fa
Feedback
𝑴𝒊𝒅𝒏𝒊𝒈𝒉𝒕 𝑻𝒆𝒂𝒓𝒔

𝑴𝒊𝒅𝒏𝒊𝒈𝒉𝒕 𝑻𝒆𝒂𝒓𝒔

رفتن به کانال در Telegram

من از نهایتِ شب حرف می‌زنم، من از نهایتِ تاریکی... لینک ناشناسم،برای وقتایی که نیاز دارید به حرف زدن: @Midnight_Tearsbot

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
261
مشترکین
+224 ساعت
+317 روز
+4730 روز
آرشیو پست ها
داریوش آهای مردم دنیا.mp310.70 MB

ساده دل بودم که می‌پنداشتم دستان نا اهل تو باید مثل هر عاشق، رها باشد. توهم از ما نبودی!

گویند که چون می‌گذرد، هیچ غمی نیست؛ اما که بخدا، همین درد کمی نیست!

هایده ای دیدن تو دین من.mp33.00 MB

رفتنت، آنقدرها که فکر می کنی فاجعه نیست من مثل بیدهای مجنون ایستاده می‌میرم‌.

شجریان-ابتهاج إنهدام ز دل.mp31.79 MB

4_5831132748223350597.mp34.85 MB

برای گریه‌های بی‌امان.... آغوشی می‌خواهم از جنس سکوت شب، که بغضِ سال‌ها را بی‌هیاهو در خود حل کند، جایی میانِ سایه و ماه، آنجا که دل از تپیدن می‌ایستد و زمان از چرخش… برای گریه‌های بی‌امان، پنجره‌ای می‌خواهم رو به صبحی ناپیدا، تا بارانِ اشک‌هایم در آن فروچکد و از خاکِ غم، گلِ آرامشی بروید که نامت را نفس می‌کشد…
خود نوشت

4_5999049506887309672.mp37.29 MB

نگاه کن که غم درون دیده‌ام چگونه قطره قطره آب میشود چگونه سایهٔ سیاه سرکشم اسیر دست آفتاب میشود نگاه کن تمام هستیم خراب میشود شراره‌ای مرا به کام میکشد مرا به اوج میبرد مرا به دام میکشد نگاه کن تمام آسمان من پر از شهاب میشود تو آمدی ز دورها و دورها ز سرزمین عطرها و نورها نشانده‌ای مرا کنون به زورقی ز عاجها، ز ابرها، بلورها مرا ببر امید دلنواز من ببر به شهر شعرها و شورها به راه پر ستاره میکشانیم فراتر از ستاره مینشانیم نگاه کن من از ستاره سوختم لبالب از ستارگان تب شدم چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل ستاره چین برکه های شب شدم چه دور بود پیش از این زمین ما به این کبود غرفه‌های آسمان کنون به گوش من دوباره میرسد صدای تو صدای بال برفی فرشتگان نگاه کن که من کجا رسیده‌ام به کهکشان، به بیکران، به جاودان...

بود آیا که خرامان ز درم بازآیی؟ گره از کار فروبستهٔ ما بگشایی؟ نظری کن، که به جان آمدم از دلتنگی گذری کن: که خیالی شدم از تنهایی گفته بودی که: بیایم، چو به جان آیی تو من به جان آمدم، اینک تو چرا می‌نایی؟ بس که سودای سر زلف تو پختم به خیال عاقبت چون سر زلف تو شدم سودایی همه عالم به تو می‌بینم و این نیست عجب به که بینم؟ که تویی چشمِ مرا بینایی پیش ازین گر دگری در دل من می‌گنجید جز تو را نیست کنون در دل من گنجایی جز تو اندر نظرم هیچ کسی می‌ناید وین عجبتر که تو خود روی به کس ننمایی گفتی: «از لب بدهم کام عراقی روزی» وقت آن است که آن وعده وفا فرمایی
ـ عراقی

رفتم از خالق بخواهم یک دو روزی مرگ را پاسخ آمد به خیالت زنده بودی تاکنون؟

من بیشتر از این‌که غمگین باشم، خسته‌ام. می‌دانی؟ خستگی مرحله‌ای بالاتر از غمگین بودن است؛ آدم وقتی دائم از درون غم را تجربه می‌کند، به آن غم خو می‌گیرد و سپس روحش خسته‌ی خسته می‌شود. «من به همه‌چیز عادت کرده‌ام، و حالا خسته‌ی خسته هستم.»

غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری.

سال‌ها بعد می‌پرسید چه بر من گذشت، می‌گویم دل کوچکی داشتم آری... گورستان غم‌های عالم بود.