کافه مستاجر پلاک ۱۲
رفتن به کانال در Telegram
سلام. حامد هستم. عکاس و ادیتورم. قصه مینویسم؛ گاهی با کلمه، گاهی با عکس، گاهی با موسیقی. به دنیاهای خیالی، فیلمها، شبهای طولانی علاقه دارم. اینجا ردپای نوشتهها، پلیلیستها، و هر چیزی رو پیدا میکنی که شاید کمک کنه چند دقیقه از این دنیا فاصله بگیری.
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
2 279
مشترکین
+2724 ساعت
+987 روز
+24930 روز
آرشیو پست ها
2 282
مطمئن باشم هممون دلشورهی آینده رو داریم و با این وضعیتِ مملکتی که برامون ساختن و گرونیها و بلاکتلیفیها نمیدونیم چه گُهی داریم میخوریم دیگه؟ مطمئن باشم هممون دسته جمعی داریم بگا میریم دیگه؟
2 282
الان باید توی صف سینما برای Spiderman brand new day وایمستادم نه اینکه بابتِ دانلودِ نسخه اصلیش مجبور بشم تا آبان صبر کنم.
2 282
بینِ تمامِ سالهایی که زندگی کردم، تا جایی که یادمه، هیچوقت به اندازهی الان دلم یک زندگیِ معمولی نمیخواست. باور کنید چیزِ زیادی نمیخوام و پر توقع نیستم. تنها چیزی که میخوام اینه که بتونم به عنوانِ یک شهروندِ عادی یک زندگیِ معمولی داشته باشم. مگه چقدر عمر میکنم که عادیترین نوعِ زندگی برام تبدیل شده به حسرت؟
2 282
بازگشت به روزهای خاموشی؛ یادداشتِ پنجم
.
به این نتیجه رسیدهام که شهرهای کوچک، هرچقدر هم قابلِ زندگی و سکونت باشند، برای من مناسب نیستند. مشکل از شهر نیست. شاید برای خیلیها همین آرامش، همین خلوتی و همین فاصله از هیاهوی شهرهای بزرگ، دقیقاً همان چیزی باشد که میخواهند. اما من آدمِ شهرهای کوچک نیستم. من به شلوغی احتیاج دارم. به خیابانهایی که همیشه یک نفر در آنها در حال رفتن باشد، به کافههایی که تا نیمههای شب چراغشان روشن است، به آدمهایی که نمیشناسم و احتمالاً هیچوقت هم نخواهم شناخت. من باید جایی زندگی کنم که بتوانم میانِ جمعیت گم شوم. جایی که اگر یک شب حالم خوب نبود، بتوانم از خانه بیرون بزنم و ساعتها در خیابان راه بروم، بدون اینکه کسی بپرسد کجا میروم یا چرا تنها هستم. جایی که زندگی در جریان باشد؛ آنقدر جریان داشته باشد که گاهی بتوانم خودم را فراموش کنم. بعضی آدمها برای آرامش ساخته شدهاند و بعضیها برای هیاهو. من ظاهراً از دستهی دومم. من از آن آدمهایی هستم که حتی اگر از شلوغی خسته شوند، باز هم به شلوغی پناه میبرند. چون برای من، تنهایی در میانِ هزاران آدم، از تنهایی در یک خیابانِ خلوت راحتتر است. تهران را حالا بهتر میفهمم. شاید آنهمه شلوغی و هیاهو، چیزی بود که من به آن احتیاج داشتم و خودم نمیدانستم. شاید برای همین است که اینجا، با تمام آرامشی که دارد، آرامم نمیکند. من سکوتِ زیادی دارم. آنچه کم دارم، صداست.
.
در روابط هم، اگر بخواهم صادق باشم، دارم میرینم. چه روابطِ نزدیکم، چه دور. چه دوستانِ صمیمیام، چه آنهایی که فقط گاهی با هم حرف میزنیم. انگار در تمام سطوحِ ارتباطی، یک استعدادِ عجیبی برای ریدن پیدا کردهام. گاهی حوصلهی آدمها را ندارم، گاهی زیادی حرف میزنم، گاهی زیادی ساکت میشوم، گاهی دیر جواب میدهم و گاهی اصلاً جواب نمیدهم. بعد هم چند روز یا چند هفته میگذرد و با خودم میگویم: «خب… این یکی را هم ظاهراً با موفقیت ریدم.» بدتر از همه این است که میدانم بعضی وقتها مشکل از آدمهای اطرافم نیست. خودِ منم. منم که در یک دورههایی آنقدر از آدمها فاصله میگیرم که وقتی برمیگردم، دیگر نمیدانم چطور باید دوباره نزدیک شد. انگار یک دکمهی خراب در مغزم وجود دارد که هر وقت رابطهای دارد خوب پیش میرود، میزنمش و میگویم: «ببینیم چقدر طول میکشد تا این یکی را هم برینم.» این روزها آنقدر درگیرِ خودم بودهام که جایی برای دیگران باقی نمانده. شاید هم دارم از آدمها فرار میکنم، چون رابطه داشتن یعنی باید حضور داشته باشی، جواب بدهی، توضیح بدهی، گوش بدهی، حواست به دیگری باشد و من فعلاً حتی در مدیریتِ خودم هم عملکرد درخشانی ندارم. با این حال، دلم برای بعضیهایشان تنگ میشود و این قسمتِ ماجراست که بیشتر از همه اذیتم میکند. اینکه میتوانی همزمان از آدمها خسته باشی و دلت برایشان تنگ شود. میتوانی بخواهی تنها باشی و چند ساعت بعد آرزو کنی کاش یک نفر بود که میتوانستی به او زنگ بزنی و بگویی: «بیا یک دوری بزنیم، حوصلهام سر رفته.» شاید هم من آدمِ بدی در روابط نیستم. فقط این روزها آدمِ خیلی خوبی برای در رابطه بودن نیستم و راستش، همین تفاوتِ کوچک، این روزها برایم خیلی بزرگ شده.
.
زندگیام خلاصه شده در گند زدن و ریدنهای پشتِ سرِ هم. واقعاً نمیدانم چه شد که کارم به اینجا رسید. انگار هر بار که فکر میکنم دیگر بدتر از این نمیشود، زندگی آستین بالا میزند و میگوید: «صبر کن، هنوز چیزهایی هست که ندیدهای.» یک روز یک رابطه را خراب میکنم، روز بعد یک تصمیم را، بعد یک پروژه، بعد یک برنامه، بعد هم با اعتمادبهنفس کامل مینشینم و به نتیجهی کارهایم نگاه میکنم و میگویم: «عالی بود. دقیقاً همان چیزی شد که نباید میشد.» گاهی فکر میکنم اگر ریدن یک مهارت بود، الان باید حداقل یک مدرک افتخاری از دانشگاه آکسفورد میداشتم. ولی بینِ همهی این گند زدنها، یک چیز عجیب وجود دارد؛ هنوز دارم تلاش میکنم. صبحها بیدار میشوم، هنوز دنبال کار میگردم، مینویسم، عکس میگیرم، موسیقی میسازم، برای آینده نقشه میکشم؛ حتی اگر نصف این نقشهها قبل از رسیدن به مرحلهی دوم با یک تصمیم احمقانه منفجر شوند. در نهایت زندگی همین است. یک مجموعهی طولانی از اشتباهات، تصمیمهای بد، آدمهای اشتباه، انتخابهای درستِ دیرهنگام و چند لحظهی کوتاه که ناگهان همهچیز سرِ جای خودش قرار میگیرد. فعلاً سهم من از این مجموعه، ظاهراً بیشتر همان گند زدنهاست. ولی خب… حداقل هنوز قسمتِ «پایان» را ننوشتهام.
2 282
وقتشه ادامه بدم این یادداشتها رو. تنها کاری که از دستم بر میاد توی این شرایطِ مزخرف، نوشتنه.
2 282
کل فضای مجازی دارن از آغازِ ماهِ سپتامبر حرف میزنن، از ذوق و شوقشون برای این ماه، از اینکه وقتشه برگردن هاگوارتز به متاسبتِ آغازِ هری پاتر، از اینکه از این ماه دوباره هوا سمتِ خنکی میره، اون وقت من و توی ایرانی باید بشینیم اینجا حساب کتاب کنیم ببینیم کِی برقامون میره، کِی موشک میخوریم، کِی نتمون قطع میشه و با این قیمتِ دلار چقدر میتونیم دووم بیاریم.
2 282
دوستِ عزیز به طنزها و مسخره بازیهام هرچقدر میخوای بخندی بخند، نوشِ جونت ولی روی چسنالهها و درد و دلایی که باهاتون در میون میذارم و کلمههایی که با بغض مینویسمشون اموجیِ خنده نذار که. حتی شوخی و کرم ریختنش برای اذیت کردن هم آزار دهندهس. ببینم ادامه داره این مسخره بازیها کلاً ریاکتهای چنل رو میبندم.
2 282
Repost from 𝕭𝖑𝖆𝖈𝖐 𝕯𝖆𝖍𝖑𝖎𝖆
اسمش حس شیشمه، وایبه، انرژی کائناته، الهامه، قدرت ماورایی و الهیه، هرچی که هست، بهش اعتماد کن، اون بخشی از توعه که داره بهت هشدار میده!
2 282
از لحاظِ روحی نیاز داشتم از خودم توی فرودگاه عکس بگیرم، چمدون بدست، پستش کنم و توی کپشن بنویسم: "خدافظ ای بهشتِ اجباری" و مقصد هرجایی باشه غیر از ایران. یک مهاجرتِ نهایی، و تمام.
2 282
شاید هم برای همیشه از زندگیِ واقعی خدافظی کردم و بدونِ اینکه کسی از اطرافیانم متوجه بشه برای همیشه برم، نمیدونم.
2 282
یه روزی برای همیشه از فضاهای مجازی خدافظی میکنم و بدونِ اینکه کسی متوجه بشه برای همیشه میرم.
