گلسیب
رفتن به کانال در Telegram
گاهی او شعر میگوید و گاهی شعر او را.
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
439
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+77 روز
+8230 روز
آرشیو پست ها
439
افسارِ ذهنم رو محکم میگیرم تا سمت داوری و قضاوتِ کسی نره، چون یاد گرفتم هر انگشتی که خطاب به بقیه بگیرم، دیر یا زود به سمت خودم برمیگرده.
439
«کاش آن شمعِ دلت جاذبِ پروانه نبود
مرغِ دل در طلب دامِ تو و دانه نبود
کاش هنگامهی زخمی شدنِ قمریِ ما
آن نگاهِ تو به مأمندهِ یک لانه نبود
کاش رؤیای لقایت ز سر افسانه نبود
عاشقِ شیوهبرت شاعر و دیوانه نبود
کاش این عشقِ گرامی به بنِ سینهی ما
حاصلش سوختن اندر درِ میخانه نبود»
-خود سروده.
439
با او، زندگی زیباست، با او، خانه دلگشاست، با او، حال و هوایم شاد و غصههایم تابهتاست، با او، دلم از زندگانی خرسند و رضاست، با او، تلخیِ روزگار کمادعاست، با او، زمستانِ دل امیدوار به شکوفههاست، با او، راههای دور به چشم کوتاه و آشِناست، با او، دل به فرداها امیدوار و از دیروزها رهاست، با او، لبخند روی لبهایم آسان و اشک از چشمهایم نارواست، با او، جهان مهربانتر با ماست.
با او..؟ حاجت به وصفِ بیش نباشد وقتی او خود، تمامِ ماجراست.
439
از گفتنِ «ببخشید»، و «اشتباه کردم» و «حق با شما بود» هیچوقت خجالت نکشید، هیچ از غرور و عزتنفستون کاسته نمیشه، برعکس، آدمهای بزرگ رو بیشتر با همین جملهها میشه شناخت.
439
و این عمر، چرا اینگونه در شتاب رفتن است؟
و این ثانیهها، چرا چنین بیقرار از قرارند؟ چرا برای گریختن از عددها، لحظهای آرام و قرار ندارند؟
برای فعلِ زندگی کردن، باید به کدامین پرسش پاسخ داد؟ به جنگ؟ به گرانی؟ به هوای آلوده و نفسِ بینفسی؟ به جدالِ امید و ناامیدی؟ یا به گذرِ بیامان ثانیهها؟
439
تو این مملکت هرکسی با یکچیزی تا پوست و گوشت و استخوانش درگیره، توی خیابون آدمها شبیه انبار باروتی میمونن که فقط منتظر یک جرقهان تا منفجر بشن، میدونم اینکه بگم باهم مهربونتر باشید شاید این روزها توقع زیادی به نظر بیاد، پس فقط میگم اگر تونستید، کمی بیشتر با همدیگه مدارا کنید، و بدونید تنها نیستید، بیشتر از چیزی که فکر میکنیم هیچکدوممون تنها نیستیم!
439
Repost from مخفیگاه من
بچهها تنها تیکههای باقیموندهی بهشت روی زمینان؛ اونقدر جهانشون رنگیه که میتونن تو یه ثانیه، حالِ عبوسترین آدمِ دنیا رو عوض کنن. هنوز یاد نگرفتن غم رو مثل ما آدمبزرگها با خودشون اینور و اونور بکشن؛ غصهشون که تموم میشه، دوباره برمیگردن سراغِ خندیدن.
439
Repost from بارشِ یاقوتهای خُرد شده
تو به وجودم رسوخ میکنی، از استخونهای من گذر میکنی، در خونِ رگهام شنا میکنی، از روحم تا کالبدم امتداد پیدا میکنی و من بیشتر از همیشه، زنده بودنت رو لابهلای نفسهام احساس میکنم.
439
Repost from • ماتیلدای خسته
روزهایی در زندگی هست که همهچیز از معنا تهی میشه؛ مهمه که از این روزها زنده بیرون بیای.
