی از «کارِ بیگانه‌شده» جست‌وجو کرد که در عین حال در حکم نفی و حفظ دو برابرنهاده‌ی «هنر برای هنر» و «هنر در خدمتِ...» (حزب، خلق، پرولتاریا و غیره) است. ___________ 👈متن کامل

@amookhtan 🔴 #حافظه_تاريخي 🔴يکشنبه سرشام رفتم. شاهنشاه ناراحت بودند از مريضى دکتر ايادى. فرمودند مردک آنتى بيوتيک هايى را که بهش دادم نخورده، دوباره افتاده. عرض کردم ، گارد شاهنشاهى را ميگوئيم بخوابانند بريزند به حلقش. از همانجا تلفنى مراتب آنتى بيوتيک را به ايادى ابلاغ کردم. بيچاره از ترس، حالش پاى تلفن خوب شد شروع کرد بشکن زدن. اين پادشاه، واقعاً دم مسيحا دارد. يک تشر ميزنن، اندازه صد اونس آنتى بيوتيک تاثير دارد. يک بار هم تلفنى دکتر ايادى را آمپول زدند. دوشنبه سر ناهار رفتم. فرمودند اين محمود جعفريان کيه؟ چرا اينقدر در تلويزيون و مجله تماشا به ما تملق ميگويد؟ عرض کردم توده ايست. فرمودند : اينها چرا از اينور بام ميافتند؟ عرض کردم قوه جاذبه زمين است. شاهنشاه کلى خنديدند. بعد راجع به اين که ايران هم انسان به کره ماه بفرستد تا از آمريکا و شوروى عقب نباشد، بياناتى فرمودند. من هويدا را پيشنهاد کردم، اما شاهنشاه نظرشان به احسان نراقى بود. در مورد سلام شاهنشاهى در سينما که اخيرا مردم زورشان ميايد بلند شوند و صورت خوشى ندارد، نمى دانم چه کسى گزارش بعرض رسانده بود که من تکذيب کردم و عرض کردم مردم تا ده دقيقه بعدش هم، همينطور سر پا ميايستند و کنترلچى ها بزور آنها را مينشانند. شاهنشاه با هوش ذاتي، فهميدند من مزخرف ميگويم. فرمودند شايد لازم است صندلى هاى سالن را جمع کنند و بعد از پخش سلام شاهنشاهي، در اختيار مردم بگذارند. عرض کردم ممکن است مردم روى زمين تلپ شوند و آبروريزى بيشتر شود. ديگر چيزى نفرمودند. فهميديم توى لب تشريف بردند. سه شنبه ساعت يازده شرفياب شدم. سفير ژاپن آمده بود استوارنامه خود را تقديم کند. قبلا قهرمان کاراته بوده. براى اداى احترام به شاهنشاه يک حرکات عجيب و غريب سنتى از خودش درآورد که همه ما تعجب کرديم. وقتى رفت شاهنشاه استوار نامه اش را پاره فرمودند. دکتر ايادى مقدارى نمک زير زبان شاهنشاه گذاشت و يک نبات داغ به ناف ملوکانه بست. @amookhtan

@amookhtan #ديالکتيک_ايده‌آليستي_هگل (فلسفه نظرورزانه يا ايده‌آليستي هگل) #ديالکتيک_ماترياليستي_مارکس (10) 🔴#حافظه_تاريخي 🔴 شناخت فلسفه هگل   «مارکس با نوشتن نقد فلسفه حق هگل، بود که در آغاز، به نقد فلسفه‌ي ايده‌آليستي يا نظرورزانه‌ي هگل مي‌پردازد. جنبه‌ي اصلي نقد مارکس بر فلسفه‌ي هگل اين است که اولا" وي [يعني هگل] به اينهماني انديشه و وجود قائل است و ثانيا" در نتيجه‌ي اين اينهماني نقش عامليت را براي انديشه، و «ايده» - و در کل؛ روح – در نظر مي‌گيرد. نقد اين بنيان فلسفه‌ي ايده‌آليستي موجب مي‌شود که مارکس، بعدتر، به ادراک ماترياليسم، متمايز از ماترياليسم فويرباخي، نايل شود.» (مارکس؛ نقد فلسفه حق هگل؛ ترجمه محمودعباديان و حسن قاضي مرادي ص267)         بنابراين در فلسفه نظرورزانه يا فلسفه ايده‌آليستي هگل، ايده نسبت به جهان واقعي و عيني عامليت دارد، يعني ايده‌هاست (ايده مطلق يا روح) که جهان واقعي را پديد آورده است. هگل مي‌نويسد «انديشه‌ي فرمان‌روايي عقل بر جهان به شکلي کامل‌تر در زمينه‌ي ديگري نيز بيان شده است که با آن خوب آشناييم و به حقيقت‌اش مشخصا" ايمان داريم. مقصودم اين حقيقت است که دين به ما مي‌آموزد و مي‌گويد که جهان، بازي‌چه‌ي تصادف و علت‌هاي بيروني و ممکن نيست، بل‌که تابع مشيّت خدايي است.»(هگل، ۱۳۵۶، ۴۲)   در نتيجه هگل با جابه‌جايي ماده و ايده، و قراردادن ايده در جاي‌گاه ماده، در نهايت به ايده عامليت مي‌دهد که ايده مطلق است که ماده را خلق و پرورده مي‌کند. اما فويرباخ در روي‌کردي ماترياليستي مکانيکي (1) و اساسا" در حوزه‌ي دين، ديدگاه هگل را برعکس مي‌کند و عامليت را به سوژه‌‌ي مادي و بالفعل مي‌دهد.   و اين مارکس است که در نقد خود به هگل و فويرباخ، از هر دو، فراتر مي‌رود و در ارتباط با جهان ايده‌ها (ذهن) و جهان واقعي (عين) يا جهان عمل، که مبتني بر وحدت ضدين عين و ذهن است، عامليت را براي هر دو در نظر مي‌گيرد. مارکس مي‌نويسد:   «آگاهي نمي‌تواند هيچ چيز ديگري جز موجود آگاه باشد.(مارکس ۱۳۷۷ الف،46) «موجود آگاه» وحدت ضدين عين و ذهن است. (مارکس؛ نقد فلسفه حق هگل؛ ترجمه محمودعباديان و حسن قاضي مرادي ص285)   يعني مارکس جهان را از منظر ديالکتيک ماترياليستي مي‌نگرد، او براي انديشه و تفکر انسان که در ايده‌ها ابراز مي‌شود نيز عامليت قائل است. او در مقدمه نقد فلسفه حق هگل مي‌نويسد: «نيروي مادي را بايد با نيروي مادي سرنگون کرد. نظريه نيز به محضي که توده‌گير شود به نيروي مادي تبديل مي‌شود. نظريه همين که به شکلي دست يافتني براي توده‌ها، به عنوان امري متعلق به انسان عرضه شود قادر مي‌شود توده‌ها را فراگيرد. » ( کارل، مارکس؛ نقد فلسفه حق هگل؛ترجمه محمودعباديان و حسن قاضي مرادي ص۲۶-۲۷)   اين نوشته مارکس چيزي جز به معناي در نظر داشتن عامليت براي ذهن و عين انسان در يک رابطه ديالکتيکي نيست. وحدت ضدين عين و ذهن است. که هر دو در همان واژه پراکسيس يا عمل‌آگانه، بازتاب مي‌يابد. منظور از ديالکتيک ماترياليستي مارکس، گزينه‌ي همين ديدگاه اوست.   @amookhtan ادامه دارد   (1): منظور مارکس اين است که ماترياليسم سنتي – چنان‌که از زمان دموکريتوس ارائه شده- برخلاف ايده‌آليسم، تنها واقعيتِ مادي را به‌عنوان واقعيت [اکتيو] به‌رسميت‌مي‌شناسد و ايده‌ها را در حکم واقعيت واقعي فرض نمي‌گيرد.

@amookhtan 🔴 #حافظه_تاريخي 🔴شنبه صبحانه شرفياب شدم. فرمودند اسم سد « دز» را چرا سد دز گذاشته اند؟ عرض کردم براى اينکه در دزفول است. فرمودند اينهمه ما براى سد زحمت ميکشيم، آنوقت اسم دوحرفى رويش ميگذارند؟ سد با آن عظمت بايد يک اسم دهن پر کن داشته باشد. عرض کردم سد کرج هم سه حرفى است، اما تعداد حروف ربطى به عظمت سد ندارد. فرمودند خير سعى کن يک اسم ده حرفى براى سد دز پيدا کنى. اسمش را عوض کنيد. خيلى فکر کردم براى يک اسم ده حرفى. چيزى به ذهنم نرسيد. تا بالاخره عرض کردم: سد «اسدالله علم!»، شاهنشاه شست مبارک را جلوى من گرفته فرمودند: بفرما! «محمدرضاشاه!». خيلى خجالت کشيدم که چرا به عقل خودم نرسيد. اعليحضرت همينطور که شست ملوکانه را در هوا نگه داشته بودند، فرمودند: تازه تشديد محمد را باهات حساب نکردم، وگرنه يازده تا ميشد. چقدر انصاف و معدلت شاهنشاه مرا تحت تاثير قرار ميدهد. آدم در مقابل اينهمه بزرگوارى لال ميشود و گرنه ميتوانستم عرض کنم اسم کامل غلام اميراسدالله علم است. البته مطمئناً ميفرمودند سيزده نحس است. بعد از صبحانه براى افتتاح مجدد سد محمد رضا شاه عازم دزفول شديم. در تمام راه چشمم به شست ملوکانه بود. چند شنبه بود ؟ سر صبحانه رفتم. تيمسار نصيرى را هم برده بودم . استدعا کردم اعليحضرت حکم برکنارى هويدا را بنويسند، نصيرى ببرد در خانه اش. اعليحضرت نگاه غضبناکى به من کردند، عقب عقب رفتم، خوردم به قريب. بعد از جلو آمدن عرض کردم پس اقلا به شاپورغلامرضا امر بفرماييد پول چار کيلو زعفرانى که سه سال پيش گرفته بدهد . يا زعفرانها را پس بدهد. شاهنشاه مدتى راجع به کشت و زرع زعفران در بيرجند سوآل نموده، فرمودند عدس پلو هم با زعفران خوب ميشود. از اينهمه دقت و درايت شاهنشاه حيرت کردم. به نصيرى گفتم به قطبى بگويد تا سه هفته برنامه هاى آشپزى راديو و تلويزيون، منحصر به عدس پلو با زعفران باشد. با تيمسار، سر هرمز قريب را گرفته از زمين بلند کرديم. بدجورى من به او خورده بودم. صد بار هم به او گفتم ام وقتى شاهنشاه غضب ميفرمايند، پشت سر من واى نستا. رئيس تشريفات به اين خنگى نديده بودم. @amookhtan

@amookhtan #ديالکتيک_ايده‌آليستي_هگل (فلسفه نظرورزانه يا ايده‌آليستي هگل) #ديالکتيک_ماترياليستي_مارکس (9) 🔴#حافظه_تاريخي 🔴 شناخت فلسفه هگل   از آن‌جا که فيلسوفان تاريخ جامعه‌ي بشري، تا زمان مارکس منتقد،(1843) هدف‌شان تفسير جهان بود، بدون اين‌که وارد عرصه عمل شوند، و فلسفه خود را از طريق بيان اصطلاحات و واژه‌هاي کلي، انتزاعي و بدون آن‌که وارد جزييات مشخص و انضمامي آن شوند، بيان مي‌کردند، درک آن‌ها براي عموم مردم سخت بوده است و نيز هست. به‌طوري که در ميان عموم مردم واژه «فلسفه‌بافي» رواج دارد و به کساني گفته مي‌شود، که صحبت‌هاي بي‌پايه و اساس را مطرح مي‌کنند! اما واقعيت‌ اين است در کنار اين «فلسفه‌بافي»‌ها، فيلسوفاني نيز بوده‌‌اند که هر چند نه به‌طور کامل، حقايقي را بيان داشته‌اند و از طريق مکتوبات آن‌ها، به دست ما رسيده است.   اما يک واقعيت ديگر را نيز بايد در نظر گرفت و آن اين است که بانيان و مدافعان شيوه‌ي توليد سرمايه‌داري، از هر طريقي استفاده مي‌کنند تا به قول گرامشي هژمومي خود را بر استثمارشده‌گان مسجل سازند، تا صداي اعتراضي از آن‌ها در مقابل ايده‌ئولوژي سرمايه‌داري در نيايد. اين ايده‌ئولوژي براي طبقه‌ي کارگر جهاني «آگاهي کاذب و وارونه» توليد و بازتوليد مي‌کند.. تا به اين طريق به اهداف خود، که سود، از طريق استثمار است، برسند.   و مورد ديگر لازم است گفته شود اين است، بسياري از ساکنين اين کره‌ي خاکي، ظاهربين هستند و از طريق آن‌چه که بلافاصله مي‌بينند، قضاوت مي‌کنند، در حالي که نمي‌دانند، پشت ظاهر هر پديده‌يي، ذات يا جوهر آن پديده هم در شکل‌دادن به ظاهر پديده نقش دارند. مجموعه‌ي حقايق بالا، و موارد ديگر، سبب شده است که افراد بسيار اندکي به سراغ، مطالعه فلسفه بروند.   اما براي شناخت فلسفه هگل بايد بدانيم که نظام فلسفه‌ي ايده‌آليستي هگل يا نظرورزانه‌ي هگل، يک چرخه است؛ چرخه‌يي که از انديشه‌ي عقلاني و انتزاعي، که در منطق تبيين شده است يا همان ايده مطلق، شروع مي‌شود و سپس به واقعيت مشخص، يعني طبيعت مي‌رسد و از آن‌جا ديگر بار به قلمرو انديشه‌ي عقلاني (ذهن يا روح مطلق) اين بار خودآگاهي يافته به انجام مي‌رسد. اين يعني نظام فلسفه‌ي ايده‌آليستي يا نظرورزانه‌ي هگل، که بر سر ايستاده است؛ يعني سرش روي زمين و پاها در هوا قرار دارد. در اين حالت است که مارکس مي‌گويد نظام فلسفه‌ي ايده‌آليستي هگل را که بر سر ايستاده بود، آن را وارونه کرده و بر روي پا قرار داده است. به بياني ديگر چرخه‌ي نظام فلسفه‌ي ايده‌آليستي هگل از «منطق» شروع مي‌شود و با گذر از شناخت طبيعت به فلسفه‌ي روح، يعني به خاستگاه‌اش باز مي‌گردد. اين به معناي حرکت از عام به خاص است و سپس بازگشت از خاص به عام (ذهن يا روح مطلق) در خودآگاهي است. حالا اگر چنين چرخه‌يي وارونه که شود به اين صورت در مي‌آيد: حرکت از خاص به عام و سپس از عام به خاص. فعاليت فکري و يا تفکر ديالکتيکي مارکس معرف چنين چرخه‌يي است. وقتي که فصل اول کاپيتال جلد يک را با کالا (خاص است) شروع مي‌کند، همين هدف را دنبال مي‌کند.   مارکس از خاص، از وجودهاي معين و مشخص سياسي، اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي حرکت مي‌کند و مي‌کوشد تا آن‌ها را بشناسد. شناخت به معناي دست‌يابي به قوانين عامي است که تعيين‌کننده‌ي حرکت آن وجودها است. يعني مارکس در مرحله شناخت از طريق حواس پنج‌گانه، بر مبناي چرخه‌ي از خاص به عام (مرتبه‌ي تحقيق، مرتبه‌ي رسيدن به نظريه‌ که عام است) و سپس از عام به خاص (مرتبه‌ي تبيين، مرتبه‌ي بيان نظريه‌ و نيز آزمون نظريه‌، يعني مرتبه‌ي عمل) است. هال دريپر مي‌نويسد:   «دشواري اين يادداشت‌ها ناشي از آن است که مارکس آگاهانه خود را در درون جهان مفاهيم و اصطلاحات هگل قرار مي‌دهد تا از اين طريق در جريان حرکت راه خود را به خارج از آن بگشايد. مي‌خواهد هگل را در چاهي که خود کنده بود بي‌اندازد، يعني نشان دهد که چه‌گونه عدم انسجام و تضادهاي هگل بر مبناي روش خود او به خارج از مکتب هگل معطوف مي‌شود.»(دريپر،1382، 76)   @amookhtan ادامه دارد

@amookhtan 🔴 #حافظه_تاريخي 🔴«اثر گلوله برفي» چيست؟ ( #آموختن: اگر در دامنه کوهي برفي، از آن بالا، يک گلوله برفي کوچک درست کنيد و آن را به طرف پايين، رها کنيد، گلوله برفي، ضمن حرکات دوراني رو به پايين، لحظه به لحظه بزرگ‌تر مي‌شود. تشبيهي، براي اقتصاد کشورهاي سرمايه‌داري مانند فرانسه که با بديهي سه و نيم تريليون يورو، روبرو است که سالانه فقط 91 ميليارد يورو، بايد براي پرداخت بهره‌ي اين پول‌هاي قرضي پرداخت کند. البته در صورت ثابت ماندن مبلغ و اصل بدهي‌هاي سه و نيم تريليون يورويي.) بی بی سی نوشت:در حالي که تصاوير ساختمان‌هاي تاريخي شعله‌ور، صدر اخبار جهان را به خود اختصاص داده بود، رولان لسکور، وزير دارايي فرانسه، در مجلس ملي تاکيد کرد که اين کشور در دام «اثر گلوله برفي» بدهي گرفتار نشده است؛ اصطلاحي در اقتصاد کلان که به رشد فزاينده و خودتقويت‌کننده بدهي اشاره دارد. بدهي عمومي کشورها معمولا به صورت نسبتي از توليد ناخالص داخلي اندازه‌گيري مي‌شود. اين نسبت با پرداخت بهره بدهي‌هاي موجود افزايش پيدا مي‌کند، اما رشد اقتصادي، همراه با اثر تورم که مجموعا «رشد اسمي اقتصاد» را تشکيل مي‌دهند، مي‌تواند آن را کاهش دهد. به همين دليل، پايداري بدهي تا حد زيادي به توازن ميان هزينه استقراض و نرخ رشد اقتصاد بستگي دارد. اگر هزينه استقراض دولت از سرعت رشد اقتصاد بيشتر باشد، بدهي به‌مرور خودبه‌خود بزرگ‌تر مي‌شود؛ پديده‌اي که اقتصاددانان آن را «اثر گلوله برفي» مي‌نامند. در اين شرايط، حتي بدون افزايش هزينه‌هاي دولت نيز سهم بدهي از اقتصاد افزايش پيدا مي‌کند. برعکس، اگر اقتصاد سريع‌تر از هزينه بدهي رشد کند، نسبت بدهي کاهش مي‌يابد و فشار مالي دولت به‌تدريج کمتر مي‌شود. شدت اثر گلوله برفي به ميزان بدهي موجود بستگي دارد؛ هرچه بدهي انباشته يک کشور بيشتر باشد، افزايش هزينه‌هاي بهره تاثير بزرگ‌تري بر آن خواهد داشت. از اين رو، فرانسه که بدهي عمومي آن حدود ۱۱۹ درصد توليد ناخالص داخلي برآورد مي‌شود، در برابر اين خطر بيش از بسياري از کشورهاي ديگر حساس است. جگجيت اس. چادا، استاد اقتصاد دانشگاه کمبريج، در گفت‌وگو با بي‌بي‌سي موندو توضيح داد: «وقتي سطح بدهي يک کشور بالا باشد، ناچار است بهره زيادي بابت آن بدهي بپردازد.» او افزود: «خطر زماني ايجاد مي‌شود که به دليل افزايش ريسکي که سرمايه‌گذاران براي کشور قائل هستند، اقتصاد وارد چرخه اثر گلوله برفي شود. در اين وضعيت، نرخ‌هاي بهره افزايش مي‌يابند و در نتيجه بخش بيشتري از منابع دولت صرف پرداخت بدهي خواهد شد.» چادا گفت: «اگر اين تصور به وجود آيد که دولت ممکن است در بازپرداخت بدهي‌هايش با مشکل روبه‌رو شود، يا در آينده با دشواري‌هاي مالي مواجه شود، نرخ‌هاي بهره باز هم بالاتر خواهد رفت. در آن صورت، سهم فزاينده‌اي از درآمدهاي مالياتي دولت به جاي تامين خدمات عمومي، صرف پرداخت بدهي‌ها خواهد شد.» آيا اقتصاد فرانسه وارد چرخه «اثر گلوله برفي» بدهي شده است؟ تا حدي بله؛ اما اين وضعيت تازه شکل گرفته و فاصله آن با مرز خطر هنوز اندک است. بين سال‌هاي ۲۰۱۷ تا ۲۰۲۵، در شرايطي که نرخ‌هاي بهره در سطحي بسيار پايين قرار داشت، «اثر گلوله برفي» منفي و به نفع دولت فرانسه عمل مي‌کرد. رولان لسکور اخيرا اعلام کرد که هزينه سالانه خدمات بدهي دولت در سال ۲۰۲۷ به حدود ۹۱ ميليارد يورو (نزديک به ۱۰۲ ميليارد دلار) خواهد رسيد؛ رقمي که از بودجه سالانه آموزش و همچنين بودجه دفاعي اين کشور بيشتر است. اگر پارلمان بودجه سال ۲۰۲۷ را تصويب کند و نامزدهاي انتخابات رياست‌جمهوري ماه آوريل نيز برنامه‌هايي باورپذير براي سامان دادن به وضعيت مالي عمومي ارائه دهند، «اثر گلوله برفي» بدهي همچنان پديده‌اي محدود و حاشيه‌اي باقي خواهد ماند. اما در غير اين صورت، ممکن است اين گلوله برفي در حالي که با سرعتي خطرناک از سراشيبي پايين مي‌غلتد، به‌تدريج بزرگ‌تر و بزرگ‌تر شود. متن کامل @amookhtan

@amookhtan 🔴 #حافظه_تاريخي 🔴جمعه امروز دوباره تصميم به شکار داشتند. شام ديشب ظاهراً مزه کرده بود. عرض کردم قرار است سفير زلاند نو (ترجمه فارسى نيوزيلند!) شرفياب شود. فرمودند او را هم ميبريم شکار. نگران شدم آبروريزى شود و خداى نکرده شاهنشاه هنگام تيراندازى اشتباهاً بزنند به سفير نيوزيلند. چه رسوائى ميشود در دنيا. «شاه ايران در شکارگاه سلطنتى سفير نيوزيلند را از پاى درآورد!». دنبال راه حلى گشتم. سرانجام گفتم قربان خوبيت ندارد. ما از اين نيوزيلندى ها گوشت ميخريم، اگر بفهمند شاه مملکت خودش گوشت شکار ميخورد، دلسرد ميشوند. شاهنشاه از اين تيز هوشى غلام حيرت فرمودند. بعد هم به شوخى فرمودند خيال کردم ترسيدى به جاى گوسفند، سفير نيوزيلند را بزنم! (از آن تاريخ تاکنون من هنوز نفهميده ام شاه از من با هوش تر بود يا من کم هوش تر از شاه بودم) آخرالامر فرمودند ما ميرويم شکار، تو اينجا واستا وقتى سفير آمد، استوارنامه اش را بگير بذار روى ميز من. تشريف که بردند من براى سلامت يک يک گوسفندان منطقه دعا کردم. بعد از ظهر تمام مدت کار کردم. چند فقره حق و حساب بود که بايد ميگرفتم، دو تا دختر انگليسى را بايد ميديدم، يکى را ديدم يکى را خوابم برد. شب با خانم علم رفتيم منزل والاحضرت فاطمه. تيمسار خاتم داشت به کايت اش ور ميرفت. گفت مثل اينکه شبها يک نفر ميآيد کايت مرا دستکارى ميکند و تنظيمش را بهم ميزند. عرض کردم بايد مواظب باشيد به کوه نخوريد. اميدوارم منظورم را درک کرده باشد. واضح تر از اين نميتوانم حاليش کنم. وگرنه خودم ميخورم به تپه. @amookhtan

@amookhtan 🔴 #حافظه_تاريخي 🔴يادداشتهاى اصلى علم کتاب «يادداشت هاى علم»، خاطرات روزانه اسدالله علم نخست وزير و وزير دربار محمد رضاشاه، که در چند جلد توسط آقاى علينقى عاليخانى تنظيم شده ، بسيار شيرين، آموزنده و عبرت انگيز است. اين يک نمونه اش: « صبح شرفياب شدم. شاهنشاه را قدرى متفکر ديدم. خوشحال نبودند. انگشتان شاهنشاه دائما روى ميز به ميز مى کوبيد (وقتى مى خواهند تصميم شديد بگيرند با انگشت سبابه محکم روى ميز ميزنند، وقتى ناراحتى دارند با همه انگشتان دائما روى ميز ميزنند، وقتى زياد ناراحتى دارند موهاى ابروى مبارک را مى کنند!) بارى مطالبم را به اختصار عرض ميکردم و مى گذشتم. عرض کردم امر فرموديد رئيس جمهورى رومانى سال آينده بيايد، او استدعا دارد امسال بيايد. فرمودند، کى من چنين حرفى زدم؟ اين قريب احمق اين حرفها را ….» دنباله اش را متاسفانه نداريم اما احتمالا چنين بوده: “… اين قريب (هرمز قريب رئيس تشريفات دربار) احمق اين حرفها را از خودش در مياورد که موى ابرو براى ما باقى نگذارد. بعد فرمودند از بس از دست اين قريب روى ميز، رنگ گرفتم، دارم ميشم ممل دمبکى. عرض کردم استدعا ميکنم بعد از اين وقتى اعليحضرت عصبانى ميشوند، موهاى ابروى غلام را بکنند. فرمودند تو که تقصيرى ندارى. برو فعلا قريب را بيار من بى ابروش کنم تا بعد…” @amookhtan

@amookhtan 🔴 #حافظه_تاريخي 🔴#کتاب_خوانی «چریک: خاطرات مهدی میرعبدالله‌یانی» آنها در بادِ سلطنت، آتشِ انقلاب برافروختند ✍️جواد لگزیان ؛ عصر ایران 🔹مهدی میرعبدالله‌یانی در کتاب «چریک: خاطرات مهدی میرعبدالله‌یانی» تلاش دارد با بیان خاطرات خود در سال‌های حادثه‌خیز ۴۹ تا ۵۲ نشان دهد چگونه، وقتی سلطنت تمام راه‌های آزادی‌خواهی را مسدود کرده بود، جوانان انقلابی به این نتیجه رسیدند که باید آتش انقلاب بیفروزند و همراه با انقلاب کوبا، انقلاب الجزایر، انقلاب ویتنام و انقلاب فلسطین به سوی آینده حرکت کنند. 🔹مهدی میرعبدالله‌یانی در سراسر کتاب، تمام اتفاقات اجتماعی و سیاسی را با کمک بریده‌های روزنامه‌ها، در متن دیگر رویدادهای مشابه در گستره منطقه‌ای و جهانی بررسی می‌کند و تصویری کامل از رخدادها به دست می‌دهد تا خواننده کاملاً دریابد که برای مثال، هم‌زمان با جشن‌های دوهزاروپانصدساله، ایران و جهان در چه شرایط و اوضاعی قرار داشته‌اند. 👇👇👇 asriran.com/0052jz @amookhtan

جشن‌های ۲۵۰۰ ساله (۲۰ – ۲۴ مهر ۱۳۵۰) 🖊 کانون هستان «شورایی که مسئولیت برگزاری این جشن را بر عهده دارد، دارای وظیفۀ خطیری است. زیرا کاری بی‌سابقه و بزرگ در پیش دارد. گمان می‌کنم امروز کمتر ملّتی در دنیا باشد که از لحاظ تاریخی و ملّی، امکانِ برپاکردنِ چنین جشنی را داشته باشد. این تجلیل، در واقع تجلیل از اساسِ ملّیت و تمدن و مفاخرِ ما می‌باشد و در راه زنده‌کردنِ افتخارات ایران، هر قدر بیشتر کوشش بشود، ارزش دارد. وظیفه‌ای که ما در نظر داریم این است که بر میراث فرهنگِ چند سالۀ خود و اصلاحات اجتماعی و اقتصادی که لازمۀ ترقی و رفاه ملّت است، بیفزاییم. ما در طی قرون متمادی به رسالت همیشگیِ خود وفادار مانده و این هدف را تعقیب کرده‌ایم، که از آمیختنِ ترقیاتِ مادیِ عصرِ خود با میراث معنویِ گذشتۀ خویش، ترکیبِ معتبر و با ارزشی پدید آوریم. بر اساس همین منظور و با همین هدفِ اساسی است که اکنون، کشورِ من خود را برای برگزاری مراسم جشن دو هزار و پانصدمین سالِ شاهنشاهیِ ایران آماده می‌کند و، منظور از برگزاریِ این یادبود آن است که ادامۀ حیاتِ وحدتِ ملّیِ ما از راه بقای شاهنشاهی ایران، و نیز سهمِ مؤثرِ ساکنان این سرزمین باستانی در تمدن جهانی در رشته‌های مختلفِ علوم، ادبیات، فلسفه و هنر برای جهانیان روشن شود و فرصتی وجود آید.» محمدرضا پهلوی در تاریخ ۴۹/۷/۳۰ در سخنرانیِ فوق‌الذکر چنین ایراد کرد و دستور داد تا زمینۀ لازم برای برپاییِ جشنی عظیم که نامِ پُرطمطراق «جشن ۲۵۰۰ ساله» به خود گرفت را فراهم کند. اما شاه به صِرفِ خطابه از سمتِ خود بسنده نکرد و اکتفا ننمود و همچون سایر دیکتاتورها، زبانِ مردم نیز شد و از طرفِ آن‌ها گفت: «ملّت ایران به‌منظور سپاس از آسایش و امنیتی که در گروِ اجرای اصول انقلاب مقدس شاه و ملّت، و رهبری خردمندانۀ شاهنشاه آریامهر  به دست آورده است، و به‌منظور زنده‌داشت افتخارات کهن ملّی و بزرگداشت تاریخ شاهنشاهی ایران، پس از اعلام تاریخ برگزاری جشن بیست و پنجمین سدۀ شاهنشاهی ایران کوشش و تلاشی ارزشمند آغاز کرده است تا جشن بزرگ و ملّیِ بنیادگذاری بیست و پنجمین سدۀ شاهنشاهی، با شکوهِ تمام برگزار شود.» آنچه از زبان مردم و ملّت بیان گردید، در حقیقت آرزویی بود که برگزارکنندگان جشن در دل داشتند تا شاید جشن ۲۵۰۰ ساله به چنین نتایجی دست یابد، و مردم در آن حضور داشته، و با استقبال از آن، به رژیم شاه توان بخشند. اما همان‌گونه که بعدها دیده شد، این هدف فقط‌و‌فقط در سطح و سطرِ کاغذ و در میان چاپلوسانِ رژیم شاه اثر داشت و در میان مردمانِ ایران کمترین اثری نکرد و نتوانست جای خویش را در دل مردم باز کند. ادامۀ متن در Instant View کانون هستان را در پلتفرم‌های زیر دنبال کنید: اینستاگرام | فیس‌بوک | یوتیوب | تلگرام

روز جشن فرا رسید. همۀ راه‌های منتهی به پرسپولیس و تخت جمشید به‌وسیلۀ نیروهای نظامی و انتظامی بسته شد تا «مردم» در جشن شرکت نکنند. وضعیتِ امنیتی نیز به بالاترین سطح رسیده بود و ساواک با گماردن چشم و گوش‌هایی بیشتر و خفیه‌نویس‌های بیشینه در سطح کشور، هر جا، از هر کس، هر سخنی علیه جشن و ریخت‌و‌پاش و اسرافی که صورت گرفته، زده می‌شد، دستگیر می‌کرد. آن همه هزینه و تجمل حتی در عرصۀ اجرا نیز حاصلی خجالت‌بار به بار آورد. در گرمای تخت جمشید و آفتاب سوزانی که می‌تابید، و هجوم مگس‌های دامداری‌ها و طویله‌های جلگۀ مرودشت و تخت جمشید، جماعتی را به تماشای صحنه‌هایی ابتدایی‌تر از فیلم‌های درجه دوِ هندی کشاند. سران کشورها و رؤسای دولت‌ها را همراه بانوانشان در تیغ آفتاب رو به جنوب نشاندند تا ستون‌های تخت جمشید پشت سرشان در عکس و فیلم پیدا و گل‌درشت باشد، تا شکوه و جلالِ بیشتری به تصاویرِ مخابره‌شده، اضافه کند. در گرمای آزاردهنده، لباس رسمی رسماً ابزار شکنجه شده بود. خانم‌های حاضر در جشن در آفتاب می‌سوختند و برخی آقایان کلاه‌هایشان را چند لحظه به سر می‌گذاشتند تا صورتشان را بپوشاند، اما خیس عرق شده بودند. فیلم‌های آرشیویِ آن موقع را که می‌بینیم، از قیافۀ هایله‌سلاسی، پادشاه اتیوپی، و نیکلای پادگورنی، صدر هیئت‌رئیسۀ اتحاد جماهیر شوروی، که در چند لایه لباسِ رسمی وول می‌خورند، پیدا بود با بی‌قراری در انتظارِ پایانِ آن سیرکِ مضحک هستند تا به کولر پناه ببرند. در میان آن همه وسیله و آلات و تزئیناتِ بنجل در حد صنایع دستیِ ارزان‌قیمت، تنها عناصر حقیقی و واقعی صحنه، اسب‌های عرب و مجار بودند و کارگران زحمت‌کشِ ایرانی. غذا و سرویس غذاخوری و چادرها و تمام وسایل جشن را با اخاذی از مردم از خارج آوردند، ولی صحنه‌آرایی مضحک شده بود و، تا سطحِ تقلیدِ اسماعیل کوشان و استودیو میثاقیه از فیلم‌های هرکول رسیده بود. آنان که امروز با نگاهِ گزینشی به تاریخِ دیروز می‌نگرند و «تونل زمان»ی دروغگو را مرجع قرار داده‌اند، به بریده‌ای از گفته‌های روشنفکرانِ دلسوز ارجاع می‌دهند، تا همگیِ مبارزانِ نستوه و آزادی‌خواهانِ علیه رژیم شاه را طرد کنند. هنگامی که بریزبپاش‌های جشن با فقر معیشتی مردم در تضاد کامل بود و وام‌های بانکی تمامِ هم‌و‌غمِ خود را صرف تأمین هزینۀ جشن کرده بود، و اراده‌ای که در طی یک سال چنین هزینه‌ای را برای چنین سیرکی فراهم کرد، هرگز صَرفِ رفعِ احتیاجاتِ محرومان و فرودستانِ جامعه نگردید، زنده باد آن زنده‌یاد که گفت: «هر روز در آن مملکت جشن بود.» مماس و موازات جشن، بخش زیادی از مردم در روستاها و حاشیه‌های شهرهای بزرگ و کوچک با مشکلات جدی دست‌و‌پنجه نرم می‌کردند، و چراغی که به خانه روا بود، حرام و خرجِ ارضای میلِ واضحِ هوسِ پادشاه شد. پادشاهی که نگران خواب کورش کبیر بود، خودش بی‌خواب شد و آواره، و با خروش خلق، خود و رژیمش به جایی رفت که باید می‌رفت: زباله‌دان تاریخ، بخش غیرقابل بازیافت. @amookhtan

در چنین وضعیتی بود که بنا بر اسناد و مدارک، برای جشن‌های ۲۵۰۰ ساله (که هیچ‌گاه به تکرار نرسید و به همان یک‌بار محدود ماند) حدود ۱۲۰ الی ۱۵۹ میلیون دلار هزینه اختصاص داده شد. ساده‌تر گوییم: صَرف حدود ۱۰ درصدِ «کلِ اعتبارات ارزشی کشور» در عرض یک سال، برای یک جشن، هزینه‌هایی سنگین و جبران‌ناشدنی را به دنبال داشت. رژیم پهلوی شهربانی را مأمور کرد تا آنچه را مردم با «طیب خاطر» می‌پردازند، جمع‌آوری کند. آری! اخاذی از مردم در لفافۀ طیب خاطر و شاه‌دوستیِ مردم پیچیده شد. اسدالله علم، رئیس شورای جشن، برای کم‌کردن آثار جانبی این جشن تلاش کرد تا هزینه‌ها را از کانال‌های فرعی‌تری چون: هزینه‌ها و اعتبارات ثابت و سالانۀ وزارت‌خانه‌ها و دوایر دولتی و نظایر آن تأمین کند. غافل از اینکه این کانال‌ها، نه فرعی، که مجاریِ اصلیِ تنفسِ دستگاه دولتی بودند. جشن ابعاد بیشتری گرفت و سفره‌ای پهن بود و هر گرگی باید تکه‌ای از خوانِ ایران می‌کَند. نشریات جهانی با زبان چاپلوسانه از برای گرفتن سهم و بودجه‌ای به ستایش از جشن پرداختند؛ هالیوود سودای ساخت فیلمی سینمایی دربارۀ کورش کبیر داشت؛ و ... اما طنز تلخ اینجا بود: به‌گزارش ساواک، در آستانۀ برگزاری جشن‌ها: «شهرداری شیراز از لحاظ وضع مالی در بدترین وضع ممکن به سر می‌بَرَد.» شهرداریِ شهرِ میزبان، درگیر بدهی بود، ولی مهمانان در راه بودند. هزینه‌های جشن هیچ‌گاه به‌شکل قانونی تصویب نشد و برداشتِ آزادِ دربار و دولت نشانه از آن داشت که اموال مردم بدون کنترل در اختیار درباریان بود. هزینۀ جشن عمدتاً با ارز خارجی بود و خریدها از خارج کشور صورت گرفت، که تورم و مصرفی‌ترشدنِ کشور و جامعه را در پی داشت؛ و فشار غیرقانونی که به مردم وارد می‌آمد تا با «طیب خاطر» مورد اخاذی قرار گیرند؛ مردمی که برای حفظ مسائل امنیتی و به‌ویژه برای حفظ جان مقامات و سران کشورهای مدعو، از حضور در جشن منع شدند. با رصد و پایش تاریخ، می‌توان به این نتیجه رسید که غایت شاه از برگزاری چنین جشنی، صرفاً ارضای حس و میل خودپرستی و جاه‌طلبی بود، که به‌واسطۀ گرایش به باستان‌گرایی و بهره‌گیری از نمادهای ظاهری قدرت، خود و حکومتش را به تاریخ دیرینه و نظمِ کهنِ پادشاهیِ پیشا-اسلامی در ایران ربط می‌داد، که در اسفند ۱۳۵۴ نیز به نهایت خود رسید؛ با تغییر تقویم رسمی ایران از گاه‌شماری خورشیدی به گاه‌شماری شاهنشاهی. اندکی تأمل کنیم؛ شاه از نظرگاه شخصیتی بسیار مذبذب بود و متناقض‌نما: در عین ارجاعِ مدام به نژاد والا و برتر آریایی و فاصله‌گیری از عرب‌بودن، به‌شدت دین‌زده بود و، هم هر شب ائمه را به خواب می‌دید، هم خود را نظرکردۀ اولیای الهی می‌دانست؛ به عرب و اسلام پرخاش می‌کرد، ولی زندگی و حیات خود را منتج از علقۀ دینی می‌دانست؛ لقب جعلی، مضحک و پوشالی «آریامهر» به‌معنی خورشید آریایی‌ها را برای خود برگزید، اما آئین تاج‌گذاری‌اش سراسر تقلید از تشریفات سلطنتی بریتانیا بود و ... شاه در ناخودآگاه اسلام را (با یکی‌گرفتن و این‌همان‌پنداری با عرب) عامل بدبختی ایران‌زمین می‌دانست و بازگشت شکوه‌مند به باستان‌گرایی را یگانه علاج می‌دانست. شاه فکر می‌کرد در هزارۀ امروز می‌توان با نظم دیروز حکومت کرد. همین ترس خزنده از عرب‌خوانده‌شدن بود که رانۀ مهمی شد در برگزاری جشن ۲۵۰۰ ساله. فوبیای یکی‌پنداری ایران با عرب‌ها (که ریشه در نژادپرستی پیدا و پنهان شاه داشت) و لغزشِ خلوصِ نژادیِ ژنِ برترِ آریایی تا آنجا پیش رفت و حیات یافت، که شاه قرارگیری ایران در جغرافیای «خاورمیانه» را اتفاق و تصادفی تاریخی می‌دانست. این هراس مفروض می‌گرفت که اسلام نتیجۀ ذهن بدوی و صحرانشین عرب است، که با طبع و طبیعت آریایی غریبگی دارد. چنگ‌زدن به «حملۀ اعراب» راهکار همیشگی برای فرار از شکست‌های تاریخی، سیاسی، نظامی، اقتصادی و فرهنگی انگاشته می‌شد تا «عرب» همواره بلاگردانِ نژادیِ ایران و ایرانی باشد. شاه نه تاریخ خوانده بود، نه توانایی درک و نه فرهنگِ فهمِ این امر را داشت که بداند نخبگان ایرانی به‌ویژه در بخش جغرافیای غربِ آسیا، نقش بسیار مهمی در گسترش اسلام و بروکراتیزه‌کردنِ آن داشتند و، زبان فارسی حتی در برهه‌هایی عملاً از زبان دوم اسلام به زبان اول و اصلی آن تبدیل شد. انتظار بیشتری نیز نمی‌رفت: پادشاهی که در عین هم‌نشینی با اصحاب سخن همچون لطفعلی صورتگرها و قاسم غنی‌ها و فروزانفرها، همچنان به «بی‌محابا» می‌گفت «بی‌مباهات»، و «تریبون» و «تلفن» را نه از حیث تپق زبانی، که منتج از نادانی به‌جای هم به کار می‌بُرد، باید هم از برای فرار از «عرب خوانده‌شدن» جنونِ برگزاریِ چنین جشنی به سرش بزند. صدای اقشار مختلف جامعه، از کارمند و کارگر و متدین گرفته، تا روشنفکر و معلم و دولتی در آمد. توسعۀ ناموزون بین مرکز و حاشیه وجود داشت، و شاه به‌دنبالِ برپایی سیرک بود.

@amookhtan 🔴 #حافظه_تاريخي 🔴جشن‌های ۲۵۰۰ ساله (۲۰ – ۲۴ مهر ۱۳۵۰) 🖊 کانون هستان • October 14 at 10:08 «شورایی که مسئولیت برگزاری این جشن را بر عهده دارد، دارای وظیفۀ خطیری است. زیرا کاری بی‌سابقه و بزرگ در پیش دارد. گمان می‌کنم امروز کمتر ملّتی در دنیا باشد که از لحاظ تاریخی و ملّی، امکانِ برپاکردنِ چنین جشنی را داشته باشد. این تجلیل، در واقع تجلیل از اساسِ ملّیت و تمدن و مفاخرِ ما می‌باشد و در راه زنده‌کردنِ افتخارات ایران، هر قدر بیشتر کوشش بشود، ارزش دارد. وظیفه‌ای که ما در نظر داریم این است که بر میراث فرهنگِ چند سالۀ خود و اصلاحات اجتماعی و اقتصادی که لازمۀ ترقی و رفاه ملّت است، بیفزاییم. ما در طی قرون متمادی به رسالت همیشگیِ خود وفادار مانده و این هدف را تعقیب کرده‌ایم، که از آمیختنِ ترقیاتِ مادیِ عصرِ خود با میراث معنویِ گذشتۀ خویش، ترکیبِ معتبر و با ارزشی پدید آوریم. بر اساس همین منظور و با همین هدفِ اساسی است که اکنون، کشورِ من خود را برای برگزاری مراسم جشن دو هزار و پانصدمین سالِ شاهنشاهیِ ایران آماده می‌کند و، منظور از برگزاریِ این یادبود آن است که ادامۀ حیاتِ وحدتِ ملّیِ ما از راه بقای شاهنشاهی ایران، و نیز سهمِ مؤثرِ ساکنان این سرزمین باستانی در تمدن جهانی در رشته‌های مختلفِ علوم، ادبیات، فلسفه و هنر برای جهانیان روشن شود و فرصتی وجود آید.» محمدرضا پهلوی در تاریخ ۴۹/۷/۳۰ در سخنرانیِ فوق‌الذکر چنین ایراد کرد و دستور داد تا زمینۀ لازم برای برپاییِ جشنی عظیم که نامِ پُرطمطراق «جشن ۲۵۰۰ ساله» به خود گرفت را فراهم کند. اما شاه به صِرفِ خطابه از سمتِ خود بسنده نکرد و اکتفا ننمود و همچون سایر دیکتاتورها، زبانِ مردم نیز شد و از طرفِ آن‌ها گفت: «ملّت ایران به‌منظور سپاس از آسایش و امنیتی که در گروِ اجرای اصول انقلاب مقدس شاه و ملّت، و رهبری خردمندانۀ شاهنشاه آریامهر به دست آورده است، و به‌منظور زنده‌داشت افتخارات کهن ملّی و بزرگداشت تاریخ شاهنشاهی ایران، پس از اعلام تاریخ برگزاری جشن بیست و پنجمین سدۀ شاهنشاهی ایران کوشش و تلاشی ارزشمند آغاز کرده است تا جشن بزرگ و ملّیِ بنیادگذاری بیست و پنجمین سدۀ شاهنشاهی، با شکوهِ تمام برگزار شود.» آنچه از زبان مردم و ملّت بیان گردید، در حقیقت آرزویی بود که برگزارکنندگان جشن در دل داشتند تا شاید جشن ۲۵۰۰ ساله به چنین نتایجی دست یابد، و مردم در آن حضور داشته، و با استقبال از آن، به رژیم شاه توان بخشند. اما همان‌گونه که بعدها دیده شد، این هدف فقط‌و‌فقط در سطح و سطرِ کاغذ و در میان چاپلوسانِ رژیم شاه اثر داشت و در میان مردمانِ ایران کمترین اثری نکرد و نتوانست جای خویش را در دل مردم باز کند. تقویت شاه‌دوستی از اهداف اساسی این جشن بود که در جای‌جای اسناد به چشم می‌خورَد. هواداران رژیم شاهنشاهی که خود را بر سر سفرۀ نعمت می‌دیدند، و برقراری آن تنعمات را در نظم حاکم بر جامعه به صورت شاهنشاهی ارزیابی می‌کردند، با جدیت به دنبال برگزاری مراسم مختلفی در زمینه‌های گوناگون بودند، تا این سفره همچنان برقرار و مستدام باقی بماند. اقتصاد ایران در فاصلۀ ده‌سالۀ ۱۳۴۲ تا ۱۳۵۲، به‌ویژه با تمرکز بر برنامه‌های عمرانی سوم و چهارم، نرخ رشد ۱۱.۵ درصد میانگین سالانه و نرخ تورم تک‌رقمی ۲.۶ درصد میانگین سالانه را تجربه کرد، که نشانگرِ یکی از بیشترین رشدها در میان کشورهای در ‌حال ‌توسعه بود. قیمت نفت، این اکسیرِ عمرِ حکومت‌های متأخر در ایران مدام بالاتر می‌رفت و رخدادها و التهاب‌های منطقه نیز کمک‌حالِ این جهشِ قیمتی می‌شد، ولی شاه بی‌توجه به این ثروت و نحوۀ مدیریت آن، به رژیمِ مصرف و وارداتِ محض توجه نمود. سیل واردات به‌حدی بالا رفت که بندرگاه‌ها ظرفیت لازم برای اسکان کشتی‌ها نداشتند؛ تریلی لازم برای انتقال اقلام مصرفی به شهرها نبود؛ اندکی بعد، حتی رانندۀ متخصص کامیون‌های سنگین نیز به‌ندرت یافت می‌شد؛ تورم رفته‌رفته وجه انفجاری پیدا کرد و رویۀ ترسناک خود را نشان داد و زمستانِ سقوط نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد.

اما منظور کارل مارکس، از دوآليسم؛ این است که این دوگانه‌ها از هم جدا نیستند، بل‌که با هم وحدت ديالکتيکی دارند. ذهن و عین نمی‌توانند از هم جدا باشند. عین است که ذهن را به وجود آورده و خودش هم مادی است نه غیرمادی. آن‌ها وحدت ضدين هستند. دو ضد ذاتي در هر پديده‌ي طبيعي، اقتصادي، اجتماعي، سياسي و فرهنگي وجود دارد که لازم و ملزوم هم هستند و از یک‌دیگر جدایی‌ناپذیرند، تا زمانی که در قید وجود (حیات) هستند. عین و ذهن، برده و برده‌دار، فئودال و رعيت، کارگران و سرمايه‌داران(کار و سرمايه‌)، کارلازم و کاراضافي؛ ارزش و ارزش‌اضافي، و غیره نمونه‌هایی از دوآليسم مارکس هستند. بنابراين، در ديدگاه مارکس، دوآليسم اشاره به تضادهاي بنيادي در ساختارهاي اقتصادي، اجتماعي، سياسي و طبقاتي دارد، نه به تفاوت‌هاي فلسفي ميان جسم و روح. مارکس معتقد بود که اين تضادها، عامل تغيير و تحول تاريخي هستند.   رزالوکزامبورگ در کتاب، «اصلاح يا نقلاب» می‌نویسد: «اما «دوآليسم» مارکس چيست به جز آينده‌ي سوسياليستي و حال سرمايه‌داري؟ دوآليسم مارکس موجوديت سرمايه‌ و کار، موجوديت بورژوازي و پرولتارياست. اين دوآليسم انعکاس دوآليسم موجود در جامعه‌ي سرمايه‌داري است، دوآليسم آشتي‌ناپذيري طبقاتي موجود در نظم اجتماعي است.» (رزالوکزامبورگ؛ اصلاح يا نقلاب ص 81ترجمه: اسدالله کشاورزي ، چاپ دوم 1387، آزادمهر)   @amookhtan ادامه دارد

آموختن: علوم پایه، اجتماعی، اقتصادی، سیاسی - آمار و تحلیل کانال تلگرام @amookhtan