fa
Feedback
𝑴𝒊𝒅𝒏𝒊𝒈𝒉𝒕 𝑻𝒆𝒂𝒓𝒔

𝑴𝒊𝒅𝒏𝒊𝒈𝒉𝒕 𝑻𝒆𝒂𝒓𝒔

رفتن به کانال در Telegram

من از نهایتِ شب حرف می‌زنم، من از نهایتِ تاریکی... لینک ناشناسم،برای وقتایی که نیاز دارید به حرف زدن: @Midnight_Tearsbot

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
260
مشترکین
+224 ساعت
+317 روز
+4730 روز
آرشیو پست ها
من چنان گریه میکنم که خدا بغل کند مگر مرا:)

UDHdhBXugpczPkla.mp39.78 MB

هر روز غم تازه‌تری آمد و نگذاشت دنبال غم کهنه‌ی دیروز بگردیم، ما حنجره در حنجره در حنجره بغضیم ما آینه در آینه در آینه دردیم‌...

و من ای‌کاش می‌توانستم این دل خسته و غمگین را دور از چشم همگان انگار که برای من نیست کنار خیابانی رها کنم...

حافظ کجای کاری ؟ فالت غلط درآمد گفتی غمت سرآید ، این عمر بود سرآمد.

6961307720_final_1781863460.mp32.34 MB

گفت خب ایراد تو چیست؟ گفتم زیاد فکر می‌کنم، خیلی، بی‌نهایت، به هر چیز مسخره‌ای بارها و بارها، مخصوصا اگر برایم زیاد اهمیت داشته باشد، درون خود می‌ریزم و بدتر از همه نمی‌توانم هیچکدام از این‌ها را بگویم، و در نهایت می‌دانم همین نابودم می‌کند.

من می خواهم زندگی ام بگذرد .من زندگی می کنم برای این که زودتر این بار را به مقصد برسانم نه برای این که زندگی را دوست دارم ."پرویز "حرف های من نباید تو را ناراحت کند .امشب خیلی دیوانه هستم .مدت زیادی گریه کردم .نمی دانم چرا فقط یادم هست که گریه کردم و اگر گریه نمی کردم خفه می شدم .تنهایی روح مرا هیچ چیز جبران نمی کند .مثل یک ظرف خالی هستم و توی مرداب ها دنبال جواهر می گردم .پرویز نمی دانم برایت چه بنویسم کاش می توانستم مثل ادم های دیگر خودم را در ابتذال زندگی گم کنم .کاش لباس تازه یا یک محیط گرم خانوادگی و یا یک غذای مطبوع می توانست شادمانی را در لبخند من زنده کند .کاش رقصیدن دیگران می توانست مرا فریب بدهد و به صحنه های رقص و بی خبری و عیاشی بکشاند …آخ تو نمی دانی من چقدر بدبخت هستم .من در زندگی دنبال فریب تازه ای می گردم ولی افسوس که دیگر نمی توانم خودم را گول بزنم. من خیلی تنها هستم...
- از نامه های فروغ فرخزاد به پرویز شاپور

آه دیری‌ست که من مانده‌ام از خواب به دور مانده در بستر و دلبسته به اندیشهٔ خویش مانده در بسترم و هر نفس از تیشهٔ فکر میزنم بر سر خود تا بکَنم ریشهٔ خویش.
- هوشنگ ابتهاج

امشب به قصه ی دل من گوش می کنی فردا مرا چو قصه فراموش می کنی  این در همیشه در صدف روزگار نیست می گویمت ولی توکجا گوش می کنی  دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت ای ماه با که دست در آغوش می کنی  در ساغر تو چیست که با جرعه ی نخست هشیار و مست را همه مدهوش می کنی  می جوش می زند به دل خم بیا ببین یادی اگر ز خون سیاووش می کنی  گر گوش می کنی سخنی خوش بگویمت بهتر ز گوهری که تو در گوش می کنی  جام جهان ز خون دل عاشقان پر است حرمت نگاه دار اگرش نوش می کنی سایه چو شمع شعله در افکنده ای به جمع زین داستان که با لب خاموش می کنی
- هوشنگ ابتهاج

دلم گرفته ای دوست! هوای گریه با من گر از قفس گریزم، کجا روم  کجا  من؟ کجا روم، که راهی به گلشنی ندانم که دیده بر گشودم به کنج تنگنا، من نه بسته ام به کس دل، نه بسته کس به من دل چو تخته پاره بر موج رها رها رها  من ز من هرآنکه او دور  چو دل به سینه نزدیک به من هر آنکه نزدیک  از او جدا  جدا  من نه چشم دل به سویی نه باده در سبویی که تر کنم گلویی به یاد آشنا من ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه کاهد؟ که گویدم به پاسخ که زنده ام چرا من؟ ستاره ها نهفتم در آسمان ابری دلم گرفته  ای دوست! هوای گریه با من...
-سیمین بهبهانی

تظاهر می‌کردم که همه‌‌چیز خوب و تحت کنترل است؛ اما هیچ‌چیز خوب نبود و نیست.

مثل گیسویی که باد آن را پریشان می‌کند هر دلی را روزگاری عشق ویران می‌کند ناگهان می‌آید و در سینه می‌لرزد دلم هرچه جز یاد تو را با خاک یکسان می‌کند با من از این هم دلت بی‌اعتناتر خواست، باش! موج را برخورد صخره کِی پشیمان می‌کند؟ مثل مادر، عاشق از روز ازل حسرت‌کِش است هرکسی او را به زخمی تازه مهمان می‌کند اشک می‌فهمد غم افتاده‌ای مثل مرا چشم تو از این خیانت‌ها فراوان می‌کند عاشقان در زندگی دنبال مرهم نیستند دردِ بی‌درمان‌شان را مرگ درمان می‌کند!

2:02 وقتی تو نیستی قلبمو واسه کی تکرار بکنم گل های خواب آلوده رو واسه کی بیدار بکنم دست کبوترای عشق واسه کی دونه بپاشه مگه تن من میتونه بدون تو زنده باشه.

جوانی مان صرف دوام آوردن شد نه زندگی...

به زنده ماندن در این دیار چه پای سختی فشرده‌ام چه مرگ‌ها آزموده‌ام ولی شگفتا نمرده‌ام.

ببین چقدر شکستم...