ru
Feedback
𒀭روایتِ‌خورشید

𒀭روایتِ‌خورشید

Открыть в Telegram

"آغاز 1404/11/8" روزی که نباشم، مرا میانِ نوشته‌هایم بجوی. @Shabdartenabot @Aftabche

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
427
Подписчики
Нет данных24 часа
Нет данных7 дней
Нет данных30 дней
Архив постов
.☀️.

ای‌کاش آنگاه که همگی در کنار یکدیگر به آسمان چشم دوخته‌ایم، تنها برای تماشای گذرِ ستاره از سینه‌ی شب باشد. اما افسوس که اینجا وطن است؛ و این موشک‌ها نیامده‌اند که سبدِ آرزوها را از دستان ما بگیرند.

photo content

با من میو کن؛ آنگاه که جهانِ پیرامونمان، در هیاهوی هاپ‌هاپ‌ها ذره ذره رنگ می‌بازد. بگذار تا پنجول‌هایمان، در تنگنای این آشفته‌بازارِ سگی، از یکدیگر بی‌نصیب نمانند.

photo content

تو مرا از آن آدم‌های رفتنی خواندی؛ از همان‌ها که تا سوزِ سردی به تنشان می‌نشیند، گام‌هایشان سست می‌شود و راه و همراه را در مهِ بی‌تفاوتی رها می‌کنند. من در زندگی، راه‌های زیادی را پیموده و گاه بازگشته‌ام، مقصدهای بسیاری را در دوردست به فراموشی سپرده‌ام و هم‌سفرهای بی‌شماری را ترک گفته‌ام... اما هیچ‌گاه رفتن را برنگزیدم. روزگاری بود که از آجرهای مهر، خانه‌ای بنا نهادیم؛ چهار دیوارِ استوار، بر ستونِ دل‌های ما. روز و شب‌های بسیاری بر آسمانمان گذشت و تنها عطری که از تنِ خانه برمی‌خاست، عطرِ لبخندی بود به پهنای چهره‌‌ی زندگی. درست به مانند قصه‌ها، همگی خوش و خرم، در کنار هم زیستیم؛ اما افسوس که خرمیِ ما نامِ ابدیت را به دوش نمی‌کشید. روزی رسید که هرکدام کوله‌بارشان را به سویی بستند و برای خانه، تنها یادشان را به جا گذاشتند. من ماندم با چشمی به راه و سقفی که یک روز به دستِ ما از آرزو چیده شده بود، و حالا هر روز تکه‌ای از آن بر سرم آوار می‌شد. اما امید، مرا وادار به ماندن در خرابه‌ی خاطراتمان می‌کرد. نبضِ خانه، زیر تارهای فراموشی، هنوز می‌تپید و نقاشی‌ِ فرداهایی روشن، که با یکدیگر بر دیوارهایش کشیده بودیم، از پشت ترک‌ها نفس می‌کشید. روز و شب‌های بسیاری را در تنهایی به سر بردم و هنوز شالِ رویاهایی را که به دست یکایکمان بافته شده بود، دور گردنم داشتم، بی اعتنا به آنکه هر از گاهی مرا تا مرز خفگی می‌برد. حالا دیگر از خانه، جز متروکه‌ای با قامتی درهم‌شکسته، چیزی باقی نمانده بود. اما من شومینه را روشن نگه می‌داشتم و گاهی استکان‌ها را به تعداد گذشته می‌چیدم، حتی بیشتر از همیشه شمع‌ها را روشن نگه می‌داشتم که مبادا هنگامی که بازمی‌گردید، خانه در چنگال سیاهی اسیر شده باشد. ذره‌ذره تنم در خاکسترِ رویا خشکید، اما چشم‌هایم هنوز از قاب چوبی در، جدا نمی‌شدند. از میانِ آوارها گذشتم تا به پنجره برسم. هرچه دست بر شیشه‌ی ماتم‌گرفته‌اش کشیدم، نور راهش را به سوی من پیدا نکرد. شب و روزهای بسیار دیگری، پشت آن پنجره‌ سپری شد؛ اما باز هم من بودم و من. تا شبی که دلتنگی دوباره مرا میان تکه‌های خردشده یافت، یقه‌ام را گرفت و این‌بار، دیگر نایی برای مقابله در جانم باقی نمانده بود. گوشِ خانه از آوازِ اندوهِ من پر شد؛ و دلِ پنجره چنان در این غم شکست که فرو ریخت و نور، چون سیلابی، به داخل روانه شد. چشم‌هایم را گشودم و از درون خرابه به دوردست‌ها نگریستم... تا آنجا که چشم می‌دید، اثری از هیچ ردپایی بر خاک وجود نداشت. در میان آجرهای شکسته، تکه‌ای آینه‌ی کدر، که حالا غرق در روشنایی شده بود، چنان تصویرم را به صورتم کوبید که دیدم چگونه در خاکسترِ انتظار سوخته‌ام؛ بی‌آنکه مسافری، مسیری را به مقصدِ من، در پیش گرفته باشد. شانه‌هایم را تکاندم، اشک‌هایم را به آغوش کشیدم و یک جفت چکمه‌ی پاره از زیر آوارها بیرون کشیدم. چکمه‌ها را پوشیدم و رفتم. رفتم و رفتم؛ آن‌قدر که دیگر نه آن خانه را ببینم، نه خویش را.

photo content

دیگر نمی‌توانم بنویسم. واژه‌ها در گلوی قلم گیر می‌کنند و او را تا مرزِ خفگی می‌برند. به تماشای تقلایش می‌نشینم، بی‌آنکه بتوانم رهایش کنم. پیش‌تر، همین برگه‌ی سفید پناهگاهِ هردوی ما بود؛ برای نجات از روزهای زودگذرِ آغشته به خاموشی. اما امروز که دلِ صفحه هم اسیرِ تار و پودِ تاریکی‌ست، دیگر چه می‌تواند پناهِ قلمم باشد؟ ای‌کاش می‌توانستم واژه‌هایم را برایت درونِ بقچه‌ای بپیچم، بقچه را به چوبی بیاویزم و تا رسیدن به نگاهت، به دوش بکشم. حتی اگر بتوانم... تو برای مسافری خسته و واژه‌به‌دوش، چشمی به راه داری؟ اگر به خانه‌ات برسم... و عطری از چای، که خبر از انتظارِ تو بیاورد، به مشامم نرسد، آن‌گاه دستِ قلم را بگیرم و به کجا سفر ببرم؟

ciEbwexfuUJBQLsK.mp34.09 MB

photo content
+2

آرام بگیر... شاید دوباره زاده شدیم؛ دور از دیاری کهنه‌‌دل و خونین‌جگر آنجا که آفتاب از هیچ‌کس دریغ نمی‌شود.

و پی بردم که انسان‌ها، می‌توانند با تو از چیدن ستاره‌ها سخن بگویند؛ بی‌آنکه در استخوان‌هایشان رویای پروازی باقی مانده باشد. ن
و پی بردم که انسان‌ها، می‌توانند با تو از چیدن ستاره‌ها سخن بگویند؛ بی‌آنکه در استخوان‌هایشان رویای پروازی باقی مانده باشد. نه... آن‌ها دروغ‌گوهای ماهری نیستند، غوری! فقط اهل گریز از حقیقت‌های تلخ‌اند. و برای زنده ماندن، می‌خزند به پناهگاهِ واژه‌های شیرینِ پوشالی.

Googoosh - Mordab [320].mp38.13 MB

photo content
+1

ریشه‌هایت را ژرف بگستران؛ اگرچه باد، بی‌رحمانه بوزد، هر گُل، سرانجام راهِ خویش را به آسمان خواهد یافت.

photo content
+3

photo content
+1

آری، صادقِ عزیز... هر کسی از این دنیا چیزی برمی‌دارد؛ تو دست برداشتی، ما ایران را.

ایران سر است. سرِ آن جوانی که به جرم زندگی‌خواهی، به دار آویخته شد، اما در برابر جماعتی پست، سری فرود نیاورد. ایران تن است. تنِ آن کودکی که از رنگین‌کمان، سهمش تنها یک رنگ بود؛ سرخیِ خونی که از پهلویش می‌چکید. ایران چشم است. چشم‌هایی دوخته به راه، در انتظار گام‌هایی که دیگر هیچ‌گاه به سوی خانه بازنگشتند. ایران صداست. آوازِ دختری که هنوز برای رفتن دودل بود، اما سرنوشت راهی جز رفتن پیشِ پایش نگذاشت. ایران دل است. دلِ مردمانی که در غم این سرزمین سوختند و خاکستر شدند، و به جهان آموختند گاهی خاکستری، شریف‌ترین رنگ دنیاست. ایران روح است. روحِ فرزندانی که جان را فدا کردند تا خاکی را بپرستند که هنوز عطرِ آن‌ها را به تن دارد. ایران جان است. حتی با آنکه دیگر زندگی در رگ‌هایش نمی‌‌دمد.

ایران چیست؟ طنینِ آوازِ زن در گوشِ بن‌بست، یا شکستن قامتِ مردی، شبانه...؟ ایران چیست؟ خاکسترِ آخرین پرِ ققنوس، یا شعله‌ای کم‌جان در حسرتِ زبانه...؟ ایران چیست؟ شکسته‌بالی در غبطه‌ی پرواز، یا کوچِ پرستو، به فصلِ ساختِ آشیانه...؟ ایران چیست؟ قاصدکی بازمانده از آرزو، یا پیردلی غرقِ رویای کودکانه...؟ ایران چیست؟ خشکیدن شبنم بر لبِ گلبرگ، یا امیدِ به خاک نشسته‌ی جوانه...؟ ایران چیست؟ شرمِ چکیده‌اشکی از چشمانِ یک مرد، یا سینه‌ی سوخته‌‌ی زنی، در اندوهِ مادرانه...؟ ایران چیست؟ سازه‌‌ای خشتی، از دل‌های خونین، یا ویرانه‌سرایی، به نامِ خانه...؟