fa
Feedback
𒀭روایتِ‌خورشید

𒀭روایتِ‌خورشید

رفتن به کانال در Telegram

"آغاز 1404/11/8" روزی که نباشم، مرا میانِ نوشته‌هایم بجوی. @Shabdartenabot @Aftabche

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
427
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
تعداد پست‌ها

در حال بارگیری داده...

واکنش‌ها
نظرات
ستاره‌های تلگرام
بهترین پست‌ها بر اساس

در حال بارگیری داده...

تجزیه و تحلیل انتشار
پست ها
ديناميک بازديد ها
بوس بهتون که ری‌اکت می‌دین
62008برای مشاهده آمار وارد شوید
عزیزان خواهشا فقط در صورتی که محتوای اینجا رو دوست داشتید جوین شید، برای چالش لزومی نداره.
680010برای مشاهده آمار وارد شوید
درود؛ این پیام رو همراه یکی‌ از پست‌های مورد‌‌علاقتون فوروارد کنید براتون نامه می‌نویسم. "20 Ch"
3821709برای مشاهده آمار وارد شوید
بگذار خوش‌خیال بمانم. اگر این است تمامِ جهان، بگذار من خام بمانم؛ در رویای زندگی‌های دیگر. اگر آغاز اینجا بود و آینه، پایان را در همین سراب می‌بیند، بگذار من کور بمانم؛ و نبینم که تا چشم، منظره را به آغوش می‌کشد، هیچ است و هیچ.
42211010برای مشاهده آمار وارد شوید
بدون متن...
70018021برای مشاهده آمار وارد شوید
بدون متن...
4219016برای مشاهده آمار وارد شوید
تقدیم به آتنای عزیزم💚🫂
199003برای مشاهده آمار وارد شوید
بردی از یادم.mp3
2203017برای مشاهده آمار وارد شوید
تو را باد برده بود؛ خیلی وقت پیش، همان روزها که طوفان دلِ مرداب را پرشور می‌بوسید. من اما، به خیال خود، هنوز در آغوش تو جای داشتم. از میان شاخه‌ها، به تماشای برگ‌هایت می‌نشستم و می‌دیدم که هر روز، تکه‌ای از تو جامه‌ای به رنگ گل‌آلود به تن می‌پوشد. اما برای من هنوز روشن بودی؛ آن‌قدر پاک و درخشان که انگار قلب آسمان در سینه‌ات می‌تپید. یک روز که برکه در آرامشی عجیب غرق شده بود، دیگر نتوانستم دوری‌ات را تاب بیاورم. همه‌جای بیشه را خوب از نظر گذراندم، مبادا رهگذری راه گم کرده و آن اطراف باشد. اما انگار حالا فقط من و تو باقی مانده بودیم؛ حتی نسیم هم دیگر در جریان نبود. با شرم به سوی تو بال گشودم. می‌خواستم بالاخره از برگ‌هایت بوسه بچینم؛ حالا که هیچ چشمی برای دیدن جرم من در آنجا نبود. چنان به سوی تو پر گستردم که شوق، تمام رگ‌های تنم را به آتش کشید. درست در لحظه‌ای که لب‌های بوسه‌خواه من، به خیال لمس تو، فرود آمدند، از دلِ سردِ آب سیلی خوردم؛ آن‌قدر محکم که نفس‌هایم از دویدن ایستادند. گمان می‌کردم پس از عمری، به تو رسیده‌ام... گمان می‌کردم تو به انتظار من، آن گوشه نشسته‌ای... بی‌آنکه دریابم، سال‌ها نگاه من تو را در آغوش برکه نظاره‌گر بود. شاید اگر می‌دانستم دلت با اوست، هرگز به سوی تو پرواز نمی‌کردم. اما حالا که آخرین نفس‌هایم از سینه بیرون می‌ریزند، بال‌هایم را بر سطح آب گشوده‌ام و تنها تصویری که می‌بینم، برگ‌های بوسیدنیِ توست؛ آخرین خواسته‌ی من.
59616026برای مشاهده آمار وارد شوید
+1
بدون متن...
67324040برای مشاهده آمار وارد شوید