گلسیب
Open in Telegram
گاهی او شعر میگوید و گاهی شعر او را.
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
241
Subscribers
+224 hours
+257 days
+2530 days
Posts Archive
241
کاش میتونستم تمامِ زندگیم رو بدم فقط تا تو امشب از طلوعِ آفتاب نترسی. کاش کاری از دستِ من برمیومد.
241
این طنابی که دور گردنها میندازید فقط دور گردنِ عزیزانِ چندتا خانواده نیست. دور گردنِ عدالته، دور گردنِ اون یکذره هواییه که برای نفس کشیدن مونده، دور گردنِ جوونیِ تباهشدهی ماست، دور گردنِ پیریِ پدرها و سپیدیِ مویِ مادرهاست، دور گردنِ آخرین ذرههای امید و روح و روانِ ماست، دور گردنِ باورهاییه که هنوز ما رو گاهی، فقط گاهی، از افکار خودکشی منصرف میکنه.
اون طناب دور گردنِ منه، دور گردنِ ماست، ما داریم خفه میشیم. ما داریم خفه میشیم.
241
Repost from قطعاً قهرمانی در کار نیست.
لیلی گلستان میگه "فروغ فرخزاد سه بار با قرص خودکشی کرد، هر بار زنگ زد به مادرم و اون بدون لحظهای درنگ به کمک فروغ میرفت" و فقط میتونم بگم عجب زنی!
241
کانسپتی به عنوانِ «شرابِ عرفانی» هم عجیب دلنشینهها، یک کار، یک آدم، یک موسیقی یا شعر، و... چنین و چنان مست میکنه تورو، بدون اینکه حتی جرعهای نوشیده باشی. شرابِ عرفانی تنها شرابیه که بهجای ربودنِ عقل، پرده از روی دل برمیداره.
241
Repost from آشپزی که چاقو نداشت؛
آدما تو ارتباطاتتشون کم حوصله شدن و مثل قبل دیگه نمیتونن وقت بذارن چون تمام انرژیشونو صرف این میکنن که فقط یه روز بیشتر خودشونو زنده نگه دارن و سنگینی و خستگی روانشونو به دوش بکشن.
241
غصههاتو بده به من بذارم تو جیبِ کاپشنِ زمستونیت، یادت بره داریشون، سالِ دیگه هم که پیداشون کردی ببینی دیگه تاریخ انقضاشون گذشته.
241
«دلم از چشمِ رحیمِ تو تمنّا دارد
که بیاید شبِ من را به سحر وا دارد
هر که یک بار زِ لطفِ تو نگاهی بیند
بر لبش تا به ابد شکرِ تعالی دارد
گر زِ لطف و زِ صفا، روی بگردانی هم
دلِ من با همهجورِ تو مدارا دارد
تو اگر شمع شوی، شعله به جانم بزنی
چشمِ پروانهی من شوقِ تماشا دارد»
-خود سروده.
۰۵/۵/۵
241
عاشقِ آدمهاییام که انگار صاحبِ آرامشن. فرقی نمیکنه چه اتفاقی افتاده باشه، با یه لبخندِ آرامشبخش، به کارِ درستشون ادامه میدن. اجازه نمیدن آشوبِ درونشون به دیگران سرایت کنه. واقعاً درود بر آدمهای آرومی که حتی حضورشون یهجور آرامشه.
241
دنبالِ عشق نگرد، قول میدم خودش یکروز مثل یه پروانهی رنگارنگِ ناز میاد میشینه روی قلبت و دیگه پانمیشه.
241
Repost from مخفیگاه من
هنر برام یه سرگرمی شیک یا ژست ادبی نبود؛ هنر تنها مکانیزم نجاتم بود برای مهار رنجهایی که میتونستن آدم بیدفاع درونم رو تارومار کنن. وقتی بارها زیر فشار ضربات روزگار تکهتکه شدم، فهمیدم تروما صرفاً ویرانگر نیست؛ اگه بتونی با نگاهی روانشناختی واکاویش کنی، ازت یه مشاهدهگر دقیق میسازه. حالا این قلم توی دست من فقط کلمه نمینویسه؛ داره تاریکترین زوایای روانم رو کالبدشکافی میکنه و دردهای بیشکل و آزاردهنده رو به فرمی منسجم و هنرمندانه تبدیل میکنه. انگار همیشه در امتداد همهی زخمهام، یهجور معنای پنهان منتظر کشفشدنه. حس میکنم بعد از هر شکست، عمیقتر، برّانتر و خودآگاهتر متولد میشم؛ چون فروپاشی برای من خط پایان نیست، مادهی خام خلق کردنه.
