گلسیب
Открыть в Telegram
گاهی او شعر میگوید و گاهی شعر او را.
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
379
Подписчики
+724 часа
+257 дней
+11630 день
Архив постов
381
چی میتونست خوشحالکنندهتر ازین باشه که آدم تو لیست مورد علاقههای کسی مثل بهار باشه؟ ذوق زدهام خیلی زیاد!
381
Repost from بهار سلام میرساند و میگوید متاسف نیست.
این لیست چنلهایی هست که تو تایم آزادم میخونمشون و دنبالشون میکنم؛ هرچند لیست اصلی خیلی بیشتر از اینهاست ولی با این فولدر میخواستم ازشون تشکر کنم و بگم خیلی چیزها ازشون یاد گرفتم🤍
381
دریغا از شبِ بسیارِ این گردونِ غمافزا
دریغ از یک سحر، یک تابشِ میمون و جانافزا
تورا بر جانِ اَخترها، فلک نوری به ما برپا
که ما درماندهایم از این شبِ محزون و بیفردا
پیِ آبی ز این صحرایِ بیپایان روان هستیم
ولی هر سو سرابی است و ما مفتون و بیدریا
چو عاشق در غمِ هجرانِ یارِ خویش میمانیم
ز روی دستِ ما مانده، دلی مجنون و بیمعنا
-خود سروده.
381
هربار این رو گوش میدم و به اینجاش 1:24 میرسم، احساس میکنم کسی قلبم رو از سینهم میکشه بیرون، کسی دستش رو محکم میذاره روی دهن و بینیم و نمیذاره نفس بکشم.
381
امروز دلم میخواست در قدیم میبودم، خیلی قدیم، و در اروپا، در پاییزِ ۱۹۰۷. دلم میخواست صبح با صدای سماور و همهمهی افرادِ در مطبخ، از خواب بیدار میشدم. پنجره رو باز میکردم، و بعد بادِ خنکِ پاییزی بینِ موهای بورم میپیچید. پایینِ پنجره، برگهای زردِ درختها روی زمین ریخته بودن و یه دوچرخهسوار با کلاه و کیفِ چرمی، در حال دادن روزنامههای صبح به دست مردم بود. اونطرفتر هم صدای زنگ تراموا داشت با صدای چرخهای درشکه و رفتوآمد آدمها قاطی میشد. و من هم هنوز منتظر نامهای از پستچی بودم، نامهای که میدونستم قراره محتوی کلمات عاشقانه از آرتور باشه. حالا آرتور کی بود؟ احتمالاً معشوقهای که چند شهر اونطرفتر زندگی میکرد، مردی با موهای آشفته و دستخطی تقریباً ناخوانا، که هربار نامه مینوشت چند قطره جوهر هم گوشهی کاغذ یادگاری برام جا میذاشت. آخرین باری هم که دیدمش، قول داده بود قبل از اومدنِ زمستون برگرده. و من هم با همون خوشباوریای که لابد مخصوص عاشقهاست، هنوز به قولش اعتماد داشتم.
381
Repost from N/a
فکر کنم قشنگترین و شاید عجیبترین قسمت عشق همینه؛ اینکه تو یه نفر رو یه جوری میبینی که هیچکس دیگه نمیبینه.
ممکنه بقیه همون آدمو ببینن و اصلاً نفهمن چی توش دیدی، ولی برای تو یه چیز دیگهست. انگار یه نسخه از اون آدم فقط توی چشمهای تو وجود داره و هیچکس دیگهای بهش دسترسی نداره.
شاید واسه همینه که بعضی وقتا وقتی از کسی که دوستش داریم حرف میزنیم، بقیه میپرسن «خب مگه چی داره؟» و واقعاً هم نمیتونیم توضیح بدیم. چون چیزی که ما میبینیم، لزوماً چیزی نیست که اونها بتونن ببینن.
381
و دلیل اینکه شعرها چیزهایی هستن که ممکنه منِ نوعی بنویسم ولی هرکس دیگهای هم بتونه باهاش طوری ارتباط بگیره که انگار خودش اون رو نوشته، همینه. معشوقها متفاوتن، هر آدمی ویژگیهای خودش رو داره و هر عشقی قصهی خودش رو. اما چیزی که عجیب شبیه به همه، دریچهی چشمِ عاشقهاست. ما معشوقههای متفاوتی داریم، اما وقتی عاشق میشیم، انگار جهان رو از یک پنجرهی مشترک تماشا داریم میکنیم.
381
عاشقِ وقتهاییم که عشق، از معشوق تصویری میسازه که هیچکس جز عاشق قادر به دیدنش نیست. اونقدر رؤیایی و دور از دسترس که انگار معشوق، در یک جهان دیگهای داره زندگی میکنه. بعد دیگران با شنیدن توصیفهای عاشق، میمونن در خماریِ اینکه این آدم کیه؟ چه شکلیه؟ چقدر زیباست که تو اینطور ازش حرف میزنی؟ کجاست که ماهم ببینیمش؟ و بیخبرن که این تصویر، هرگز از چشم اونها دیده نمیشه. ممکنه معشوق رو ببینن، کنارش بشینن، باهاش حرف بزنن، حتی تمامِ جزئیاتِ صورتش رو نگاه کنن، اما هرگز، هرگز، و هرگز اون کسی که رو که عاشق میبینه، نخواهند دید. و عشق گاهی همینه، هنرِ ساختنِ تصویری، که چشمِ هیچکسِ دیگهای به اون راه و دید نداره.
381
این هم یک دانستنی جالب بود که بنده اولینبار از معلم دبیرستانم شنیدمش و بعد امشب با دوستم که رشتهاش ادبیاته در این باره صحبت کردم و گفتم بیام به شماهم بگم. دوستم گفت در این باره یک کتاب وجود داره به اسمِ «شاهدبازی در ادبیات» به نویسندگیِ سیروس شمیسا. که میگفت این کتاب تقریبا اصلاً نسخهی فیزیکیش پیدا نمیشه اما میشه پیدیافش رو پیدا کرد. که اون هم براتون میذارم اگر خواستید مطالعه کنید. (خودم البته هنوز نخوندم) مثل همیشه بابت پرحرفی ببخشید.
381
البته از اینها اصلاً نمیشه یکراست نتیجه گرفت که مثلاً فلان شاعر در زندگی شخصیاش دقیقاً چه گرایشی داشته یا هر «ساقی» و «شاهدی» الزاماً یک شخص واقعی بوده. شعر فارسی پر از نماد، استعاره و بازی با نقشهای عاشق و معشوقه. ولی همینقدر میشه گفت و برای من جالب بود که تصویری که امروز خیلی وقتها ناخودآگاه از «معشوقِ شعر فارسی» داریم که یعنی حتماً باید یک زن بوده باشه، خیلیاوقات با معنی و سنتِ اون دوره جور درنمیاد.
381
و حالا میدونستید معنی دیگهی کلمهی «شاهد» در ادبیات و اشعار فارسی به معنای جوان زیبارو و البته مذکر هست؟ حالا همهی اینها زمانی جالبتر میشه که به بعضی شعرهای سعدی مراجعه کنیم.
مثلاً: «رفتار شاهد و لب خندان و روی خوب
چون آدمی طمع نکند در سماحتش»
یا مثلاً:
«هر که با شاهد گلروی به خلوت بنشست
نتواند ز سر راه ملامت برخاست»
381
میدونستید در اون تاریخی که شاعرهای ما زندگی میکردن در میخانهها، اکثراً ساقیها نوجوانهای کم سن و مذکر بودن؟ مثلاً حافظ یکجا میگه:
«گر چنین جلوه کند مغبچهٔ بادهفروش
خاکروبِ درِ میخانه کنم مژگان را»
و در خیلی از بیتهای دیگهی حافظ یا باقی شاعرها به این نکته مستقیماً اشاره شده.
