fa
Feedback
𒀭روایتِ‌خورشید

𒀭روایتِ‌خورشید

رفتن به کانال در Telegram

"آغاز 1404/11/8" روزی که نباشم، مرا میانِ نوشته‌هایم بجوی. @Shabdartenabot @Aftabche

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
427
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
آرشیو پست ها
photo content
+2

آرام بگیر... شاید دوباره زاده شدیم؛ دور از دیاری کهنه‌‌دل و خونین‌جگر آنجا که آفتاب از هیچ‌کس دریغ نمی‌شود.

و پی بردم که انسان‌ها، می‌توانند با تو از چیدن ستاره‌ها سخن بگویند؛ بی‌آنکه در استخوان‌هایشان رویای پروازی باقی مانده باشد. ن
و پی بردم که انسان‌ها، می‌توانند با تو از چیدن ستاره‌ها سخن بگویند؛ بی‌آنکه در استخوان‌هایشان رویای پروازی باقی مانده باشد. نه... آن‌ها دروغ‌گوهای ماهری نیستند، غوری! فقط اهل گریز از حقیقت‌های تلخ‌اند. و برای زنده ماندن، می‌خزند به پناهگاهِ واژه‌های شیرینِ پوشالی.

Googoosh - Mordab [320].mp38.13 MB

photo content
+1

ریشه‌هایت را ژرف بگستران؛ اگرچه باد، بی‌رحمانه بوزد، هر گُل، سرانجام راهِ خویش را به آسمان خواهد یافت.

photo content
+3

photo content
+1

آری، صادقِ عزیز... هر کسی از این دنیا چیزی برمی‌دارد؛ تو دست برداشتی، ما ایران را.

ایران سر است. سرِ آن جوانی که به جرم زندگی‌خواهی، به دار آویخته شد، اما در برابر جماعتی پست، سری فرود نیاورد. ایران تن است. تنِ آن کودکی که از رنگین‌کمان، سهمش تنها یک رنگ بود؛ سرخیِ خونی که از پهلویش می‌چکید. ایران چشم است. چشم‌هایی دوخته به راه، در انتظار گام‌هایی که دیگر هیچ‌گاه به سوی خانه بازنگشتند. ایران صداست. آوازِ دختری که هنوز برای رفتن دودل بود، اما سرنوشت راهی جز رفتن پیشِ پایش نگذاشت. ایران دل است. دلِ مردمانی که در غم این سرزمین سوختند و خاکستر شدند، و به جهان آموختند گاهی خاکستری، شریف‌ترین رنگ دنیاست. ایران روح است. روحِ فرزندانی که جان را فدا کردند تا خاکی را بپرستند که هنوز عطرِ آن‌ها را به تن دارد. ایران جان است. حتی با آنکه دیگر زندگی در رگ‌هایش نمی‌‌دمد.

ایران چیست؟ طنینِ آوازِ زن در گوشِ بن‌بست، یا شکستن قامتِ مردی، شبانه...؟ ایران چیست؟ خاکسترِ آخرین پرِ ققنوس، یا شعله‌ای کم‌جان در حسرتِ زبانه...؟ ایران چیست؟ شکسته‌بالی در غبطه‌ی پرواز، یا کوچِ پرستو، به فصلِ ساختِ آشیانه...؟ ایران چیست؟ قاصدکی بازمانده از آرزو، یا پیردلی غرقِ رویای کودکانه...؟ ایران چیست؟ خشکیدن شبنم بر لبِ گلبرگ، یا امیدِ به خاک نشسته‌ی جوانه...؟ ایران چیست؟ شرمِ چکیده‌اشکی از چشمانِ یک مرد، یا سینه‌ی سوخته‌‌ی زنی، در اندوهِ مادرانه...؟ ایران چیست؟ سازه‌‌ای خشتی، از دل‌های خونین، یا ویرانه‌سرایی، به نامِ خانه...؟

و ما امروز ایستاده‌ایم؛ خیره به مترسک‌های انسان‌نما، و جاده‌ای که مه را به تن پوشیده است. دیگر، نه اهلِ تاریکی سایه را به آغوش می کشند، و نه روشنایی‌خواهان، سنگ نور را به سینه می زنند. در کدام سپیده‌دم حقیقت به دار آویخته شد؟

photo content
+3

@Parvanehasliii Sogand.mp34.44 MB

زیستن در میان زبانه‌های آتش و رگبارِ رنج، به من آموخت که مرگ، آن‌قدرها هم که گمان می‌بردم دور از جان نیست؛ برعکس... آن‌قدر نزدیک است که گاهی می‌توان زمزمه‌هایش را در گوشِ زندگی شنید. از همان روزها پی بردم که دست‌کم ما، از مرگ هراسی نداریم. ما؛ همان متولدانِ بدقلقِ تاریخ، همان سرکش‌هایی که به گستاخی متهم شدند، تنها چون سکوت را نپذیرفتند. نسلی که زنجیر را نه فقط از دست‌های خود، که از گلوی حقیقت گشود؛ حقیقتی که سال‌ها قلاده‌ی سکوت بر گردنش سنگینی می‌کرد. می‌دانم... نوشتنِ این سطرها از زبانِ کسی که هنوز نفس می‌کشد، در برابرِ زندگی‌خواهانی که از نور، سردیِ خاک نصیبشان شد، نامنصفانه به نظر می‌رسد. و ذره‌ذره‌ی وجودِ من شرمسارِ هر نفسی‌ست که از سینه‌ی آنان ربوده شد و در سینه‌ی من ادامه یافت. «آنان» واژه‌ی بسیار کوچکی‌ست؛ کوچک‌تر از آنکه بتواند از صدها هزار تن، میلیون‌ها جان، و میلیاردها رویای ناتمام سخن بگوید. آنچه آدمی را خرد می‌کند، خاموش شدنِ نفس نیست، بلکه آوار شدنِ تمام آرمان‌هایی‌ست که روزی در سر می‌پرورانده است. مرگ از آن‌جا آغاز می‌شود که «یک روز...»ها، بی‌صدا زیرِ خاک می‌مانند؛ همان وعده‌هایی که هر انسانی روزی به خودش، به مادری چشم‌انتظار، به دوستی دور، یا به کودکی درونِ خویش داده بود. سوگ، سوگِ هرآنچه است که می‌توانست باشد و هرگز نشد. مرگ تیره است... نه از آن رو که جان را می‌ستاند، بلکه چون رویای فردایی را می‌بلعد که هنوز امید، هرچند کم‌جان، در رگ‌هایش جریان داشت. و در سرزمینی این‌همه داغ‌به‌دل، دیگر قاصدکی به تمنای آرزو به دستِ باد سپرده نمی‌شود.

photo content
+1

برای تمام جاویدنامان میهن.

گمان مبر که تو فراموش می‌شوی... زمان در گذر است و ابر، در پهنه‌ی آسمان، بی‌وقفه می‌گذرد. نسیم از وزیدن بازنمی‌ماند و یاس از شکوفه زدن فرو نمی‌ایستد. سرو قد می‌کشد، چشمه می‌جوشد و رود می‌شوید. اما تو، پاک نمی‌شوی؛ حتی اگر عقربه‌ها در لحظه‌ی رفتنت برای همیشه از حرکت نایستادند. آن‌چنان مهر تو در دل این خاک ریشه تنیده است که بغض آسمان هنوز به یاد تو می‌شکند. نسیم دیگر بوی بنفشه را بر تن ندارد؛ هر کجا که ردی از اوست، عطر تو سر برمی‌آورد. یاس شکوفه‌هایش را با شبنمِ عشقِ تو سیراب می‌کند. سرو، اگرچه در غم تو خمیده شد، هنوز نگاهش به آسمان است و چشمه، جوششِ زندگی را از چشمان تو آموخت و در سوگت، رود شد و به جریان افتاد. تو فراموش نمی‌شوی... حتی اگر آخرین قطره‌ی خونت از دل این خاک شسته شود و آخرین تارِ گیسویت در دست باد، به دوردست‌ها سفر ببرد. تو... هرگز... فراموش... نمی‌شوی.

photo content
+4

باران می‌بارید و من، مانند تمام روزهای این ماه، این فصل و این سال، کنج اتاقم را عزیزتر از هر گوشه‌ای در جهانِ بیرون می‌پنداشتم. دیگر نه شوقی برای تماشای پروانه‌ها در من باقی مانده بود، نه حتی عطر یاس، جانم را به زندگی می‌آراست. قاصدک نیز دیگر اشتیاقِ آرزو را در من زنده نمی‌کرد. شب، دیگر فرصتی برای تماشای ستاره‌ها نبود؛ طنابی بود، حلقه شده بر گردن رؤیاهای نیمه‌جانم. «بیزاری» خرخره‌ام را می جوید. آن منِ روشنِ گذشته، که لحظه‌ای از آواز فرو نمی‌ایستاد، ماه‌ها بود که در تاریکی خفه شده بود. هر بار که گمان می‌بردم شاید شادی دوباره راهی به قلب پژمرده‌ام باز کند، خاطرات آن روزها و شب‌های خونین، چون سیم‌های خاردار دور گلویم می‌پیچیدند. هنوز هم چشم‌هایم را که می‌بندم، او را می‌بینم؛ تنش، چون وطنش، زخمی و غرق در خون بر خاک افتاده است. کم‌کم، زمزمه‌ها آغاز می‌شوند... «بچه‌ی من با شکم خالی رفت...» «سپهر بابا، کجایی پسرم؟...» سرم را تکان می‌دهم تا شاید بتوانم نداهای درونم را خاموش کنم، اما ناگهان صدایی فریاد می‌زند: «بچه‌ها کمک...» دستان خسته‌ام را لرران روی گوش‌هایم می‌فشارم و التماس می‌کنم: «کافی است...» ...و ناگهان، سکوت. من دیگر عادت کرده‌ام؛ اما بالینم هنوز هر شب دل به دریا می‌زند و من، هر صبح، آن را خیس در گوشه‌ی تخت می‌یابم. اما این بار، اگر باران سر بزند، اتاقم را رها می‌کنم و به خیابان می‌روم. این غم، مرهمی می‌طلبد به وسعت چهل هزار قلبِ محکوم به خاموشی.