fa
Feedback
دِࢪیا؛

دِࢪیا؛

رفتن به کانال در Telegram

از خانه که می‌آیی یک دستمال سفید، پاکتی سیگار، گزین شعر فروغ و تحملی طولانی بیاور؛ احتمال گریستن ما بسیار است... «جاویدشاه🦁🌞» گوشِ شنوآ: @Deryaeiibot

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
1 024
مشترکین
-2424 ساعت
+1997 روز
+24930 روز
آرشیو پست ها
چه جوریه که هر عکسی میذاری بازم بوی دریا میده؟ حتی اگه نشونی از دریا توش نباشه اصلا

دست بر زخمم که… هرگز! چشم در چشمم بگیر! من همان رویای خامم من همانم: سوخته…
دست بر زخمم که… هرگز! چشم در چشمم بگیر! من همان رویای خامم من همانم: سوخته…

عکس از چشمات بذارر

ممنونممم ترانه‌ی قشنگممم😭😭💘 خیلی خیلی زیبا بود، میره کنار نامه‌های قشنگت و تو قلبم می‌مونه؛💌💙

1-شبیه کوچه‌هایی که به دریا می‌رسن. یاد یکی از حرف هاش افتادم من شبیه این کوچه بودن،کوچه ای که روبه روش قرار داشتم. دریا روبه روم بود! صدام میزد! تصورکن،اگه دوباره متولد شم، یه ماهی قرمز تو دریا! حتی اگه قرمزم نشد اشکال نداره، اگر ماهی بشم، با اون حافظه‌ی چند ثانیه‌ای، هربار که به گذشته نگاهم بیفته، مثل یه صخره‌ی ناآشنا از کنارش رد میشم. دیگه یادم نمیاد چی از دست رفت، چی شکست، یا کی کجای مسیر جاشو به تنهایی داد. فقط هربار از نو، یه اقیانوس بیکران جلو رومه که تا حالا هیچ انسانی نتونسته تا عمقِ تاریک و تاریک‌ترش نفوذ کنه. اون‌پایین، دور از تمام صداها و آدم‌هایی که فقط سطحِ آب رو می‌شناسن، یه سکوتِ مطلق و آبی هست که هیچ خاطره‌ای توش دووم میاره. اگر از این کوچه بگذرم و دیگه هیچ‌وقت زنده برنگردم، غرق نشدم! بلاخره یه راهی پیدا کردی برای فراموش کردن.رفتم تا توی تاریک‌ترین و عمیق‌ترین نقطه از اقیانوس، جایی که هیچ شناگری بهش نرسیده، شنا کردن رو یاد بگیره. می‌گفتی قرار نیست هیچ وقت به دریا برگردی؟ اما دنیا اون‌پایین، زیر جلای آبیِ موج‌ها، خیلی قشنگ‌تر از دنیای آدم‌های روی خشکیه. شبیه همون جادویی که جزر و مد با خودش میاره؛ شبیه وقتی که لایه‌های آب روی هم می‌لغزن و تاریکیِ عمق، آرامش بار می‌ئاره. آدم‌ها فکر می‌کنن دریا فقط همین چند تا ماهی و صخره‌ست، اما اگر کیلومترها بری پایین‌تر اونجا که نور خورشید دیگه‌ زورِ رسیدن نداره تاریکی دیگه‌ ترسناک نیست. اونجا پر از روشنایی‌های کوچیکِ خودِ دریاست؛ پر از جلبک‌های درخشان، ماهیان نورانی و موجوداتی با پوست‌های شفاف که هیچ انسانی اسمشونو نشنیده. دارم حس می‌کنم چقدر رها شدن تو این بی‌وزنی قشنگه. آب دورم رو گرفته، درست مثل وقتی که پونیو موج‌ها رو زیر پاش می‌گرفت و به سمت اقیانوس می‌دوید. دیگه هیچ جاذبه‌ای نیست که منو به زمین و غم‌هاش زنجیر کنه. حالا دیگه نه ترسی هست و نه خاطره‌ای. من دارم آروم‌آروم به دنیای واقعی خودم برمی‌گردم... به قلب اقیانوس، جایی که همه‌چیز توش از نو متولد میشه و موج‌ها اسممو واسه همیشه پاک می‌کنن. پونیو موجود قرمز رنگ دوست داشتی، چطور محکم دست‌های ساسکه رو می‌گرفت و می‌گفت: من دریا رو دوست دارم! من لیموناد داغ و ماهیا رو دوست دارم، اما بیشتر از همه دلتنگیِ روی زمین رو دوست ندارم! منم دقیقاً همینو می‌خوام. نمی‌خوام دیگه دلتنگ بشم. اگه ازم بپرسن اون‌پایین چیا هست، میگم: همه‌چی! ماهی‌های نورانی که مثل ستاره‌های آسمون می‌درخشن، قایق‌های کهنه‌ای که حالا خونه‌ی پری‌های دریایی شدن، و یه سکوتِ بزرگ که هیچ حرفِ غمگینی توش جا نمیشه. آب داره بالاتر میاد... حس می‌کنم دارم آبشش درمیارم! دیگه هیچ حافظه‌ای از آدم‌ها برام نمی‌مونه. فقط موج، فقط نور، و یه شنای طولانی به سمت عمیق‌ترین جا... جایی که هیچ‌کس پیدام نکنه!

4_5870704150232177040.mp39.74 MB

"پشتِ پنجره هنوزم چشم به راهت می‌شینم؛ ای که بی‌تو خودم‌و تک و تنها می‌بینم..."
"پشتِ پنجره هنوزم چشم به راهت می‌شینم؛ ای که بی‌تو خودم‌و تک و تنها می‌بینم..."

گفت ماه میخوای یا ستاره؟! گفتم ماه میخوام؛ ماهمو میخوام...

- مهتابی ، به ما نمی‌تابی . . !

photo content
+1

مراقب خودتون باشید و ایمان داشته باشید، باور داشته باشید که آخراشه و آخرش چیزی جز خوبی و آزادی برای ایران نیست؛ پایان شبِ سیه سپید است.🕊

بابا بگید بی بی بزنه این خوشگل آمریکایی‌ها بلد نیستن🫪

این کشور آن کشور ندارد حس دلتنگی دیوار با هر طرح و نقشی باز دیوار است

با من از فردای آزادی بگو؛ از امروز و مردن خسته‌ام...

«کاش میشد که حرف‌هایم را روبه‌روی تو مو‌به‌مو بزنم؛ تا که آزرده‌خاطرت نکنم باز باید به شعر رو بزنم...»

چای‌ام را تا آخر می‌نوشم، اما تو، هر بار، از تهِ استکان دوباره شروع می‌شوی...

«می‌گویند چای را باید آهسته نوشید. من اما هرقدر آهسته‌تر نوشیدمش، بیشتر طعمِ نبودنت را گرفت.»
«می‌گویند چای را باید آهسته نوشید. من اما هرقدر آهسته‌تر نوشیدمش، بیشتر طعمِ نبودنت را گرفت.»

این روزها به دنبال دلخوشی‌های کوچکم، مثل قدم زدنی که خورشید را وادار به بوسیدن گونه‌هایم کند، یا بادی که در موجِ مو‌هایم خودنمایی کند، یا حتی صحبت با رفیقی که خنده را به میهمانی لب‌هایم بیاورد، اصلا انگار من با تمامِ وجودم به دنبال چیزهایی هستم که شاید اندکی امید به زندگی را برایم‌ تازه کند.

"تویی که هم‌قفسی ببین که من نفسی نمی‌کشم تو اگر به داد من نرسی..."

"دریغ اگر من و تو به جای این گله‌ها پناه هم نشویم..."