𝑴𝒊𝒅𝒏𝒊𝒈𝒉𝒕 𝑻𝒆𝒂𝒓𝒔
Відкрити в Telegram
من از نهایتِ شب حرف میزنم، من از نهایتِ تاریکی... لینک ناشناسم،برای وقتایی که نیاز دارید به حرف زدن: @Midnight_Tearsbot
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
260
Підписники
+224 години
+317 днів
+4730 днів
Архів дописів
ساده دل بودم که میپنداشتم دستان نا اهل تو باید مثل هر عاشق، رها باشد. توهم از ما نبودی!
برای گریههای بیامان....
آغوشی میخواهم از جنس سکوت شب،
که بغضِ سالها را بیهیاهو در خود حل کند،
جایی میانِ سایه و ماه،
آنجا که دل از تپیدن میایستد و زمان از چرخش…
برای گریههای بیامان،
پنجرهای میخواهم رو به صبحی ناپیدا،
تا بارانِ اشکهایم در آن فروچکد و از خاکِ غم،
گلِ آرامشی بروید که نامت را نفس میکشد…
خود نوشت
نگاه کن که غم درون دیدهام
چگونه قطره قطره آب میشود
چگونه سایهٔ سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب میشود
نگاه کن
تمام هستیم خراب میشود
شرارهای مرا به کام میکشد
مرا به اوج میبرد
مرا به دام میکشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب میشود
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطرها و نورها
نشاندهای مرا کنون به زورقی
ز عاجها، ز ابرها، بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها
به راه پر ستاره میکشانیم
فراتر از ستاره مینشانیم
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفههای آسمان
کنون به گوش من دوباره میرسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیدهام
به کهکشان، به بیکران، به جاودان...
بود آیا که خرامان ز درم بازآیی؟
گره از کار فروبستهٔ ما بگشایی؟
نظری کن، که به جان آمدم از دلتنگی
گذری کن: که خیالی شدم از تنهایی
گفته بودی که: بیایم، چو به جان آیی تو
من به جان آمدم، اینک تو چرا مینایی؟
بس که سودای سر زلف تو پختم به خیال
عاقبت چون سر زلف تو شدم سودایی
همه عالم به تو میبینم و این نیست عجب
به که بینم؟ که تویی چشمِ مرا بینایی
پیش ازین گر دگری در دل من میگنجید
جز تو را نیست کنون در دل من گنجایی
جز تو اندر نظرم هیچ کسی میناید
وین عجبتر که تو خود روی به کس ننمایی
گفتی: «از لب بدهم کام عراقی روزی»
وقت آن است که آن وعده وفا فرمایی
ـ عراقی
من بیشتر از اینکه غمگین باشم، خستهام. میدانی؟ خستگی مرحلهای بالاتر از غمگین بودن است؛ آدم وقتی دائم از درون غم را تجربه میکند، به آن غم خو میگیرد و سپس روحش خستهی خسته میشود. «من به همهچیز عادت کردهام، و حالا خستهی خسته هستم.»
سالها بعد میپرسید چه بر من گذشت، میگویم دل کوچکی داشتم آری...
گورستان غمهای عالم بود.
