250
مشترکین
-124 ساعت
-37 روز
-1330 روز
آرشیو پست ها
250
با یک "که چه؟!" بزرگ درگیرم.
مینویسم و بعد صدایی از درونم میگوید: که چه؟! دوست میدارم و برای آنکه و آنچه دوست میدارم، میجنگم و برای ماندن تقلا میکنم و باز آن صدا میگوید: که چه؟! میخواهم کتاب بخوانم، بعد از یک پاراگراف دوباره آن صدا را میشنوم: که چه؟! میخواهم برای کس/کسانیکه دوست میدارم، پیام بگذارم و حرف بزنیم و باز آن صدا پیدا میشود تا بپرسد: که چه؟!
عکاسی کنم؟ که چه؟!
موسیقی بشنوم؟ که چه؟!
پست بگذارم؟ که چه؟!
بخوانم؟ که چه؟!
بمانم؟ که چه؟!
تقلا کنم تا خوب و قوی باشم؟ که چه؟! و این "که چه؟!" معنای تمام آنچه را که تا امروز با کمکِ آنها به زندهگی وصل بودم، میبلعد.
#پوچی
250
ای زن! ای عطر تنت رایحهی گلدانها
عامل اصلی عاشق شدن انسانها
هرچه شالودهی ما خلق شد از عنصر خاک
آفریدند تو را یکسره از بارانها
بی تو و وسوسه سیب که آدم میشد؟
ای که آغاز شد از تو همهی عصیانها
سر زیبایی تو یا دو سه پیمانه زدند
یا به هم خورد میان دو سه تن پیمانها
اول صبح فقط زنگ سلامت کافیست
تا به یک خانهی بی روح ببخشد جانها
چای مینوشی و یک مرتبه گر میگیرند
از تماس لب تو با لبشان، فنجانها
بادها خاطر موهای تو را میخواهند
می وزند از تو چه پنهان به همین عشق آنها
بید مجنون هم اگر با تو شود همخانه
میدهی بر سر آشفتگیاش سامانها
پر پرواز تو در پیله نخواهد پوسید
حجم دنیای تو بیرون زده از زندانها
تویی آن سرو تنومند که هرگز در هم
نشکستند تو را سختترین طوفانها
#مهزاد_رازی
250
همهچیز یکطورِ عجیب شده!
اینجا، من، زندهگی، روزمرهگیها و کتابها و واژهها. همهچیز خوب هست. خورشید میتابد، واژهها در آغوشِ کتابها آرمیدهاند، لبخندها در جایی که باید زاده میشوند و خندهها سرزندهتر از هر زمان دیگر هستند. میدرخشم، میخندم، میخندانم دوست میدارم و به گفتهی سپهری، دوستانی دارم بهتر از آبِ روان؛ ولی یک چیزی کم هست. نمیدانم؛ ولی...
شاید آدم باید اندکی غمگین باشد و نیستم.
