دِࢪیا؛
Відкрити в Telegram
از خانه که میآیی یک دستمال سفید، پاکتی سیگار، گزین شعر فروغ و تحملی طولانی بیاور؛ احتمال گریستن ما بسیار است... «جاویدشاه🦁🌞» گوشِ شنوآ: @Deryaeiibot
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
1 018
Підписники
-1824 години
+1897 днів
+23130 днів
Архів дописів
1 022
ممنونممم ترانهی قشنگممم😭😭💘
خیلی خیلی زیبا بود، میره کنار نامههای قشنگت و تو قلبم میمونه؛💌💙
1 022
Repost from Loser of this Episode.
1-شبیه کوچههایی که به دریا میرسن.
یاد یکی از حرف هاش افتادم من شبیه این کوچه بودن،کوچه ای که روبه روش قرار داشتم. دریا روبه روم بود! صدام میزد!
تصورکن،اگه دوباره متولد شم، یه ماهی قرمز تو دریا! حتی اگه قرمزم نشد اشکال نداره، اگر ماهی بشم، با اون حافظهی چند ثانیهای، هربار که به گذشته نگاهم بیفته، مثل یه صخرهی ناآشنا از کنارش رد میشم. دیگه یادم نمیاد چی از دست رفت، چی شکست، یا کی کجای مسیر جاشو به تنهایی داد. فقط هربار از نو، یه اقیانوس بیکران جلو رومه که تا حالا هیچ انسانی نتونسته تا عمقِ تاریک و تاریکترش نفوذ کنه. اونپایین، دور از تمام صداها و آدمهایی که فقط سطحِ آب رو میشناسن، یه سکوتِ مطلق و آبی هست که هیچ خاطرهای توش دووم میاره.
اگر از این کوچه بگذرم و دیگه هیچوقت زنده برنگردم، غرق نشدم! بلاخره یه راهی پیدا کردی برای فراموش کردن.رفتم تا توی تاریکترین و عمیقترین نقطه از اقیانوس، جایی که هیچ شناگری بهش نرسیده، شنا کردن رو یاد بگیره.
میگفتی قرار نیست هیچ وقت به دریا برگردی؟
اما دنیا اونپایین، زیر جلای آبیِ موجها، خیلی قشنگتر از دنیای آدمهای روی خشکیه. شبیه همون جادویی که جزر و مد با خودش میاره؛ شبیه وقتی که لایههای آب روی هم میلغزن و تاریکیِ عمق، آرامش بار میئاره.
آدمها فکر میکنن دریا فقط همین چند تا ماهی و صخرهست، اما اگر کیلومترها بری پایینتر اونجا که نور خورشید دیگه زورِ رسیدن نداره تاریکی دیگه ترسناک نیست. اونجا پر از روشناییهای کوچیکِ خودِ دریاست؛ پر از جلبکهای درخشان، ماهیان نورانی و موجوداتی با پوستهای شفاف که هیچ انسانی اسمشونو نشنیده.
دارم حس میکنم چقدر رها شدن تو این بیوزنی قشنگه. آب دورم رو گرفته، درست مثل وقتی که پونیو موجها رو زیر پاش میگرفت و به سمت اقیانوس میدوید. دیگه هیچ جاذبهای نیست که منو به زمین و غمهاش زنجیر کنه.
حالا دیگه نه ترسی هست و نه خاطرهای. من دارم آرومآروم به دنیای واقعی خودم برمیگردم... به قلب اقیانوس، جایی که همهچیز توش از نو متولد میشه و موجها اسممو واسه همیشه پاک میکنن.
پونیو موجود قرمز رنگ دوست داشتی، چطور محکم دستهای ساسکه رو میگرفت و میگفت: من دریا رو دوست دارم! من لیموناد داغ و ماهیا رو دوست دارم، اما بیشتر از همه دلتنگیِ روی زمین رو دوست ندارم!
منم دقیقاً همینو میخوام. نمیخوام دیگه دلتنگ بشم.
اگه ازم بپرسن اونپایین چیا هست، میگم:
همهچی! ماهیهای نورانی که مثل ستارههای آسمون میدرخشن، قایقهای کهنهای که حالا خونهی پریهای دریایی شدن، و یه سکوتِ بزرگ که هیچ حرفِ غمگینی توش جا نمیشه.
آب داره بالاتر میاد... حس میکنم دارم آبشش درمیارم! دیگه هیچ حافظهای از آدمها برام نمیمونه. فقط موج، فقط نور، و یه شنای طولانی به سمت عمیقترین جا... جایی که هیچکس پیدام نکنه!
1 022
مراقب خودتون باشید و ایمان داشته باشید، باور داشته باشید که آخراشه و آخرش چیزی جز خوبی و آزادی برای ایران نیست؛ پایان شبِ سیه سپید است.🕊
1 022
«کاش میشد که حرفهایم را
روبهروی تو موبهمو بزنم؛
تا که آزردهخاطرت نکنم
باز باید به شعر رو بزنم...»
1 022
«میگویند چای را باید آهسته نوشید.
من اما هرقدر آهستهتر نوشیدمش،
بیشتر طعمِ نبودنت را گرفت.»
1 022
این روزها به دنبال دلخوشیهای کوچکم، مثل قدم زدنی که خورشید را وادار به بوسیدن گونههایم کند، یا بادی که در موجِ موهایم خودنمایی کند، یا حتی صحبت با رفیقی که خنده را به میهمانی لبهایم بیاورد، اصلا انگار من با تمامِ وجودم به دنبال چیزهایی هستم که شاید اندکی امید به زندگی را برایم تازه کند.
