تاکستان انگور
رفتن به کانال در Telegram
327
مشترکین
+124 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
+4030 روز
آرشیو پست ها
+1
شامِ من و کارگاه خاطرهنویسی. هرچند شب تاریک شده بود و من بیرون بودم، برای نخستینبار در راه نگران دیر رسیدن به خانه نبودم و از حضور در جمع عزیزانی که تازه پیدایشان کردهام، لذت میبردم.
یک برنامه را از گوشی پاک کردهام و جای خالیاش جلوِ چشمهایم اذیتم میکند. به این فکر میکنم که جای خالی آدمهای که یک زمانی بودهاند و حالا نیستند چقدر میتواند دردناک باشد، مخصوصن اگر آن ادم زنده باشد و بدانی یک جایی در همین اطراف دارد نفس میکشد و زندگی میکند. نمیگویم همه باید بروند و بمیرند ولی اگر باشند و نباشند، اگر باشند و دیگر آشنایِ تو نباشند و اگر...خیلی سختتر است. هی.
من در سرک پاسخ پیامهای دوستهایم را دادهام، در بین جمع، در تنهایی، صبح زودهنگام، شب با چشمهای خسته و تشنهی خواب، در بازار، هنگامی که مهمان بودم، میزبان بودم، خوشحال بودم، ناراحت بودم، با دو ام.بی نت، با نتِ نامحدود و خلاصه در هر حال سعی کردهام که پیام هیچکس را بدون پاسخ نمانم و بیشتر از ده دقیقه منتظرش نمانم و منتظر نمانده.
دو برابرِ تقلایم برای ناراحت نکردن دوستها، سعی کردهام خودم از دیر پاسخ دادنها و نادیده گرفتنها و یک پیام طولانی را با یک لایک پاسخ دادنها، پیام را دیدن و پاسخ ندادنها، هنگام حرف زدن رفتن و بعد گفتن اینکه خوابم برد و نمیدانم فلانجا رفتم و اینطور گفتنها -در حالیکه میدیدم آنلاین هستند و استوری میگذارند- و از یک دنیا رفتار دیگر ناراحت نشوم.
من این همه سال گفتم، خیر اس که بگویند با هرکس شبیه خودش؛ ولی من خودم میباشم و همان کاری را انجام میدهم که بهنظرم درست است؛ ولی.. حالا از امروز به بعد برای خودم حق میدهم که با هرکس شبیه خودش رفتار کنم و همهچیز را به دل بگیرم و به دل میگیرم.
+9
خو خلاصه ما فردا مهمان داریم و امروز مندوی رفته سودا خریدم. حالا چه جان کنده د هر عکس، پشت یک گپ فلسفی بگردم هی. شاو خوش.
