fa
Feedback
تاکستان انگور

تاکستان انگور

رفتن به کانال در Telegram

نیلوفری که تاکستان شد!

نمایش بیشتر
إيران139 023دسته بندی مشخص نشده است
327
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
+3930 روز
آرشیو پست ها
photo content

دوست‌شان دارم. دوست‌شان دارم:

روزی، برای من پدرم گفت: زنده‌گی یک مشت خاطراتِ زمانِ جوانی است #کاوه_جبران
+2
روزی، برای من پدرم گفت: زنده‌گی یک مشت خاطراتِ زمانِ جوانی است #کاوه_جبران

🖤

همین‌طور -نمی‌توانم بگویم نویسنده‌ی بی‌حوصله‌ی شبیه من را؛ ولی خوب..- آدمی را که شبیه من بی‌حوصله است و گاهی می‌نویسد هم، هنگام نوشتن توصیف‌ها خسته می‌شود و زمانی‌که به اصل موضوع می‌رسد، همه‌چیز از دستش رفته و ذهنش یاری نمی‌کند تا آن‌چه را که می‌خواست، بنویسد. این را نگفتم که بگویم آن نوشته‌ی من بی‌نقص بود. فقط می‌گویم تا گفته باشم اگر نویسنده را هنگام خلق اثرش آزاد بگذاریم و به چندتا قانون و اصول و معیار و نمی‌دانم چه و چه برای جذابیت داستان، محدود نسازیم و اجازه بدهیم تمرکزش، به‌جای درگیری با فضاسازی و فلش‌بک و پاسخ دادن به پرسش‌هایی که خودش در نخست در ذهن خواننده ایجاد کرده، روی چیزی باشد که می‌خواهد بیان کند، شاید آثار ماندگاری در ادبیات خود داشته باشیم. نه تکرار اندر تکرار اندر تکرارِ یک موضوع و یک سوژه و یک طرز بیان مشابه و هزار و یک تکرارِ "یک، یکِ" دیگر. حالا بعد از این همه شف‌شف -‌که تمام نشده و آن‌طور هم که باید، گفته نشد چون در فکر کردن و نوشتن بی‌حوصله‌ام- شفتالو گفته واضح بگویم که در آن کتاب سه‌تا داستان خوب خواندم که متاسفانه یکی از آن‌ها مقام نگرفته بود و فقط عنوان داستان برگزیده را روی آن گذاشته در آخر کتاب آورده بودند و دیگرش مقام نخست را گرفته بود؛ ولی حیف مشترک با یک داستان دیگر. سومی هم داستانی که با وجود تمام کلیشه‌هایی که گفتم، مقام نخست را گرفته بود؛ ولی خوبی‌اش نکته‌های فلسفی و روان‌شناختی بیان شده در لابه‌لای داستان بود. بازی با واژه‌ها و رفتن از کوچه‌پس‌کوچه‌ها برای بیان شاعرانه و خارق‌العاده‌ی یک جمله‌ی ساده، ساده است؛ ولی گنجانیدن مفاهیم بزرگ و تفکر برانگیز در چند صفحه‌ مهارت می‌خواهد و آن داستان لایق برنده شدن در جشنواره‌هاست. بس کنیم. دیگر از زنی که خیانت دیده، لت‌وکوب شده، دختر کوچکی که بخاطر پول به همسری مرد بزرگ‌سال داده شده، عشاقی که به هم نرسیده‌اند، زنی که سال‌های جوانی خود را فدای شوهر و خانواده‌اش کرده و در آستانه‌ی پنجاه ساله‌گی متوجه حضور خودش می‌شود، مادری که با زور و شکنجه از فرزندانش جدا شده و دختری که حق رفتن به مکتب و دانشگاه را ندارد، ننویسیم. (نمی‌گویم از رنج زنان و دختران بگذریم، می‌گویم این رنجِ بزرگ را این‌قدر کلیشه و بی‌ارزش نکنیم که وقتی خواننده نخستین واژه از نوشته‌ی ما را بخواند، بگوید: باز شروع شد.) از شب و ماه و تیک‌تاک ساعت و صدای خش‌خش برگ‌ها، قطره‌های بارانِ روی سنگ‌فرش‌ها و صدای پیچده شدن باد در هوا و پنجره و رقص پرده و اتاق خاموش و وسایل چیده شده در اتاق و هوای ابری و نمی‌دانم چه و چه که بخاطر توصیف فضا دست به دامان شان می‌شویم، بگذریم و عمیق‌تر فکر کنیم و بهتر بنویسیم و هنگام داوری آن نوشته‌ها هم، از گل و باغ آسمان و هوا و همین‌طور رنجِ زنانِ همیشه مظلوم و ظلمِ مردانِ همیشه ظالم افغانستانی بگذریم و داستان‌هایی را ببینیم که ارزش دیدن دارند. حرف‌های من نقد هیچ آدم و جمع و انجمنی نیست. من فقط می‌گویم شاید این راه به کعبه نمی‌رسد. اگر راه دیگری را انتخاب ‌کنیم و هنجارها را بشکنیم و از فضاسازی و توصیف شخصیت اصلی و حادثه و ایجاد پرسش‌ها و پاسخ دادن به آن‌ها بگذریم، شاید دردی را درمان کنیم. شاید کودک را که سال‌ها پشت‌ ترس‌های خودش پنهان شده، از زندان درونی‌اش آزاد کنیم. یا مردی را که همیشه روی زن و فرزندش دست بلند کرده و ما به عنوان هیولا دیده‌ایم، درک کنیم و یا چه بدانم، شاید لکاته‌یی را از درون خودش نجات بدهیم یا پسری را از خوف و رجا، از له شدن بین امید و ناامیدی و.. چه بدانم بابا خلاصه، این‌ها را گفتم تا به‌جای شهرت‌طلبی و بازی بی‌فایده با واژه‌ها و به اصطلاح، به‌جای این‌که کلوخ را مانده از آب بگذریم و داستان‌نویس شویم، سعی کنیم تا یک کار بهتر و بنیادی‌تر انسانی‌تر کرده باشیم. شاید هم برای خودمان خدمتی کرده باشیم. هم برای کسی که می‌خواند و هم برای ادبیات، که سنگ پاس‌داری‌اش را به سینه می‌کوبیم. من در شنبه، بیستم دی‌ماهِ هزار و چهارصد و چهار، ساعت 02:30 بامداد.

دهن باز کنم، داستان کوتاه بالا می‌آورم من در مورد داستان‌ کوتاه هیچی نمی‌دانم و هنوز اندر خم یک کوچه‌ام، با این وجود کلان‌کاری کرده پا را از گلیم فراتر گذاشته چند تا واژه‌یی را در کنار هم چیده اتفاق و حادثه‌یی را روایت کرده‌ام که هیچ‌گاه نخواسته‌ام اسم داستان را روی آن بگذارم. قصه از آن‌جا شروع شد که پنجاه روز قبل، اطلاعیه‌ی یک جشنواره‌ی داستان‌نویسی پخش شد و صدایی از درون برایم گفت: اشتراک کن. ولی من که هیچی از داستان کوتاه نمی‌دانم، چه بنویسم و چطور؟! با خودم گفتم بروم و داستان‌های چند دَورِ گذشته‌ی جشنواره‌ را بخوانم و ببینم چطور نوشته شده‌اند که برنده‌ی مقام‌های نخست و دوم و سوم شدند. شاید من هم با پیروی از آن داستان‌ها بتوانم چیزی بنویسم و به احتمال یک در هزار، برنده شوم. حالا قصه را همین‌جا رها کرده بگویم که؛ من با قانون مشکل دارم. با بایدها مشکل دارم. با تعیین تکلیف برای خودم و دیگران مشکل دارم. به نظرم قانون برای شکسته‌شدن ساخته می‌شود نه پیروی از آن؛ ولی متاسفانه فعلن نمی‌توانم بشکنم چون هیچی از آن نمی‌دانم. آدم وقتی قانون را بفهمد و بعد بشکند، یک کیف دیگر دارد. به هر روی.. چه می‌‌گفتم؟ آها.. یکی از آن‌ قوانینی که همراهش مشکل دارم، معیار داستان‌ کوتاه است. در کل اصول کلی‌ داستان‌نویسی. همین شروع، شخصیت اصلی (توصیف اجمالی)، حادثه‌ی اصلی و پایان داستان. چرا باید در نخست ذهن خواننده را درگیر پرسش‌هایی بسازیم و بعد در جاهای مناسب به آن پرسش‌ها پاسخ بدهیم؟ نمی‌شود اجازه بدهیم خواننده خودش درک کند؟ خودش پاسخ آن پرسش‌ها را حدس بزند؟ یا چه بدانم شاید من اشتباه می‌کنم و این شیوه‌ی نوشتن، درست باشد؛ ولی در چند داستان‌ کوتاهی که من خواندم، کلیشه‌ترین بخش داستان همین موضوع بود. پاسخ به پرسش‌هایی که نویسنده خلق کرده و بعد به تک‌تک آن‌ها پاسخ داده است. البته ممکن است در میان داستان‌ها و داستان‌نویس‌های موفق و مشهور و بزرگِ جهان، کسانی باشند که در این زمینه موفق بوده‌اند. همان‌طور که گفتم، دانش و خوانش من در این مورد کم است؛ ولی با دیدن داستان‌هایی که در آن کتاب چاپ شده‌ و برنده‌ی شش دَورِ جشنواره‌ هستند، این بخش از نگارش داستان‌ها ضعیف بود. در ضمن، یکی دیگر از کلیشه‌هایی که در آن داستان‌ها مرا سخت اذیت کرد و گاهی نفسم بند می‌آمد و ساعتی کتاب را از خودم دور می‌کردم، جمله‌های آغازین تمام داستان‌ها -از جمله نوشته‌های خودم بعد از نگاهِ دوباره‌‌ به آن‌ها- بود. آه آه که چقدر به ذوق آدم می‌زند و خودمان متوجه نیستیم. آفرینِ داوران جشنواره‌ها که این همه داستان با آغازِ یکسان را می‌خوانند. مثلن: "ساعت از نیمه‌ی شب گذشته بود یا ماه در آسمان خودنمایی می‌کرد یا مثلن پنجره باز بود و باد پرده‌ی سفید و نازک اتاق را به رقص درآورده بود و نور از میان رقص پرده عبور کرده صورت مرا نوازش می‌کرد و.." په! من این‌ها را از کله‌ی خودم نوشتم و مطمین هستم نخستین کسی نیستم که چنین فضایی را توصیف می‌کنم. هر بیست‌وچهار داستان کوتاهی که در این چند روز خواندم، دقیقن با همین جمله‌ها آغاز شده بود. آدم وقتی بعد از هفته‌ها یک داستان کوتاه می‌خواند، متوجه نمی‌شود؛ ولی اگر در یکی دو روز مجموعه‌یی از داستان‌ کوتاه را بخوانی، متوجه این کلیشه‌ی نفس‌گیر می‌شوی که کاش این‌طور نبود. من راه‌کاری برای بیرون شدن از این -به نظر خودم مشکل واگیر دار- ندارم. فقط می‌گویم کاش این‌طور نبود. شبی، با یک دوست حرف می‌زدم و متوجه شدم او هم شبیه من از این توصیف‌های تکرار بی‌زار هست و دلش می‌خواهد یکی شبیه کامو همه‌چیز را در نخستین جمله خلاصه کرده بگوید: "مادر مُرد." آن دوست می‌گفت که اگر داستان بیگانه را یکی از ما، نویسنده‌های افغانستانی می‌نوشتیم، نصف کتاب را حرف مفت می‌زدیم تا مقدمه‌یی باشد برای گفتن این‌که مادر مرسو مرده. یکی دیگر از کلیشه‌های داستان‌هایی که در آن کتاب چاپ شده و در جشنواره‌های همه ساله‌ مقام گرفته‌اند، رنج‌های همیشه‌گی زنان و در کنار آن، برگشت به خاطره‌ها بود. همان اصول یا چه بدانم، معیار یا در کل موضوعی که فعلن روی زبان همه است، فلش‌بک. من یادم است نخستین‌باری که نخستین نوشته‌ام را در جمعی از دخترانِ داستان‌نویس خواندم، با نقد تندی روبه‌رو شدم و بیشتر جمله‌هایی که از راه گوش به ذهنم وارد شده سرم را سنگین می‌کرد، بر این تاکید داشت که شکل روایت یک‌نواخت است و فلش‌بک ندارد و خواننده هنگام خوانش داستان خسته می‌شود؛ ولی به نظر بنده که البته زیاد مهم هم نیست، فلش‌بک و توصیف‌های بیش از حد از فضا و شخصیت و این چیزها از زیبایی داستان می‌کاهد و خواننده‌ی بی‌حوصله‌ی شبیه من را تا مرز جنون خسته می‌سازد.

🖤

هر بامداد از خانه بیرون تا به شامِ روز جان می‌کَنَم با سه‌صد افغانی تمامِ روز طفلی صدايش را برای قرص نان بخشيد خوش‌حال شد ران
+6
هر بامداد از خانه بیرون تا به شامِ روز جان می‌کَنَم با سه‌صد افغانی تمامِ روز طفلی صدايش را برای قرص نان بخشيد خوش‌حال شد راننده‌یی در ازدحامِ روز مردان‌ دیگر دست پُر در خانه برگشتند من دست خالی آمدم در اختتامِ روز با خانم و اولاد‌هایم شب سر سفره خورديم از پس‌مانده‌گی‌های طعامِ روز ای‌کاش شب هرگز به پایانش نمی‌آمد آلوده‌ با عصيان نمی‌شد کاش نامِ روز کی این‌قدر خود‌خواه و خون‌خوار جهان می‌شد می‌بود اگر در اختيار من‌ لگامِ روز #محمد‌ظریف‌رستمی

خا خی. نوشته هم که پشت راهش رفت. از آن‌جایی که کارهای ناکرده‌ی بی‌شمار دارم و انجام نمی‌دهم و از آن‌جایی که هیچ‌کس نیست تا در خانه یا وتساپ همراهش قصه کنم، چندتا چیز میز دیگر بگویم و بخوانیم خو مگم اگر حرف‌ها از مشرق و مغرب بودند، هستند دیگر. ۱. این‌ روزها یک جمله‌ی نسبتن آهنگین در ذهنم راه می‌رود. "روزگار خوب و زمین تند و زمان کند و دلم تنگ." نمی‌دانم در ادامه‌اش چه بنویسم و آیا شعر می‌شود یا نه. من که شاعر نیستم. حتا نمی‌دانم همین جمله به تنهایی معنایی را افاده می‌کند یا نه؛ ولی زنده‌گی/روزهایم این‌طور می‌گذرند. زیستن در دو ریتمِ متفاوت است یا..؟ نمی‌دانم. این روزها گمان می‌برم نیروی خیر و شرِ وجودم یا قوه‌ی مثبت و منفی یا آن بخشِ خوشبین و بدبینِ درونم یا.. -اصلن شما بخوانید- آدمک و ریزومم، با یکدیگر نمی‌جنگند. نمی‌دانم سازش کرده‌اند یا آتش‌بسِ موقت است؛ ولی هرچه است، دیگر من و افکار و احساسم را آن‌طور که قبلن، به قطب‌های شمال و جنوب نمی‌کشند. هردو حرف‌شنو شده‌اند. نه آن‌قدر خوبک هستند که شرمنده‌ی خودشان شوند و نه آن‌قدر بد که مرا از خودشان متنفر بسازند. این یعنی با وجود گدودی‌ها، خوب هستیم و خوب می‌گذرد. ۲. من در نوشتن ناتوان هستم. اگر پسوند "تر" را حذف نمی‌کردم، می‌گفتم که ناتوان‌تر از چیزی که فکر می‌کنید. هیچ‌گاه نتوانسته‌ام افکار و احساسم را آن‌طور که هستند، بنویسم. برای همین بیشتر از این‌که بنویسم، عکس می‌گیرم. هرچند دوربین گوشی‌ام دعا داده و نمی‌تواند پدیده‌ها را آن‌طور که می‌بینم و می‌خواهم دیگران ببینند، نشان بدهد. منظره‌ها و موقعیت‌ها را آرایش نمی‌کند که برعکس، حتا کیفیت‌شان را پایین -باز پسوند "تر" آمد- هم می‌آورد. با این حال، همیشه ثبتِ لحظه با دوربین را به ثبت‌شان با واژه‌ها ترجیح داده‌ام. مثلن نمی‌توانم پروانه‌هایی را که بر بالای گندم‌زارهای کنارِ جاده پرواز می‌کنند، یا پروازِ پرنده‌های سیاه بر کشت‌زارهای دیگر را آن‌طور که می‌بینم توصیف کنم. نمی‌توانم حس خودم هنگام دیدن آن‌ها را با کنار هم چیدن چندتا واژه‌ بیان کنم. یا مثلن نمی‌توانم در مورد هر کودک که این روزها همراه‌شان وقت می‌گذرانم و هرکدام دنیایی در درون خود دارند، بنویسم و بگویم چشم‌های‌شان چقدر دوست‌داشتنی هستند و هنگام دیدنِ لبخندشان چطور در دلم قند آب می‌شود. نمی‌توانم آن دوتا درختِ بین گندم‌زار را توصیف کنم. درختانی را که یکی سنجد است با برگ‌های نقره‌یی و دیگری نمی‌دانم چه با برگ‌های سبز. دو تا درختی که شانه‌به‌شانه‌ی هم ایستاده‌اند و عبور ما از جاده را نگاه می‌کنند و گاهی ابرها هم بالای سرشان می‌رقصند و منظره را دیدنی -پسوند "تر" را خودتان بگیرید- می‌کند. نمی‌توانم در مورد کودکانی بنویسم که از شاخه‌ی درخت بالا می‌روند و به دوستان خود توت می‌تکانند. یا در مورد آن‌هایی که خودشان کودک هستند و برای خواهر/برادرِ کوچک‌‌شان مادری می‌کنند. نمی‌توانم در مورد دخترانی بنویسم که از خانه‌ها بیرون آمده در کوچه فرشک هموار کرده نقشِ مادر و آشپز و خواهر و همسر را برای فرزندان و برادران و شوهران خود بازی می‌کنند. در مورد دیگ و دیگ‌دان و غذایی که می‌پزند چیزی نوشته نمی‌توانم برای همین همیشه عکس گرفته‌ همه‌کس و همه‌چیز و هر لحظه‌یی را که برایم باارزش بوده ثبت کرده‌ام. و این یعنی، این‌جا بیشتر از این‌که بخوانید، می‌بینید.

یک متر می‌نویسی، بعد نمی‌دانی چه اتفاقی رخ می‌دهد که نیم متر آن به سرعت نور و برق الغیب می‌شود. خرابی‌اش این‌جاست که آن حرف‌ها را از کجا کجای ذهنت پیدا کرده با هم کله‌به‌کله کرده بودی. خود تو از واژه‌ها قرض‌دار و آن‌قدر کله‌ی کاری هم نداری که دوباره بنویسی‌شان. مجبور رفته خود را از کلکین بیندازی دیگه.

اعلان پیترست مرا یاد آهنگ "چگوارا" با اجرای محسن نامجو انداخت. خوشم می‌آید.

پینترست خوب می‌داند که دوستش دارم.
پینترست خوب می‌داند که دوستش دارم.

ای کاش با تو هیچ مقابل نمی‌شدم فطرت: از جزئیات استعلام و مراجعه به شعبه‌ی "یک بر دو" وزارت دفاع می‌گذرم، در اواسط 1967 به عسکری رفتم و شش ماه در قرغه مصروف خدمت زیر بیرق شدم. قومندان ما غلام محمد نام داشت و عزیز حساس که بعدها قومندان گارد جمهوری، معاون قومندانی حربی دانشگاه و رئیس اداره‌ی دهم وزارت امنیت دولتی شد، ضابط امر بود. شعر "ای کاش با تو هیچ مقابل نمی‌شدم." (بارق شفیعی) را عزیز حساس به من داد. نگاهی انداختم و چنگی به دلم نزد. محتوایش را دارای حال و هوای رمانتیک و جوانانه یافتم. چند روز بعد، تصادفن چشم خواهرم به آن افتاد و گفت: "شعر زیباست. سخت‌گیری نکن. به خواهش من بخوان." نخواستم حرف او را بر زمین بگذارم. خواندم و برخلاف انتظارم زیاد گل کرد. داستان دیگری ندارد. #ناشناس_ناشناس_نیست #صبورالله_سیاه‌سنگ #ص_۱۳۶ پ.ن: خدایی توقع داشتم داستانی داشته باشد.

من که با هر داغ پیدا ساختم سوختم از داغ نا پیدای دل #رهی_معیری

نه راحت از فلک جویم نه دولت از خدا خواهم و گر پرسی چه می‌خواهی؟ تو را خواهم تو را خواهم نمی‌خواهم که با سردی چو گل خندم ز بیدردی دلی چون لاله با داغ محبت آشنا خواهم چه غم کان نوش لب در ساغرم خونابه می‌ریزد من از ساقی ستم جویم من از شاهد جفا خواهم ز شادی‌ها گریزم در پناه نامرادی‌ها به جای راحت از گردون بلا خواهم بلا خواهم چنان با جان من ای غم درآمیزی که پنداری تو از عالم مرا خواهی من از عالم تو را خواهم به سودای محالم ساغر می خنده خواهد زد اگر پیمانه‌ی عیشی در این ماتم‌سرا خواهم نیابد تا نشان از خاک من آیینه رخساری رهی خاکستر خود را هم‌آغوش صبا خواهم #رهی_معیری

نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی نه بر مژگان من اشکی نه بر لب‌های من آهی نه جان بی نصیبم را پیامی از دل‌آرامی نه شام بی فروغم را نشانی از سحرگاهی نیابد محفلم گرمی نه از شمعی نه از جمعی ندارد خاطرم الفت نه با مهری نه با ماهی به دیدار اجل باشد اگر شادی کنم روزی به بخت واژگون باشد اگر خندان شوم گاهی کیم من؟ آرزو گم کرده‌ای تنها و سرگردان نه آرامی نه امیدی نه همدردی نه همراهی گهی افتان و خیزان چون غباری در بیابانی گهی خاموش و حیران چون نگاهی بر نظرگاهی رهی تا چند سوزم در دل شب‌ها چو کوکب‌ها به اقبال شرر نازم که دارد عمر کوتاهی #رهی_معیری

رهی معیری به لیست شاعران دلخواه افزوده شد.

بیاید یک کار شجاعانه بکنیم. دیگر سعی نکنیم با آدم‌ تازه‌یی آشنا شویم. سعی نکنیم خاطره‌ بسازیم و از حال یکدیگر هم نپرسیم، از علایق‌مان به یکدیگر نگوییم. نپرسیم که غذا خورده یا نه، به مقصد رسیده یا نه، درست خوابیده یا نه، یا سعی کند شب‌ها زود بخوابد و کتاب بخواند. نپرسیم که آزمون‌هایش خوب گذشته یا نه و یک عالم "کرده یا نکرده و باید بکند"های دیگر. بیایید از این نمایش تکرار و کلیشه‌ی توجه به یکدیگر بگذریم. ما، مردمی که اهل ماندن نیستیم و ظرفیت این را هم نداریم که هنگام رفتن‌مان دل نشکنیم و بعد از آن حرمت نگه‌داریم، دیگر سعی نکنیم با آدم‌های تازه آشنا شویم و این چرخه‌‌ -رفتن و خراب کردن‌ تصویر خودمان و زخم زدن به روح دیگری- ادامه‌دار باشد. بیایید این آشنایی‌ها و خاطره‌سازی‌ها را همین‌جا متوقف کنیم و اگر مرد ماندن و بودن و دوست‌داشتن و رفاقت هستیم، همین چهارتا کل و کورِ دَور و بَر را از خودمان و خودشان متنفر نسازیم. بیایید آدم‌ها را گلچین نکنیم. دفعه‌ی بعد و بعد و بعد معجزه نمی‌شود. هربار همین خرَک و همین درَک هست. آدم‌ها را شبیه یادگارهای باارزش جمع می‌کنیم و بعد، حوصله‌ی‌مان که تمام شد و دل‌مان هوای آشنایی تازه و حسِ خوبِ کشفِ دوباره کرد، این‌هایی را که جمع کرده‌ بودیم با یک دنیا پرسش و حسِ نفرین شده‌ی بی‌ارزش بودن رها می‌کنیم. این چه کار هست بابا؟ این چه کار هست؟ ما که حتا نمی‌دانیم از آدم‌ها چه می‌خواهیم و مردِ ماندن و رفاقت نیستیم و یاد نداریم هنگام رفتن و بعد از آن حرمتِ دل طرف را نگه‌داریم، ما که نمی‌توانیم رابطه‌ها و رفاقت‌ها را خوب نگه‌داریم و حتا ظرفیت این را نداریم که خوب تمام کنیم و هنگام رفتن به طرف حسِ گناه و اضافه بودن می‌دهیم و طوری رفتار می‌کنیم که گویا مقصر رفتن من تو هستی اگنی من نمی‌رفتم، ..‌. می‌خوریم که این‌قدر راحت وارد زنده‌گی‌شان می‌شویم. ما که این‌قدر از تعهد می‌ترسیم و از عمق فرار می‌کنیم و از ماندن خسته می‌شویم، چرا این‌قدر مشتاقِ دوست‌داشته‌شدن هستیم؟ فکر می‌کنم که ما مردم کلن مشکل سواد رابطه داریم. نه شروع کردن را یاد داریم و نه می‌توانیم درست ادامه بدهیم و نه حتا بلد هستیم که درست تمامش کنیم. فقط هستیم تا خراب کنیم. زنده‌گی و خاطره‌ها و روح‌وروانِ آدم‌ها و همه‌چیز شان را خراب کنیم. . . می‌گفتم:
آدم‌ها را دوست دارم و آدم‌هایی را دوست‌تر. بعضی چیزها خوب هستند و بعضی خوب‌تر. بعضی آغوش‌ها امن هست و بعضی امن‌تر. بعضی لحظه‌ها شیرین‌ هستند و بعضی شیرین‌تر. بعضی لبخندها قشنگ هستند و بعضی قشنگ‌تر. بعضی صدا‌ها آرامت می‌کنند و بعضی آرام‌تر. بعضی نگاه‌ها عمیق‌‌اند و بعضی عمیق‌تر. بعضی حرف‌ها دلنشین‌اند و بعضی دلنشین‌تر. بعضی خاطره‌ها ماندگار هستند و بعضی ماندگارتر. بعضی بودن‌ها خوب هست و بعضی خوب‌تر. و بعضی آدم‌ها هم تمام این "تر"ها را با خودشان دارند. دوست‌داشتنی‌تر هستند، حضورشان امن‌تر هست، صدای‌شان آرام‌تر، لبخندشان قشنگ‌تر و بودن‌شان بی‌رقیب‌تر. آدم‌هایی که وقتی هستند، دنیا خوب‌تر می‌شود و لحظه‌ها شیرین‌تر و شب‌ها کوتاه‌تر و دل، سبک‌تر.
ولی بد کردم. غلط کردم. حذف کنید. همه‌چیز را حذف کنید. هیچ گفتگویی را پین نکنید، هیچ تاریخی را یادداشت نکنید، هیچ آدمی را از دیگری جدا نکنید، هیچ‌کس را با پسوند "تر" دوست نداشته باشید، هیچ‌چیز را به عنوان خاطره‌ی باارزش نگه‌ندارید. هنگام حذف کردن‌شان هم، سر هر گفتگویی که دست‌تان لرزید، پیش‌تر از همه همان را حذف کنید. آن مکث و لرزش دست و تردید، توهم هست. "تر" را از ادبیات پارسی حذف کنید. حذف کنید تا هربار شرمنده‌ی خودتان نشوید.

در دور دست دامنه‌ی شرق باختر کوهی کشیده سر کوهی که آشیان عقابان سرکش است کوهی که سال‌هاست در اندیشه‌ی زمان یادآور سیاوش و سهر
در دور دست دامنه‌ی شرق باختر کوهی کشیده سر کوهی که آشیان عقابان سرکش است کوهی که سال‌هاست در اندیشه‌ی زمان یادآور سیاوش و سهراب و آرش است در امتداد دامن این کوه چرخ‌سای آن‌جا که رشک آیینه و آب و آتش است گویند این‌که کوره‌رهی رفته در بهشت تا بستر طلایی خورشید آسمان تا دشت شادیان... دیری‌ است عاشقانه به دل دارم این امید: آیا بُوَد که روزی از آن روزهای ناب _ای پیک آفتاب!_ بازآیی و رهایم از این خاک‌دان کنی؟ وان‌گاهم آهوانه‌تر از آهوان باد راهی به سمت گل‌دره‌ی شادیان کنی؟ #عفیف_باختری #زنده‌گی_در_قمار_می‌گذرد