ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку

کافه‌ مستاجر پلاک ۱۲

کافه‌ مستاجر پلاک ۱۲

Открыть в Telegram

سلام. حامد هستم. عکاس و ادیتورم. قصه می‌نویسم؛ گاهی با کلمه، گاهی با عکس، گاهی با موسیقی. به دنیاهای خیالی، فیلم‌ها، شب‌های طولانی علاقه دارم. اینجا ردپای نوشته‌ها، پلی‌لیست‌ها، و هر چیزی رو پیدا می‌کنی که شاید کمک کنه چند دقیقه از این دنیا فاصله بگیری.

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
2 279
Подписчики
+2724 часа
+987 дней
+24930 дней
Архив постов
مطمئن باشم هممون دلشوره‌ی آینده رو داریم و با این وضعیتِ مملکتی که برامون ساختن‌ و گرونی‌ها و بلاکتلیفی‌ها نمی‌دونیم چه گُهی داریم می‌خوریم‌ دیگه؟ مطمئن باشم هممون دسته جمعی داریم بگا می‌ریم دیگه؟

الان باید توی صف سینما برای Spiderman brand new day وایمستادم نه اینکه بابتِ دانلودِ نسخه اصلیش مجبور بشم تا آبان صبر کنم.

+9
1|5 - Forty Six 2 - TOOL (320).mp314.12 MB

+9
1|4 - Heavy Is the Crown - Linkin Park (320).mp36.54 MB

پلی لیستِ باشگاهی 👇🏻

1|1 - Sinner - Shaya Zamora (320).mp37.88 MB

بینِ تمامِ سال‌هایی که زندگی کردم، تا جایی که یادمه، هیچ‌وقت به اندازه‌ی الان دلم یک زندگیِ معمولی نمی‌خواست. باور کنید چیزِ زیادی نمی‌خوام و پر توقع نیستم. تنها چیزی که می‌خوام اینه که بتونم به عنوانِ یک شهروندِ عادی یک زندگیِ معمولی داشته باشم. مگه چقدر عمر می‌کنم که عادی‌ترین‌ نوعِ زندگی برام تبدیل شده به حسرت؟

1|13 - Home - Vince Staples (320).mp38.18 MB

بازگشت به روزهای خاموشی؛ یادداشتِ پنجم . به این نتیجه رسیده‌ام که شهرهای کوچک، هرچقدر هم قابلِ زندگی و سکونت باشند، برای من مناسب نیستند. مشکل از شهر نیست. شاید برای خیلی‌ها همین آرامش، همین خلوتی و همین فاصله از هیاهوی شهرهای بزرگ، دقیقاً همان چیزی باشد که می‌خواهند. اما من آدمِ شهرهای کوچک نیستم. من به شلوغی احتیاج دارم. به خیابان‌هایی که همیشه یک نفر در آن‌ها در حال رفتن باشد، به کافه‌هایی که تا نیمه‌های شب چراغشان روشن است، به آدم‌هایی که نمی‌شناسم و احتمالاً هیچ‌وقت هم نخواهم شناخت. من باید جایی زندگی کنم که بتوانم میانِ جمعیت گم شوم. جایی که اگر یک شب حالم خوب نبود، بتوانم از خانه بیرون بزنم و ساعت‌ها در خیابان راه بروم، بدون اینکه کسی بپرسد کجا می‌روم یا چرا تنها هستم. جایی که زندگی در جریان باشد؛ آن‌قدر جریان داشته باشد که گاهی بتوانم خودم را فراموش کنم. بعضی آدم‌ها برای آرامش ساخته شده‌اند و بعضی‌ها برای هیاهو. من ظاهراً از دسته‌ی دومم. من از آن آدم‌هایی هستم که حتی اگر از شلوغی خسته شوند، باز هم به شلوغی پناه می‌برند. چون برای من، تنهایی در میانِ هزاران آدم، از تنهایی در یک خیابانِ خلوت راحت‌تر است. تهران را حالا بهتر می‌فهمم. شاید آن‌همه شلوغی و هیاهو، چیزی بود که من به آن احتیاج داشتم و خودم نمی‌دانستم. شاید برای همین است که اینجا، با تمام آرامشی که دارد، آرامم نمی‌کند. من سکوتِ زیادی دارم. آنچه کم دارم، صداست. . در روابط هم، اگر بخواهم صادق باشم، دارم می‌رینم. چه روابطِ نزدیکم، چه دور. چه دوستانِ صمیمی‌ام، چه آن‌هایی که فقط گاهی با هم حرف می‌زنیم. انگار در تمام سطوحِ ارتباطی، یک استعدادِ عجیبی برای ریدن پیدا کرده‌ام. گاهی حوصله‌ی آدم‌ها را ندارم، گاهی زیادی حرف می‌زنم، گاهی زیادی ساکت می‌شوم، گاهی دیر جواب می‌دهم و گاهی اصلاً جواب نمی‌دهم. بعد هم چند روز یا چند هفته می‌گذرد و با خودم می‌گویم: «خب… این یکی را هم ظاهراً با موفقیت ریدم.» بدتر از همه این است که می‌دانم بعضی وقت‌ها مشکل از آدم‌های اطرافم نیست. خودِ منم. منم که در یک دوره‌هایی آن‌قدر از آدم‌ها فاصله می‌گیرم که وقتی برمی‌گردم، دیگر نمی‌دانم چطور باید دوباره نزدیک شد. انگار یک دکمه‌ی خراب در مغزم وجود دارد که هر وقت رابطه‌ای دارد خوب پیش می‌رود، می‌زنمش و می‌گویم: «ببینیم چقدر طول می‌کشد تا این یکی را هم برینم.» این روزها آن‌قدر درگیرِ خودم بوده‌ام که جایی برای دیگران باقی نمانده. شاید هم دارم از آدم‌ها فرار می‌کنم، چون رابطه داشتن یعنی باید حضور داشته باشی، جواب بدهی، توضیح بدهی، گوش بدهی، حواست به دیگری باشد و من فعلاً حتی در مدیریتِ خودم هم عملکرد درخشانی ندارم. با این حال، دلم برای بعضی‌هایشان تنگ می‌شود و این قسمتِ ماجراست که بیشتر از همه اذیتم می‌کند. اینکه می‌توانی همزمان از آدم‌ها خسته باشی و دلت برایشان تنگ شود. می‌توانی بخواهی تنها باشی و چند ساعت بعد آرزو کنی کاش یک نفر بود که می‌توانستی به او زنگ بزنی و بگویی: «بیا یک دوری بزنیم، حوصله‌ام سر رفته.» شاید هم من آدمِ بدی در روابط نیستم. فقط این روزها آدمِ خیلی خوبی برای در رابطه بودن نیستم و راستش، همین تفاوتِ کوچک، این روزها برایم خیلی بزرگ شده. . زندگی‌ام خلاصه شده در گند زدن و ریدن‌های پشتِ سرِ هم. واقعاً نمی‌دانم چه شد که کارم به اینجا رسید. انگار هر بار که فکر می‌کنم دیگر بدتر از این نمی‌شود، زندگی آستین بالا می‌زند و می‌گوید: «صبر کن، هنوز چیزهایی هست که ندیده‌ای.» یک روز یک رابطه را خراب می‌کنم، روز بعد یک تصمیم را، بعد یک پروژه، بعد یک برنامه، بعد هم با اعتمادبه‌نفس کامل می‌نشینم و به نتیجه‌ی کارهایم نگاه می‌کنم و می‌گویم: «عالی بود. دقیقاً همان چیزی شد که نباید می‌شد.» گاهی فکر می‌کنم اگر ریدن یک مهارت بود، الان باید حداقل یک مدرک افتخاری از دانشگاه آکسفورد می‌داشتم. ولی بینِ همه‌ی این گند زدن‌ها، یک چیز عجیب وجود دارد؛ هنوز دارم تلاش می‌کنم. صبح‌ها بیدار می‌شوم، هنوز دنبال کار می‌گردم، می‌نویسم، عکس می‌گیرم، موسیقی می‌سازم، برای آینده نقشه می‌کشم؛ حتی اگر نصف این نقشه‌ها قبل از رسیدن به مرحله‌ی دوم با یک تصمیم احمقانه منفجر شوند. در نهایت زندگی همین است. یک مجموعه‌ی طولانی از اشتباهات، تصمیم‌های بد، آدم‌های اشتباه، انتخاب‌های درستِ دیرهنگام و چند لحظه‌ی کوتاه که ناگهان همه‌چیز سرِ جای خودش قرار می‌گیرد. فعلاً سهم من از این مجموعه، ظاهراً بیشتر همان گند زدن‌هاست. ولی خب… حداقل هنوز قسمتِ «پایان» را ننوشته‌ام.

وقتشه ادامه بدم این یادداشت‌ها رو. تنها کاری که از دستم بر میاد توی این شرایطِ مزخرف، نوشتنه.

1|4 - Out Of The Darkness - Matthew And The Atlas (320).mp39.92 MB

کل فضای مجازی دارن از آغازِ ماهِ سپتامبر حرف می‌زنن، از ذوق و شوقشون برای این ماه، از اینکه وقتشه برگردن هاگوارتز به متاسبتِ آغازِ هری پاتر، از اینکه از این ماه دوباره هوا سمتِ خنکی می‌ره، اون وقت من و توی ‌ایرانی باید بشینیم اینجا حساب کتاب کنیم ببینیم کِی برقامون می‌ره، کِی موشک می‌خوریم، کِی نتمون قطع می‌شه و با این قیمتِ دلار چقدر می‌تونیم دووم بیاریم.

‎⁨صدرا_ایمان‌پور_–_اما_غم_آنجا_هم_بود⁩.mp310.71 MB

دوستِ عزیز به طنزها و مسخره‌ بازی‌هام هرچقدر می‌خوای بخندی بخند، نوشِ جونت ولی روی چسناله‌ها و درد و دلایی که باهاتون در میون می‌ذارم و کلمه‌هایی که با بغض می‌نویسمشون اموجیِ خنده نذار که. حتی شوخی و کرم ریختنش برای اذیت کردن هم‌ آزار دهنده‌س. ببینم ادامه داره این مسخره بازی‌ها کلاً ری‌اکت‌های چنل رو می‌بندم.

اسمش حس شیشمه، وایبه، انرژی کائناته، الهامه، قدرت ماورایی و الهیه، هرچی که هست، بهش اعتماد کن، اون بخشی از توعه که داره بهت هشدار میده!

از لحاظِ روحی نیاز داشتم از خودم توی فرودگاه عکس بگیرم، چمدون بدست، پستش کنم و توی کپشن بنویسم: "خدافظ ای بهشتِ اجباری" و مقصد هرجایی باشه غیر از ایران. یک مهاجرتِ نهایی، و تمام.

شاید هم برای همیشه از زندگیِ واقعی خدافظی کردم و بدونِ اینکه کسی از اطرافیانم متوجه بشه برای همیشه برم، نمی‌دونم.

یه روزی برای همیشه‌ از فضاهای مجازی‌ خدافظی می‌کنم و بدونِ اینکه کسی متوجه بشه برای همیشه می‌رم.

دلم هم صحبت می‌خواد و وقتِ حرف زدن که می‌شه، حرف کم میارم.