fa
Feedback
گل‌سیب

گل‌سیب

رفتن به کانال در Telegram

گاهی او شعر می‌گوید و گاهی شعر او را.

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
430
مشترکین
-124 ساعت
-177 روز
+9230 روز
آرشیو پست ها
اومدم اتاق سارا و این نقاشی‌شو که دیدم (هنوز تازه کامل نیست) درگیر این بودم که چرا دست می‌زنم بهش دستم نوچ نمی‌شه؟ فقط می‌تون
+1
اومدم اتاق سارا و این نقاشی‌شو که دیدم (هنوز تازه کامل نیست) درگیر این بودم که چرا دست می‌زنم بهش دستم نوچ نمی‌شه؟ فقط می‌تونم بگم شگفتا، واحیرتا، واویلتا.

فقط یک نشونه برام کافیه تا بفهمم با این کلاف سرگشته و درهم‌تنیده، تا ابدالدهر باید چیکار کنم. فقط کافیه یک نشونه ببینم، یک نشونه نه بیشتر.

photo content

به من برسان صدایت را، صدایت را از آن سوی فاصله‌ها به این شب بلند که بی‌خبر از تو، راهی به صبح نمی‌یابد. بگذار کلماتت، آرام و بی‌هراس، از میان سکوت بگذرند و بر این دل خسته فرود آیند. به من برسان صدایت را، با صدای شعری که از میان بغض خوانده می‌شود، یا ترانه‌ای که از حنجره‌ای خسته برمی‌خیزد. با ضربه‌های دَفی که ضربان دل را روایت می‌کند، یا ناله‌ی نی‌ای که حکایت جدایی را می‌نالد. به من برسان صدایت را ای غریب‌ترین آشنای جهان، با صدای سکوتی که هزار سخن در سینه دارد، با صدای دلتنگی‌ای که زبانش مکث است و به جای واژه، در چشم و دست و سکوت می‌نشیند. به من برسان صدایت را، بگذار بدانم هنوز صدایی هست، بگذار بفهمم هنوز چیزی از جنسِ صدای تو در این سکوت باقی‌ست.

photo content

روحم رو از تنم جدا می‌کنی آقای معین، خطرناکه گوش دادن بهت برای من.

ای کاش در دیزی ما باز نمی‌ماند، یا کاش کمی گربه‌ی ما شرم و حیا داشت.

این ترانه‌ی محلی داستان جالبی دارد. رشید خان، لقب امیر‌حسین خان شجاع‌الدوله رئیس ایل زعفرانلو‌ی کُرد‌ها‌ی کُرمانجی قوچان در زمان ناصرالدین شاه قاجار بود. در پیِ قرارداد آخال که سرزمین‌های ایران در ترکمنستان و آسیا‌ی مرکزی به روسیه‌ی تزاری واگذار شد، رشید خان که فرماندار قوچان بود از تحویل دادن روستا‌ی فیروزه به روس‌ها خودداری کرد. سرانجام با فشار ناصر‌الدین شاه، این فرماندار کُرد با چشمانی گریان از قوچان به سمت فیروزه برای واگذاری روستا به روس‌ها حرکت کرد. پیش از سفر به آشنایانش گفته بود که آرزو می‌کنم این سفر به پایان نرسد چرا که ننگ است کسی با پا‌ی خود برود و سرزمینش را تقدیم به روس‌ها کند. و همین اتفاق هم افتاد. در روز دوم سفر، رشید خان از اسب می‌افتد و فوت می‌کند. این چنین است که مردم قوچان برای احترام به او، این شعر را در مدحش می‌سرایند. شعری که ابتدا مرثیه بود اما اکنون به شکل ترانه‌ای شاد در آمده است. جاودان باد راه و رسم رشید خان‌های ایرانی! کتاب‌پرست؛ نجوا‌ی خاموش اندیشه‌ها

نه عزیز من، این سیب گلو رو به گریه مبدل نمی‌کنم. خرده‌سنگ‌های نشسته روی دلم هم به زبون نمیارم. این سنگینی رو می‌خوام ساز بزنم، به کلمات کتاب‌ها پناهش بدم، بین قصه‌ها جا بذارمش و شعرش کنم.

آدم از والد بودن برای والدینش خسته می‌شه، از اینکه بیشتر از سن و جایگاه خودش مسئولیت عاطفی به دوش بکشه به ستوه میاد. کاش هیچ‌وقت جایگاه‌ها جابه‌جا نمی‌شد.

جسارت داشتن به معنای نترس بودن نیست، زیبایی و جبروتِ جسارت داشتن، در اونجایی خودش رو نشون می‌ده که با وجود ترس‌ات جلو بری.

چقدر کتاب نخونده، آهنگ نشنیده و شعرِ کشف‌نشده در این دنیا هست. چقدر فیلم، آدم، شهر و قصه‌هایی هست که می‌تونیم دوستشون داشته باشیم و هنوز ندیدیم. و چقدر بد که برای همه‌شون وقت نداریم.

دلم می‌خواهد زیر باران بدوم و جیغ بکشم، صدایم لابه‌لای رعدها گم شود و رگبار هرچقدر می‌خواهد به تنم بتازد. دلم می‌خواهد روزی کنار دریا بایستم، و بگذارم موج‌ها با تمام خشمشان به پاهایم بکوبند. دلم می‌خواهد در یک صبح سرد، دست‌هایم را از جیبم بیرون بیاورم و بگذارم سرما انگشت‌هایم را بی‌حس کند. دلم می‌خواهد زیرِ آفتاب داغ راه بروم، و بگذارم پوست تن و گونه‌هایم را سرخ کند. یا میان مه باشم و مه طوری دورم را بگیرد که جز چند قدم روبه‌رویم چیزی نبینم. دلم می‌خواهد وقتی باد شدید می‌وزد، رو به آسمان بایستم و بگذارم موهایم را پریشان کند و ریه‌هایم را بسوزاند. می‌خواهم صدایم را در دل کوه رها کنم و جز پژواکش از دور، پاسخی نشنوم. دلم می‌خواهد کنار آتش بنشینم، و آن‌قدر به شعله‌ها نزدیک باشم که گرمایش صورتم را پس بزند. دلم می‌خواهد جهان را با تمام شدت‌اش حس کنم، خیس شوم، بلرزم، بسوزم، گم شوم، فریاد بزنم و طبیعت با تمام عظمت و بی‌رحمی‌اش مقابلم بایستد و یادم بیاورد چقدر کوچک و چقدر زنده‌ام.

Repost from Tomato story☀️
دیدید معین میگه تو آبروی عشقی؟ بعضیا بی آبرویی عشقن.

Repost from Tomato story☀️
نمیدونم من واقعا بابت سنم وحشت دارم.

«شراب صدسالهٔ من، وقتشه که بنوشمت.»

نفس به سینه‌ی من حبسِ گفت‌وگوی تو ماند نگاه من ز جهان شُست و خیره روی تو ماند تو یک اثر، پر از نماد و راز و رمز شدی تمام بودن من صرف جست‌وجوی تو ماند شراب عشق تو خوردم، جهان ز یادم رفت دل از دمی که چشیدم به میل و هوی تو ماند چنان مرا به خودت خواندی از تمام جهان که قبله‌ام شدی و سر همیشه سوی تو ماند هزار نغمه شنیدم ز هر کجای جهان و گوش من به تمنّای های‌و‌هوی تو ماند به پیچ و تاب جهان دل نبست این دل من که بهترین گره‌اش پیشِ پیچ موی تو ماند به هر دیار که رفتم، دلم وطن می‌خواست که ریشه‌های من آنجا، به خاک کوی تو ماند نه عقل چاره‌ی این دل، نه صبر مرهم اوست دوای این دل بیچاره در سبوی تو ماند تو جامِ باده شکستی که آتشم بزنی لبم ز جام بُرید، لیک تشنه‌خوی تو ماند -خود سروده.

من قبل از برگشتن به خوابگاه، باید به مناسبت پاییز برای دوست‌هام کوکی درست کنم. اینجا می‌نویسم یادم بمونه.

تو همون طنابی هستی که وقتی محکم‌ترین بندهای زندگیم یکی‌یکی از من ناامید شدن و از هم گسستن، دیدم که هنوز سرِ جات بودی. بدون اینکه حتی یک تار ازت کم شده باشه.

photo content